مروری بر لحظات شهادت صدیقه کبری سلام الله علیها

غصه ‏اى جگر سوز و اندوهى شورانگيز

پس از آنكه فاطمه عليها السّلام رحلت كرد اسماء گريبان خود را پاره كرد و خارج شد، آنگاه با حسنين عليهما السّلام روبه رو شد، ايشان به وى فرمودند: مادر ما كجاست؟ اسماء جوابى نداد. آنان وارد خانه شدند ديدند مادر شان خوابيده است. امام حسين مادر خود را حركت داد ديد از دنيا رفته است...

 

 

پس از آنكه فاطمه عليها السّلام رحلت كرد اسماء گريبان خود را پاره كرد و خارج شد، آنگاه با حسنين عليهما السّلام روبه رو شد، ايشان به وى فرمودند:

مادر ما كجاست؟ اسماء جوابى نداد. آنان وارد خانه شدند ديدند مادر شان خوابيده است. امام حسين مادر خود را حركت داد ديد از دنيا رفته است.

آنگاه در حالى خارج شدند كه مى ‏فرمودند:

يا محمّداه! يا احمداه! امروز به علّت فوت مادرمان مصيبت تو براى ما تجديد شد.

پس از اين جريان متوجه حضرت امير عليه السّلام كه در مسجد بود شدند و آن حضرت را از رحلت مادرشان آگاه نمودند.

امير المؤمنين على عليه السّلام بعد از شنيدن اين خبر دلخراش، غش كرد، آب به صورت آن حضرت پاشيدند تا به هوش آمد، آنگاه حسنين عليهما السّلام را برداشت و داخل خانه شد. اسماء را ديد كه بالاى سر زهرا نشسته گريه مى‏كند و مى‏گويد:

يتيمان حضرت محمّد چه كنند، بعد از فوت جدّشان دل ما به فاطمه خوش بود! بعد از فاطمه به چه كسى دل خوش كنيم! آنگاه حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام صورت مبارك فاطمه زهرا را باز كرد رقعه‏ اى نزد سر آن بانوى معظّمه يافت كه در آن نوشته بود:

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، اين وصيّتى است كه فاطمه دختر پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كرده است:

فاطمه شهادت مى ‏دهد كه خدايى جز خداى يگانه وجود ندارد، حضرت محمّد بنده و پيامبر خدا مى‏باشد. بهشت بر حق و دوزخ بر حق است، قيامت خواهد آمد و شكّى در آن نخواهد بود، خداوند كليه افرادى را كه در قبرها مدفونند بر خواهد انگيخت.

يا على! من فاطمه دختر حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مى‏باشم. خدا مرا در دنيا و آخرت براى تو تزويج نمود.

يا على! تو از ديگران براى (غسل و كفن) من مقدّم هستى، مرا حنوط كن غسل بده، شبانه مرا دفن كن، شبانه بر بدنم نماز بگزار، شبانه به خاكم بسپار، احدى را از فوت من آگاه منماى، من تو را به خداوند مى‏سپارم، و فرزندانم به درود تا روز قيامت!

و چون شب فرا رسيد حضرت على عليه السّلام پيكر مقدّس حضرت فاطمه را غسل داد و در ميان تابوت نهاد و به فرزندش حسن فرمود: ابو ذر را خبرکن! هنگامى كه ابوذر آمد بدن مبارك آن بانوى مظلومه را به محل نماز آوردند و بر آن نماز خواندند، آنگاه على عليه السّلام دستهاى مبارك خود را به جانب آسمان بلند كرد و گفت:

پروردگارا! اين جنازه دختر پيغمبر توست كه او را از دنياى ظلمانى به طرف نور بردى و نور وجودش وجب به وجب به وسعتى تامّ و تمام زمين را درنورديد و روشن و منوّر نمود.

هنگامى كه تصميم گرفتند جنازه آن بانو را دفن كنند صدايى از يكى از بقعه‏هاى بقيع شنيدند كه مى‏گفت:

بيا به سوى من! به سوى من! زيرا تربت و خاك وى از من گرفته شده است. و چون نگاه كردند با قبرى حفر شده و آماده مواجه شدند. تابوت را به سوى آن قبر بردند و جنازه را در آن دفن نمودند. سپس حضرت امير بر فراز قبر نشست و فرمود:

اى قبر! من امانت خود را به تو مى‏سپارم، اين جنازه دختر رسول خدا است.

ناگاه ندايى شنيدند كه مى‏گفت:

يا على! من از تو به وى مهربانترم. برگرد و مغموم و مهموم مباش! على عليه السّلام بازگشت و قبر را مسدود و با زمين هم سطح نمود. آن قبر تا قيام قيامت معلوم نخواهد شد.

هنگامى که امير المؤمنين على عليه السّلام از دفن فاطمه فارغ شد، ناگهان حزن و اندوه شديدى به حضرتش هجوم آورد و اشك از چشمانش سرازير شد، و چهره خود را به سوى قبر رسول خدا بازگردانيد و گفت:سلام من بر تو باد اى رسول خدا! و سلام بر تو از سوى دخترت و نور چشمت كه به زيارتت آمده، همو كه در بقعه‏ات زير خاك آرميده است و خداوند براى او چنان خواست كه هر چه زودتر به تو ملحق شود. اى رسول خدا! صبرم از فراق دختر برگزيده‏ات كاهش يافته و شكيبايى من از دورى سرور زنان از دست رفته، (ولى چاره‏اى نيست) جز آنكه همان گونه كه در مصيبت جانگدازت شكيبايى ورزيدم در اينجا نيز صبر پيشه كنم. چرا كه من خود با دست خويش تو را در قبر نهادم و (به هنگام جان دادن سر درآغوش من داشتى آن طور كه) جان تو از ميان سينه و گلوى من گذشت.

آرى در كتاب خدا براى من برترين پذيرش و تحمّل آمده است كه فرموده: «ما همه از خداييم و همگى به سوى او بازمى‏گرديم». امانت بازگردانده و گروگان تحويل داده و زهرا از دستم ربوده شد، اى رسول خدا! چقدر اين آسمان نيلگون و زمين تيره در نظرم زشت جلوه مى‏كند.

راجع به اندوهم چه بگويم كه هميشگى است و شبم كه به بيدارى مى‏گذرد، و غم از دلم رخت نمى‏بندد تا خداوند خانه‏اى را كه تو در آن اقامت دارى برايم برگزيند. غصه‏اى دارم جگر سوز و اندوهى شورانگيز، چه زود ميان ما جدايى افتاد، و تنها به خدا شكايت مى‏برم.

به زودى دخترت تو را خبر مى‏دهد از همدست شدن امّتت عليه من، پس به اصرار از او بپرس و احوال را از او جويا شو كه چه بسا سوزها داشت كه در سينه‏اش مى‏جوشيد و راهى براى شرح و بيرون ريختن آن نداشت و اكنون خواهد گفت، و خدا داورى خواهد كرد و او بهترين داوران است.

سلام بر شما سلام وداع‏كننده‏اى كه نه خشمگين است و نه دلتنگ، كه اگر بازگردم از روى دلتنگى نيست و اگر بمانم از بدگمانى نسبت به آنچه خداوند به صابران وعده داده، نمى‏باشد. آه، آه! باز هم شكيبايى مبارك‏تر و زيباتر است كه اگر بيم غلبه چيره‏شوندگان نمى‏بود براى هميشه در اينجا مى‏ماندم و درنگ مى‏نمودم و بر اين مصيبت بزرگ چونان زنان عزيز مرده شيون مى‏كردم، (چرا كه) همچنان كه خداوند نظاره مى‏فرمايد، دخترت پنهانى (و دور از چشم بيگانگان) به خاك سپرده مى‏شود و (امّا آشكارا در پيش چشم همگان) حقّش پايمال و از ارتش ممنوع مى‏گردد با آنكه دير زمانى نگذشته و ياد تو كهنه نگشته است. اى رسول خدا، شكايت نزد خداوند بلند مرتبه برده مى‏شود و بهترين صبر و دلدارى و عزادارى در باره توست، درود و رحمت و بركات خداوند يكتا و آفريدگار جهانيان بر تو و او باد!

بحارالأنوار ج : 43 ص : 212