استشهادات قرآنی در بیانات صدیقه کبری سلام الله علیها

منبر مکتوب : "نور از زبان نور" (5)

آیه‌ای که امشب انتخاب کردم، آیه 128 سوره توبه است که صدیقه اطهر اوائل خطبه شریف فدکیه قرائت فرمودند. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم (لقد جاءکم رسولٌ من أنفسکم عزیزٌ علیه ما عنتّم حریصٌ علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم) داشتند حضرت توضیح می‌دادند که پدر من ظلمت شما را تبدیل به نور کرد...

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

بهار را چه کند آن دلی که خرم نیست
به جان دوست شبی نیست بی گل رویت
ز باغ زمزمه بوی بهشت می‌آید
من از گناه محبت چگونه توبه کنم
بیا بیا گل نرگس که بی‌تو گاه بهار

 

 

مرا ندیدن روی تو از خزان کم نیست
که چشم‌های من آیینه‌دار شبنم نیست

که اشک سوخته دل چو آب زمزم نیست
کسی که مهر ندارد ز نسل آدم نیست
بهار را چه کند آن دلی که خرم نیست


 

 

یا صاحب الزمان

راجع به جاهل قاصر و جاهل مقصر صحبت کردیم. کسی که در نماز بی‌جا سلام بدهد، مثلاً در رکعت دوم بعد از تشهد سلام بدهد. اگر بعد از سلام اول یادش بیاید که نماز را باید ادامه بدهد و احتیاطاً دو تا سجده سهو بجا بیاورد. بعد از السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته، کسی از نماز خارج نمی‌شود با این سلام؛ نماز را ادامه می‌دهد و بعد از نماز دو تا سجده سهو بجا بیاورد. اگر دومی و سومی را هم گفت، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته و یا سومی را فقط گفت، این از نماز خارج شده است. زمانی که یادش بیاید من بی‌جا سلام دادم، اگر هنوز حالت نماز را به هم نزده و رویش را از قبله بر نگردانده و حرف بی‌جا نزده است، فورا نماز را ادامه بدهد و بلند شود رکعت سوم و چهارم را بخواند و بعد از نماز هم دو تا سجده سهو بجا بیاورد. گاهی مشغول شده است به تسبیحات حضرت زهرا، رویش را هم از قبله برنگردانده است، اینها ذکر است و ذکر موالات را به هم نمی‌زند. چهار پنج دقیقه قرآن بخواند و یا ذکر بگوید، اگر رویش را از قبله بر نگردانده و با کسی حرف نزده است، حالت نماز را به هم نزده، یادش آمد که سلامش بی‌جاست، بلند شد و نماز را ادامه بدهد. اما اگر رویش را از قبله برنگردانده است اما هفت هشت دقیقه از نماز می‌گذرد، ذکر هم نگفته است، موالات به هم  خورده است. یا حرف زده است و یا رویش را از قبله برگردانده است، در این صورت باید نماز را مجدداً بخواند. السلام علینا و علی عباد الله الصالحین هم حکمش همین است، اگر کسی این کار را بکند، اگر یادش آمد و حالت نماز را به هم نزده است، رویش را از قبله بر نگردانده، موالات خراب نشده است، ذکرموالات را خراب نمی‌کند در نماز. مثل تسبیحات، قرآن خواندن، دعا خواندن، دعای فارسی گفتن. خدایا ما را با وظائفمان آشنا و به انجامش توفیقمان  عنایت بفرما؛ به مادر حضرت زهرا خدیجه کبری صلوات هدیه کنید.

بحث من در این هیئت محترم، نور از زبان نور بود. گفتیم حضرت صدیقه طاهره نور است «خلقها الله من نور عظمته»[1] قرآن کریم هم نور است (قد جاءکم من الله نورٌ وکتابٌ مبین).[2] این نور به آیاتی از آن نور در خطبه فدکیه و در خطبه عیادتیه استشهاد فرمود. آیه‌ای که امشب انتخاب کردم، آیه 128 سوره توبه است که صدیقه اطهر اوائل خطبه شریف فدکیه قرائت فرمودند. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم (لقد جاءکم رسولٌ من أنفسکم عزیزٌ علیه ما عنتّم حریصٌ علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم) داشتند حضرت توضیح می‌دادند که پدر من ظلمت شما را تبدیل به نور کرد، شما را هدایت کرد؛ شما چه وضعی داشتید، چه حالی داشتید، رسول خدا آمد شما را نجات داد، این آیه را شاید همان جا خواندند؛ رسولی از خودتان آمد، رنج‌های شما بر او گران و سخت است، نسبت به هدایت شما حریص است، به مؤمنین رئوف و مهربان است. این خصوصیت پیغمبر اکرم بود که از هر فرصتی برای هدایت مردم استفاده می‌کرد. هیچ جا کوتاهی نکرد، نه که کوتاهی نکردند بلکه خیلی بیش از وظیفه انجام دادند به گونه‌ای که آیه نازل شد(لعلك باخعٌ نفسك ألّا یکونوا مؤمنین)[3] داری جان می‌دهی از غصه این که اینها ایمان نمی‌آورند. حتی شاید صبح بیست و هشت صفراز هوش رفت و به هوش آمد اول نماز صبح، فرمود: مردم چه کردند؟ گفتند: «الناس ینتظرونك یا رسول الله» منتظر شما هستند. دوباره بی‌حال شد و به هوش آمد، فرمود: چه کردند؟ گفتند: آقا منتظر شما هستند. بار سوم و یا چهارم گفتند: ابوبکر رفته به محراب. فرمود: زیر بغل من را بگیرید، با آن حال که پایش کشیده می‌شد به زمین، آمد او را کنار زد و خودش رفت در محراب. حریص بود بر هدایت مردم،‌ تازه اگر گزارش واقعیت داشته باشد، چون در کتب ما به این شکل نیست. صد و بیست تا گزارش است، پنجاه یا شصت تایش با هم تعارض دارد.

به راههای مختلفی خاتم انبیاء صلی الله علیه و آله و سلم هدایت می‌فرمود و تبلیغ می‌کرد دین مبین را برای مردم. راه اول قرائت قرآن بود، خود این قرآن که از نفس پاک و طیب و طاهر رسول خدا خوانده می‌شد، خیلی‌ها را تکان می‌داد. حتی سنگدل‌ترین انسان‌ها را به صورت مقطعی رویشان اثر می‌گذاشت. ابوجهل یک عمویی داشت که خیلی نابغه بود در جوک ساختن و طنز ساختن و اگر الان زنده بود، یقیناً یک کانال ضدّ خدا راه انداخته بود. ظاهراً اسمش عمارة بن ولید است، ابوجهل به او گفت: عمو، این محمد صلی الله علیه و آله و سلم چیزهایی می‌خواند که همه جذب می‌شوند؛ می‌روی برایش یک جوک و یا طنزی درست کنی راجع به قرآن تا مردم دیگر جذب نشوند؟ گفت: باشد. رفت محضر پیغمبر، گفت: «یا محمد أنشدني شعرك» شعرت را بخوان. فرمود: من شاعر نیستم، قرآن است که بر من نازل می‌شود. گفت: همان که تو می‌گویی بخوان. شروع کرد به خواندن، بسم الله الرحمن الرحیم سوره فصلت را، رسید به این آیه (وإن تولّوا) پیغمبر اگر رو برگرداندند (فقل أنذرتکم صاعقة مثل صاعقة عاد وثمود) بگو شما را می‌ترسانم از صاعقه و عذابی شبیه آن چه بر سر قوم عاد و ثمود آمد. بدن این عموی ابوجهل شروع کرد به لرزیدن، عبا را کشید روی سرش و رفت داخل خانه. از دور رفیق‌هایش زاغ سیاهش را چوب زدند و سریع رفتند پیش ابوجهل، گفتند: کار خراب شد، عموی شما هم مسلمان شد. سریع رفت پیش عمو، گفت: «نکّست برؤوسنا وفضحتنا» سرکشسته‌مان کردی، آبرویمان را بردی. گفت: چرا؟ گفت: «صبوت إلی دین محمّد»[4] گرایش پیدا کردی به دین این آقا؟! شاید جواب داد:‌ تو که می‌دانی من از دین آباء و اجدادی دست بر نمی‌دارم. گفت: پس چه مرگت شد که عبا به سر کشیدی و رفتی توی خانه؟ گفت: آیه‌ای خواند، نتوانست طاقت بیاورم. حالا گوش دادی که چه خواند؟ برویم به مردم بگوییم که شعر می‌گوید؟ گفت: شعر نبود. گفت: بگوییم کهانت است، پیشگویی است؟ گفت: کهانت نبود. گفت: چه بگوییم؟ گفت: بگذار فکر کنم؛ فکر کرد و گفت: این سحر است، مردم را سحر می‌کند. شاید اینها بودند که وقتی یک غریبه می‌آمد در مکه، می‌گفتند: آن آقا را می‌بینی؟ نروی ببینی که چه می‌گوید؛ یک چیزهایی می‌خواند با زنت دعوایت می‌شود. ولی ادبیات قرآن از زبان حقیقت قرآن و کسی که قرآن بر قلب مطهّر او نازل شد، چطور اشخاص را تکان می‌دهد؛ ولی خودش نمی‌خواهد هدایت بشود، از این طرف کوتاهی نبوده است.

دوم، ادبیات وجدان؛ گاهی تذکر به یک امر وجدانی می‌دادند رسول خدا، اینطور هدایت می‌کرد. آمد در مسجد، گفت: یا رسول الله پول ندارم که زن بگیرم، اجازه می‌دهید بروم گناه کنم با یک زن؟ مسجدی‌ها بعضی‌هایشان گفتند که برو بیرون و برخورد خوبی نکردند؛ اما رسول خدا دعوت به آرامش کردند و فرمودند: مادر داری؟ گفت: بله آقا. خواهر داری؟‌ بله آقا. خاله و عمه داری؟ بله آقا. راضی می‌شوی کسی بیاید با آنها گناه کند؟ گفت: هرگز. فرمود: کسی که تو می‌خواهی با او گناه کنی یا مادر کسی است، یا خواهر کسی است. بعد دعایش کردند: «اللهم اغفر ذنبه وطهّر قلبه وحصّن فرجه»[5] گناهش را خدایا بیامرز، دلش را پاک کن، او را پاکدامن قرار بده. به یک امر وجدانی تذکر دادند.

سومین راه دعوت و تبلیغ خاتم انبیاء تذکر به آخرت بود، مراحل سفر آخرت. از یک راهی می‌رفتند، دیدند یک قبر را دارند می‌کَنند و یک نفر را می‌خواهند دفن کنند. تشریف بردند کنار قبر، گویا دوزانو نشستند، قریب به این مضمون فرمودند: «إخواني لمثل هذا فاستعدّوا»[6] برای یک چنین جایی خودتان را آماده کنید. قبر هر روز حرف می‌زند، روایت داریم که می‌گوید من خانه کِرم هستم، من خانه وحشتم، من خانه غربتم. ما که شلوغ و پلوغ می‌کنیم گاهی خوب است برویم قبرستان و یک سری به اموات بزنیم و بگوییم ما هم به شما ملحق می‌شویم. قبر را که طرف ببیند، یک مقداری دست و پایش را جمع می‌کند. دارد که شیخ بهایی از قول کسی نقل می‌کند و می‌گوید: جنازه‌ای را به خاک سپردند، لحظاتی گذشت یک جوان سفیدپوش و زیبارویی همراه با جنازه رفت داخل قبر. لحظاتی گذشت، سگ درنده‌ای هم رفت داخل قبر. باز یک مدت گذشت، آن جوان خونین و مجروح بیرون آمد. گفتم: تو کی هستی؟ گفت: من تجسّم اعمال صالح او هستم. گفتم: آن سگ کی بود؟ گفت: تجسّم گناهانش است، او بر من غلبه کرد. روایت داریم رسول الله به قیس فرمود: حتماً یک قرین و همنشینی داری که با تو دفن می‌شود؛ اگر خوب باشد تحویلت می‌گیرد، اما اگر بد باشد اذیتت می‌کند. آن همنشین کیست؟ «وهو عملك»[7] عمل توست. امشب می‌روی توی کوچه و سینه می‌زنی، اگر برای خدا باشد و قبول کنند، صد سال دیگر هم ممکن است این هیئت یا هیئتی شبیه به این تشکیل شود در تأثیر کاری که شما کردید، آنها هم بیایند بیرون، به هر قدمی که بردارند تو در آن ثواب شریک هستی. در دل قبر خوابید‌ه‌ای، اما ممکن است بگویند تو آمدی بیرون برای حضرت زهرا باب شد، سنت شد، هر کسی بیاید بیرون به تو هم ثواب می‌دهیم.

چهارمین راه حُسن خُلق و مدارا با مردم است؛ خودش جاذبه‌ای ایجاد می‌کرد نسبت به دین. بچه را دادند به رسول خدا تا ببوسد، بچه شروع کرد در دامن اشرف انبیاء ادرار کردن. مثل این که اصحاب گفتند، اِ اِ ؛ فرمود: بگذارید ادرارش را بکند، برایش ضرر دارد که قطع کند ادرارش را. نمی‌دانم این جمله را در روایت دیدم یا برداشت خودم است؛ علی أیّ حال ضرر که دارد، شاید به این دلیل اجازه ندادند که بچه را اذیت کنند. بچه ادرار کرد و تمام شد، تشریف بردند لباسشان را آب کشیدند.

این در کافی شریف است؛ نشسته بودند دور هم با اصحاب، یک خانم آمد در مسجد به حالت این که با شما کار دارم. رسول خدا بلند شدند از جایشان که ببینند او چه کار دارد، راهش را کشید و رفت. دوباره آمد در مسجد، به حالتی که با شما کار دارم؛ رسول خدا از جایشان بلند شدند و دوباره راهش را کشید و رفت. بار سوم و یا چهارم، یک تکه نخ گوشه لباس پیامبر را کَند و رفت. اصحاب به تعبیر من، گفتند: خجالت بکش، سه چهار بار پیامبر را بلند کردی، یک تکه نخ کَندی و رفتی؟! گفت: ما در خانه‌‌مان مریض داریم، من را فرستادند که یک تکه از نخ لباس پیامبر برای تبرک و شفا بگیرم، هر دفعه که آمدم رویم نشد که بگویم؛ عاقبت کندم یک تکه از نخ لباس را و بردم. این اخلاق اشرف انبیاء است و الان زیر این آسمان آن کسی که اخلاقش صد در صد شبیه خاتم انبیاست، وجود مقدس مولای حضرت ابا صالح المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.

راه پنجم عفو و گذشت است. در غزوه ذات الرقا باران بارید، پیامبر با اصحاب می‌رفتند باران بارید؛ سیلاب جاری شد و بین رسول خدا و یاران جدایی افتاد. یک مشرک به نام غورث دید پیامبر خدا تک و تنها گیر افتادند، سوار بر اسب شد شمشیر را کشید تا حمله کند و پیامبر اکرم را بکشد. با صدای بلند گفت: «من ینجیك منّی یا محمد» چه کسی تو را از دست من نجات می‌دهد؟ فرمود: «ربّك وربّي» خدا من را از دست تو نجات می‌دهد. امام صادق فرمودند: جبرئیل این مشرک را از بالای اسب هولش داد پایین، رسول خدا شمشیرش را برداشتند و نشستند روی سینه‌اش، فرمودند: «من ینجیك منّي یا غورث» حالا چه کسی تو را از دست من نجات می‌دهد؟ گفت: «جودك وکرمك یا محمد»[8] جود و کرمت من را از دست تو نجات می‌دهد. دشمنی که الان می‌خواسته پیامبر را بکشد، خدا لعنت کند این داعش را که مولود سقیفه است؛ اسلامی که اینها نشان دادند فرق دارد با اسلام رسول خدا. این پیامبر است، دشمن سرسختی که الان می‌خواسته پیامبر را بکشد می‌گوید جود و کرم تو، من را از دست تو نجات می‌دهد؛ رسول خدا از روی سینه‌اش بلند شدند و رفتند.

با این همه زحمتی که پیامبر کشیدند، با این همه خون دلی که خوردند، سنگ زدند، شاعر گفتند، ساحر گفتند، این انحرافی که بعد از پیامبر ایجاد شد و اکثریت هم منحرف شدند، آیا دلیل بر ناموفق بودن کارنامه خاتم الانبیاء نیست؟ هرگز. رسول خدا هر زحمتی که می‌توانستند کشیدند، این جاذبه در حدّ أعلی، دعوت و تبلیغ در حدّ اعلی، هدایت بیش از حدّ واجب؛ پس مشکل این مردم چه بود که مثل امروز و مثل امشب دختر پیامبر شب تشییع شد، نیامدند بگویند از چه ناراحت بود؟ از چه کسی ناراحت بود؟ مشکلشان را قرآن می‌گوید: {کلّما جاءهم رسولٌ بما لا تهوی أنفسهم فریقاً کذّبوا وفریقاً یقتلون}[9] هر وقت یک رسولی می‌آمد پیششان که طبق هوای نفسشان عمل نمی‌کرد، یک گروهی را تکذیب کردند از رسولان را و یک گروه را هم کشتند. یعنی دردشان یک کلمه بود، یا رسول الله می‌خواهیم به هوی و هوس و شهوت و خواست نفسانی خودمان ادامه بدهیم، تو را نمی‌خواهیم. علی می‌خواهد ما را به امر خدا بیاورد؟! علی می‌خواهد ما را طبق امر خدا هدایت کند؟ ما می‌خواهیم طبق نفسمان عمل کنیم. همین الان مگر اینطور نیست؟! الان من اینجا بنشینم یک صحبت آتشین کنم که موسیقی همه‌ جوره‌اش خوب است، آرامش می‌دهد، چه کسی گفته اشکال دارد؟ لهوی هم اگر باشد نشاط می‌دهد. یک کلیپ درست کنم، فردا می‌دهم روی اینترنت، پانصد هزار نفر اضافه می‌کنم. طبق هوای نفس است! می‌نشینم و می‌گویم اگر خدا به خاطر یک تار مویت که بیرون باشد عذاب کند، از داعش بدتر است؛ مثلاً می‌گویم. وای این چه آقای خوبی است؟! چه حرف قشنگی می‌زند؟! حالا هم همین است، ربطی به زمان ما هم ندارد. خیلی آقای مهربانی است، مسائل را برایمان خیلی راحت حل می‌کند. اما اگر بخواهد طبق دستور خدا عمل کند، یعنی همان کاری که امیر المؤمنین کرد، فرمود: این بیت المال را مهریه زنتان کرده باشید، از حلقومتان می‌کشم بیرون. امیر المؤمنین پست‌هایی که می‌داد، یک جاهایی به علم ظاهر عمل می کردند، اما عموم کارگزاران حضرت خیلی‌هایشان اولیای خدا بودند و اصلا حب ریاست نداشتند. لذا طلحه و زبیر آمدند پیش ایشان، گفتند: یک پول اضافه‌ای به ما بده. فرمود: بیت المال است، نمی‌شود. می‌خواهید بروم روی منبر و بگویم هر کسی راضی است من به اینها بیشتر بدهم. گفتند: نه. فرمود: یک مال شخصی در ینبع دارم، می‌خواهید نامه بنویسم و بگویم از آن اموالم به شما بدهند؟ گفتند: نه. چرا؟ دنبال امتیاز اضافه بودند، دنبال هوای نفس بودند {کلّما جاءهم رسولٌ بما لا تهوی أنفسهم فریقاً کذّبوا وفریقاً یقتلون} چرا بعد از پیامبر با علی کنار نیامدند؟ چون علی مخالف هوای نفس بود، چون علی نمی‌گذاشته روی هوای نفسشان رفتار کنند.

السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة، السلام علیک یا فاطمة الزهرا. مثل امشب بود شاید امیر المؤمنین سلام الله علیه از روی لباس بدن مطهّر را غسل داد.

راز هستی در کفن پیچیده شد       لاله‌ای در یاسمن پوشیده شد

من ارزشی ندارم، اما اگر به خاطر شما کتک بخورم تا آخر عمر می‌سوزید. ای کاش یک لات در مدینه پیدا می‌شد ...

بدن را آوردند و شستند. فرمود: حسن جان، ابوذر را صدا کن. بدن را روی سریر گذاشتند، با ابوذر و امام حسن و امام حسین سرش را گرفتند «فوضعها في  المصلّی»[10] گذاشت آنجایی که می‌خواست نماز بخواند. روایت داریم در خانه نماز خواند، در نماز هر چه فرمود؛ لابد فرمود: «اللهم إنّا لا نعلم منها إلّا خیراً» این عبارت هم در همین گیر و دار بوده است، فرمود: «اللهم هذه بنت نبیّك أخرجتها من الظلمات إلی النور»[11] خدایا این دختر پیامبرت است، از ظلمت‌ها آوردی او را به سوی نور. تا این را فرمود امیرالمؤمنین، فاصله زیادی نورانی شد. کاش ما هم بودیم تسلیت می‌گفتیم، زیر تابوتش را می‌گرفتیم.

گذاشتند در تابوت، لابد برای استحباب چند قدم با همدیگر تشییع کردند. آوردند کنار قبر «بسم الله وبالله وعلی ملّة رسول الله» . این همه زبان حال گفته‌اند، اما جمله امیرالمؤمنین خودش یک آتش دیگری دارد، صدا زد: «سلمتك أیتها الصدیقة إلی من هو أولی بك منّي»[12] تحویلت دادم به کسی که از من به تو سزاوارتر است. فرمود: خواستم بند کفن را ببندم، صدا زدم: «یا حسن، یا حسین، یا أمّ کلثوم، یا زینب، یا فضّة»[13] عجب خانواده‌ای هستند، خادمشان را هم صدا زدند. «هلمّوا وتزوّدوا من أمّکم» بیایید از مادرتان توشه بگیرید. می‌گوید: به خدا قسم وقتی افتادند روی سینه مادر، فاطمه زهرا ناله‌ای کرد، دست‌هایش را باز کرد و اینها را در آغوش گرفت. از آسمان منادی ندا داد: «ارفعهما یا أبا الحسن» علی جان برشان دار، ملائکه به ضجه افتادند «فقد اشتاق الحبیب إلی المحبوب»[14] .

امام بی‌یاور، علی خداحافظ                   از همه تنهاتر، علی خداحافظ

علی حلالم کن، گریه به حالم کن، گریه به حالم کن

مدینه بعد از من، همه شود قبرت              علی علی جانم، خدا دهد صبرت

علی حلالم کن، گریه به حالم کن، گریه به حالم کن

نمانده جز اشکم، نمانده جز آهم               گریه کن ای مولا، به عمر کوتاهم

بدن را داخل قبر گذاشت، با چه حالی؟ نمی‌دانم. خاک ریختند «فلما نفض یده من تراب القبر» وقتی دستش را از خاک قبر تکان داد «هاج به الحزن»[15] همه غم و غصه‌ها به دل علی هجوم آورد. شروع کرد با پیغمبر حرف زدن «السلام علیک یا رسول الله» هم از طرف خودم سلام می‌دهم، هم از طرف دخترت.

امیرالمؤمنین می‌دانید چقدر صبر دارد؟ گمانم در خطبه شام زین العابدین فرمود: «أصبر الصابرین»[16] این قدر صبر دارد، بیست و پنج سال خار در چشم و استخوان در گلو، فرمود: صبر کردم. اما نمی‌دانم وقتی خاک ریخت روی بدن، کارش به کجا رسید؟ صدا زد «قلّ یا رسول الله عن صفیّتك صبري»[17] یا رسول الله دیگر صبرم در عزای زهرا کم شده است! یا رسول الله دیگر شبها خواب ندارم، دیگر همیشه غصه دارم.

گذشته نیمه‌ای از شب دریغا                    رسیده جان شب بر لب دریغا

فغان تا عالم لاهوت می‌رفت                   به روی شانه‌ها تابوت می‌رفت

تصور کن دنبال این تابوت چطور راه می‌رفت؛ لابد امیر المؤمنین گریه می‌کرده است. من نمی‌دانم آیا خودش هم زیر تابوت رفت؟ امام حسن بوده، أبي‌عبدالله بوده است. نمی‌دانم آیا زینب سه چهارساله‌اش هم بود یا نه؟ نمی‌دانم آیا أمّ کلثوم هم بود یا نه؟

فغان تا عالم لاهوت می‌رفت                   به روی شانه‌ها تابوت می‌رفت

علی زین غم چنان مات است و مبهوت                که دستش را گرفته دست تابوت

شگفتا از علی با این دلیری                    کند تابوت زهرا دست گیری

که ای گل نیستی تا بوت بویم                 مگر بوی تو از تابوت بویم

چراغ خانه‌های شهر روشن                    کجایی ای چراغ خانه من

«سلّمتك أیّتها الصدیقة».

خداحافظ بستر من خسته            خداحافظ ای به خانه نشسته

که من بار سفر بستم        مدینه راحت شد از دستم

دیگر صدای گریه‌ام را نمی‌شنوید همسایه‌ها، دیگر شبها راحت بخوابید همسایه‌ها.

شکسته بال و پری زآشیانه می‌بردند                    تنی ضعیف غریبان به شانه می‌بردند

جنازه‌ای که همه انبیا به قربانش               چه شد که هفت نفر مخفیانه می‌بردند

مدینه فاطمه را روز روشن آزردند            ولی چرا بدنش را شبانه می‌بردند

به جای گل که گذارند روی قبر رسول                  برای او اثر تازیانه می‌بردند

سزای آن همه احسان مصطفی این بود                  هنوز هم کفن آن شهیده خونین بود

 

خدا مادرم را کجا می‌برند؟           گمانم برای شفا می‌برند

گهی خانه‌دارم، گهی سوگوارم، خدا مادرم

نگاه کن لحظه‌ای که خاک می‌ریزد روی بدن.

خدایا گلم زیر گِل می‌رود           ز دیده رود کی ز دِل می‌رود

خدایا گل من که نیلی نبود           جواب پیمبر که سیلی نبود

نشست کنار قبر شروع کرد به گریه کردن؛ عباس عموی پیامبر یا دیگری بود آمد زیر بغلش را گرفت و بلندش کرد. عرضه بدارم ای کاش در کربلا هم یک خانمی را می‌فرستادند زیر بغل سکینه را بگیرد.

گفت عمه این تنت صد چاک کیست؟                   این به روی خاک گشته خاک کیست؟

آیا دل داری دادند؟ نه. آیا تسلی دادند؟ نه. «فاجتمعت عدة من الأعراب حتّی جرّوها عن جسد أبیها»[18] همه صدا بزنیم یا حسین.



[1]. «لأنّ الله عز وجل خلقها من نور عظمته». علل الشرایع، ج 1، ص 180.

[2]. مائده: 15.

[3]. شعراء: 3.

[4]. بحارالأنوار، ج 18، ص 186.

[5]. ؟؟؟

[6]. «إخواني لمثل هذا الیوم فاستعدوا». روضة الواعظین، ج 2، ص 494.

[7]. بحارالأنوار، ج 74، ص 176.

[8]. کافی، ج 8، ص 127.

[9]. مائده: 70.

[10]. «فحملاه إلی المصلی».

[11]. بحارالأنوار، ج 43، ص 215.

[12]. بحارالأنوار، ج 79، ص 27.

[13]. «یا أمّ کلثوم، یا زینب، یا سکینة، یا فضّة، یا حسن یا حسین هلمّوا تزوّدوا من أمّکم».

[14]. بحارالأنوار، ج 43، ص 179.

[15]. بحارالأنوار، ج 43، ص 211.

[16]. بحارالأنوار، ج 45، ص 138.

[17]. کافی، ج 1، ص 459.

[18]. «حتّی جروها عنه». اللهوف، ص 134.