میراث حدیثی حضرت زهرا سلام الله علیها (مجلس ششم)

دی, ۱۳۹۷ بدون نظر اندیشه, سخنرانی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

ای رخت ماه‌تر ز ماه‌وشان
دست بر دامنت کیان دارند
من غبارم به روی دامن تو
بنده‌ام بنده فراری تو
به خطا رفته‌ای عطا بنما

بی‌نشانم که دارد از تو نشان؟
تا زنم دست دل به دامنشان
جای خوش کرده‌ام مرا مفشان
بند برگردنم بنه بکشان
بکشان و کنار خود بنشان

****

یارب این شام را سحر گردان

آن سفر کرده را تو برگردان

یا صاحب الزمان

یک مسئله شرعی عرض کنم؛ دو وظیفه دیگری که فرزندان در قبال پدر و مادر دارند، یکی این است که اگر پدر و مادر از تأمین مخارج زندگی‌شان ناتوان بشوند، وظیفه فرزندان است که مخارج زندگی آنها را در صورتی که در توانشان است پرداخت کنند و خرج آنها را بدهند. دقت کنید که در این مسئله فقط پسر بزرگتر وظیفه ندارد، یا فقط پسران وظیفه ندارند؛ چه پسران و چه دختران چنین وظیفه شرعی را دارند. مادری است که نود سالش است، توانی ندارد که کار بکند و خرجی‌اش را بدهد، باید خرجی او را بپردازند. منتها اگر یک نفر یا دو نفر یا سه نفر از بچه‌ها این کار را به عهده گرفتند از گردن بقیه ساقط است، ثوابش را این دو تا بچه برده‌اند. منظور از مخارج زندگی چیست؟ این هم در شرع تعریف شده است، یکی هزینه خوراک، دوم: پوشاک، سوم: مسکن و چهار: درمان. حالا یک مادری است که می‌خواهد برود به سفر تفریحی شمال؛ این واجب نیست بر بچه. البته اگر این کار را بکند احسان به اوست، خیلی هم ثواب دارد امّا آن‌چه که الان واجب است خوراک، پوشاک، مسکن و درمان.

یک نکته دیگر هم بگویم، باید مخارج زندگی در حد شأن والدین باشد. یک مادری است که پنجاه سال در محله‌های بالا شهر مشهد زندگی کرده است، حالا یک پسری بگوید که من برایت خانه می‌گیرم در دهاتهای بندر عباس، این نمی‌تواند؛ باید شأن مادر را در این زمینه ملاحظه کند و طبق شأن او عمل کند.

خداوند ما را با انجام وظایف شرعی مان آشنا و توفیق عمل عنایت بفرماید، به محضر حضرت علی بن موسی الرضا صلوات هدیه کنید.

بحث من در این هیئت محترم و در این دهه ایام فاطمیه سلام الله علیها، دعاهای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بود. من هر شب یک جمله از یک دعای فاطمه اطهر علیها السلام را انتخاب کرده‌ام، در اطراف آن با شما صحبت کرده‌ام. امشب این جمله را برگزیدم، اولین جمله‌ دعای حضرت زهراست در روز جمعه: «اللّهمّ اجعلنا من اقرب من تقرب إلیک»[۱] خدایا ما را از نزدیکترین کسانی قرار بده که به تو تقرب و نزدیکی دارند. عده زیادی در دنیا از خدا دور هستند، اهل قرب به خدا نیستند. یک عده‌ای هم مقرب هستند پیش خدا، قربة إلی الله که گفته‌اند واقعا به خدا نزدیک شده‌اند. صدیقه طاهره دعا می‌کند که خدایا من را از نزدیکترین آنها قرار بده. بعضی‌ها پیش خدا خیلی آبرو دارند کسی خبر ندارد، بعضی‌ها هم پیش خدا خیلی بی‌آبرو هستند کسی خبر ندارد. بعضی‌ها نه پیش خدا آبرو دارند نه پیش مردم، مثل حجاج بن یوسف. زندان درست کرده بود که سی هزار نفر را انداخته بود آنجا، زندان سقف نداشت، روزها از آفتاب اگر کسی می‌خواست دستش را بگذارد روی سرش که آفتاب کمتر بخورد، نگهبان با پاره سنگ می‌زد توی سرش. یک چنین خبیثی است که بعضی‌ها گفته‌اند اگر هر قومی خبیث و پلید خودشان را بیاورد، ما امت اسلام هم حجاج بن یوسف را بیاوریم، ما روی همه را کم می‌کنیم یعنی داعش مجسّم ضرب در صد. بعضی‌ها هم پیش خدا خیلی بی‌آبرو هستند و کسی خبر ندارد. در تهران یک سیّد مرتضی بود پنجاه – شصت سال پیش، مس‌گر بود. یک پیرمرد هم محلی‌اش می‌گوید یک شب جمعه‌ای سر پل امیربهادر سیّد مرتضی را دیدم، سلام کردیم و سیّد مرتضی گفت: آقای فلانی، دلت می‌خواهد بروی زیارت امام رضا علیه السلام؟ گفتم: بله. گفت: دستت را به من بده، چشمت را ببند، هفت تا صلوات بفرست. دستم را گرفت، چشم‌هایم را بستم، هفت‌تا صلوات فرستادم، چشم باز کردم دیدم در صحن علی بن موسی الرضا هستم. خیلی خبرها در این عالم هست که ما بی‌اطلاعیم. گفت: برویم توی حرم؛ مشرف شدیم داخل حرم و زیارت خواندیم. سیّد مرتضی گفت: چند دقیقه اینجا بایست، من آن طرف حرم کار دارم، بر می‌گردم. رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: برویم توی صحن. آمدیم توی صحن مطهر، سیّد مرتضی گفت: دستت را به من بده، چشم‌هایت را ببند، هفت‌تا صلوات بفرست؛ دست او را گرفتم، چشم‌هایم را بستم، هفت‌تا صلوات فرستادم، چشم باز کردم دیدم سر پل امیربهادر در تهران هستیم. به من گفت: حاجی، در فاصله‌ای که توی حرم امام رضا علیه السلام از شما جدا شدم، خدمت وجود مقدس مولایم امام زمان رسیدم. آقا به من فرمودند به شما بگویم سه تا حاجت از ما داشتی، سه خواسته از ما داشتی، اول دلت می‌خواست بیایی زیارت جدم امام رضا که آمدی، حاجت اولت روا شد. دوم: دوست داری موقع مُردن با ولایت امیرالمؤمنین بمیری، این اعتقاد را داشته باشی و بمیری، این حاجتت هم برآورده است. سوم: فقیر و بی‌پول هستی، دلت می‌خواهد پول‌دار بشوی. آقا فرمودند که به تو بگویم: فقر به مصلحت توست. بعد سیّد مرتضی گفت: حاجی، جریان امشب را تا فردا صبح برای کسی تعریف نکن. گفتم: چشم. خداحافظی کردیم و من آمدم خانه و شب خوابیدم، صبح درِ خانه را باز کردم که بیایم بیرون، دیدم تابوتی را روی شانه‌ها دارند می‌برند. پرسیدم جنازه کیست؟ گفتند: جنازه سیّد مرتضی است. معلوم شد آخرین شب عمرش هم حضرت رضا را زیارت کرده است، هم وجود مقدس امام زمان علیه السلام را. بعضی‌ها پیش خدا خیلی آبرو دارند، بعضی‌ها می‌شوند این دعای حضرت زهرا: «اللّهمّ اجعلنا من اقرب من تقرب إلیک» خدا دوستش دارد، امام عصر دوستش دارد. ما چه کاره‌ایم پیش خدا؟ این سؤال شاید برایمان جالب باشد که جوابش را بدانیم، ما چه جایگاهی نزد خدا داریم؟ ما چقدر به خدا و امام عصر و امام حسین و امام رضا نزدیک هستیم یا دور هستیم؟ سؤال خوبی است. این جمله امیرالمؤمنین سلام الله علیه می‌تواند پاسخی باشد برای این سؤال. فرمود: «من أراد منکم أن یعلم کیف منزلته عند الله» هر کدام از شما که می‌خواهد بداند نزد خدا چه جایگاهی دارد «فلینظر» پس باید نگاه کند «کیف منزلة الله منه عند الذنوب» جایگاه خدا پیش این آدم موقع گناهان چطور است. «کذلک تکون منزلته عند الله تبارک و تعالی»‌[۲] همین این، جایگاه این آدم است نزد خدا. یعنی الان از مادرت عصبانی هستی، می‌خواهی یک داد سرش بزنی، این کار در دین ما ممنوع است و گناه است. آیا خدا را در نظر می‌آورید که داد نزنید؟ اگر اینطور است بارک الله به تو، مقام پیدا می کنی در نزد خدا. الان رفیقت می‌گوید بلوتوث موبایلت را روشن کن یک ترانه جدید برایت بفرستم، می‌گویی نمی‌خواهم؛ آیا خدا را در نظر می‌آوری که گوش ندهی؟ اگر اینطور است مقام پیدا می کنی پیش خدا. نصف شب پای اینترنت هستی، می‌خواهی بروی یک جایی که خدا به دیدنش و رفتن به آنجا راضی نیست؛ آیا خدا را در نظر می‌آوری کامپیوتر را خاموش کنی و بگیری بخوابی؟ اگر اینطور است، مقام پیدا می کنی در نزد خدا و خیلی هم بالا می‌روی. یعنی وقتی مثلاً می‌روی حرم امام رضا، دیگر حضرت رضا یک طور دیگری به شما نگاه می کنند، چون می‌دانند تو اهل گناه نیستی.

سیّد چه کار کنیم از گناه دور بشویم؟ خط بحث را گم نکنید «اللّهمّ اجعلنا من اقرب من تقرب إلیک» ما هم می‌خواهیم به خدا نزدیک بشویم و نزد خدا بالا برویم. راهش چیست؟ راهش این است که فرمود نگاه کند ببیند جایگاه خدا پیش این آدم موقع گناهان چطور است؟ یک گناه ما را بیچاره می‌کند، واقعاً ممکن است یک گناه ما را صد سال عقب بیندازد، یک نگاه به نامحرم، قرار بود به شما حال معنوی بدهند، نماز شب باحال بدهند، یک مرتبه می‌گیرند. در یک گروه تلگرام عضو می‌شوی که خودت می‌دانی چیزهایی در آن گروه می‌آید که خدا راضی نیست، می‌گیرند از شما این لذات معنوی را که قرار بود بدهند.

راهش آقایان و خانم‌ها، زیاد شدن حیاست. البته راههای گوناگونی دارد، من یکی را امشب می‌خواهم بگویم. حیاء آن حالت گرفتگی نفس است، وقتی که می‌خواهد یک کار زشتی انجام بدهد. الان مثلا به شما بگویند بلند شو وسط این جمعیت داد بزن یا ملق بزن جلوی منبر؛ آن حالتی که نفست پیدا می کند که این کار را انجام ندهی، به همان می‌گویند حیاء. در همه ما کم و بیش هست؛ اگر این حیاء زیاد شد به جایی می‌رسد که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «الحیاء یصدّ عن فعل القبیح»[۳] حیاء جلوی هر کار زشتی را می‌گیرد. حیاء که زیاد بشود، فرمودند: «لا إیمان لمن لا حیاء له»[۴] کسی که حیاء‌ ندارد ایمان ندارد، دین ندارد. حیاء که نداشتی، ممکن است هر غلطی از تو سر بزند.

از چه کسانی باید حیاء کرد؟ یک روایتی یادم آمد از بی‌حیایی، امیرالمؤمنین فرمود: هیچ بنده‌ای نیست مگر این که هفتاد ستر و حجاب دارد. حالا چیست این حجابها در عالم معنا، خدا می‌داند؛ یک لطفی است از جانب خدا، وسیله‌ای است برای حفظ آبرو، تا زمانی که چهل تا گناه کبیره انجام بدهد. گناه کبیره هم فقط آدمکشی نیست، غالب گناهانی که ما انجام می دهیم کبیره است. غیبت، تهمت، دروغ، نگاه به نامحرم، صدای حرام و … بعد این ستر و پوشش‌ها می‌‌افتد. ملائکه می‌گویند خدایا بنده‌ تو بدون پوشش مانده است. خطاب می‌آید: با بالهایتان بپوشانید او را. بعد ملائکه به خدا شکایت می‌کنند و می گویند: خدایا، هیچ کار قبیحی نیست که این انجام ندهد «یتمدح بفعله القبیح» به کار زشتش پُز می‌دهد. می‌رود به رفیقش می‌گوید من دوست جنس مخالف دارم، تو عرضه نداری. خطاب می‌شود: بالهایتان را از رویش بردارید. بالها را که از رویش بر می‌دارد «فعند ذلک أخذ فی بغضنا أهل البیت»[۵] شروع می‌کند به دشمنی ما اهلبیت. یک عده از این سوسول‌ها که رفتند خارج از کشور ضد دین شدند در فضای مجازی، به ائمه جسارت می‌کنند، اینها در خانه‌های شیعه بزرگ شدند. گناه روی گناه، قید همه چیز را می‌زنند.

از چه کسانی باید حیاء کرد؟ ۱٫ از خودمان؛ امیر علیه السلام فرمود: «أحسن الحیاء استحیاؤک من نفسک»[۶] بهترین حیاء این است که از خودت حیاء کنی. منِ سینه‌زن حضرت زهرا ساعت دو نصف شب باید توی این گروه واتس‌آپ باشم؟ این شأن من است؟ من نباید خجالت از خودم بکشم؟ یک تلنگر می‌زنی به خودت.

قبل از انقلاب که با قطار می‌توانستند بروند کربلا، در کوپه قطار بودیم در راه کربلا، جوانی در کوپه ما بود که حال خوشی داشت، گریه‌ای داشت، سوز و توجهی نداشت. خلاصه نزدیک کربلا گفت: الان آقا امام حسین به ما خوش آمد گفتند. این چطور آدمی است؟! معلوم بود که دروغ نمی‌گوید، دکان و دستگاه نیست. یک طلبه‌ای در کوپه‌اش است، می‌گوید من رفتم با او صحبت کردم، گفت: آقا من اهل همه جور خلافی بودم. در یک خانه دو طبقه در تهران یک شب طبقه بالای این خانه مجلس بزن و برقص و ساز و آواز بود. من در آن مجلس بودم، وسط جلسه یک مرتبه فکری افتاد در ذهنم که از خودت خجالت نمی‌کشی؟ تو آمدی به دنیا برای این کارها؟ معمولاً این ندا در وجدان همه‌ ما داده می‌شود، منتها غالباً آدم‌ها آن را سرکوب می‌کنند، اگر کسی دنبالش را بگیرد به جایی می‌رسد. گفت: نتوانستم مقاومت کنم در مقابل وجدانم، آمدم طبقه پایین خانه که جلسه گناه نبود. نشستم و ناراحت بودم، داشتم گریه می‌کردم به حال خودم که این چه وضعی است، چه جوانی‌ای است؟ چه عمری است؟ یک وقت دیدم درِ خانه را می‌زنند، رفتم دمِ در؛ یک آقایی گفت: تو الان مجلس گناه بودی، پشیمان شدی و ناراحت شدی و آمدی پایین. با من رفیق شد، نماز یادم داد، روزه و قرآن خواندن، بعد از یک مدت که احکام را به من یاد داد و گفت حالا باید یک هم بلیط بگیری و بروی زیارت امام حسین و من به جایی رسیده‌ام در اثر ترک گناه، آقا سیّد الشهداء خوش آمد گفتند من فهمیدم. یک حیاء از خود؛ یادت باشد که خیلی از چیزها در شأن تو نیست! در شأن تویِ سیاه پوش حضرت زهرا نیست که عکس یک هنرپیشه خارجی در اطاقت باشد، ولو حرام هم نیست. تو که سینه می‌زنی و حسین حسین می‌گویی، یک مقداری با خودت خلوت کن اینها را پیدا می کنی، آن کارهایی را که در شأن تو نیست را خودت پیدا می‌کنی. برویم وسط خیابان ساعت دو نصف شب عربده بکشیم، قهقهه بزنیم همسایه از خواب بیدار بشود؛ در شأن تو نیست!

۲٫ حیاء از مردم؛ امیرالمؤمنین سلام الله علیه فرمود: «من لم یستحی من الناس لم یستحی من الله»[۷] هر کسی از مردم حیاء نکند از خدا هم حیاء نمی‌کند. دیده‌اید جوان بیست ساله را وسط چهار راه ترمز می‌کند جلوی یک پیرمرد هفتاد ساله، هو! چه مرگت است؟ حیاء کن، این جای پدرت است، جای پدر بزرگ توست. گاهی باید از مردم حیاء‌ کرد.

۳٫ حیاء از فرشتگان؛ ما که گناه می‌کنیم خیلی‌ها ما را می‌بینند، رسوا می‌شویم در عالم معنا. ملائکه می‌بینند، بعضی اولیای خدا می‌بینند، بعضی ارواحی که به دنیا تسلط دارند می‌بینند. نمی‌دانم چه کسانی هستند؛ ائمه که به جای خودشان. رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله) فرمود: «صاحب الیمین امیر علی صاحب الشمال» فرشته مأمور سمت راست حاکم بر سمت چپ است، یعنی چپی که گناهان را می‌نویسد باید حرف این راستی را که ثواب‌ها را می‌نویسد گوش بدهد. فرمود: زمانی که یک نفر از شما گناه می‌کند، فرشته سمت چپ می‌خواهد بنویسد، فرشته راست می‌گوید: «لا تکتب فأمهله سبع ساعات»، خدایا تو چقدر مهربان هستی! ننویس، هفت ساعت وقت به او بده، شاید توبه کرد؛ شاید رفت حرم امام رضا و گفت غلط کردم. «لا تکتب وامهله سبع ساعات» فرمود زمانی که هفت ساعت می‌گذرد و توبه و استغفار نمی‌کند، فرشته سمت راستی به سمت چپی می‌گوید: «اکتب فما أقل حیاء هذا العبد»[۸] بنویس، چقدر این حیائش کم است. یعنی حاج آقا ما گناه کنیم و کمتر از هفت ساعت توبه کنیم؟ آن را که امام رضا فرمود: کسی که گناه می‌کند و استغفار می‌کند خودش را مسخره کرده است. نه، استغفار واقعی، یعنی پشیمانی قطعی از گناه و تصمیم بر ترک گناه.

۴٫ حیاء از رسول خدا و ائمه هدی؛ معصومین علیهم السلام جدای از این که هر لحظه ما را می‌بینند و اعمال ما را شاهد هستند، در یک زمان‌هایی هم اعمال ما به ایشان عرضه می‌شود. مثلا حدیث از حضرت باقر علیه السلام است که فرمود: «إنّ أعمالکم تعرض کل یوم خمیس الی رسولکم»[۹] هر پنج شنبه اعمال شما به پیغمبرتان عرضه می‌شود. حیاء کنید که کار زشت در پرونده‌تان باشد. بعضی روایات هم دارد دوشنبه و پنجشنبه.

حضرت رضا علیه السلام در راه مرو رسیدند به نیشابور، یک تشییع جنازه‌ای برپا بود؛ حضرت رفتند زیر تابوت را گرفتند. خوشا به حال آن مُرده! چهار طرف تابوت را گرفتند، وقتی جنازه را گذاشتند روی زمین، آقا فرمودند: غصه نخور، اول راحتی‌ات است، هیچ نگرانی بر تو نیست. موسی بن سیاح گفت: آقا مگر شما تا به حال نیشابور آمده‌اید، مگر این آقا را می‌شناسید؟ فرمود: ما همه شیعیانمان را می‌شناسیم، اعمال شما به ما عرضه می‌شود. کار بد اگر باشد ائمه ناراحت می‌شوند، امام عصر ناراحت می‌شود. عمل صالح اگر باشد ولی عصر خوشحال می‌شود. این مهم است! امام عصر را با گناه نرنجانید، دل امام زمان علیه السلام را نشکنید. در این زمانه‌ای که همه گریه به چشم‌هایش می‌آورند،‌ تو خنده روی لب‌هایش بیاور. اصلا شبها که به روضه می‌آیی، به همین نیت بیا؛ بگو من می‌روم سینه بزنم شما را خوشحال کنم.

در هر قشری هم آدم خوب هست و هم آدم بد؛ یک راننده کامیون بوده قبل از انقلاب که اهل همه جور خلافی بوده است. یک مدتی می‌گذرد، می‌ّبینند این دیگر در عرق خوری نمی‌آید، قمار بازی نمی‌کند، نوارهای ترانه‌اش را انداخته دور. خلاصه دیدند که این بنده خدا کلاً عوض شده و یک خصوصیت دیگری هم که پیدا کرده، هر جا اذان می‌گویند اول وقت می‌ایستد و نماز می‌خواند. یک کسی به این راننده گیر داد، گفت: چه شد که تو صد و هشتاد درجه عوض شدی؟ گفت: بار از تهران زدم برای مشهد، در زمستان سرد و یخبندان. رسیدیم به مشهد، من بار را خالی کردم؛ اینقدر سیاهی دلم را گرفته بود که حتّی نرفتم حرم امام رضا یک سلام بدهم. بار را که خالی کردم، سر و ته کردم به طرف تهران. از مشهد آدم بیرون، شب بود و هوا سرد و برف و کولاک و یخبندان شدید و بسیار جاده خطرناک؛ فلاکس چای داشتم و همینطور می‌رفتم؛ شما فرض کنید که چهل سال پیش، نصف شب، جاده مشهد تهران آن هم در یخبندان طبعا خلوت است؛ گفت: ماشین خاموش کرد. پیاده شدم، هر کاری کردم که کامیون را روشن کنم نتوانستم. تا مغز استخوانم از سرما می‌سوخت، بیرون از ماشین سرد، داخل ماشین هم سرد، کسی نیست به دادم برسد، مرگ را جلوی چشمم مجسّم دیدم. شروع کردم گریه کردن، گفتم یا صاحب الزمان به دادم برس، من را از مرگ نجات بده. همین که شروع کردم توسل به امام زمان، یک فکری در ذهن من آمد، نکند این آقایی که به او توسل کردی وجود ندارد! گفتم: لعنت بر شیطان، حالا هم که می‌خواهم بمیرم نمی‌گذارد با عقیده درست بمیرم. توسل را ادامه دادم، گریه کردم، گریه کردم؛ حالا در آن حال انقطاع و اضطرار خدا می‌داند که انسان با چه حالی گریه می‌کند. یک مرتبه وسط حرف‌هایم گفتم: یا صاحب الزمان، اگر شما من را از این مرگ و از این مهلکه نجات بدهی، دو تا قول به شما می‌دهم؛ رو سیاهم، می‌دانم خطاکارم؛ ۱٫ تا آخر عمر دیگر گرد گناه نکردم ۲٫ همیشه نمازم را اول وقت بخوانم. داشتم گریه می‌کردم، یک وقت دیدم یک آقایی کنار ماشین ظاهر شد در بیابان، یک مرتبه سرما رفت و بیابان از یک نوری روشن است، من هم حواسم نیست که چه می‌گذرد. سلام کرد و گفت: چه شده؟ گفتم: آقا ماشینم خراب شده و روشن نمی‌شود، مُشرف به مرگ هستم. عنایت کرد و فرمود: بنشین پشت ماشین و ماشین را روشن کن. گفتم: آقا خراب است، من هر کاری کردم روشن نمی‌شود. فرمود: روشن کن، روشن می‌شود. نشستم پشت فرمان، تا استارت زدم ماشین روشن شد. انگار تمام دنیا را به من دادند، از ماشین پریدم پایین و از جیبم پول درآوردم که بشمارم به آن آقا بدهم، فرمود: ما به این چیزها احتیاجی نداریم. گفتم: آخر من خیلی جوانمردم، من لوتی هستم، مگر می‌شود شما لطفی کنید و من بی‌جواب بگذارم؟ فرمود: جوانمرد چه خصوصیتی دارد؟ گفتم: اگر کسی به او خوبی کند حتما جبران می‌کند. فرمود: شما هم اگر خواستید جبران کنید، دو تا قولی که به ما دادی یادت نرود. دیدم کسی در بیابان نیست. حیاء از امام زمان، می‌بیند، گناه که می‌کنیم می‌بیند، عمل صالح که انجام می‌دهیم خوشحال می‌شود. تو گریه‌اش را در نیاور، بگذار تو را می‌بیند لبخند بزند. امشب به این نیت بگو که من گریه می کنم تا شما خوشحال بشوید. می‌روم هر چه که تو نمی‌خواهی از روی موبایلم پاک می‌کنم، از روی هارد کامپیوترم پاک می‌کنم.

۵٫ حیاء از خدای متعال؛ حیای بسیار مهمی است. خدای به این عظمت، خالق آسمان‌ها، کهکشان‌ها، کوه‌ها و دریاها به من می‌گوید این کار را نکن، بگویم نمی‌خواهم؛ چقدر زشت است! چقدر بی‌حیایی است! رسول اکرم فرمود: یک گروه از امت من روز قیامت وقتی سر از قبر در می‌آورند بال در می‌آورند و می‌روند به بهشت. نه صراطی، نه میزانی، نه حساب و کتابی، نه شلوغی، نه عطش و زلزله، هیچ کدام از اینها را ندارد. خیلی حرف است!

یک وقت من دیدم رهبر انقلاب توصیه می‌کردند به مسئولین کشور که این آیات قرآن را که راجع به قیامت است بخوانید. مثلاً (یا ایها الناس اتقوا ربکم إن زلزلة الساعة شیء عظیم)[۱۰] مردم، تقوای خدا داشته باشید، زلزله قیامت چیز بزرگی است. فرمود: در آن قیامت یک عده‌ای بال در می‌آورند و از قبرهایشان می‌روند دمِ در بهشت. ملائکه به آنها می‌گویند: «من أمة من أنتم؟» شما از امت چه کسی هستید؟ «یقولون من أمة محمّد (صلّی الله علیه و آله)». نه صراط، نه حساب و کتاب، نه میزان،‌ نه تشنگی، نه خجالت، چه کار کردید در دنیا که این طوری فرار کردید؟ می‌گویند ما دو صفت داشتیم: «کنّا إذا خلونا نستحیی أن نعصیه» ما در خلوت و تنهایی  حیا می‌کردیم خدا را نافرمانی کنیم. در دانشکده جنس مخالف پیامک داد امروز کلاس تشکیل می‌شود؟ می‌توانستم بزنم بله تا بشود اول ارتباط، نزدم؛ از خدا حیاء کردم. نصف شب می‌توانستم بروم فلان عکس را نگاه کنم، نرفتم؛ از خدا حیاء کردم. چقدر خدا می‌خرد این صفت را. دوم: «ورضینا بالیسیر من الدنیا ممّا قسم بالیسر»[۱۱] آن روزی کمی که برایمان در دنیا تقسیم شده بود را راضی بودیم.

دعای حضرت زهرا: «اللّهمّ اجعلنا من اقرب من تقرب إلیک» خدایا من را از نزدیکترین کسانی قرار بده که به تو نزدیک شده‌اند، یعنی مقامم بالا برود. چه کسی پیش خدا مقامش بالاست؟ گفتیم طبق فرمایش امیرالمؤمنین آن کسی که موقع گناه خدا را در نظر می‌گیرد. چه کار کنیم که گناه نکنیم؟ حیاء را زیاد کنیم. حیاء از چه کسی باید داشت؟ از خود، از مردم، از فرشتگان، از معصومین و از خدای متعال.

امشب شب جمعه است، هم دلم می‌خواهد مدینه برویم و هم دلم می‌خواهد کربلا برویم. هتک حرمت هم در مدینه کردند و هم در کربلا، در مدینه دور امیرالمؤمنین را گرفتند، ریسمان انداختند به گردن آقا. معاویه بی‌ادبی می‌کند، می‌گوید: مثل شتری که نمی‌خواست بیاید، مقاومت می‌کردی و می‌کشیدند تو را. علی، یادت است که تو را می‌کشیدند؟! به زور می‌کشیدند. آن وقت تصور کنید، در بحار دارد، احتجاج طبرسی هم دارد، اول که آمدند آقا را ببرند حضرت زهرا ایستاد جلوی در و فرمود: نمی‌گذارم ببرید. آن وقت تازیانه را از دست قنفذ گرفت، خودش می‌زد. حالا نمی‌دانم صدیقه طاهره را انداختند، آمدند در خانه. حداقل چهل نفر بودند، آقا را گرفتند طناب به گردن می‌کشیدند. سیّد الشهداء را هم دوره کردند، حضرت زینب از بالای بلندی نگاه کرد، دید بعضی‌ها با نیزه می‌زنند، بعضی‌ها با شمشیر می‌زنند، بعضی‌ها سنگ می‌زنند.

سه چیز بعد از شهادت امام حسین در کربلا بالا رفت، اول فرشته‌ای بود که آمد به قتلگاه یک جامی از خون امام حسین پر کرد، رفت بالا به عرش خدا که روی قائمه عرش این خون را گذاشته‌اند که تا قیامت می‌لرزد. یکی هم آن کبوتر سفیدی بود که آمد به قتلگاه پر و بال آغشته به خون کرد، این قدر رفت تا دیگر دیده نشد. امّا سومی زیاد بالا نرفت،‌ به ارتفاع یک نیزه بالا رفت، آن هم سر بریده امام حسین بود.

مرحوم سیّد رضای هندی شاعر اهلبیت است، در بین راه نجف و کربلا ایستاد جلوی یک قهوه خانه تا یک چای بخورد؛ آن موقع ماشین نبود. دید یک خانم محجبه پیرزن محترمی، زائر امام حسین می‌خواهد سوار بر شتر بشود، محرم ندارد کمکش کند. فرمود: خانم، شما کفش پایتان است، من به حالت سجده می‌خوابم، پایتان را بگذارید پشت من و بروید بالای شتر. گفت: آقا شما سیّد هستید، عالم هستید؛ گفت: نه شما هم زائر امام حسین هستید، من باید شما را احترام کنم. سیّد به حال سجده خوابید، این پیرزن پایش را گذاشت پشت سیّد رضای هندی و سوار بر مرکب شد، مرکب راه افتاد. دیدند سیّد سر از سجده بر نمی‌دارد و دارد گریه می‌کند، گفت: یاد عمه‌ام زینب افتادم، آن ساعتی که همه را سوار بر محمل ها کرد، نگاه کرد و دید خودش دیگر محرمی ندارد. به زبان حال می‌گوید: داداش بلند شو زینبت را سوار کن.

سوی شامم می‌برند این کوفیان با شور و شین                  ای زمین کربلا جان تو و جان حسین

شب جمعه است، چه کسانی دلشان می‌خواست کربلا باشند؟

ای زمین کربلا این رسم مهمانی نبود                   جای سنگ کینه دشمن به پیشانی نبود

ای زمین کربلا من بی‌برادر می‌روم                     گشته گلهایم خزان بی‌یار و یاور می‌روم

طوری گریه کرد زینب، طوری ناله زد عمه سادات که نوشته‌اند: «فبکت وابکت والله کلّ عدو وصدیق»[۱۲] هم خودش گریه کرد، هم هر دوست و دشمنی را به گریه درآورد.

حال که ای همسفر بی تو سفر می‌کنم                  زاد ره خویش را خون جگر می‌کنم

مانده چرا روی خاک پیکر تو چاک چاک             چاک به دل می‌زنم خاک به سر می‌کنم

من که ز آغاز عمر بی تو نکردم سفر                  خیز و نگه کن ببین با که سفر می‌کنم

پایان



[۱]. بحار الانوار، ج ۸۷، ص ۳۳۹٫

[۲]. خصال، ج ۲، ص ۶۱۷٫

[۳]. غرر الحکم و درر الکلم، ص ۷۴٫

[۴]. کافی، ج ۲، ص ۱۰۶٫

[۵].  «فَمَا يَدَعُ شَيْئاً مِنَ الْقَبِيحِ إِلَّا قَارَفَهُ حَتّى‏ يَمْتَدِحَ إِلَى النَّاسِ بِفِعْلِهِ‏ الْقَبِيحِ‏، فَيَقُولُ الْمَلَائِكَةُ: يَا رَبِّ، هذَا عَبْدُكَ مَا يَدَعُ شَيْئاً إِلَّا رَكِبَهُ، وَ إِنَّا لَنَسْتَحْيِي مِمَّا يَصْنَعُ، فَيُوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِمْ: أَنِ ارْفَعُوا أَجْنِحَتَكُمْ عَنْهُ؛ فَإِذَا فُعِلَ ذلِكَ أَخَذَ فِي بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ». کافی، ج ۳، ص ۶۹۰٫

[۶]. غرر الحکم و درر الکلم، ص ۲۰۰، ح ۲۹۳٫

[۷]. عیون الحکم و المواعظ، ص ۴۲۵٫

[۸].  «صَاحِبُ الْيَمِينِ أَمِيرٌ عَلَى‏ صَاحِبِ‏ الشِّمَالِ‏، فَإِذَا عَمِلَ الْعَبْدُ السَّيِّئَةَ قَالَ صَاحِبُ الْيَمِينِ لِصَاحِبِ الشِّمَالِ: لَا تَعْجَلْ وَ أَنْظِرْهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ، فَإِنْ مَضَى سَبْعَ سَاعَاتٍ وَ لَمْ يَسْتَغْفِرْ قَالَ: اكْتُبْ، فَمَا أَقَلَّ حَيَاءَ هَذَا الْعَبْد»، أمالی طوسی، ص ۲۰۷٫

[۹].  «مَا لَكُمْ تُسِيئُونَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ كَيْفَ يُسِيئُونَ فَقَالَ أَ مَا تَعْلَمُونَ أَنَّ أَعْمَالَكُمْ‏ تُعْرَضُ‏ عَلَيْهِ فَإِذَا رَأَى فِيهَا مَعْصِيَةَ اللَّهِ سَاءَهُ فَلَا تَسُوءُوا رَسُولَ اللَّهِ ص وَ سُرُّوهُ»، بصائر الدرجات، ج ۱، ص ۴۲۶٫

[۱۰]. حج / ۱٫

[۱۱]. «… وَ نَرْضَى بِالْيَسِيرِ مِمَّا قُسِمَ لَنَا »، بحار الانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۶٫

[۱۲]. «فَأَبْكَتْ وَ اللَّهِ كُلَ‏ عَدُوٍّ وَ صَدِيقٍ»، اللهوف علی قتلی الطفوف، ص ۱۳۴٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *