نامه های امام هادی علیه السلام- بخش دوم

اسنادی مکتوب از بیانات امام هادی علیه السلام

«مِنْ عَلی بْنِ مُحَمّدٍ. سَلامٌ عَلَیکُمَ وَ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی وَ رَحْمةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه. فَاِنَّهُ وَرَدَ علی کِتابُکُمْ ما ذَکَرْتُم مِنْ اِختِلافِکُمْ فی دینِکُمْ...»

 

 

 

نامه به متوکّل

عبدالله بن محمد، متصدی امور جنگ و نماز در شهر مدینه بود و نزد متوکل در مورد حضرت سعایت می کرد و پیوسته ایشان را آزار می داد. امام نامه ای به متوکل نوشتند و در آن جریان آزار و اذیت عبدالله بن محمد و دروغگویی او را در سعایت هایش برای متوکل یادآور شدند.[28] غیر از عبدالله بن محمد، مزدوران دیگری هم برای خوش خدمتی به بنی العباس چنین نامه های در مورد امام هادی(ع) برای متوکل نوشتند؛ مانند «بریحة» که خطاب به متوکل چنین نوشت:

 

«اگر به حرمین (مکه و مدینه) احتیاج داری، علی بن محمد(ع) را از مدینه خارج کن؛ چرا که او مردم را به طرف خود می خواند و جمع کثیری پیرو او شده اند».[29] زن متوکل نیز نامه ای به همین مضمون برای وی نوشت.

 

نامه متوکل به امام(ع)

سعایت های دروغین مزبور بخشی از علل آوردن اجباری (ولی به ظاهر محترمانه و اختیاری) حضرت هادی(ع) از مدینه به سامرا بود. لازم است گفته شود که سامرا محل اصلی استقرار نیروهای نظامی و انتظامی متوکل بود. از این رو، در تاریخ و روایات، از این شهر تعبیر به «عسکر» شده است و از امام هادی(ع) نیز به «ابی الحسن العسکری» تعبیر می شود.

 

متوکل نامه ای به امام هادی(ع) نوشت و در آن با لحنی بسیار مزوّرانه و به ظاهر با ادب درخواست کرد آن حضرت به سامرا نقل مکان کنند. نامه بدین شرح است:

 

«بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد؛ همانا امیرالمؤمنین (متوکل) قدر و منزلت تو را می شناسد و خویشاوندی تو را منظور می دارد و حقّت را لازم می داند و برای بهبودی امر تو و خاندانت، هر چه لازم باشد فراهم می سازد و وسایل عزّت و آسودگی خاطر تو و ایشان را آماده می کند و منظورش از این رفتار و احسان، خشنودی پروردگار و ادای حق واجب شماست که بر او لازم شده! و همانا امیرالمؤمنین (متوکل) دستور داد که عبدالله بن محمد را از تولیت و تصدی امر جنگ و نماز در مدینه برکنار و معزول کنند؛ زیرا چنانکه شما یادآور شده اید، او حق شما را نشناخته و قدر و مقام شما را سبک شمرده و شما را به امری (ادعای خلافت) متهم ساخته که امیرالمؤمنین (متوکل) می داند از آن بری هستید و خلیفه می داند که شما راست می گویید و خود ر برای این کار (خلافت) آماده نکرده اید و چنین آرزویی ندارید. امیرالمؤمنین (متوکّل)، محمد بن فضل را والی مدینه کرده و به او دستور داده تا شما را گرامی دارد و دستور و فرمان شما را انجام دهد و بدین وسیله به خد و امیرالمؤمنین (متوکل) تقرب جویید.

 

ضمناً امیرالمؤمنین، مشتاق دیدار و زیارت شماست و دوست دارد تجدید عهدی با شما کرده باشد. اگر مایل به زیارت و ماندن نزد او تا هر زمان که بخواهید، هستید، خود و هر کس از خانواده و غلامان و اطرافیان که می خواهند، با کمال آرامش و آسودگی خاطر به سوی خلیفه حرکت فرمایید و هر طور که خواهید، راه را طی کنید و هر روز که خواستید، توقف کنید، و اگر بخواهید «یحیی بن هرثمه، خدمتکار مخصوص خلیفه، و لشکریانی که همراه او هستند، همراه شما باشند و در منزل کردن و راه پیمایی همه در رکاب شما باشند و البته اختیار این امر به دست شماست و ما او را برای انجام فرمان شما خدمتتان روانه کردیم. پس، از خدا طلب خیر کرده، کوچ کن تا نزد امیرالمؤمنین بیایی که نزد او هیچ یک از برادران و فرزندان و خانواده و نزدیکانش محبوب تر از تو نیست و او نیز به کسی جز شما مهربان تر نیست و هیچ کس برای آرامش خاطر خلیفه از شما بهتر نیست.

 

والسلام علیک و رحمه الله و برکاته. نگارنده: ابراهیم بن عباس، سال 243 هجری».[30]

 

دلیل بر تزویزآمیز بودن این نامه این است که پس از ورود حضرت به سامرا، متوکل به مدّت یک روز به حضرت اجازه ملاقات نداد و به مدت یک روز ایشان را در «خان الصعالیک» (کاروان سرای گدایان) منزل داد.

 

نامه به مردم اهواز

از نامه های امام دهم(ع)، نامه ای به مردم اهواز است که در پاسخ نامه آنان درباره جبر و تفویض نوشته شد. نامه حضرت بسیار طولانی است و مرحوم «حرّانی» (از علمای قرن چهارم) آن را در کتاب ارزشمند «تحف العقول» ذکر کرده است.[31]

 

ابتدای نامه چنین است:

«مِنْ عَلی بْنِ مُحَمّدٍ. سَلامٌ عَلَیکُمَ وَ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی وَ رَحْمةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه. فَاِنَّهُ وَرَدَ علی کِتابُکُمْ ما ذَکَرْتُم مِنْ اِختِلافِکُمْ فی دینِکُمْ...».

 

گر چه اصل نامه در مورد پاسخ به شبهه جبر و تفویض است، لکن حضرت، ابتدا به مبحث امامت پرداخته اند و به گونه ای مطلب را طرح کرده اند که هر مسلمان آزاد اندیشی به راحتی آن را می پذیرد و آن حضرت در بحث از جبر و تفویض، سخنانشان را به سخنان امام صادق(ع) مستند می سازند که این خود، در خور تأمل و دقّت است.

 

محتوای نامه چنین است:

 

«خداوند به انسان توانایی عنایت فرموده و انسان بدین وسیله به انجام امورش می پردازد، نه جبر است و نه تفویض، بلکه امری است بین این دو، چنانچه معتقد به جبر شویم، مانند این است که شخصی، برده خود را به بازار بفرستد، بدون اینکه پول در اختیار او گذارد، و از وی بخواهد برای او کالا خریداری کند. این عبد با دست خالی از بازار بر می گردد؛ چون توانایی بر خرید نداشته است. آن گاه مولا او را مؤاخذه کند که چرا چیزی نخریدی!؟ بدیهی است که این ظلم است. قائلین به جبر نیز می گویند: خدا به انسان هیچ توانایی عنایت نکرده و در عین حال، از او انجام واجبات و ترک محرمات را خواسته و این ظلم است: وَلا یظلِمُ رَبُّکَ اَحَداً.

 

و چنانچه معتقد به تفویض شویم، مانند این است که کسی برده بخرد و به او امر و نهی کند و او فرمان مولای خود را بپذیرد و آخر الامر مولا از دست او خسته شده، او را به حال خود واگذار کند و بگوید: هر چه می خواهی، انجام ده و چون او را مؤاخذه کند که چرا چنین کردی، عبد در پاسخ بگوید: خودت امر را به من واگذار کردی! این عجز و ضعف مولاست.

 

قائلین به تفویض همین را در مورد خدا می گویندکه خداوند هیچ چیز را از ما نخواسته و کار را به خودمان واگذار کرده و حال آنکه خداوند می فرماید: )ولا یرضی لعباده الکفر(؛ او راضی به کفر بندگانش نیست».

 

در پایان نامه، حضرت به این ایه استشهاد می فرماید: )فَبَشِّر عِبادی الَّذینَ یستَمعونَ القَولَ فَیتَّبعوُن اَحْسَنَه ... اولئِکَ الَّذینَ هداهم الله و اولئِکَ هُم اُولُوالالبابِ(.

 

اخبار غیبی

شخصی از اهل مدائن نامه ای خدمت امام هادی(ع) نوشت که چه مقدار از عمر متوکل باقی مانده است؟ حضرت مرقوم فرمودند: «بسم الله الرحمن الرحیم. )قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَبًا فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی سُنْبُلِهِ إِلاّ قَلیلاً مِمّا تَأْکُلُونَ* ثُمّ یَأْتی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدّمْتُمْ لَهُنّ إِلاّ قَلیلاً مِمّا تُحْصِنُونَ* ثُمّ یَأْتی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فیهِ یُغاثُ النّاسُ وَ فیهِ یَعْصِرُونَ(.[32]

 

این ایات تعبیری است از جانب حضرت یوسف (ع) در مورد خواب پادشاه مصر و اشاره دارد به اینکه هفت سال باران می بارد و باید محصولات را ذخیره کنید و هفت سال خشکسالی است که از ذخیره استفاده می کنید و سپس باران فراوان خواهد بارید که به عصیر (میوه و دانه های روغنی ) دست می یابید».

 

این دو نامه (سؤال و پاسخ) از دو جهت اهمیت دارد: نخست اینکه بر اثر شدت اختناق دستگاه حاکم، مردم منتظر مرگ متوکل بودند تا از فشار ظلم رهایی یابند و دیگر اینکه امام(ع) چگونه با نوشتن ایات قرآن، هم مطلب را مخفیانه اطلاع دادند و هم اینکه زمان مرگ متوکل را پیشگویی کردند. در پایان حدیث آمده است که متوکل، دقیقاً در اوّل سال پانزدهم از دنیا رفت.

 

متوکل در سال 232 بر تخت حاکمیت نشست و در سال 248 به هلاکت رسید.

 

سؤالات فقهی

برخی از نامه های امام علی النقی(ع) را پاسخ به سؤالات فقهی تشکیل می دهد. جالب اینکه بعضی از این سؤال کنندگان، دشمن حضرت بودند، ولکن چون از عالمان خودشان پاسخ قانع کننده ای نیافتند، به امام(ع) پناه آوردند؛ مانند این مورد:

 

مرد نصرانی را که با زن مسلمان زنا کرده بود، نزد متوکل آوردند. وقتی متوکل می خواست حد او را اجرا کند، آن مرد مسلمان شد. یحیی بن اکثم گفت: اسلام ما قبل خود را محو می کند (حد اجرا نمی شود). برخی دیگر گفتند: سه حد بر او اجر می شود. (در روایت مقصود معلوم نشده). متوکل که چنین دید، به امام هادی(ع) نامه نوشت و پاسخ این مسئله را درخواست کرد. حضرت در پاسخ نوشتند:«یضرب حتی یموت؛ باید زده شود تا بمیرد». عالم نمایان دربار متوکل این مطلب را قبول نکردند. متوکل مجدداً نامه ای خدمت حضرت نوشت که علت این حکم چیست؟

 

امام در پاسخ فرمودند:«بسم الله الرحمن الرحیم. )فلما رأوا بأسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنّا به مشرکین(؛[33] «چون عذاب ما را دیدند، ایمان آوردند و گفتند: به آنچه مشرک بودیم، کفر می ورزیم».

 

متوکل این حکم را از امام پذیرفت و اجرا کرد.[34]

 

نامه دیگر در زمینه سؤالات فقهی، نامه محمد بن حسن مصعب مداینی است. او می گوید: نامه ای خدمت امام هادی(ع) نوشتم و سؤال کردم: سجده کردن بر روی شیشه چگونه است؟ نامه را ارسال کردم، ولی بعد با خود گفتم: شیشه از شن درست می شود و نباید اشکال داشته باشد! حضرت در پاسخ نوشتند: جایز نیست، و اگر با خود فکر کردی که شیشه از ریگ است، پس بدان که نمک (شاید مقصود آهک باشد)، همراه آن است و سجده بر نمک جایز نیست».[35]

 

نهایت بزرگواری

محمد بن طلحه می گوید: روزی امام هادی(ع) به جهت امری از سامرا خارج شدند و به یکی از روستاهای اطراف آن رفتند. مرد عربی آمد و با ایشان کار داشت. به او گفته شد که امام(ع) در فلان موضع هستند. آن شخص به آنجا رفت و نزد حضرت شرفیاب شد. ایشان فرمودند:«ما حاجتک؟ چه کار داری؟» گفت: از اعراب کوفه و شیعه جدّت علی(ع) هستم و قرض دارم که تحمّل آن برای من مشکل است و کسی جز شما را برای ادای آن نیافتم. حضرت فرمود: تو را خوشحال خواهم کرد. سپس دستور داد آن روز را نزد حضرت بماند. فردا صبح، امام(ع) به او فرمود: من حاجتی از تو دارم که تقاضا می کنم هرگز آن را ردّ نکنی. آن مرد عرب قبول کرد.

 

حضرت بر روی ورقی با خط مبارکشان نوشتند: من به این شخص بدهکار هستم، و مقدار را مشخص نمودند. آن گاه به آن مرد فرمودند: این ورق را بگیر. وقتی من به سامرا رسیدم و جمعی نزد من حاضر بودند، نزد من بیا و طلبت را بخواه و با من درشتی کن!

 

آن مرد عرب برگه را گرفت و قول داد که این گونه رفتار کند. امام(ع) به سامرا رفتند و در مجلسی نشسته بودند؛ در حالی که جمعی از یاران و درباریان خلیفه نیز حضور داشتند. در این هنگام آن مرد عرب وارد شد و همان گونه که امام فرموده بودند، رفتار کرد. امام(ع) (برحسب ظاهر) به او فرمودند: من عذر می خواهم و با من مدارا کن، بعد دین خود را می پردازم.

 

این مطلب به متوکّل منتقل شد. دستور داد تا سی هزار درهم به امام(ع) پرداخت کردند. ایشان تمام آن را به مرد عرب هدیه کردند و فرمودند: بگیر و قرضت را از آن پرداخت کن و بقیه را بر اهل و عیالت انفاق کن و عذر ما را بپذیر!

 

آن مرد عرب گفت: یا بن رسول الله! درخواست من با کمتر از یک سوم آن هم برآورده می شود،«ولکن الله اعلم حیث یجعل رسالته». مرد پول ها را گرفت و بازگشت.[36]

 

 


پی نوشت:

[29] . بحارالانوار، ج50، ص209.

[30] . الارشاد، ج2، ص297.

[31] . تحف العقول، انتشارات علمیه اسلامیه، ص538 ـ 562.

[32] . یوسف / 49.

[33] . غافر / 84.

[34] . بحار ، ج50، ص172.

[35] . اثبات الهداة، ج3، ص381.

[36] . بحار، ج50، ص153. باید توجه داشت: شاید حضرت می خواست خالی بودن دست خویش را به خلیفه نشان دهد و این طرح نوعی استتار و تقیه بوده است.