“نور از زبان نور” (منبر دوم)

دی, ۱۳۹۷ بدون نظر اندیشه, سخنرانی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

ای طوطیای دیده من خاک پای تو
ای مه بیا که سوختم از آتش فراق
صد بار گر برون رود از سینه جان من
عمرم به انتظار پیامی گذشت و من
ای غایب از نظر ز کجا جویمت نشان

بازآ که سر نهم ز ارادت به پای تو
جز سوختن چه چاره کند مبتلای تو
هرگز برون نمی‌رود از سر هوای تو
ترسم که نشنوم سخن دلربای تو
یابم چگونه راه به خلوت سرای تو

یا صاحب الزمان

اگر کسی ماه رمضان گذشته با عذر موجه شرعی، روزه خودش را خورده است، مثلاً مسافر بوده و یا بیمار بوده که روزه برای او ضرر داشته و یا عذر دیگری که خانم‌ها دارند، نباید قضاء کردن روزه را آن قدر به تأخیر بیندازد که عرفاً بگویند دارد سهل‌انگاری می‌گوید. اگر این کار را بکند معصیت است. حالا اگر تا ماه رمضان آینده روزه‌های قضا را نگرفت، باید به ازای هر روز هفتصد و پنجاه گرم نان یا آرد یا گندم به فقیر بدهد که یک مدّ طعام به آن می‌گویند. البته بعضی از فقها فرموده‌اند یک پُرس غذا هم می‌تواند بدهد، اما حداقل چیزی که واجب است هفتصد و پنجاه گرم نان یا آرد، یا گندم به فقیر است. پولش را بدهیم برود با آن خودکار بخرد برای مدرسه بچه‌اش، نمی‌شود؛ اگر هم خودتان فقیر می‌شناسید و می‌خواهید پول بدهید و بگویید نان بخر، باید نان را به وکالت از شما بخرد، مثلا شما سه روز یا ده روز روزه بدهکار هستید و نگرفته‌اید یا این که عذرتان برطرف نمی‌شود و تا ماه رمضان بعدی بیمار می‌مانید، باید ده تا هفتصد و پنجاه گرم مثلاً می‌شود هزار و پانصد تومان، در تهران شاید دو هزار تومان می‌شود. بیست هزار تومان می‌دهید به فقیر و می‌گویید از طرف من برای خودت نان بخر و بخور. باید به فقیر داده بشود و به این می‌گویند کفاره تأخیر یا کفاره غیر عمد. خداوند ما را با وظائف شرعی‌مان آشنا و در انجامش توفیقمان عنایت بفرماید، به محضر حضرت فاطمه معصومه صلوات عنایت بفرمایید.

بحث من نور از زبان نور بود؛ گفتم حضرت زهرا نور است، قرآن هم نور است. می‌گویند کربلایی کاظم ساروقی، همان کسی که یک شبهه حافظ قرآن شده بود، یک متن که به دستش می‌دادید، وسط صفحه آیه قرآن بوده و می‌گفته اینجاست؛ می‌گفته این را به رنگ سفید یا نورانی می‌بینم. قرآن نور است.

صدیقه طاهره هم که اصلاً یکی از القابش نوریه است؛ نور او روشن کرد آسمان‌ها را. در دو تا خطبه یکی خطبه فدکیه و یکی هم خطبه عیادتیه به آیاتی از قرآن استشهاد فرمود. دیشب یک آیه را گفتم، امشب آیه ۹۶ از سوره اعراف که حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها در عیادت زنان انصار خواندند.

در آن خطبه عیادت زنان انصار، از بعضی بزرگان شنیدم که این زنان انصار خیلی مردانگی کردند و رفتند به عیادت، چون زمانی رفتند که کسی نمی‌رفته است. شخصی می‌گفت اگر به این نیت کسی نذرشان کند مجرب است. آنجا حضرت زهرا شوهران اینها را توبیخ کردند که چه کاری بود شوهرانتان کردند، چرا علی را کنار زدند؟ چند تا آیه قرآن خواندند، یکی همین آیه ۹۶ سوره اعراف بود: أعوذ بالله من الشیطان الرجیم {ولو أنّ أهل القری آمنو واتقوا} اگر اهل قریه‌ها ایمان می‌آوردند تقوا هم داشتند {لفتحنا علیهم برکات من السماء و الأرض} برکاتی را از آسمان و زمین برایشان می‌گشودیم. {ولکن کذّبوا} اما تکذیب کردند {فأخذناهم بما کانوا یکسبون} به خاطر اعمالشان آنها را گرفتار کردیم.

