استشهادات قرآنی در بیانات صدیقه کبری سلام الله علیها

منبر مکتوب : "نور از زبان نور" (4)

امشب این آیه سوره یوسف را می‌خواهم بحث کنم. قصه این بود که وقتی خلیفه اول فرمایش حضرت زهرا را رد کرد، گفت: شما چه می‌گویید که فدک مال من است؟ به دروغ گفت پیامبر فرموده است ما انبیاء ارث نمی‌گذاریم مالی، هر چه هست علم و نبوت است. حضرت زهرا با آیه قرآن جوابش را دادند که قرآن می‌گوید سلیمان از داوود ارث برد. بعد در آخر فرمودند: «کلّا ( بل سوّلت لکم أنفسکم أمرا)...

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

ای دلبری که دل بود اندر خیال تو
غیر از جمال ماه تو رؤیت نمی‌کنم
آدینه هر صباح چو مرغان عشق حق
هر چند دلخوشم ز شمیم ولایتت
عمرم تمام گشت ز هجران روی تو

گر بگذری به خاکم و پرسی تو را که کشت
 

 

بگذر ز دیده‌ام که ببینم جمال تو
ای جان فدای ابروی همچون هلال تو
پرسم من از نسیم سحرگه ز حال تو
افسرده‌ام از آن که نبینم جمال تو
ترسم که من به گور برم آرزوی تو
فریاد خیزد از کفنم آرزوی تو


 

 

یا صاحب الزمان

یک مسئله شرعی؛ اگر کسی متوجه بشود نمازهایی که قبلا خوانده است مشکل داشته است، واجبی را کم گذاشته و یا اضافه کرده و یا شرطی را رعایت نکرده است. اگر جاهل قاصر بوده است یعنی مسئله را نمی‌دانسته، در یادگیری و پیگیری مسئله هم کوتاهی نکرده است، از انسان معتبر پرسیده و احتمال نمی‌داده وظیفه‌ای داشته باشد؛ به اینها می‌گویند جاهل قاصر. در این صورت گفتیم نمازهایش صحیح است، مگر جایی که وضو، غسل و یا تیممش مشکل داشته باشد و یا جایی که رکن اضافه و کم کرده باشد. حالا جاهل مقصر، یعنی آن کسی که در یادگیری مسئله کوتاهی کرده است، یعنی می‌توانسته برود یاد بگیرد، می‌توانسته سؤال کند، می‌توانسته بپرسد، از شخص معتبر نپرسیده است. گاهی دیده‌ام در سفرهای عمره روی میز از همدیگر می‌پرسند حاجی‌ها و مشکل شرعی‌شان را حل می‌کنند، بدون این که طرف تخصص داشته باشد. خلاصه مقصر بوده است، در این صورت نمازهای قبلی‌اش باطل است و باید همه را اعاده کند و اگر وقت دارد برای آخرین نمازش باید تکرار کند. دو ساعت مانده تا اذان فهمیده است نمازهای قبلی باطل است، نماز همین الان را باید بخواند؛ دو ساعت مانده تا قضا شدن نماز و یک نماز باطل خوانده است، باید نمازش را درست بخواند. مگر در دو جا، یکی مسئله جهر و اخفات است یعنی کسی که جاهل مقصر بوده است و باید نمازش را بلند می‌خوانده آهسته خوانده است و یا بر عکس، اینجا لازم نیست اعاده کند. دوم، در مسئله نماز تمام، اگر وظیفه‌اش شکسته خواندن نماز بوده و اشتباهی تمام خوانده است، اینجا هم لازم به اعاده نیست. بر عکس آن مشکل است و باطل است، یعنی اگر وظیفه‌اش تمام بوده و شکسته خوانده است، آن را باید اعاده کند. اما اگر وظیفه‌اش شکسته بوده ولی تمام خوانده است، اعاده نماز در این صورت حتّی برای جاهل مقصر واجب نیست. خداوند ما را با وظائف شرعی‌مان آشنا و در انجامش توفیقمان عنایت بفرماید، به محضر حضرت علی بن موسی الرضا صلوات هدیه کنید.

بحث من در این هیئت محترم، نور از زبان نور بود. گفتیم صدیقه طاهره نور است «خلقها الله من نور عظمته»[1] اهلبیت نور هستند «کلهم نورٌ واحد» . آیات قرآن و قرآن کریم هم نور است (قد جاءکم من الله نورٌ و کتابٌ مبین). صدیقه طاهره در خطبه فدکیه و در خطبه عیادتیه آیاتی از قرآن را استشهاد فرمود، هر شب یک آیه را می‌گوییم. امشب این آیه سوره یوسف را می‌خواهم بحث کنم. قصه این بود که وقتی خلیفه اول فرمایش حضرت زهرا را رد کرد، گفت: شما چه می‌گویید که فدک مال من است؟ به دروغ گفت پیامبر فرموده است ما انبیاء ارث نمی‌گذاریم مالی، هر چه هست علم و نبوت است. حضرت زهرا با آیه قرآن جوابش را دادند که قرآن می‌گوید سلیمان از داوود ارث برد. بعد در آخر فرمودند: «کلّا ( بل سوّلت لکم أنفسکم أمرا) آن جمله‌ای را فرمودند که حضرت یعقوب به بچه‌هایش فرمود؛ وقتی آمدند یک پیراهن خونین دروغی آوردند و گفتند یوسف را گرگ خورده است، فرمود: (بل سوّلت لکم أنفسکم أمراً صبرٌ جمیلٌ) نفس شما یک امری را در نظرتان زینت کرده است (فصبرٌ جمیلٌ) من بهتر است که صبر کنم و یا باید من صبر کنم (والله المستعان علی ما تصفون)[2]. حضرت زهرا هم همین آیه را خواندند، فرمود: هرگز (بل سوّلت لکم أنفسکم أمراً) حقه‌بازی می‌کنید (فصبرٌ جمیلٌ) من باید صبر کنم (والله المستعان علی ما تصفون). در همین خطبه فدکیه هم فرمود: ما صبر می‌کنیم در مقابل اذیت‌ها، صبر کسی که با چاقو بدنش را ریز ریز کنند و یا با نیزه به بدنش فرو کنند. خیلی عجیب است این صبر حضرت صدیقه سلام الله علیها.

فرمود: صبر جمیل آن صبری است که کسی به مردم شکایت نکند، به خدا شکایت کند، با خدا در میان بگذارد و یا با اهل بیت علیهم السلام که آنها هم خدایی هستند و باب الله هستند. من در این مجلس محترم قبلا راجع به صبر بر بلا صحبت کردم، آنها را نمی‌خواهم تکرار کنم. اما این مقدار این حدیث را از خاتم انبیاء صلّی الله علیه و آله که فرمود: «الصبر ثلاثة» صبر سه قسم است «صبرٌ عند المصیبة وصبرٌ علی الطاعة وصبرٌ عن المعصیة»[3] صبر هنگام بلا و مصیبت، صبر در مقابل طاعت خدا و صبر در مقابل معصیت. من می‌خواهم بگویم یک سری بلاهای خاص است که اهلبیت علیهم السلام فرموده‌اند اگر کسی در مقابل این بلاها صبر کند، اجر ویژه دارد، پاداش ویژه دارد. همچنین طاعتهای خاصی هست و معصیت‌های خاصی که نمی‌دانم برسم.

... در مقابل پدر بوده بچه‌اش را طرد کرده، گفته تو متدین هستی برو گمشو، پول هم به تو نمی‌دهم، کمکت هم نمی‌کنم. برادر با برادر قهر کرده است. از زمان پیغمبر اکرم بوده است که پدر مثل پدر حنظفه غسیل الملائکه، پسر در سپاه پیغمبر شهید شد. فرمود: «أعینه علی أهوال یوم القیامة» به وحشت‌های روز قیامت کمکش می‌کنم، منِ خدا کمکش می‌کنم. وحشت روز قیامت را چیز ساده‌ای ندان! حالا این را نگه داشتم اگر سالهای بعد زنده بودم و خواستم فاطمیه بیایم، آن  روایت حضرت صدیقه را بخوانم در ذیل آیه (وإنّ جهنّم لموعدهم أجمعین * لها سبعة أبواب)[4] وحشت قیامت چیزی است که عیسی بن مریم از حضرت جبرئیل پرسید: قیامت کی برپا می‌شود؟ دید بدن جبرئیل دارد می‌لرزد؛ گفت: سؤال شونده از سؤال کننده داناتر نیست. اگر کسی به او متلک بگویند به خاطر دین خدا، به اولین کسی که در عالم به خاطر دین از نظر رتبی متلک گفتند خاتم انبیاء است؛ مجنون گفتند، ساحر گفتند، شاعر گفتند، به عقل کل گفتند: مجنون. بعد به شیعیان امیرالمؤمنین رافضی گفتند، غالی گفتند؛ شب شهادت حضرت زهراست این روایت خیلی تکان دهنده است؛ محمّد بن مسلم و یک نفر دیگر، محمّد بن مسلم از اصحاب خاص امام باقر و امام صادق است، کسی است که امام صادق می‌گوید: این و سه نفر دیگر اگر نبودند آثار پدرم از بین می‌رفت؛ قطعاً از اولیای خداست. سی هزار حدیث از امام باقر شنیده، اجازه نداشته به کسی بگوید. گفت: آقا طاقت نمی‌آورم؛ فرمود: سرت را بکن در چاه و به چاه بگو.

این محمّد بن مسلم با رفیقش رفتند در دادگاهی در کوفه سر یک پرونده‌ای شهادت بدهند. قاضی دادگاه شریک بن عبدالله بن سنان بن انس بود، نوه سنان قاتل امام حسین. گفت: شهادت این دو نفر پذیرفته نیست. چرا؟ «لأنّهما جعفریّان فاطمیّان»[5] اینها جعفری هستند، اینها فاطمی هستند. ای خاک بر سر آن دینی که متدین به آن دین انتساب به حضرت زهرا برایش عیب باشد. گفت: اینها فاطمی هستند، شهادتشان در دادگاه پذیرفته نیست. محمّد بن مسلم شروع کرد به گریه کردن، شریک گفت: به تو برخورد؟‌ گفت: نه، من را به کسانی نسبت دادی که ربطی به آنها نداریم. من کجا، فاطمه زهرا کجا؟ من کجا، جعفر بن محمّد کجا؟ ببینید، انتساب به اهلبیت جُرم بوده است، انتساب به امیرالمؤمنین جرم بوده است؛ حالا هم هست، متلک می‌گویند. انسان نباید به خاطر متلک دیگران دست از وظیفه شرعی‌اش بردارد.

یک دختر بچه دوازده ساله ماه رمضان پنج سال پیش، پیش یکی از بستگان من قرآن یاد می‌گرفت. گفته بود فامیل مادری من اهل یکی از شهرهای غربی کشور هستند، اسم شهر را نمی‌آورم چون ما ایرانی‌ها یک عادت بد بداریم، اگر من بگویم یک نفر گنه کرد در بلخ آهنگری، بعد از منبر می‌آید و می‌گوید حاج آقا به شهر من توهین کردی. این بندگان خدایی که در سیما برنامه زنده اجرا می‌کنند خیلی باید این نکات را رعایت کنند، چون اگر یک لحظه خطا بشود درد سر ساز می‌شود. گفت: یکی از فامیلهای مادری من اهل یکی از شهرهای غربی کشور هستند، اهل نماز نیستند، اهل حجاب نیستند، اهل مشروب هستند، اهل ماهواره هستند، خیلی هم ما را مسخره می‌کنند. خاله‌ای دارم خیلی من را مسخره می‌کند، یک بار در یک میهمانی چادر سرم بوده، سینی چای به دستم بود، چادر را از سر من جلوی مردهای نامحرم کشید و همه به من خندیدند. این خاله من یک ماه است یک بیماری مشکوک خطرناک گرفته، هم نماز می‌خواند، هم با حجاب شده، هم دیگر ما را مسخره نمی‌کند. پس متلک کسی که می‌خواهد وظیفه شرعی‌اش را عمل کند همیشه بوده است. این یک بلاست، این یک مشکل است، به خصوص برای عزیزان من که خانواده‌های متدین ندارند. این را خدا خواسته، حالا چه کسی برایش در اجدادش دعا کرده و به چه دلیلی این را آورده‌اند در راه؛ اینها باید صبر کنند.

دوم، صبر در مقابل داغ فرزند؛ این هم از بلاهای خاص است که خدا نصیب نکند برای کسی. رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خمسٌ ما أثقلهنّ في المیزان» پنج چیز است که خیلی در میزان اعمال سنگین است. «سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلّا الله و الله اکبر» این چهار تا ذکر که البته بزرگانی گفته‌اند مراد حدیث این است که معنای این چهار تا ذکر را بفهمی؛ آن وقت اگر قرار باشد معنایش را بفهمی، در هر هزارتا یک نفر معنایش را می‌داند. (وما یؤمن أکثرهم بالله إلّا و هم مشرکون) معنایش اگر قرار باشد باز بشود، خیلی در میزان قیمتی است.

بعد «والولد الصالح یتوفّی لمسلم فیصبر ویحتسب»[6] فرزند صالح مسلمانی بمیرد، صبر کند و پای حساب خدا بگذارد. آمیرزا جواد ملکی روز عید غدیر مهمان داشت، بچه‌اش افتاد در حوض و خفه شد. گفت: هیچی نگویید، روز عید است و آمده‌اند به دیدن من، رویش را کشید. تا ظهر مردم را راه انداخت، گفت: کام مردم را تلخ نکنید. نزدیک ظهر که همه داشتند می‌رفتند، به چند نفر از رفقایش گفت: بایستید، می‌خواهیم این بچه را غسل بدهم، بچه‌ام مُرده است. اینها چه کسانی بودند، چه صبری داشتند؟! صبر در مقابل داغ فرزند، خیلی پیش خدا قیمتی است. یک روایت دیدم، اینقدر قیمت دارد این صبر که فرمود: کسی بچه‌اش بمیرد، جوانش بمیرد، بی‌حساب می‌رود به بهشت؛ صبر کند یا نکند، از بس که این داغ سخت است.

بحث من آیه (فصبر جمیل) است که حضرت زهرا در خطبه فدکیه خواندند، دارم می‌گویم یک بلاهای خاصی وجود دارد که صبر در مقابل آن پاداش ویژه دارد.

سوم: صبر در مقابل بداخلاقی همسر است؛ این هم راجع به مردها داریم و هم راجع به خانم‌ها. راجع به خانم‌هایی که بر بداخلاقی شوهر صبر کنند، امام صادق فرمودند: «ثلاث من النساء یرفع الله عنهنّ عذاب القبر ویکون محشرهنّ مع فاطمة بنت محمد» سه گروه از خانم‌ها هستند که عذاب قبر را خدا از آنها بر می‌دارد و حشرشان با فاطمه زهراست. یک گروه آنها را می‌گویم «وامرأة صبرت علی سوء خلقه زوجها»[7] زنی که در مقابل بداخلاقی شوهرش صبر کند. گاهی به ما می‌گویند شوهرمان توهین می‌کند و ... می‌گوییم بابا، خدا از او انتقام می‌گیرد، زندگی را به هم نزن. بچه داری؛ بچه هم نداشته باشی، بعد کی بیاید تو را بگیرد؟ بعد از یک ماه می‌شنوی او رفته ازدواج کرده آتش می‌گیری، بعد بخواهی هر روز فکر و خیال کنی و حرص بخوری. پدر و مادرها، مشاوره برای طلاق به بچه‌هایتان ندهید، تا جایی که راه دارد باید زندگی را نگه داشت. به خصوص با عرض معذرت طرف خانم‌ها، مشکل پیدا می‌کنند! دهها نمونه‌اش را من دیده‌ام. بله، شوهر بد بوده و بداخلاقی می‌کند و توهین می‌کند و ... این بهتر از بی‌شوهری است، بهتر از فکر و خیال و ... بعد با اخلاق خوب کم کم نرم می‌شود. او شما را اذیت می‌کند، خدا از او انتقام می‌گیرد، زندگی را چرا به هم می‌زنی؟ کسی گفت بعد از فوت پدرم خوابش را دیدم، لب و دهانش مجروح است و چرک و خون می‌ریزد. گفتم: در دنیا انسان خوبی بود، چه کردی؟ گفت: اوایل ازدواجمان با مادرت، اسمش سکینه بود و علویه بود، صدایش می‌زدم و می‌گفتم سَکو، او ناراحت می‌شد؛ من هم می‌دانستم ناراحت می‌شود، باز هم می‌گفتم؛ برو بگو حلالم کند. از خواب بلند شدم، به مادرم گفتم: پدر ما یک چنین کاری در مورد شما می‌کرد؟ گفت: بله. گفتم: حلالش کن، آنجا کارش گیر است. حالا صبر بر براخلاقی زن چطور؟ آن هم روایت دارد، ظاهراً از موسی بن جعفر سلام الله علیه است که فرمود: «ومن صبر علی خُلق امرأة سیئة الخُلق واحتسب في ذلك الأجر أعطاه الله ثواب الشاکرین»[8] هر کسی در مقابل بداخلاقی زن بدخلق صبر کند و اجرش را پای خدا بگذارد، خدا به او ثواب شاکرین را می‌دهد. بی‌تجربگی نکنید، بچه‌هایتان را به طلاق تشویق نکنید! مگر جایی که دیگر کاری نمی‌شود کرد، مثلاً شوهرش عرق خور است. تا جایی که بشود زندگی را نگه دارید.

یک روایت عجیب است، در بنی اسرائیل یک آقایی بود که دو تا همسر داشت، یک همسر عفیف و یک همسر غیر عفیفه. یک بچه داشت از همسر عفیف و دو بچه داشت از همسر غیر عفیف. نزدیک مردنش گفت همه اموالم را صلح کردم به یکی از بچه‌هایم. اینها اختلاف کردند، خوب به کدام بچه داد اموالش را؟ رفتند پیش قاضی، قاضی گفت من نمی‌توانم حکم کنم، بروید پیش بنی غنّام. رفتند پیش یک آقایی که محاسنش سفید بود از بنی غنام، گفت: من این را نمی‌توانم حکم کنم، بروید پیش برادر بزرگترم. رفتند پیش برادر بزرگتر، دیدند این برادر بزرگتر ریشش به اندازه برادر کوچکتر سفید نیست. گفت: آقا من هم نمی‌توانم حکم کنم، بروید پیش برادر کوچکترم. من دارم کلمات را اشتباه می‌گویم، سه تا برادر هستند آن کسی که سنش از همه کمتر است، ریشش سفیدتر است و آن کسی که بزرگتر است بر عکس است. به سومی گفتند: اول شما بگو آن نفر اول که از شما دو تا جوانتر بود، چرا ریشش سفید بود؟ گفت: برادر اول من یک زن بداخلاق دارد که پدرش را درآورده است، در هیچ چیزی با او همراه نیست. دومی هم یک زنی دارد که گاهی با او همراه است و گاهی هم اذیتش می‌کند. من زنم خیلی خوب است و همه جا با من همراه است، لذا جوان مانده‌ام. در تاریخ سابقه داشته است. گفتند: حالا قصه ما چیست؟ گفت: هر سه شما بروید سر قبر پدرتان، بدنش را از قبر در بیاورید و آتش بزنید و خاکسترش را به باد بدهید، بیایید تا من بگویم اموال مال کدام یک از شماست. آمدند سر قبر پدرشان، وقتی آمدند قبر را بشکافند آن بچه حلال‌زاده گفت: من از حقم گذشتم، قبر پدرم را نشکافید. آمدند پیش قاضی، گفت: اموال مال توست؛ چون تو خونت از خون او بود، راضی نشدی که قبر پدرت را بشکافند و بدنش را آتش بزنند.

منظور این است که این یک بلایی است که خیلی‌ها به آن مبتلا هستند، هر مقدار که صبر کنند، خدا به آنها اجر می‌دهد، چه در طرف خانم و چه در طرف آقا.

چهارمین مورد صبر بر ظلم دیگران است. امام صادق سلام الله علیه فرمودند: «ثلاثٌ من کنّ فیه استکمل خصال الایمان» سه صفت است که هر کسی در او باشد خصال ایمان را کامل کرده است «من صبر علی الظلم وکظم غیظه واحتسب و عفی» هر کسی بر ظلم صبر کند، خشمش را فرو بخورد و پای حساب خدا بگذارد و ببخشد «کان ممن یدخله الله الجنة»[9] هم خدا او را می‌برد به بهشت، هم به اندازه قبیله ربیعه و مضرّ به تعدادی که جمعیت زیادی بودند در عرب، خدا شفاعتش را قبول می کند یعنی مقام شفاعت پیدا می‌کند، اگر بر ظلم صبر کند. خیلی جاها باید گذشت داشت، کسی به شما ظلم کرده است این ظلم را در گوشه ذهنتان ضبط نکنید مراجعه کنید و داغ بشوید و خودتان را آتش بزنید و عصبانی بشوید من از او نمی‌گذرم، واگذارش می‌کنم به دست ابوالفضل.

یک موقع ما در یک شهری منبر بودیم، گفتیم اذان ظهر ساعت چند است؟ گفتند: یک و ربع، حالا نگو یک و پنج دقیقه بوده است؛ ده دقیقه بیشتر منبر رفتم. یک آقایی گفت: شما ظلم کردید، ده دقیقه نمازمان دیر شد، ما از شما نمی‌گذریم. حق شرعی ثابت نیست بر من! من که خبر نداشتم. پس گذشت مال کجاست؟ فرمود: کسی خشمش را فرو بخورد و ببخشد، خدا این مقدار شفاعتش را هم می‌پذیرد.

دیگر صبر بر چه چیزی؟ صبر در مقابل فقر و مشکلات مالی. این هم از آن صبرهایی است که خیلی ثواب دارد. اگر طرف به خاطر خدا صبر کند، بی‌تابی نکند، حدیث از پیغمبر اکرم است که فرمود: «طوبی للمساکین بالصبر» خوشا به حال انسان‌های مسکینی که صبر کنند. فقر خیلی سخت است! پسرش را می‌خواهد زن بدهد ندارد، دخترش را می‌خواهد شوهر بدهد ندارد، کارش به بیمارستان می‌کشد ندارد. بله، آن‌هایی که داشتند و می‌توانستند کمکت کنند و از گرفتاری‌ات خبر داشتند و ندادند، خدا با آنها می‌داند چه کار کند. اما تو الان بیخود ننشین حرص بخور! بعضی‌ها هم هستند که خیلی حرص می‌خورند به خاطر مشکلات مالی‌شان.

یک طلبه‌ای بود در قم که چهار تا بچه داشت، خانه نداشت، ماشین هم نداشت و در یک زیر زمین زندگی می‌کرد. یک بار چهارده تا سید که یکی هم من بودم دعوت کرد روز ولادت امام جواد ناهار بدهد به این حاجت که خانه‌دار بشود. بعد به او گفتم که چه شد؟ گفت: آقا، یک نفر یک جمله‌ای گفت آب روی آتش بود؛ گفت: تقدیر تو این است که اینطوری زندگی کنی. استادی داشتیم که فوت کرد، پانزده سال پیش عمل قلب کرد چهار میلیون، یک آقایی به او داد. پول را از توی اطاقش دزدیدند. خودش می‌فرمود: تقدیر من این است که در فقر زندگی کنم. این حدیث خیلی عجیب است «طوبی للمساکین بالصبر وهم الذین یرون ملکوت السماوات والأرض»[10] اینها کسانی هستند که ملکوت آسمان‌ها و زمین را می‌بینند که مرحوم مجلسی بیانی دارد در ذیل این روایت که می‌گوید مراد انبیاء و اوصیا و کسانی که نزدیک به آنها هستند. این هیچ از وظیفه آن‌هایی که دارند کم نمی‌کند! برادرش است، رحم به برادرش نمی‌کند یا شوهر خواهرش است می‌خواهد دخترش را شوهر بدهد، او دارد اما به روی مبارک نمی‌آورد. من سراغ دارم، طرف تصادف کرده در جاده مُرده است، سه تا بچه یتیم دارد، پنج ساله، سه ساله و یک ساله، به نان شبشان محتاج هستند. دایی‌اش پولدار است، از ترس این که به او نگویند کمک کن، تشییع جنازه‌‌اش هم نیامده، پنج دقیقه آمده مجلس ختمش و بعد فرار کرده است. چقدر این انسان بدبخت است! از ترس این که یک کسی درِ گوشش نگوید آقا یک پولی بابت تشییع و کفن و دفن و ... تشییع شوهر خواهرش نیامده است که یک وقت نگویند پول بده. او در قیامت من فکر می‌کنم آرزو می کند به جای پول علف گوسفند خدا به او می‌داد.

کسی که فقیر می‌شود و صبر می‌کند در برابر مشکل، از وظیفه داراها کم نمی‌کند! الان یک کسی هم که دارد توی دلش می‌گوید الحمد لله اینها صبر می‌کنند، ثواب می‌برند. من راجع به فقر در ماه صفر اینجا صحبت کردم، نمی‌خواهم تکرار کنم. فرمود: «ملوك الدنیا والآخرة الفقراء الراضون»[11] پادشاهان دنیا و آخرت فقیرانی هستند که راضی هستند. استاد اساتید ما مرحوم آمیرزا مهدی اصفهانی زیر کرسی نشسته بود و داشت چرت می‌زد، خانمش چادرش وصله داشت؛ مهمان آمد، رفت به بدرقه مهمان، به حاج شیخ گفت: این چه وضعی است؟ فرمود: اگر بخواهم می‌توانم با یک نگاه این سینی را طلا کنم، ولی دنیا ارزش ندارد؛ صبر می‌کردند بر فقر. روایت خیلی عجیب است «وهم الذین یرون ملکوت السماوات والأرض».

یکی از آن صبرهایی که خیلی پیش خدا قیمت دارد، صبر در مقابل آزار و بیم به خاطر اعتقاد به اهلبیت و ولایت امیر المؤمنین است که او همیشه بوده است. ایران الحمد لله امنیت است، پاکستان را ببینید چه کار می‌کنند؟ شنیده‌ام می‌گیرند زجر کش می‌کند، اول یک بند انگشت را می‌برد، فردا تا اینجای انگشت را می‌برد، پس فردا دست را می‌برد. اعتقاد به علی کم جُرمی نیست! در بنی امیه یک زمانی بود که اسم کسی را می‌گذاشتند علی، محکوم به اعدام بود. حدیثش را می‌خوانم از حضرت صادق علیه السلام است: «أ لا تعلم من انتظر أمرنا وصبر علی ما یری من الأذی والخوف هو غداً في زمرتنا»[12] نمی‌دانید آن کسی که منتظر ظهور ما باشد، در اذیتها و بیمی که می‌بیند و به خاطر ما صبر کند، فردای قیامت در زمره ماست. چه قصه‌هایی از مظلومیت اهلبیت در تاریخ وجود دارد! فرزند زید بن علی، یحیی، به پدرش گفت می‌خواهم عمویم را در کوفه بروم ببینم؛ عیسی بن زید در کوفه زندگی می‌کرد، ناشناس از ترس یک خانه غریبه گرفته بود تا کسی او را نشناسد، هیزم کشی می‌کرد و زندگی می‌گذراند. پدرش گفت اگر می‌خواهی بروی به کوفه برای دیدنت عمویت، برو فلان محل، فلان کوچه در کوفه دم غروب بایست، یک نفر بار شتر به دستش است، روی شتر هم بار آب گذاشته و دارد می‌آید، لبش دارد ذکر می‌گوید و چشمش دارد گریه می‌کند؛ برو جلو آهسته، داد نزنی، می‌ترسد! طوری نگویی که بفهمند و او را بشناسند، مجبور است از آن منطقه اثاث کشی کند. برو بگو: من برادر زاده‌ات فلانی هستم. گفت: آمدم به کوفه، همان محل و همان کوچه، دیدم یک مردی است که نزدیک غروب می‌آید، دارد ذکر خدا می‌گوید و چشمش گریه می‌کند. بارش هم آب است و دارد با شتر بار می‌کشد. رفتم جلو، آمدم بغلش کنم مثل یک آدمی که از مُرده وحشت کند، گفت: تو کی هستی؟ ببینید چه بر سر اینها آورده بودند! گفتم: من برادر زاده‌ات هستم، پسر فلانی. من را بغل کرد و گریه کرد. احوال تک تک ارحام را پرسید، گفت: من این قدر اینجا غریب هستم و این قدر در خوف و خطر زندگی می‌کنم، دختر فلان شخص را گرفته‌ام، زنم نمی‌داند که من کی هستم، نمی داند من نوه پیغمبر هستم. خدا به من دختری داد، دختر من به سن ازدواج رسید، یک خواستگاری غیر امامی غریبه آمد، من دیدم نمی‌توانم دختر شیعه‌ام را به او بدهم! دست دست کردم، عاقبت دخترم مُرد؛ می‌دانی از چه می‌سوزم؟ از این که دخترم مُرد و نتوانستم به او بگویم تو نوه پیغمبر هستی، تو نوه فاطمه زهرا هستی. همین الان هم من شنیده‌ام آل سعود گاهی در طائف می‌ریزند توی خانه‌ها، مُهر پیدا کنند، مفاتیح پیدا کنند، پدر طرف را در می‌آورند. جُرم است اعتقاد به اهلبیت.

دعبل در شعرش این را به حضرت رضا گفت؛ قصیده‌ای دارد دعبل خزاعی که حتماً شنیده‌اید، امام رضا هم به او پول دادند. گفت: آقا من پول نمی‌خواهم. فرمود: لازمت می‌شود، بگیر. گفت: آقا یک لباس به من بدهید، برای کفنم می‌خواهم؛ یک لباس آقا به او دادند. آمد قم، این قمی‌ها گفتند که لباس را بده تکه تکه کنیم، هر کسی یک تکه، گفت: نه. یک سری از جوان‌ها بودند که بندگان خدا مسئله شرعی خیلی‌ حالی‌شان نبود، آمدند در بیابان جلویش را گرفتند و لباس را از او گرفتند، یک تکه هم به خودش دادند. اینها فکر کردند اشکالی ندارد، لباس امام رضا را از دعبل گرفتند و تکه تکه کردند، بعد یک تکه هم به خودش دادند. دعبل در قصیده‌ی طائیه‌اش؛ اول شعرش هم که می‌خواست ذکر مصیبت کند، حضرت زهرا را صدا زد جلوی امام رضا و گفت: «أفاطم» ؛ «أ» منادای نزدیک است، یعنی می‌دانست فاطمه زهرا دارد می‌شنود. امام رضا هم نفرمود که شعرت اشتباه است.

أفاطم لو خلت الحسین مجدلاً     وقد مات عطشانا بشط فراتی

رسید به این بیت، گفت:

لقد خفت في الدنیا وأیّام سعیها   وإنّی لأرجوا الأمن بعد مماتی

در دنیا همیشه با ترس و لرز زندگی کردم، امیدوارم بعد از مردنم در امان باشم. امام هشتم فرمود: «آمنك الله من الفزع الأکبر»[13] خدا از آن ترس بزرگتر ایمنت بدارد. می‌ترسی اینجا به خاطر ما، آنجا خدا تو را ایمن بدارد.

حضرت زهرا غیر از صبر بر بداخلاقی همسر که همسر او امیر المؤمنین بود، همه این بلاها را داشت. صبر بر فقر؛ نان نداشتند که در خانه بخورند. مریض شده بود، امیر المؤمنین فرمودند: چه می‌خواهی؟ عرض کرد: پدرم نهی کرده است که از شما چیزی بخواهم.

یک شعری آقای انسانی دارد:

ذره‌ای مهر تو درکاهش نبود         بر لبت نُه سال یک خواهش نبود

‌فرمود: بگو یک چیزی، اصرار کرد. گفت: انار می‌خواهم که حضرت رفت و آب از چاه کشید و یک درهم گرفت و انار خرید، توی راه داد به مقداد و آمد منزل دید یک طبق انار جلوی بی‌بی است. فرمود: (هذه من عند الله)[14] .

دیگر صبر بر چه چیزی؟ صبر بر اذیت و آزار به خاطر اهلبیت؛ اصلا اولین کسی که به خاطر امیرالمؤمنین اذیت شده است، حضرت زهراست. آن هم اذیتی که چهارده قرن هم ممنوع بوده است که گفته بشود؛ با چه زحمتی به ما رسانده‌اند! تهران این بحثها را خوششان نمی‌آید، وگرنه یک شب برایتان می‌گفتم که چقدر سانسور کرده‌اند آن مصیبت‌هایی که بر حضرت زهرا وارد شده است. با چه زحمتی به ما رسانده‌اند، با رمز و با اشاره و با فلان نوشته‌اند؛‌ خیلی اذیت کشید. داغ فرزند هم دیده است، صبر کرد در مقابل داغ فرزند. محسن بن علی خیلی مقام دارد، قیامت خدا خطاب می‌کند: «نعم الجنین جنینك»[15] علی، جنین تو خوب جنینی است.

صبر بر ظلم دیگران؛ مثلاً یکی از ظلم‌های همسایه‌های نادان، پیرمردها آمدند به علی گفتند: به فاطمه بگو یا شب گریه کن روز آرام باش، یا روز گریه کن شب آرام باش. امیر المؤمنین به فاطمه زهرا منتقل کرد، می‌دانید چه فرمود؟ عرض کرد: «یا أبا الحسن ما أقلّ مکثی بینهم»[16] من دیگر خیلی زنده نمی‌مانم، دیگر صدای گریه‌ام نمی‌آید.

داغ فرزند، صبر بر ظلم، صبردر مقابل فقر، صبردر مقابل آزار و بیم به خاطر اعتقاد به اهلبیت. شما حساب کنید یک خانواده‌ای که خدا همه عالم را به خاطر آنها خلق کرده است، مثل امشب کنار بسترش شاید یک اسماء بود. می‌خواستم صبر بر طاعت و صبر بر معصیت را بگویم، فقط تیترهایش را می‌گویم.

یک طاعتهای خاصی هم هست که اگر کسی صبرکند خدا اجر خاص می‌دهد. صبر در روزه در گرما که نزدیک به ماه رمضان هستیم. فرمود: آخر روز ملائکه می‌آیند به صورتش دست می‌کشند و می‌گویند: «ما أطیب ریحك»[17] چقدر توخوشبو هستی، بشارتش می‌دهند.

صبر بر بی‌خوابی هنگام نماز شب و مناجات که روایت داریم در سجده اگر خوابش ببرد، در مناجات و نماز شب، خدا به او مباهات می‌کند.

صبر بر حجاب؛ آن زنی که امام زمان آمدند کنار جنازه‌اش، فرمودند در زمان بی‌حجابی رضاخان، هفت سال از خانه بیرون نیامد.

صبر بر بعضی از معصیت‌های خاص، صبر در مقابل شهوت؛ فرمود: «من عرضت له فاحشة أو شهوة فاجتنبها من مخافة الله عز وجل حرم الله علیه النار»[18]  کسی که شهوتی به او عرضه بشود به خاطر ترس خدا دوری کند، خدا بدنش را به آتش حرام می‌کند. یک روایت قشنگ هم صبر در مقابل غیبت است، یعنی نگذارد غیبت کسی را در مقابلش بکنند. به حضرت زهرا هم مربوط است، قیامت که می‌شود حضرت زهرا می‌آید دمِ در بهشت. خدایا می‌خواهم امروز شناخته بشوم؛ خطاب می‌شود برو هر کسی را می‌خواهی سوا کن.

همچو مرغی که دانه برچیند         دوستان را جدا کند زهرا

نمی‌دانم ما را هم جدا می‌کند؟! نگاه به ما می‌کند؟ از ما قبول می‌کند؟ این بچه‌ها با چه زحمتی این حسینیه را درست کنند، فردا شب دسته عزا دارند؛ بالاخره می‌بیند! اینها می‌آیند پشت درِ بهشت، می‌گویند خدایا ما هم می‌خواهیم شناخته بشویم؛ امروز ما شیعیان زهرا هستیم، دوستان زهرا هستیم. خطاب می‌شود که بروید ببینید چه کسی به خاطر زهرا به شما شربت آب داده است و لباس به شما پوشانده است. «انظروا من ردّ عنکم غیبة في حبّ فاطمة»[19] نگاه کنید چه کسی نگذاشته در مقابلش غیبت شما را بکنند، گفته این محبّ فاطمه زهراست غیبتش را نکنید، او را هم دستش را بگیر. قیامت روز حضرت زهراست، آنجا معلوم می‌شود! بله اینجا قبرش مخفی، قدرش مخفی است. آنجا می‌آید وسط صحنه محشر، خطاب می‌شود: فاطمه، آرزو کن، من عطا می‌کنم. عرضه می‌دارد: «إلهي أنت المُنی وفوق المُنی»[20] آرزوی من خودت هستی، تو بالاتر از آرزو هستی. بعد عرضه می‌دارد: «ربّ أرنی الحسن والحسین»[21] می‌خواهم حسن و حسین را ببینم. می‌آیند، امام حسین با سر بریده وارد محشر می‌شود؛ خون فوّاره می‌زند.

یاس امشب را گل ایوان ماست                یاس تنها یک سحر مهمان ماست

یاس بوی مهربانی می‌دهد           عطر دوران جوانی می‌دهد

دید شرح حال او ناگفتنی است      ای زبانم لال، زهرا رفتنی است

این حدیث را چند سال است می‌خواهم اینجا بخوانم، نمی‌شد. دور امام حسن را یک بار گرفته بودند؛ چه کسانی؟ معاویه، مغیره، عمرو عاص، جسارت به امیر المؤمنین سلام الله علیه می‌کردند. امام مجتبی شروع کرد تک تک جواب اینها را دادند. عمرو عاص! پنج سر تو دعوا داشتند. معاویه ... بعد رسید به مغیره، فرمود: تو دیگر حرف نزن «أنت الذي ضربت فاطمة حتی أدمیتها»[22] تو اینقدر مادرم را زدی، خون جاری شد.

راوی می‌گوید در مسجد بودیم با امیرالمؤمنین، گفتم آقا شنیده‌اید دومی همه استاندارها را عوض کرده است، اما قنفذ را ابقاء کرده است؟ شنیده‌اید از همه مالیات گرفته، قنفذ را بخشیده است؟ یک نگاهی کرد این طرف و آن طرف، فرمود: تشکر کرده است، به خاطر آن تازیانه‌هایی که به بازوی زهرای من زد.

نمی‌توانم باز کنم، ولی به شما بگویم یک وقتی امیرالمؤمنین در جنگ صفین آب را از دست معاویه گرفت، اجازه داد که آنها بیایند آب بخورند. ولی معاویه قبلش آب فرات را تسخیر کرده بود، گفت: از سپاه علی بگذاریم آب بخورند یا نه؟ عمرو عاص گفت: علی حمله می‌کند آب را می‌گیرد، مگر من و تو از او نشنیدم که می‌گفت «لو کان لي أربعین رجلاً یوم فتّش البیت»[23] اگر من چهل تا آدم داشتم روزی که خانه من ریختند، نمی‌گذاشتم این کارها را بکنند؛ یعنی حدأقل تعداد مهاجمین چهل نفر بوده است. شما حساب کنید، چهل تا گرگ بیابان بریزند بر سر دردانه پیغمبر. مغیره می‌زد، خالد بن ولید می‌زد، دومی می‌زد، قنفذ می‌زد.

یک ستون در کنار باب النساء در مدینه، شیعیان مدینه سینه به سینه نقل می‌کنند یعنی جایی ننوشته است، منتها چون مدینه از روز اول تا الان هیچ وقت خالی از شیعه نبوده است. کنار باب النساء یک ستون است، می‌گویند پای این ستون یک قطره از خون سینه حضرت زهرا چکید.

مثل فردا از جایش بلند شد، اسماء آب بیاور می‌خواهم غسل کنم، لباس تازه برایم بیاور. غسل کرد، لباس نو پوشید، سر بچه‌هایش را شست. دخترها را از خانه بیرون فرستاد.

بیرون برید از خانه زینب را که حاشا                   مادر دهد جان و کند دختر تماشا

دیدی چه حالی در نمازم بود اسماء؟!                   این آخرین راز و نیازم بود اسماء

فرمود: من می‌خوابم، تو مرا صدا بزن. اگر جواب ندادم، بدان که جانم از بدن جدا شده است. اسماء می‌گوید: صدیقه طاهره خوابید وسط حجره، یک وقت فرمود: آیا آن چیزی را که من می‌بینم شما هم می‌بینید؟ موکب اهل آسمان آمده است، پدرم رسول خدا آمده است.

یادتان است یک بار گفتم موقع ولادت حضرت زهرا چهارتا بانو از بهشت آمدند، مریم، ساره، کلثوم، آسیه. ولی در بین در و دیوار فقط فضه آمد، دیگر آنها نبودند.

اسماء من می‌خوابم، صدایم بزنم. بعد از این که فرمود: این پدرم رسول خداست السلام علی رسول الله، السلام علی جبرئیل، اللهم فی جوارک و رضوانک ودارک دار السلام، صدایش قطع شد. آخرین جمله حضرت ظاهراً این بود: «إلی ربّی لا إلی النار» می‌آیم به سمت خدا. تمام شد صدای حضرت، می‌گوید: آمدم صدایش زدم، دیدم جواب نمی‌دهد. بار دوم و بار سوم، به صورتم زدم گفتم: خانم، سلام ما را به رسول خدا برسان. یک وقت در باز شد، امام حسن و امام حسین آمدند داخل. تا دیدند مادر افتاده است، امام حسن افتاد روی سینه مادر «کلّمیني یا أمّاه»[24] مادر با من حرف بزن، وگرنه جان می‌دهم. ابی عبدالله صورت گذاشت کف پای مادر، مادر با من حرف بزن. گفتم: آقازاده‌ها بروید پدرتان را خبر کنید.

کسی زمین خوردن علی را ندیده است، در جنگ بدر، در جنگ احد و خیبر کسی زمین خوردن علی را ندیده است. دو جا در طول عمر امیرالمؤمنین من دیدم که با صورت به زمین افتاده‌اند. یک بار در راه صفین، وقتی از کربلا می‌گذشت؛ شیخ صدوق می‌نویسد این قدر گریه کرد که با صورت به زمین افتاد. یک جا هم مثل امشب یا فردا شب، تا امام حسن و امام حسین آمدند در مسجد، بابا «ماتت أمّنا فاطمة» . نوشته‌اند «فسقط علی وجهه» امیرالمؤمنین با صورت به زمین افتاد. آب پاشیدند به هوش آمد، گویا همین جاست صدا می‌زد: «بمن العزاء یا بنت محمد» چه کسی من را آرام کند؟ «کنت بك أتعزی»[25] من با تو آرام می‌شدم فاطمه.

آمد کنار بدن، یک ورقه‌ای را پیدا کرد. یا علی، خدا من را به همسری تو در آورد «لأکون لك في الدنیا والآخرة، غسّلني وکفّني ودفّنّي باللیل ولا تعلم أحداً» .[26]

ای کتاب عشق من بسته مشو                  همچو مردم از علی خسته مشو

ای به نخل آرزویم شاخ و برگ               وی هوادار علی تا پای مرگ

در میان خون و آتش دیدمت                  با چهل تن در کشاکش دیدمت

می‌روی نزد رسول کردگار                     تو سرافرازی ولی من شرمسار

ابی عبدالله چهار جا صورت گذاشته است؛ اول کف پای مادر صورت گذاشت، دوم روز عاشورا روی صورت غلام سیاه صورت گذاشت. سوم روی صورت خونین جوانش علی اکبر صورت گذاشت «و وضع خدّه علی خدّه»[27] اما چهارم صورت روی خاک قتلگاه گذاشت «السلام علی الشیب الخضیب، السلام علی الخدّ التریب».

نماز ظهر ادا کرد و تیر باران شد               نماز عصر سرش بر سنان نمایان شد

هر کجا نشسته‌ای صدا بزن یا حسین.



[1]. «لأنّ الله عز وجل خلقها من نور عظمته». علل الشرایع، ج 1، ص 180.

[2]. یوسف: 18.

[3]. کافی، ج 2، ص 91.

[4]. حجر: 43.

[5]. ؟؟؟

[6]. خصال، ج 1، ص 267.

[7]. وسائل الشیعة، ج 21، ص 285.

[8]. امالی صدوق، ص 430.

[9]. «ثلاث خصال من کنّ فیه استکمل خصال الایمان من صبر علی الظلم و کظم غیظه و احتسب و عفی و غفر کان ممن یدخله الله الجنّة بغیر حساب». خصال، ج 1، ص 104.

[10]. کافی، ج 2، ص 263.

[11]. غرر الحکم و درر الکلم، ص 708، ح 105.

[12]. «ألا تعلم أنّ من انتظر أمرنا و صبر علی ما یری ...». کافی، ج 8، ص 37.

[13]. عیون أخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 263.

[14]. نساء: 78.

[15]. بحار الأنوار، ج 7، ص 329.

[16]. بحار الأنوار، ج 43، ص 177.

[17]. کافی،‌ج 4، ص 64.

[18]. امالی صدوق، ص 429.

[19]. بحار الأنوار، ج 8، ص 52.

[20]. بحار الأنوار، ج 27، ص 140.

[21]. بحار الأنوار، ج 8، ص 54.

[22]. احتجاج، ج 1، ص 278.

[23]. «لو أنّ معي أربعین رجلاً یوم فتش البیت ...». بحار الأنوار، ج 32، ص 440.

[24]. بحار الأنوار، ج 43، ص 186.

[25]. بحار الأنوار، ج 43، ص 187.

[26]. بحار الأنوار، ج 43، ص 214.

[27]. اللهوف، ص 114.