میراث حدیثی حضرت زهرا سلام الله علیها (مجلس سوم)

دی, ۱۳۹۷ بدون نظر اندیشه, سخنرانی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

دستم اگر به دامن آن شاه می‌رسید
دیگر مرا نیاز به گفتن نبود اگر
ای کاش آن لطیف‌تر از بوی گل شبی
راه امید بسته مگر این که باز دوست

پایم به عرش از شرف و جاه می‌رسید
آن کس که هست از دلم آگاه می‌رسید
آهسته با نسیم سحرگاه می رسید
چون میهمان سرزده از راه می‌رسید

یا صاحب الزمان

یک مسئله شرعی عرض کنم؛ وظیفه انسان این است که در شرایطی که عذری ندارد یعنی مریض نیست یا مشقت شدید برایش ندارد، حمد و سوره نماز را به حالت ایستاده بخواند. حالا اگر کسی بیمار است، به گونه ای که نمی‌تواند روی پا بایستد و یا این که درد می‌گیرد پایش و یا کمرش درد می‌گیرد، یا توان ندارد و یا به سختی شدید می‌افتد، وظیفه‌اش این است که نماز را نشسته بخواند. اگر کسی بخشی از وقت را می‌تواند نمازش را ایستاده بخواند، مثلاً الان اول وقت است ایشان خسته است، گرسنه است، دارویش را بخورد، مسکن بخورد و یا غذا بخورد به اندازه چهار رکعت ظهر و چهار رکعت عصر می‌تواند روی پا بایستد؛ وظیفه‌اش این است که اول وقت نماز نخواند، صبر کند آن زمانی که عذرش برطرف شد، روی پا و قیام کند و بایستد و حمد و سوره بخواند. و اگر کسی پیش از این که عذرش برطرف بشود، یک کسی هست می‌داند که من از الآن تا آخر وقت  عذرم سر جایش است، اگر روی پایم بایستم کمرم درد می‌گیرد، برایم ضرر دارد؛ می‌تواند اول وقت بخواند، بهتر است. امّا اگر کسی اینطور نیست و احتمال می‌دهد که عذرش برطرف شود صبر کند، تا وقتی که ناامید بشود از برطرف شدن عذرش. و اگر کسی بتواند بخشی از حمد و سوره‌اش را ایستاده بخواند و بقیه‌اش را نشسته، همان مقدار را باید ایستاده بخواند. حالا قبل از این که وظیفه منتقل بشود به نماز نشسته، گاهی هست من نمی‌توانم ایستاده بخوانم امّا اگر به دیوار تکیه کنم و یا دستم را به صندلی بگیرم و تکیه بدهم، می‌توانم ایستاده بخوانم؛ در این صورت باید تکیه بدهد و باز هم ایستاده بخواند، هنوز وظیفه‌اش نشسته خواندن نیست. زمانی که مطمئن است که نه ایستاده می‌‌تواند بخواند نه با تکیه می تواند بخواند نه عذرش برطرف می‌شود و نه بخشی از نماز را می‌تواند ایستاده بخواند، آن وقت می‌تواند نماز خود را نشسته بخواند و اگر برایش ضرر دارد ایستادن، باید بنشیند. خداوند ما را با انجام وظائفمان آشنا بفرماید، به محضر حضرت علی بن موسی الرضا صلوات هدیه کنید.