خیلی بشارت عجیبی است، اگر مردم دنیا خوب بودند و راه خدا را می‌رفتند دنیایشان هم تأمین می‌شد. فورا کسی سؤال نپرسد که این همه کشورها هستند به خدا اعتقاد ندارند، به آخرت اعتقاد ندارند، تقوا هم ندارند، وضعشان هم خوب است؛ خدا سنتی دارد به نام استدراج که در قرآن هم آمده است؛ بعضی‌ها گناه می‌کنند و خدا به آنها نعمت می‌دهد، یا حکمت دیگری ممکن است داشته باشد. اما این را ما می‌دانیم که در زمان ظهور حضرت ولی عصر که جهان رو به خدا می‌آورد، وضع مادی مردم هم خوب می‌شود. روایت داریم مؤمن می‌خواهد زکات به فقیر بدهد، فقیر پیدا نمی‌کند. خدایا ما را تا دیدن آن روزگار زنده‌بدار. چرا؟ چون آن زمان ایمان و تقوا در همه جای دنیا حاکم می‌شود.

من به مناسبت این آیه می‌خواهم چند تا از آثار و برکات تقوا را بشمارم؛ تقوا یعنی چه؟ در یک کلام یعنی خدا را بپا؛ هر جا هستی خدا را بپا. فرمود: خدا آن جایی که تو را امر کرده ببیند و آن جایی که تو را نهی کرده است، دور از خدا نباشی. اولین اثر تقوا را خداوند در قرآن می‌فرماید: {إن تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً}[۱] اگر تقوای خدا را داشته باشید، خدا برای شما فرقان قرار می‌دهد، وسیله جدایی از حق و باطل؛ می‌توانید تشخیص بدهید که حق کدام است و باطل کدام است.

یک فتنه‌ای در شیعه به وجود آمد بعد از شهادت موسی بن جعفر علیهما السلام، یک عده انسان‌های مهم گفتند که ما هفت امامی هستیم. موسی بن جعفر مهدی موعود بوده و جان داده است، دیگر ما امام هشتم نداریم؛ امامت حضرت رضا را انکار کردند. علتش هم این بود که دو تا سرکرده اصلی این فرقه علی بن ابی حمزه بطائنی با زیاد بن مروان قندی به خاطر این که مقداری از پولهای امام کاظم علیه السلام پیششان بود، می‌خواستند پولهای حضرت رضا را تحویل ندهند، امامت حضرت رضا را انکار کردند. یک عده در آن بساط خدا به آنها فرقان داده بود و فهمیدند که این حقه بازی است، مثل جناب یونس بن عبدالرحمن. حتّی علی بن ابی حمزه به او پیغام داد که یونس تو هر جا می‌روی ما را افشا می‌کنی. من یک درخواست از تو دارم، یک پول به شما می‌دهیم فقط سکوت کن؛ نمی‌گویم بیا در تیم ما، نمی‌گویم بیا از ما حمایت کن، فقط سکوت کن؛ ما امامت علی بن موسی الرضا را هر جا انکار کردیم، تو هیچی نگو؛ نگو اینها حقه باز و دروغگو هستند. یونس پیام داد که از امام صادق نقل شده است که وقتی بدعت‌ها آشکار می‌شود، عالم باید علمش را اظهار کند و نشان بدهد و اگر این کار را نکند لعنت خدا بر او باد و من نمی‌توانم به مردم نگویم که شما حقه باز و دروغگو هستید. اثر اول تقوا وسیله تشخیص حق از باطل است.

دومین اثر تقوا؛ این حدیث ظاهراً از موسی بن جعفر است که فرمود: «من اتقی الله یُتّقی ومن أطاع الله یطاع»[۲] هر کسی از خدا تقوا داشته باشند از او می‌ترسند و هیبتش همه را می‌گیرد به تعبیر من. هر کسی هم از خدا اطاعت کند، اطاعت می‌شود.

یک روز در بازار تبریز، یک بچه از طبقه دوم می‌افتد پایین؛ یک باربر بازار تا می‌بیند که دارد می‌افتد پایین، همان جا می‌گوید: وایستا. بچه بین زمین و آسمان می‌ماند؛ می‌آید او را بغل می‌کند و می‌گذارد روی زمین. مردم دورش جمع می‌شوند، تو کی هستی؟ تو از اولیای خدا هستی؟ می‌گوید: نه، هفتاد سال هر چه خدا گفت ما گوش کردیم، حالا هم خدا اینجا به حرف ما گوش کرد.

سومین اثر تقوا این است که شخص عقلش زیاد می‌شود. این کلمات زیبا از امیرالمؤمنین است: «فإن من اتقی الله جلّ و عزّ و قوي وشبع و روي» هر کسی تقوای خدا را داشته باشد بزرگ می‌شود، عزیز می‌شود، قوی می‌شود، سیر می‌شود، سیراب می‌شود «ورفع عقله عن أهل الدنیا» عقلش از اهل دنیا بالاتر می‌آید. مثلاً اگر مادرزنش به او یک تکه‌ای گفت ناراحت نمی‌شود، یا این که غصه نمی‌‌خورد که چرا مادرشوهرم به من توهین کرد یا عروسم به من فلان حرف را زد. برایش مهم نیست و فراموش می‌کند. خیلی از ما در ذهنمان نگه می‌داریم و به آن مراجعه می‌کنیم. اینها به خاطر این است که عقلمان کم است. یک استادی دارم در قم، ایشان می‌گفت که حاج آقا مرتضی حائری پسر حاج شیخ عبدالکریم مؤسس حوزه، ایشان می‌رفت در مشهد و گاهی عمامه را زیر سرش می‌گذاشت و می‌خوابید، در حدّ مرجعیت سواد داشت. گفتند: آقا، شما این کارها را می‌کنید؟! فرمود: این چیزها برای من حل شده است، یک چیزی است که برای من حل نشده است، اما برای آقای خوانساری حل شده است و آن هم این است که اگر کسی به من توهین کند و فحش بدهد جوابش را نمی‌دهم، اما توی دلم خیلی ناراحت می‌شوم؛ خوانساری توی دلش هم ناراحت نمی‌شود. این از صد تا کرامت بهتر است! من اینطور نیستم. اما او چطور به خدا دل داده است؟ لذا من هیچ وقت آن داستانی که در کتابهای معتبر ما نیست و همه هم بلد هستند که می‌گویند امیرالمؤمنین وقتی که عمرو بن عبدود به او فحش داد و آب دهان انداخت، بلند شد و دو دور زد که برای خدا او را بکشد. من باور نمی‌کنم! امیرالمؤمنین برای غیر خدا اصلا غضب نمی‌کرد. این که برای ایشان حل شده است، توی دلش هم ناراحت نمی‌شود. لذا آمدند پیش ایشان، نُه نفر مرد یک طرف دعوا، یک خانم یک طرف دعوا بود. یک وصیت نامه را آوردند و گفتند ایشان حکم کند. وصیت نامه را خواند، فرمود: وصیت نامه که آقایان را تأیید می‌کند. تقوایش را ببین، نگفت حق با آقایان است، چون ممکن است آن خانم یک مردکِ دیگری دارد و او را تأیید کند. فرمود: وصیت نامه که آقایان را تأیید می‌کند. زنِ گفت تو همان شرحی قاضی هستی که حکم قتل امام حسین را دیدی؛ به سید پیرمرد مرجع تقلید، تو همان دومی هستی که به جای علی نشستی؛ بد و بیراه گفت به مرجع تقلید. می‌گفتند: ایشان نه رنگش پرید، نه ناراحت شد، دوباره فرمود: ‌وصیت نامه که آقایان را تأیید می‌کند. چرا؟ چون «رفع عقله عن أهل الدنیا» در اثر تقوا عقلش از اهل دنیا بالاتر رفته است.

ادامه حدیث هم قشنگ است: «فبدنه مع أهل الدنیا وقلبه وعقله مُعاین الآخرة»[۳] در بین مردم زندگی می‌کند، بدنش با مردم دنیاست، اما عقل و دلش دارد آخرت را می‌بیند. حاج شیخ عباس قمی از کنار غسال خانه رد می‌شد، گوشش را گرفت و دوید. گفتند: آقا چه شد؟ گفت: یک کسی را داشتند می‌شستند، نعره می‌کشد موقع غسل؛ آب مذاب انگار رویش می‌ریختند. نعره‌های آرام و قرار را از من برد، من فرار کردم. قلب و دلش آخرت را می‌بیند.

پس یکی تشخیص حق و باطل، دوم این که اطاعت می‌شود، سوم هم این که عقلش زیاد می شود.

چهارمین اثر تقوا: انیس و مونس پیدا می‌کند. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: «من اتقی الله حق تقاته اعطاه الله أنساً بلا أنیس»[۴] کسی که حق تقوای خدا را رعایت کند، بدون این که مونس خارجی داشته باشد، خدا به او انس می‌دهد. یعنی ظاهرش این است که مونسش خدا می‌شود. هیچ وقت از تنهایی دلش نمی‌گیرد! ما که از تنهایی دلمان نمی‌گیرد، چون با خدا رفیق نیستیم و با خدا انس نداریم.

حضرت ابوذر رضوان الله علیه از اصحاب امیرالمؤمنین بود بعد از پیغمبر سقیفه‌ای نشد و غدیری ماند؛ در زمان خلیفه سوم عثمان او را تبعید کرد به ربذه، یک منطقه بی‌آب و علف. بعد ممنوع کرد کسی بیاید به بدرقه ابوذر. وقتی می‌خواست از مدینه خارج بشود، دید امیر المؤمنین علیه السلام، امام حسن و امام حسین و عبدالله جعفر و … آمده‌اند بدرقه. مروان حکم داماد عثمان برای خودشیرینی و بی‌مزه بازی گفت: ممنوع است کسی بیاید به بدرقه. امیر المؤمنین با تازیانه زدند به مرگش، فرمود: «تنحّ إلی النار» گمشو به جهنم. شروع کردند با ابوذر حرف زدن، ابوذر تو برای خدا غضب کردی و به آن کسی که برایش غضب کردی دل ببند. بعد جملاتی هم امام حسن خطاب کردند به ابوذر و فرمودند: «یا عماه» عمو جان؛ امام حسین هم می‌گفتند: «یا عماه». اینها صحبت کردند، بعد ابوذر شروع کرد به حرف زدن، گفت: «بأبي وأمّي هذه الوجوه» پدر و مادرم فدای چهره‌هایتان «إنّي کلما رأیتکم ذکرت رسول الله» خیلی عاشقانه حرف زده است. هم کلینی در کافی نقل می‌کند و هم شیخ مفید؛ من هر وقت شما را می‌بینم یاد رسول الله می‌افتم. «وما لي بالمدینة شجن لأسکن غیرکم» من در مدینه کاری ندارم، دلخوشی جز شما ندارم؛ اگر در مدینه بودم به خاطر شما بود. شیخ مفید می‌نویسد که عرض کرد: من از محبت شما جدا نمی‌شوم «ولو مزّقت تمزیقاً» اگر ریز ریزم کنند جدا نمی‌شوم. خوب سید، اینها چه ربطی به بحثت دارد؟ منظورم جمله آخرش است که گفت: عثمان قسم خورده من را یک جایی بفرستد که انیس و همنشینی نداشته باشم، او نمی‌داند که من با بودن خدا همنشین نمی‌خواهم. ربذه رفتید؟ من نرفتم، ولی تا ده سال پیش موبایل هم آنتن نمی‌داد، این قدر پرت بود. امیر المؤمنین نفرمود که ابوذر غلو نکن، اینطور هم نیست! نه، با سکوتش تقریر فرمود کلام ابوذر را. من با بودن خدا همنشین نمی‌خواهم. این اثر تقواست «أعطاه الله أنساً بلا أنیس» ما (خودم) که از همنشینی و انس با خدا لذت نمی‌بریم، به خاطر این است که تقوا نداریم. صدیقه طاهره چه می‌فرماید؟ اگر این کارها را نمی‌کردید، اگر شوهرانتان این کارها را نمی‌کردند برکات می‌آمد، چون دارد توبیخ می‌کند حضرت زهرا که شوهرانتان چه کار کردند.

«وغناءً بلا مال» بدون مال به او ثروت می‌دهد «وعزّاً بلا سلطان»[۵] بدون این که کاره‌ای باشد، عزیز می‌شود. اینها اثر تقواست.

حالا به اندازه وقتی که دارم موانع تقوا را هم بگویم؛ ۱٫ دنیا پرستی؛ امیر المؤمنین علیه السلام می‌فرمایند: «حرامٌ علی کلّ قلب متولّه بالدنیا أن یسکنه التقوی»[۶] حرام است هر دلی که شیفته و شیدا و واله دنیاست که تقوا در آن جای بگیرد، در آن تقوا نمی‌شود جای بگیرد. بر چنین قلبی جای گرفتن تقوا حرام است. محبت دنیا نمی‌گذارد که طرف بیاید حق را بپذیرد؛ مثلاً می‌گویند آقا شما دیشب یک میلیارد زمینت را فروخته‌ای، دویست میلیون تومانش خمس است. می‌داند که واجب است؛ اگر هم بداند که فردا شب این موقع بهشت زهرا توی دل قبر خوابیده خمس را می‌دهد؛ اما این پول نمی‌گذارد. در دعوایی که با زنش و یا شوهرشه اتفاق افتاده، می‌داند حق با زنش است و یا با شوهرش است و راست می‌گوید، اما چون تقوا ندارد و نمی‌تواند بگوید من اشتباه کردم، داد می‌زند. بر چنین انسانی حرام است که با تقوا باشد! نه این که حرام به معنای حرام فقهی، یعنی با تقوا نمی‌شود.

اول جنگ جمل امیر المؤمنین نگاه کردند یک عده جوان ناشی از مکه بلند شده‌اند آمده‌اند تا با حضرت بجنگند، جنگیدن هم بلد نیستند. اینها دارند خودشان را مُفت مُفت به کشتن می‌دهند. منادی حضرت ندا کرد، جوان‌ها! من که می‌دانم شما که از مکه راه افتادید نمی‌دانستید کار به اینجا می‌کشد؛ رها کنید و بروید کوفه من کارتان ندارم، بروید بصره من کارتان ندارم. جوان‌ها می‌گویند: «فاستحیینا أشدّ الحیاء» بسیار خجالت کشیدیم، چه کار بدی کردیم این همه راه را از مکه بیا به بصره با علی بجنگیم؟ «وأبصرنا ما نحن فیه» فهمیدیم که چه غلطی کردیم؛ قبول کردند. در این دل تقوا نمی‌رود «ولکنّ الحفاظ»[۷] تعصبی که با آن زن بیعت کرده بودیم نمی‌گذاشت حرف دلمان را بزنیم، نمی‌گذاشت کاری که دلمان می‌گفت راست است را انجام بدهیم. چون از اول حرف زده بودیم که ما پای تو ایستادیم، تا آخرش هم ایستادیم. در این دل تقوا جای نمی‌شود! شما خیال می‌کنید آن‌هایی که حق اهل بیت را گرفتند، نمی‌دانستند حق با کیست؟ معلوم است که می‌دانستند. موسی بن جعفر علیه السلام آمدند به دیدن هارون،‌ هارون بلند شد تحویل گرفت و استقبال کرد. مأمون پسر هارون آنجا نشسته بود، وقتی امام کاظم تشریف بردند، گفت: بابا او کی بود؟ گفت: او موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب است؛ حق خلافت با اینهاست، وصی پیامبر اینها هستند. گفت: خوب چرا تحویلش نمی‌دهی خلافت را؟ گفت: بله! «الملك عقیم»[۸] پادشاهی نازاست، پدر و فرزند سرش نمی‌شود. تو هم که بچه من هستی، اگر علیه من کاری کنی می‌کشمت.

در دلی که محبت دنیا هست، تقوا جا نمی‌شود، نمی‌تواند بیاید بپذیرد، نمی‌تواند بیاید قبول کند.

زن آوازخان زمان رضا خان را آمدند دفن کنند؛ گاهی اوقات خدا بعضی از حقایق برزخ را در دنیا به اشخاص نشان می‌دهد. با دو واسطه از قبرکن نقل می‌کنم، گفت: سنگهای لحد را چیدم، آخرین سنگ لحد را که آمدم بگذارم، همان آن فشار قبرش شروع شد. آمدم دستم را بکشم بیرون، دست من گیر کرد بین دیوار قبر و سنگ لحد، پوست پشت دستم کَنده شد از عذاب قبر یک زن آوازخوان. اشخاص متوجه نمی‌شوند، اگر احتمالش را هم بدهند نباید گوش بدهند. پس چیست که باعث می‌شود نپذیرد؟ دیگر واله است.

پسری آمد پیش من، گفت: – رهبر انقلاب هم فرموده‌اند که ترویج موسیقی با اهداف جمهوری اسلامی سازگاری ندارد. امام هم از قول استادشان آقای شاه آبادی می‌گویند که هیچ چیزی در تخریب معنویت به اندازه این صداهای ساز و آواز مؤثر نیست، یعنی خراب نمی‌کند – من رشته موسیقی می‌خوانم در هنرستان؛ اسمش معین بود، گفتم: پسرجان، اگر شما سه روز دیگر یا سه ماه دیگر در تهران زلزله بیاید، رشته‌ات را عوض می‌کنی؟ گفت: بله. گفتم: حالا سه ماه دیگر نیاید، شاید سه روز دیگر بیاید، شاید با زلزله نمردی و با یک چیز دیگری مُردی؛ برو رشته‌ات را عوض کن، به آخرتش نمی‌ارزد. دو هفته بعد آمد کلاس ما، من با ناامیدی تمام، چون کار فرهنگی در تهران خیلی کم جواب می‌دهد. ما روستایی می‌رفتیم در استان فارس در آخر ماه رمضان تمام خانم‌ها جوراب کلفت پایشان بود، یک نفر نبود … من با ناامیدی تمام گفتم: معین، رشته‌ات را عوض کردی؟ گفت: بله. به او تاکید کرده بودم که نروی بگویی اشکال شرعی دارد، مسخره‌ات می‌کنند؛ بگو علاقه ندارم. گفت: بله رفتم گفتم به مادرم که من به این رشته علاقه ندارم، پرونده‌ام را گرفتم و رفتم رشته ریاضی. این دلی که آخرت‌باور شده است، بچه دوم دبیرستان؛ او می‌آید و می‌پذیرد و تقوا در آن ساکن می‌شود. اما آن کسی که نمی‌خواهد بپذیرد، دنیاپرستی که قبول نمی‌کند!

دومین مانع تقوا بی‌پروایی از مردم است؛ امام عسکری سلام الله علیه فرمود: «من لم یتق وجوه الناس لم یتق الله»[۹] هر کسی از روی مردم خجالت نکشد، از خدا هم خجالت نمی‌کشد. وسط خیابان عربده می‌کشد و می‌رود؛ موتوری بیست ساله می‌رسد به پیرمرد هفتاد ساله یک فحش می‌دهد که چه وضعی رانندگی است؟!

در خاطرات آقای علامه مداح است که می‌گوید در یک شهری یک آدم حقه‌بازی رفت خانه عالم شهر، گفت: حاج‌آقا یک اتفاق خیلی بد افتاده است. گفت: خروس‌های همسایه آمده‌اند در حیاط خانه ما با مرغ‌ها جمع شدند، این مرغ‌ها تخم گذاشته‌اند؛ تخم مرغها را بچه‌ها خورده‌اند، این مال حرام است؛ من چه کار کنم؟ مردم گفتند این چه آدم خوبی است! امانت می‌گذاشتند پیش او! پول همه را بالا کشید و ظاهراً از قول مرحوم آقای فلسفی نقل می‌کند. کسی از مردم خجالت نکشد، از خدا خجالت نمی‌کشد. یک روایت دیگر هم دارد که می‌فرماید: «من لم یستحیی من الناس لم یستحیی من الله».[۱۰]

سومین مانع تقوا عدم کنترل زبان است؛ این روایت خیلی زیباست از امیرالمؤمنین علیه السلام که فرمود: «والله ما أری عبداً یتّقی تقوی تنفعه حتّی یختزن لسانه»[۱۱] هیچ بنده‌ای را ندیدم که تقوایی به درد بخور داشته باشد تا این که زبانش را کنترل کند؛ زبانش را نگه دارد و همینطوری از دهان بیرون نیاید.

دوستان، الان شما خیلی‌هایتان می‌خواهید شروع کنید که با تقوا باشید، روایت داریم: «لا یسلم أحدٌ من الذنوب حتّی یُسلم لسانه»[۱۲] هیچ کسی از گناهان جان سالم به در نمی‌برد تا زبانش سالم باشد. من اگر خودم بخواهم پشت سر کسی نماز بخوانم، اول چیزی که چک می‌کنم زبانش است. اگر دیدم وِل است، احراز نمی‌کنم عدالتش را. اما آن کسی که مراقب حرف زدنش است …

خدا بیامرزد آمیرزا علی آقای فلسفی، در هر کلمه حرفش انسان احساس می‌کرد که دارد خدا را می‌پاید. روایت می‌خواست بخواند، مثلاً روایت می‌خواست بخواند می‌گفت هفتاد هزار فرشته، به عدد شک می‌کرد و می‌گفت: شاید هفتادهزار. در حد مرجعیت سواد داشت، گاهی مسئله می‌پرسیدیم می‌گفت الان بلد نیستم، زبانش را کنترل می‌کرد. ایشان فرموده بود: خیلی از شما می‌خواهید انسان خوبی بشوید اما نمی‌دانید از کجا شروع کنید؛ قرآن می‌گوید از اینجا: {یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولاً سدیدا * یصلح لکم أعمالکم}[۱۳] تقوا داشته باشید، سخن درست را بجا بگویید، اعمالتان اصلاح می‌شود. آقا فلانی که دزدی کرد، چه کسی گفته است؟ سایت شلغم نیوز نوشته است، خوب او معتبر است. این فردا در مدرسه بچه‌اش آبرویش نمی‌رود؟! فلان کس دیشب در مجلس به من سلام نکرد به خاطر تکبرش؛ از کجا می‌دانی؟ قیامت جوابش را می‌دهی؟! تازه تهمت! می‌دانید در مورد تهمت حدیث داریم که کسی به برادر مؤمنش تهمت بزند، ایمان در دلش مثل نمک در آب از بین می‌رود «من اتّهم أخاه المؤمن إنماث الایمان في قلبه کما ینماث الملح في الماء»[۱۴] من از وقتی با تو ازدواج کردم پدرت با من لج بود؛ جواب خدا را می‌دهی؟ یا گاهی یک قوم مثلاً، دکترها که همه‌شان هیچ چیزی بلد نیستند. خوب این تهمت است! آخوندها که اینطور هستند، اهل فلان شهر اینطور هستند. اینها مشکل است! آقا اینهایی که شما دارید روی منبر می‌گویید، همه می‌گوییم! خوب شروع کنیم نگوییم؛ مانع تقوا همین است، نگو.

مرحوم ملا مهدی نراقی طلبه بود در نجف، عصر ماه رمضان خانمش گفت: هیچ چیزی نداریم بخوریم برای افطار. برو بیرون و یک چیزی تهیه کن. بنده خدا آمد وادی السلام یک چرخی بزند، دید چند تا عرب قبایل اطراف نجف آمده‌اند جنازه‌شان را دفن کنند، قبر را کندند و به آقای ملا مهدی گفتند: آقا شما خانه‌ات نجف است، ما راهمان دور است؛ مثل این که در عراق مرسوم است، تا شخصی می‌میرد ظرف دو سه ساعت دفنش می‌کنند. شما روحانی هستی، این را دفن کن؛ گفتم: باشد. رفتم که بدنم را بیاورم در قبر، چشم برزخی باز شد و وارد یک دالان شدم، باغ بزرگی و یک تالار در باغ و رفتم در تالار، دیدم یک کسی نشسته است روی تخت و سه چهار نفر هم دورش هستند. دور و بری‌ها می‌گویند فلانی چطور است، حسن چطور است، حسین چطور است، دارند احوال زنده‌های دنیا را از این شخصی که روی تخت نشسته است می‌پرسند. یک مقداری گذشت، یک مار از انتهای سالن آمد و رنگ این بنده خدا پرید و آمد نیش زد به زبانش و به خودش پیچید و پیچید، یک مدتی درد کشید، مار رفت و دوباره یک ربع بعد او آرام شد و شروع کرد به خوش و بش کردن، دوباره مار آمد. این منظره چند بار تکرار شد، ملامهدی رفت جلو، گفت:‌ تو کی هستی؟ گفت: من صاحب همین قبری هستم که آمده‌ای من را دفن کنی. گفت: این مار چیست؟ گفت: اینجا جایگاه برزخی‌ام است. گفتم: این دور و بری‌ها کی هستند؟ گفت: مرده‌هایی هستند که از من زودتر مُرده‌اند. من یک روایت دیدم که وقتی طرف در برزخ می‌رود، مُرده‌های قبلی می‌آیند به دیدنش در بهشت برزخ. یک مرتبه می‌گویند: سید رضا هاشمی چطور است؟ می‌گوید: او که زودتر از من مُرد؟ می‌گویند: او را اینجا نیاورده‌اند.

گفت: این دور و بری‌های تخت مُرده‌های قبل از من بودند. گفتم: این مار چیست؟ گفت: یک روز در بازار می‌رفتم دو نفر با هم دعوا داشتند، اولی گفت: به من شش شاهی بدهکار هستی، بدهکار می‌گفت: به تو پنج شاهی بدهکار هستم، سر یک شاهی داد و بیداد می‌کردند. گفتم: رها کنید، تو پنج و نیم شاهی بده و تو هم پنج و نیم شاهی بگیر، هر دویتان راضی باشید. حالا که آمدم این طرف، می‌گویند آن کسی که حق با او بوده، راضی نبوده است؛ به تو چه که قضاوت کردی؟ البته گاهی با طلب مغفرت و چیزهایی که از دنیا می‌رود، مشکلات برزخی برطرف می‌شود. اینطور نیست که تا قیامت بماند الزاماً.

گفت: یک کیسه بردار و ببر خانه، زحمت کشیدی من را دفن کردی. ملامهدی دید نه باغ و قصری است، یک کیسه برنج هم به دستش. لحد را چید و خاک ریخت، آمد خانه برنج را پختند؛ چه عطری داشت! تا وقتی به کسی لو نداده بودند، برنج تمام نشد. بعد یکی از زن‌های همسایه فضولی کرد و به خانم ملا مهدی گفت: این چیست که هر شب دم افطار بوی عطر از خانه‌تان می‌آید؟ گفت: این برنج از یک چنین جایی آمده است. سومین مانع تقوا عدم کنترل زبان است، به خصوص نیش زبان.

بحث من نور از زبان نور است؛ صدیقه طاهره آیاتی از قرآن را استشهاد فرمودند در خطبه فدکیه و در خطبه عیادتیه. آیه امشب، آیه ۹۶ سوره اعراف بود: {ولو أنّ أهل القری آمنوا واتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الأرض} اگر اهل قریه‌ها ایمان و تقوا داشتند، برکاتی از آسمان و زمین برایشان می‌گشودیم. حضرت زهرا دارند به آن زنان انصار می‌گویند با این کاری که شوهرانتان کردند، خلاف ایمان و خلاف تقوا، برکت رفت و خودتان را بدبخت کردید. علی را کنار گذاشتید، دنبال دیگری رفتید. ضد ایمان است و ضد تقوا عمل کردید، برکت از قریه شما رفت و بدبخت می‌شوید کأنه صدیقه کبری می‌خواهند این را به آنها بفهمانند.

«السلام علی السیدة الجلیلة، ذات الأحزان الطویلة في المدة القلیلة» .

ای نبوی منظر و الهی مظهر          ای به نگاه علی پیمبر دیگر

شیر خدا را خجسته همسر و همدم            ختم رسل را یگانه دختر و مادر

سیده کائنات بانوی کونین            فاطمه طاهره، بتول مطهّر

بر سر کوی تو ای ملیکه هستی                در بر فیض تو ای حبیبه داور

مریم با آن جلال واله فضه           عیسی با آن کمال عاشق قنبر

نیم نگاهی گر افکنی به خلایق                نیمی سلمان شوند و نیم ابوذر

با چه گناهت زدند سیلی بر رخ               یا به چه جرمت زدند لطمه به پیکر

با تن درهم شکسته باز دویدی                در دل دشمن برای یاری حیدر

مولا پیش رخت به زهرا زهرا                 زینب پشت سرت به مادر مادر

دیشب روضه را تا اینجا خواندم: «وکسر ضلعاً من جنبها وأسقطت جنینها» استخوانی از پهلوی زهرا شکست. عزیز دلش را کشتند، کار به جایی رسید امیرالمؤمنین عبا را کشید روی بدن زهرا، ریختند در خانه ریسمان به گردن آقا انداختند، آقا را کشان کشان به طرف مسجد بردند. فاطمه زهرا در مسجد آمدند، نگاهی کردند دیدند چند نفر با شمشیر برهنه بالای سر امیر المؤمنین ایستاده‌اند؛ فرمود: اگر علی را رها نکنید همه‌تان را نفرین می‌کنم. سلمان می‌گوید: دیدم ستون‌های مسجد دارد می‌لرزد، فرمود: سلمان به فاطمه بگو نفرین نکند. عرضه بدارم فاطمه جان، طاقت نداشتی ببینی چند نفر با شمشیر برهنه بالای سر علی ایستادند، جایت خالی بود تلّ زینبیه؛ عرضه بدارم فاطمه جان، بین در و دیوار پدرت رسول الله را صدا زدی، جایت خالی بود کربلا کنار بدن پاره پاره حسینت، دخترت زینب هم رسول خدا را صدا زد «یا رسول الله هذا حسینك مرمّل بالدماء مقطّع الأعضاء مسلوب العمامة والرداء» دو جمله گفت دل پیغمبر را آتش زد «وبناتك سبایا وذریتك مقتولة»[۱۵] ببین دخترانت را اسیر کردند، ببین بچه‌هایت را کشتند.

قرآن سوره سوره زهرا حسین من             جسمت به خون فتاده به صحرا حسین من

من با تو آمدم بنگر با که می‌روم              بعد از تو خاک بر سر دنیا حسین من



[۱]. انفال: ۲۹٫

[۲]. کافی، ج ۱، ص ۱۳۸٫

[۳]. کافی، ج ۲، ص ۱۳۶٫

[۴]. بحار الأنوار، ج ۶۷، ص ۲۸۶٫

[۵]. کافی، ج ۲، ص ۱۳۶٫

[۶]. غرر الحکم و درر الکلم، ص ۳۵۰، ح ۳۸٫

[۷]. الجمل و النصرة لسید العترة في حرب البصرة، ص ۳۶۵٫

[۸]. عیون أخبار الرضا(ع)، ج ۱، ص ۹۱٫

[۹]. بحارالأنوار، ج ۶۸، ص ۳۳۶٫

[۱۰]. غرر الحکم و درر الکلم، ص ۶۶۰، ح ۱۴۲۷٫

[۱۱]. بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۲۹۲٫

[۱۲]. «لا یسلم أحد من الذنوب حتّی یخزن لسانه». بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۱۷۸٫

[۱۳]. احزاب: ۷۰-۷۱٫

[۱۴]. «إذا اتّهم المؤمن أخاه انماث الایمان من قلبه کما ینماث الملح في الماء». کافی، ج ۲، ص ۳۶۱٫

[۱۵]. عوالم العلوم، ص ۹۶۴٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *