پس از غروب (4)

عمر لعنه الله و تهمت به پیامبر صلی الله علیه وآله

اولین اختلافی که در اسلام بعد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پدید آمد اختلافی بود که در امامت، بین مهاجرین و انصار ایجاد شد، در حالیکه اشتباه می گویند؛ چراکه اولین اختلاف بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم اختلافی بود که عمر در وفات پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بوجود آورد...

پس از غروب 

 

 

عمر لعنه الله و تهمت به پیامبر صلی الله علیه وآله

شیخ مفید بیان می کند که دیدم برخی می گویند:

اولین اختلافی که در اسلام بعد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پدید آمد اختلافی بود که در امامت، بین مهاجرین و انصار ایجاد شد، در حالیکه اشتباه می گویند؛ چراکه اولین اختلاف بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم اختلافی بود که عمر در وفات پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بوجود آورد.

او ادعا کرد:آن بزرگوار در قید حیاتند وحال اینکه تمام تاریخ نویسان و مورخین گویند: پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم که از دنیا رفتند شخصی خارج شد و خبر فوت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را اعلان می کرد، در این حال عمربن خطاب از منزل خارج شد و گفت:

به خدا سوگند که نشنوم کسی بگوید که پیامبر از دنیا رفته، مگر اینکه او را خواهم کشت، رسول خدا نمرده است فقط از ما پنهان شده است، همچون موسی که از قومش چهل شب پنهان شد، بخدا سوگند که رسول خدا باز خواهد گشت مانند موسی که به سوی قومش باز گشت و دست و پاهای آنها را قطع خواهدکرد.

او هرجا می رسید این سخنان را می گفت تا اینکه ابوبکر رسید و گفت کمی نرم باش ای عمر ولی عمر ساکت نشد ابوبکروقتی دید که او ساکت نمی شود بلند شد و خدا را حمد و ثنا کرد و درود بر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرستاد و آنگاه گفت:

ای مردم هرکه محمد را می پرستیده بداند که او از دنیا رفته است و هرکه خدا را عبادت می کند خداوند نمی میرد و اکنون فرستاده اش را به سوی خود فرا خوانده است او در مقابل شماست

گویند در این زمان عمربن خطاب از سخنی که بر آن پافشاری می نمود دست کشید.

شیخ مفید گوید: در این مطلب اشتباهاتی بود از جمله اینکه اولین اختلافی که بعد از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم ایجاد شد اختلاف عمربن خطاب و انکار وفات رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلم و در قید حیات بودن ایشان بود. و از مشکلات و تبعات این اختلاف همان مذهب محمدیه است که از غلات هستند و به آن پایبندند، و البته همه گمراهی آن را قبول دارند.

دیگر اینکه بدون دلیل با شبهۀ معتبری که به عقل یا تفسیر قرآن یا سنت یا عادت معمولی، مستند باشد اختلافی بوجود آورد و درواقع از صاحب چنین شبه ای جز عناد و نیت سوء و قصد خرابکاری و پلیدی و دروغ پردازی و ایحاد شک در دین چیری دیگری دستگیر انسان نمی شود.

دیگر اینکه این شبهه بر جهل و نادانی گویندۀ آن نسبت به قرآن و عدم حفظ آن دلالت دارد. چون قرآن آشکارا ارتحال رسول خدا را بیان کرده به پیامبرش فرموده (تو از دنیا خواهی رفت و آنها هم می میرند.) سورۀ زمر آیۀ 30

خداوند میفرماید: و محمد نیست جز پیغمبری از جانب حق که پیش از او پیغمبرانی بودند و از این جهان رفتند اگر او نیز به مرگ یا به شهادت درگذرد دوباره شما به دین جاهلیت برمی گردید سورۀ آل عمران آیۀ144

دیگر اینکه او قسم خورد به خداوند و اسماء حسنای پروردگار که رسول خدا از دنیا نرفته به همین هم قانع نشد و گفت ایشان در غیبتند، مثل غیبت موسی از قومش و راجع به مقدار زمان غیبت آن حضرت قسم به خدا خورد و تمام این سخنان شیطانی او را قانع نکرد و خبر داد که ایشان باز خواهند گشت و دست و پای مردم را هم قطع خواهند کرد. حال اگر فرض کنیم شبهه ای راجع به ارتحال پیامبر برایش پیش آمده و اعتقاد پیدا کرده که ایشان از کسانی هستند که نخواهد مرد یا موتشان از آن زمان به تأخیر خواهد افتاد، ولی دیگر چرا ادعا کرد وقتی حضرت باز گردند دست و پای مردم را قطع خواهند کرد ؟!

حقیقتاً این حرفها بسیار عجیب است وهر انسان با انصافی که کمی در آن بیاندیشد بی صداقتی و نادرستی گفتارش و فاصلۀ زیاد آن را به سخنان اهل ایمان به روشنی درمی یابد الفصول المختار، (شیخ مفید: ج2 ص240)

ابراهیم بن یسارنظام می گوید:

پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلم دست خطی نوشتند بر اینکه علی صلوات الله علیه جانشین آن حضرت و امام بر امت است و او را معین فرمود و به همه این مطلب مهم را تفهیم فرمود ولی عمربن خطاب تلاش کردکه این مقام برای ابی بکر ثابت گردد.

راوی گفت : عمر در روز بیعت چنان ضربه ای بر پهلوی فاطمه صلوات الله علیها زد که فاطمه صلوات الله علیها محسن علیه السلام را سقط نمود. (الوافی بالوفیات، صلاح الدین خلیل بن ابیک الصفدی: جزء ششم ترجمۀ ابراهمی بنی سهل احمدطولون)

 

ابن ابی الحدید در کتابش آورده: و عمربن خطاب همان کسی بود که بیعت با ابو بکر را محکم کرد مخالفین را برسر جای خودشان نشاند، شمشیر زبیر را به خاطر اینکه گستاخی کرده بود شکست، ضربه ای به سینه مقداد زد و او را دور کرد، سعدبن عباده را درسقیفه لگد مال کرد و گفت سعد را بکشید خدا سعد را بکشد، بینی حباب بن منذر را به خاک مالید، همانکه در روز سقیفه گفت من تنۀ تنومند درختی هستم که بر روی آن حکاکی شده و درخت پرثمری هستم که میوۀ خود را می بخشد، و خاندان هاشمی که به خانۀ فاطمه صلوات الله علیها پناه برده بودند را ترساند و از آنجا خارجشان نمود، و اگر عمر نبود ابوبکر خلیفه نمی گشت (شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید ج 1ص 174)