بحث من در این هیئت محترم در شبهای این دهه، دعاهای حضرت زهرا سلام الله علیها بود. امشب این دعا را می‌خواهم مطرح کنم: «و اسألك خشیتك فی الغیب والشهادة»[۱] در این دعا صدیقه کبری سلام الله علیها یک حاجت معنوی را از خدا می‌خواهند، خدایا من از تو خشیت تو را می‌خواهم، از تو می‌خواهم کاری کنی از تو بترسم، چه در پنهان و محیط خصوصی خودم و چه در حضور دیگران؛ چه در خلوت و تنهایی و چه در حضور مردم کاری کنی که من خشیت نسبت به تو داشته باشم. حاجتها گاهی حاجات مادی است که اکثراً هم ما حوائجی را که از خدا و اهلبیت علیهم السلام طلب می‌کنیم، حوائج مادی هستند به خاطر این که احتیاج و بیچارگی خودمان را در امور معنوی کمتر درک می‌کنیم. شما الان مشرف بشوید به حرم علی بن موسی الرضا سلام الله علیه، یک دستگاهی بگذارید که ببینند مردم چه چیزهایی دارند از خدا می‌خواهند. شاید اگر بگویم هفتاد هشتاد درصدش دعاهایی است، اشکالی هم ندارد! منتها صحبت در این است که این دعاها هم هست. بعضی دعاها هم جنبه‌ی دنیایی دارد و هم آخرتی، مثل این که کسی دعا کند برای ظهور امام زمان سلام الله علیه، میلیاردها جنبه مادی و معنوی در آن دارد، دنیا گلستان می‌شود، وضع مردم به جایی می‌رسد که روایت داریم مؤمن می‌خواهم به فقیر زکات بدهد، در دوره حکومت ولی عصر، فقیر پیدا نمی‌کند. امنیت یک طوری می‌شود که اگر یک زنی از عراق تا شام یک طبق جواهرات بگذارد روی سرش و حرکت کند پیاده برود، محیطی که الان به ناامنی معروف است در دنیا، کسی نگاه چپ به آن نمی‌کند؛ از جهت معنوی هم همه جا ذکر و دعا، همه جا یاد خداست. بنا بر گفته بعضی اذان با اشهد ان علیاً ولی الله، همه جا دین خداست. یا کسی دعا کند برای ازدواجش، این هم جنبه‌ی مادی دارد و غریزه‌ی اوست، هم جنبه‌‌ی معنوی دارد؛ سنّت پیغمبر است. منتها ما چون نیاز و بدبختی و بیچارگی‌مان را در امور معنوی نمی‌چشیم، یعنی مثلاً فکر نمی‌کند که الان یک چنین موقعی فردا شب، شب اول قبر من باشد من چه دارم که با خودم ببرم؟ آماده نیستم. لذا این است که یکی از کارهایی که اهلبیت علیهم السلام انجام دادند در دعاها، حاجت معنوی هم خواسته‌اند. روایتش از حضرت رضا علیه السلام است در عیون اخبار الرضا که حضرت موسی به ایشان دستور داده شد که جنازه‌ی حضرت یوسف را از قبر در بیاورند، از مصر منتقل کنند به شام. در روایت دلیلش آمده، طول می‌کشد که بخواهم بگویم؛ چون موسی علیه السلام نسل چهارم یعقوب است به نظرم، موسی بن عمران بن وهیب بن لاوی که لاوی برادر یوسف علیه السلام است، همان برادری که گفت یوسف را نکشید. فرمان آمد، جنازه مطهر حضرت یوسف را از قبر بیرون بیاور و از مصر منتقل کن به شام. فرمود در این منطقه چه کسی به قول شما مشهدی‌ها جای قبر یوسف علیه السلام را بلد است؟ گفتند آقا، اگر کسی بلد باشد یک پیرزنی است. پیرزن را آوردند، فرمود: محل قبر یوسف علیه السلام را به ما نشان بده. پیرزن به تعبیر من گفت: خرج دارد. هر چه حاجت دارم باید روان کنی تا من به تو بگویم قبر یوسف کجاست. امام هشتم فرمود: این خواسته پیرزن بر موسی علیه السلام گران آمد، وحی شد که موسی هر چه می‌گوید قبول کن، حاجتش رواست. فرمود: بگو حاجت‌هایت را. گفت: ۱- «أن تطلق رجلی» این پای شلم را خوب کن. دوم: «وأن تعید إلیّ بصری» چشمم ناراحتی دارد، حالا یا کور است و یا خیلی بد می‌بیند، چشمم را خوب کن، به من برگردان. سوم: «وأن تعید إلیّ شبابی» جوانی‌ام را هم به من برگردان؛ این خانم پیرزن تبدیل بشود به یک زن جوان. چهارم: «وأن تجعلنی معک فی الجنة»[۲] هر کجای بهشت که تویِ موسی بن عمران باشی، من هم همانجا باشم. موسی علیه السلام پذیرفت، محل قبر حضرت یوسف را نشان موسی علیه السلام داد. این زن زرنگ است، هم حاجت مادی خواست و هم حاجت معنوی. یک مقداری علت این که ما حاجت معنوی کمتر از اهلبیت می‌خواهیم، چون نیاز و فقرمان را در آن قسمت کمتر احساس کرده‌ایم وگرنه جا دارد که انسان بابت گرفتاری های آخرتی و معنوی‌اش زیاد با خدا حرف بزند و زیاد به اهل البیت توسل کند.

در این دعای صدیقه کبری سلام الله علیها یک صفتی را می‌خواهیم که ما بالاتر از این صفت اصلا نداریم و آن هم خداترسی است. خدایا خودت یک کاری کن، هم خصوصی و تنها، هم جلوی جمع و دیگران از تو بترسیم. خداترسی این قدر مهم است و خشیت خدا. قرآن می‌فرماید: (إنما یخشی الله من عباده العلماء)[۳] فقط از بندگان خدا آن‌هایی که علم دارند از خدا می‌ترسند. (هم من خشیة ربهم مشفقون)[۴] متعدد آیات قرآن راجع به خداترسی است، و کلمات اهلبیت هم زیاد است مثلاً فرمودند «أعلمکم بالله اخوفکم منه»[۵] بیشترین دانش را نسبت به خدا از میان شما کسی دارد که بیشتر از خدا بترسد.

یک سؤال مطرح کنم؛ مگر ما آیه نداریم در قرآن: (ألا إنّ أولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون)[۶] اولیای خدا نه خوفی برایشان هست، نه محزون می‌شوند. پس چرا شما می‌گویید باید همه از خدا بترسیم؟ اول جواب نقضی؛ می‌گویی اولیای خدا خوفی بر آنها نیست، شما می‌گویید از مهمترین صفات مؤمن خداترسی است، با آیه چطور قابل جمع است؟ جواب نقضی آن این است که خداترس‌ترین بندگان خدا کیست؟ امیر االمؤمنین، فاطمه زهرا، امام حسن، امام حسین. سوره‌ی هل أتی درباره‌ی چه کسانی نازل شد؟ این چهار نفر، زمانی که سه شب افطارشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند و خودشان با آب افطار کردند. آنجا می‌فرمایند: (إنما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءً ولا شکوراً * إنّا نخاف من ربنا یوماً عبوساً قمطریرا)[۷] ما از ربمان می‌ترسیم. دیگر بالاتر از آنها که نداریم! آنها سرور اولیای خدا هستند. پس این آیه معنایش چیست؟ این است که نگرانی برای آنها وجود ندارد، یعنی مثلاً شما از اینجا بخواهید با ماشین سوار شوید و بروید در جاده یخ بندان، می‌گویم من نگرانی برای شما ندارم کارت درست انجام می‌شود، نه این که خود اینها نباید بترسند. اتفاقاً همان ترس از خدا باعث می‌شود که سرانجام قیامت نترسند، در دنیا چون از خدا ترسیده است. حدیث قدسی داریم، به عزتم قسم، به جلالم قسم، من دو تا نگرانی را برای یک نفر جمع نمی‌کنم؛ اگر کسی در دنیا از من بترسد، قیامت روز امن و ایمنی و راحتی‌اش است و اگر کسی در دنیا از من نترسد، قیامت در امان و ایمن نخواهد بود. خداترسی نبود که خیلی از جنایتها را در دنیا انجام دادند! خداترسی نبود که حادثه کربلا رخ داد!

شخصی به نام حبیب بن حماز است ظاهرا، قریب به مضمون نقل می‌کنم. آمد خدمت امیر المؤمنین علیه السلام، گفت آقا جان، خالد بن عرفته از دنیا رفت، برایش طلب مغفرت کنید. آقا هم به او نفرمودند که من اسم تو را می‌دانم و تو را می‌شناسم، فرمودند: خالد بن عرفته نمرده است و نمی‌میرد، تا فرمانده لشکری می‌شود که پرچمدار آن لشکر حبیب بن حماز است. از کلامشان هم بر می‌آمد که آن لشکر هم لشکر باطل است. یک مرتبه این بیچاره جا خورد، گفت آقا من خودم حبیب بن حماز است، هستم آدم بدی نیستم، من شما را دوست دارم. چرا من باید بروم پرچمدار یک لشکری بشوم که در جهت غیر خدا می‌خواهد برود؟ فرمود: حبیب بن حماز، نکند یک روزی بر تو بیاید که از همین مسجد کوفه، از همین باب الفیل پرچمدار لشکری باشی که فرمانده‌اش خالد بن عرفته است. او فرمانده، تو علمدار. نکند روزی برایت بیاید که این اتفاق بیفتد؛ گفت: چشم. سالها گذشت، امیر المؤمنین به شهادت رسید، امام مجتبی به امامت رسیدند، آن حضرت هم شهید شدند. سیّد الشهداء به امامت رسیدند، عمر سعد در خانه‌اش بود، به او گفتند بیا ابن زیاد کارت دارد. رفت قصر ابن زیاد، گفت عمر سعد! می‌خواهم بروی با حسین بن علی بجنگی، اگر بروی با حسین بجنگی، می‌گذارمت فرمانروای ری و گرگان. این احمق گفت من بروم فکر کنم، شب تا صبح در خانه‌اش قدم رو رفت، فکر کرد؛ صبح شد، دیدند عمر سعد دارد با خودش شعر می‌خواند، می‌گوید: «یقولون إنّ الله خالق جنة»[۸]؛ معلوم می‌شود که این حرفها فقط مال بچه سوسول‌های زمان ما نیست، عمر سعد هم می‌گفته است. می‌گویند خدا یک بهشتی آفریده، کی رفته و کی دیده؟ عمر سعد، برو با حسین بجنگ، بعد توبه می‌کنی؛ عوضش می‌شوی فرمانروای ری و گرگان. بعد قرار شد عمر سعد لشکر جمع کند در جاهای مختلف کوفه، یکی از فرمانده‌ها شد خالد بن عرفته، لشکر جمع کنند برای جنگ با سیّد الشهداء سلام الله علیه، یعنی جنگ با خدا، جنگ با حجّت خدا جنگ با خداست. در مسجد کوفه جمع شدند، لشکر حرکت کرد، از باب الفیل مسجد کوفه، فرمانده خالد بن عرفته، پرچمدار هم حبیب بن حماز؛ یعنی درست همان که امیر المؤمنین سلام الله علیه به او فرمود: نکند یک روزی این اتفاق برایت بیفتد. چرا؟ چون خداترس نیست.

من دعای حضرت زهرا را می‌گویم، خدایا از تو خشیت می‌خواهم؛ اهمیّت خداترسی را می خواهم بگویم. معنای خداترسی، اثر و نتیجه خداترسی. الان دارم اهمیّت آن را می‌گویم. این قدر خداترس پیش خدا آبرو دارد که روایتی است از زین العابدین سلام الله علیه، اگر یک آدم خوش سلیقه‌ای پیدا بشود ائمه ما علیهم السلام حوادثی که در دوران‌ها و اقوام گذشته و به خصوص در بنی اسرائیل رخ داده بعضی را برای ما فرموده‌اند. نمی‌دانم شاید کسی این کار را کرده باشد، اگر این را به صورت یک کتاب شیرین و جذاب در بیاورد، خیلی شیرین می‌شود. فرمود: آن زمانی که مسیحیت دین حق بود و هنوز اسلام ظهور نکرده بود، در یک محلی راهبی مسیحی با یک جوانی در بیابان همسفر شده بود. در مسیر که می‌رفتند رسیدند به یک نقطه‌ای که راهشان از هم جدا می‌شد. قبل از این که به آن نقطه برسند، مسافت زیادی بود که اینها باید زیر آفتاب سوزان در بیابان با هم می‌رفتند، جوان به راهب گفت شما پیش خدا آبرو دارید، عالم دین ما هستی، عابد دین ما هستی، دعا کن یک ابری بیاید بالای سر ما سایه بیندازد، ما زیر سایه ابر راه برویم آفتاب نخوریم، اذیت نشویم. راهب گفت من دعا می‌کنم، تو آمین بگو؛ همین کار را کردند. راهب دعا کرد، آن جوان آمین گفت. یک مرتبه ابری آمد بالای سر این دو نفر، راه را ادامه دادند. مقدار زیادی رفتند، تا رسیدند به آن‌جایی که راهشان از هم جدا می‌شد، مثلاً راهب به سمت راست می‌رفت و جوان به سمت چپ. خداحافظی کردند، دیدند ابر بالای سر جوان دارد می‌رود. راهب گفت: معلوم شد که به آبروی تو دعا مستجاب شد، تو چه کردی؟ گفت: من در یک جزیره‌ای بودم، آدم اوباشی بودم، یک روز یک کشتی وسط دریا شکسته بود، یک تخته پاره‌ای یک زن بدبختی را موج دریا آورد به جزیره، من هم تنها بودم و زن گیر ما افتاد، خواستم گناه انجام بدهم و تعدی کنم به آن زن، دیدم زن بدنش می‌لرزد. گفتم: چه شده؟ گفت: چطور گناه کنم، خدا دارد می‌بیند. با خودم گفتم ای بدبخت، این را مجبور کردی به گناه، خودش مقصر نیست، اینطور بدنش می‌لرزد و از خدا می‌ترسد. تو که عمداً داری گناه می‌کنی! رهایش کردم به خاطر خدا. این آبرو به خاطر آن است که از آن گناه گذشتم. گاهی می‌بینید گذشتن از یک گروه تلگرام، واتساپ، یک عکس در اینترنت، یک آدمی که با او رفیق می‌شوید، پاک کنید آن چیزی را که فرستاده؛ از صد هزار رکعت نماز پیش خدا بالاتر است. یک گناهی که به غریزه جنسی مربوط است از آن بگذری، چیزهایی به تو می‌دهند در عالم معنویت، که گاهی قبلاً نداده بودند.

دوم: معنای خداترسی؛ خدا ترسی یعنی چه؟ روایتی است از صادق آل محمّد (صلّی الله علیه و آله) که این روایت در کتاب شریف کافی است. «من علم أنّ الله عزّ و جلّ یراه و یسمع ما یقوله» هر کسی بداند که خدای عزّ و جلّ می‌بیند او را و سخنان او را می‌شنود. فقط بداند؟! نه، همه می‌دانیم. «ویفعله من خیر أو شر» چه کار خوب بکند و چه کار بد خدا می‌بیند. «فیحجزه ذلک عن القبیح من الأعمال» این دانستن این که خدا دارد من را می‌بیند و صدای من را می‌شنود، مانع بشود از انجام کار زشت. «فذلک الّذي خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی»[۹] این تکه آخر آیه‌ی قرآن بود؛ این همان کسی است که از مقام ربّش ترسیده است، خوف از خدا دارد به تعبیر ما، نفسش را از هوا و هوس نهی کرده است. این معنای خداترسی است، یعنی هر جا بودی خدا را ببینی، پای اینترنت خدا را ببینی، در خیابان خدا را ببینی، در بازار خدا را ببینی، با زنت دعوایت می‌شود خدا را بپا، می‌خواهی غیبت کنی خدا را بپا؛ سیّد پشت بلندگو هستی خدا را بپا، موقع سینه زنی هستی خدا را بپا؛ همه جا آدم خدا را حاضر وناظر ببیند، اینطور مقامش بالا می‌رود.

سوم: آثار خداترسی؛ یکیش این است که هر کسی از خدا بترسد این خوف او را وادار می کند که به طاعت خدا باشد و مطیع خدا باشد. حضرت صادق فرمودند: «من خاف الله حثه الخوف من الله علی العمل بطاعته»[۱۰] هر کسی خداترس باشد، رو می‌آورد به طاعت خدا. خداترسی را یک حدی شما دارید، شب ساعت سه می‌خوابید، چهار و پنجاه دقیقه اذان صبح است، چطوری از خواب بلند می‌شوید؟ اگر آن ترس نباشد بلند نمی‌شوید. روایت هم می‌گوید: «لا یصلحه الا الخوف»[۱۱] یعنی یک حدی از آن را دارید، لازم نیست که از صفر شروع کنید. این اگر تکمیل بشود، خیلی بالا می‌روید. یوسف علیه السلام وقتی که زلیخا قرار شد – این روایت است، قصه نیست – از حضرت یوسف عذرخواهی کند، گفتند: زلیخا، نمی‌ترسی که یوسف خرابت کند؟ از یوسف نمی‌ترسی؟ گفت: من از کسی که از خدا می‌ترسد نمی‌ترسم. اثر اولش عمل به طاعت خداست.

اثر دوم، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «من کثرت مخافته قلت آفته»[۱۲] هر کسی ترسش از خدا زیاد بشود، آفتش کم می‌شود، اذیت نمی‌کند، زبانش نیش ندارد. بعضی‌ها را دیده‌اید که زبانش مثل متّه‌ی برقی است، یک چیزی می‌گوید که جلوی جمع ضایع بشوید. نه، کسی که ترسش از خدا زیاد است آفت ندارد، چشمش هرز نمی‌رود، گوشش آن چه را که خدا راضی نیست گوش نمی‌دهد. حضرت صادق سلام الله علیه بعضی از اصحابشان بودند که هر سال از کوفه می‌رفتند به حج، بعد هم مشرف می‌شدند به مدینه و امام صادق را زیارت می‌کردند. یک سال آقا امام صادق احوال ابوحمزه ثمالی را از یک نفر پرسیدند، عرض کردند که آقا حالش خوب، من که از کوفه آمدم.  فرمودند: برو به او بگو که مرگت نزدیک است. گفت: او که آدم خوبی است، حیف است، از شیعیان شماست. فرمود: هر کسی از شیعیان ما باشد از خدا بترسد، از گناه جلوی خودش را بگیرد «کان معنا فی درجتنا» با ماست همراه ماست در درجه خود ما؛ ابوحمزه هم کارش درست است، بگو مشکلی ندارد. «من خاف الله و راقبه» کسی از خدا بترسد، خدا را بپاید «وتوقی الذنوب»[۱۳] در مقابل گناه خودش را نگه دارد، این با ماست و در درجه ماست.

هر شب یک جمله از یکی از دعاهای حضرت زهرا را می‌گوییم، دعای حضرت زهرا این است: خدایا از تو می‌خواهم خشیت خودت را و ترس از خودت را در حضور مردم و در خلوت و تنهایی. سه تا چیز را عرض کردیم، یکی اهمیّت خداترسی که در قرآن و روایات چه فرموده‌اند؛ دوم معنای خداترسی که گفتیم امام صادق فرمودند کسی که بداند خدا می‌بیند، می‌شنود، فعل خیر و شرش را می‌بیند، این دانستنش مانع کار زشت بشود «خاف مقام ربه» از خدا ترسیده است. سوم هم آثار خداترسی است که یکی را گفتیم عمل به طاعت خدا و دوم هم این که آفت انسان کم می‌شود «من کثرت مخالفته قلت آفته».

بناست امشب در این مجلس محترم نام مبارک حضرت حمزه را ببریم، عموی پیامبر خدا که عزیزان هم قرار شد به محضر ایشان صلواتی هدیه کنند. حمزه این قدر مقام دارد پیش خدا و پیغمبر، همین قدر به شما بگویم که روایات ما می‌گویند دو نفر اگر زنده بودند سقیفه پیروز نمی‌شد، حق امیر المؤمنین را نمی‌گرفتند و برداشت می‌شود از آن روایات که اگر دو نفر زنده بودند، حضرت زهرا را هم نمی‌زدند، جسارت نمی‌کردند؛ یکی حضرت حمزه و دیگری جعفر. اینها خیلی مقام دارند پیش خدا.

شب جنگ احد پیغمبر اکرم فرمودند: حمزه، چه می‌گویی به خدا اگر بروی پیشش از عقایدت از تو سؤال کند؟ رفتنت نزدیک است، حمزه در جنگ احد شهید شد. رفتنت نزدیک است، به خدا چه جواب می‌دهی اگر از عقایدت سؤال کند؟ گریه کرد، فرمود: یا رسول الله به من یاد بده. نگفت خودم بلدم، از شما یاد گرفته‌ام؛ فرمود: باید شهادت بدهی که خدا یکی است، شهادت بدهی من رسول خدا هستم، باید شهادت بدهی که علی امیر المؤمنین است. شب آخر عمر حمزه بود. یک روایت زیبا هم داریم که پیغمبر خدا فرمودند دیشب حمزه و جعفر را خواب دیدم، انگور بهشتی می‌خوردند، خرمای بهشتی می‌خوردند؛ به آنها گفتم: «بأبی أنتما» پدرم فدایتان «أیّ الأعمال وجدتما أفضل؟» کدام اعمال را برتر یافتید؟ گفتند: سه چیز «سقی الماء» آب رسانی، آب دادن به مردم. دوم: «والصلاة علیک» صلوات بر شما؛ سوم: «وحبّ علی بن ابی طالب»[۱۴]. یادش بخیر کنار قبر حمزه این را گفتم برای رفقا، خدا آل سعود را نابود کند بتوانیم مشرف بشویم آنجا؛ این قدر عزیز بود برای امیرالمؤمنین در روزهای غربت و تنهایی، صدا می‌زد: «وا حمزتا ولا حمزة لی الیوم» حمزه کجاست که من را کمک کند، من امروز حمزه‌ای ندارم. «وا جعفراه ولا جعفر لی الیوم»[۱۵] جعفر کجاست کمکم کند؟ من جعفری ندارم. خیلی مقام می‌خواهد! این دو تا اگر زنده بودند نمی‌گذاشتند مسیر منحرف بشود. به قول آقای سازگار در آن شعر که مال شام غریبان حضرت زهراست که می‌گوید:

تابوت هم گریان بر احوال علی بود          ای کاش آن شب حمزه دنبال علی بود

وقتی که بدن مطهرش افتاده بود روی خاک، پیغمبر خدا مطلع شدند که صفیه خواهرش می‌خواهد بیاید کنار جنازه. جنازه را قطعه قطعه کرده بودند، فرمود: عبا بیاورید، عبایش را انداخت که خواهر بدن برادر را نبیند، بدن برادر را پاره پاره نبیند. دلها بسوزد برایت زینب کبری، چه کشیدی کنار بدن حسینت؟!

حمزه سلام الله علیه عمویی بود که دفاع می‌کرد، وفادار بود، فداکار بود. فاطمه زهرا سلام الله علیها روزهای دوشنبه و پنجشنبه پیاده از مدینه می‌آمد به احد کنار قبر مطهر حضرت حمزه و آنجا مفصل گریه می‌کرد. دست امام حسن و امام حسین را می‌گرفت، این فاصله نسبتاً زیاد را می‌آمد.

ای گرامی عمو ای یار پیمبر پدرم            گوش کن تا که بگویم که چه آمد به سرم

چون پدر رفت عمو جای پدر را گیرد                 تو به جای پدرم بین که چه آمد به سرم

تو اگر زنده بُدی، خصم کجا جرأت داشت            که ز سیلی کند آزرده رخ چون قمرم

عمو حامی برادرزاده است، وقتی به پیغمبر جسارت می‌کردند حمزه دفاع می‌کرد، فاطمه زهرا هم کنار قبر حمزه گریه می‌کرد. یک عمو هم سراغ دارم حامی بچه‌های امام حسین بود، نگهبان حرم بود، رفت برای بچه‌ها آب بیاورد، امّا نمی‌دانم کار به کجا رسید، صدا زدند به زبان حال:

گر نشد آب میسّر گردد             به عمو گو به حرم برگردد

پایان



[۱]. بحار الانوار، ج ۸۳، ص ۸۷٫

[۲]. «قَالَتْ لَا أَفْعَلُ حَتَّى تُعْطِيَنِي خِصَالًا تُطْلِقَ رِجْلَيَّ وَ تُعِيدَ إِلَيَ‏ بَصَرِي‏ وَ تَرُدَّ إِلَيَّ شَبَابِي وَ تَجْعَلَنِي مَعَكَ فِي الْجَنَّةِ». من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۱۹۴٫

[۳]. فاطر / ۲۸٫

[۴]. مؤمنون / ۵۷٫

[۵]. «أَعْلَمُكُمْ‏ بِاللَّهِ‏ أَخْوَفُكُمْ لِلهِ».بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۳۴۴٫

[۶]. یونس / ۶۲٫

[۷]. انسان / ۹-۱۰٫

[۸]. ؟؟؟

[۹]. کافی، ج ۲، ص ۸۰٫

[۱۰]. «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خَافَهُ وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ حَثَّهُ الْخَوْفُ مِنَ اللَّهِ عَلَى‏ الْعَمَلِ‏ بِطَاعَتِه‏». بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۴۰۰٫

[۱۱]. کافی، ج ۲، ص ۷۱

[۱۲]. غرر الحکم و درر الکلم، ح ۳۹۱٫

[۱۳]. «إِنَّ الرَّجُلَ مِنْ شِيعَتِنَا إِذَا خَافَ اللَّهَ وَ رَاقَبَهُ وَ تَوَقَّى الذُّنُوبَ فَإِذَا فَعَلَ ذَلِكَ كَانَ‏ مَعَنَا فِي‏ دَرَجَتِنَا». الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۷۱۸٫

[۱۴]. «قُلْتُ بِأَبِي أَنْتُمَا أَيَ‏ الْأَعْمَالِ‏ وَجَدْتُمَا أَفْضَلَ‏ قَالا فَدَيْنَاكَ بِالْآبَاءِ وَ الْأُمَّهَاتِ وَجَدْنَا أَفْضَلَ الْأَعْمَالِ الصَّلَاةَ عَلَيْكَ وَ سَقْيَ الْمَاءِ وَ حُبَّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ».بحار الانوار، ج ۲۲، ص ۲۸۴٫

[۱۵]. «أَنَّهُ قَالَ: وَا جَعْفَرَاهْ! وَ لَا جَعْفَرَ لِيَ الْيَوْمَ، وَا حَمْزَتَاهْ! وَ لَا حَمْزَةَ لِيَ‏ الْيَوْمَ‏». بحار الانوار، ج ۲۹، ص ۶۲۴٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *