سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین میرباقری – فاطمیه۱۴۴۰

بهمن, ۱۳۹۷ بدون نظر اندیشه, سخنرانی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی سیدنا محمّد وآله الطاهرین

سیّما بقیة الله فی الأرضین أرواحنا لتراب مقدمه الفداء واللعنة علی أعدائهم أجمعین

پیشاپیش از عزیزان و اساتید خودم که وقتشان را می‌گیرم، عذرخواهی می‌کنم.

سه نکته یا چهار نکته را به اندازه‌ای که فرصت باشد محضرتان تقدیم می‌کنم. نکته اول این که تبلیغ یک سطح ظاهری دارد که ما یک مطالبی را سعی کنیم مرور کنیم یاد بگیریم و تعلّم کنیم و برویم برای مردم بگوییم. این سطح مفید است، ولی تلقی حقیر این است که تبلیغ حقیقی یک نوع مأموریت باطنی است که انسان باید سعی کند که آن مأموریت را هم تلقی کند و هم به انجام برساند. یعنی تحمّل معارف اهلبیت علیهم السلام و نورانی شدن به نور معارف اهلبیت علیهم السلام و به شرح صدر رسیدن و «محتملٌ بعلمکم»، انسان محتمل علوم ائمه علیهم السلام بشود، بعد همان علوم را بتواند خوب ابلاغ کند؛ این تبلیغ است. تحمل علوم ائمه علیهم السلام و رساندن علوم ائمه علیهم السلام که حالا در روایات متعدد ملاحظه فرموده‌اید، یک بابی دارد در روایات ما در کتاب العلم، أبواب متعددی دارد که این روایت را مرحوم صدوق در اول معانی الاخبار نقل کرده‌اند که بحث از معانی الاخبار است. آنجا می‌فرمایند: امام باقر به فرزندشان امام صادق فرمودند:‌ «بنيّ اعرف منازل الشیعة بقدر روایتهم ومعرفتهم» جایگاه شیعیان ما به اندازه روایتشان و معرفتشان است. بعد هم فرمودند: «والمعرفة هي الدرایة للروایة» معرفت هم به درایت روایت رسیدن است، یعنی غیر از راوی بودن،‌ باید درایة الروایة حاصل بشود و انسان به باطن کلام معصوم یک راهی پیدا کند و بفهمد مقصود معصوم علیه السلام را و آن نورانیت کلام را تلقّی کند. بعد حضرت فرمودند: «وبالدرایات للروایات یعلو المؤمن إلی أقصی درجات الإیمان»[۱] مؤمن با درایة الروایة ‌به بالاترین درجه ایمان می‌رسد. سیر در فهم معارف اهلبیت، سیر در درجات ایمان است. کمال ایمان با تلقی کامل معارف اهلبیت حاصل می‌َشود. البته حدیث یک مقداری ادامه هم دارد، ملاحظه بفرمایید.

یا آن روایتی که امام رضا فرمودند: «لو علم الناس محاسن کلامنا لاتبعونا»[۲] شما سعی کنید که محاسن کلام ما را بیاموزید و به مردم یاد بدهید. این محاسن کلام، یعنی آن عمق زیبایی و جمالی که در کلام معصوم است به دل انسان بنشیند و انسان واجد و حامل یک حقیقتی بشود تا بتواند آن حقیقت را منتقل کند. تبلیغ حفظ کردن نیست که انسان کتابی را بخواند و حفظ کند معارف آن را و بتواند ابلاغ کند، بلکه تحمل معارف و حامل معارف شدن است. بعد از این که انسان حامل معارف شد، البته قدم بعد این است که بتواند این معارف را منتقل کند. بعضی متعدی نیستند، بعضی نه متعدی هستند یعنی معارف را هم مجاز هستند و هم می‌توانند این معارف را به قلوب دیگر القاء کنند و بنشانند، قلوب نورانی می‌َشود و با کلام و معارفی که اینها القاء می‌کنند. من تلقی‌ام این است که این است و این یک مأموریت است؛ این غیر از خواندن و حفظ کردن است. فهم دین خداست، تلقی دین خداست، تحمل علم است؛ این همان است که در روایات ملاحظه کرده‌اید که فرمود: امر صعب مستصعب است. نه فقط ولایتنا امر صعب مستصعب، کلامنا امرٌ صعب مستصعب. تحمل نمی‌کند الا ملک مقرب و یا نبی مرسل و یا عبد امتحن الله قلبه للایمان، یعنی تحمل معارف و حامل معارف اهلبیت شدن یک قواعدی دارد که اگر خواستید ملاحظه بفرمایید، مفصل در کتاب العلم،‌ همین کتاب العلم کافی را هم اگر کسی تأمل کند بس است و بیشترش هم در مجامع مفصل‌تر مثل بحار ببینید که چطور می‌شود انسان به آن معارف دست پیدا کند.

فرمود: سلمان اگر معارف اهلبیت را به او داده بودند، چون «منا أهل البیت» بود، یعنی یک الزاماتی دارد، اینطور نیست که معارف را به هر کسی بگویند. در بصائر الدرجات یک موقع می‌دیدم که به حضرت عرض کرد: آقا، جدّ شما امیرالمؤمنین از علم بلایا و منایا برای اصحابشان می‌گفتند، شما برای ما نمی‌گویید. حضرت فرمود: آنها اوکیه داشتند، شما ندارید؛ نمی‌توانید مطلب را حفظ کنید، به جای خودش بگویید، نابجا نگویید. به یکی از آنها فرمود: من تا به حال چه مطلبی به تو گفته‌ام که تو نرفته‌ای بگویی؟ پس چطور می‌گویی که به ما اسرار را بگویید؟! یعنی به شما بگویم که بروید افشا کنید! بنابراین تحمل معارف یک قواعدی دارد؛ آن حدیث معروف عنوان بصری که همه اساتید حفظ هستند و مکرر هم حتما تعلیم فرموده‌اید، به حضرت گفت: من آمده‌ام علم یاد بگیرم. حضرت گفتند: جای خوبی آمدی، علم همین جاست (من نقل به معنا می‌کنم). {في صدور الذین اوتوا العلم}[۳] همه انوار قرآن اینجاست، ولی «العلم نورٌ یقع في قلب  من یرید الله أن یهدیه» اگر کسی اراده هدایت کسی را بکند، قلبش را با علم نورانی می‌کند و نور است و موطنش هم قلب است، ‌مشیت الهی هم پشتوانه‌اش است، به کسانی هم داده می‌شود که «یرید الله أن یهدیه» . بعد حضرت فرمود: «کنت تطلب العلم فاطلب اولاً في نفسك حقیقة‌ العبودیّة، واطلب العلم باستعماله واستفهم الله یفهمك»[۴] یعنی سه شرط، اول طالب حقیقت بندگی باش. یک معنای «فاطلب اولاً فی نفسک حقیقة العبودیة» یک معنای همین است که انسان اول باید به طلب مقام بندگی برسد. طالب بندگی خدا در عالم باشد. یا نه، اولا در نفس خودت محقق کن بندگی را، نفست نفسی بشود که حقیقت بندگی در آن محقق شده است. علم را باید با به کارگیری‌اش طلب کنید؛ با استفهام از حضرت حق باید طلب کنید. در کتاب نیست که انسان بخواند! باید التجاء و التماس کند! هست، در عین این که در کتاب است، با استفهام من الله باشد.

بعد هم حضرت فرمود: عبودیتی که شرط تحقق علم است. عرض کرد: آقا، عبودیت چیست؟ حضرت فرمودند: سه چیز است، این که «أن لا یری العبد لنفسه ملکا فیما خوله الله» خودش را مالک نبیند، امانات الهی را ملک خودش نداند و الا مشرک می‌شود و وقتی امانات را ملک خودش ندانست خرج خودش نمی‌کند، خرج خدا می‌کند؛ آن جایی که خدا فرموده بار را زمین می‌گذارد. «وإذا کان کذلك هان علیه الانفاق فیما أمره الله تعالی به ونهی عنه» اگر این در انسان محقق شد که انسان هر چه دارد ملک خودش نمی‌بیند، خودش را صاحب اختیار نمی‌بیند، امانات الهی می‌داند و آن جایی که خدا فرموده خرج می‌کند، به او علم را می‌دهند. این امانت الهی را به او می‌دهند و الا اگر بخواهد خودش را واجد و مالک بداند و خرج خودش کند، به او علم نمی‌دهند. قیل و قال و سر و صدا می‌دهند، اما علم خبری نیست. دوم این که فرمود: «ولا یدبّر العبد نفسه تدبیراً» تدبیر خود نکند، تفویض کند امور خودش را و کار خودش را واگذار کند. آن کسی که ما را تا اینجا آورده است، بقیه کار ما هم با اوست. امور ما را نه خودمان می‌توانیم اداره کنیم و نه باید اداره کنیم؛ امورمان را باید تفویض کنیم و تدبیرمان هم تدبیر در بندگی باشد. سوم هم این است: «وجملة اشتغاله فیما أمره الله تعالی به و نهاه عنه» تمام دل مشغولی‌اش باید به امر و نهی باشد. اگر خود را مالک ندید، اگر دغدغه خودش را نداشت، حالا می‌تواند دل مشغول به امر و نهی مولا باشد. فرمود اگر اینطور شد، دیگر فرصتی برای مراع و جدال ندارد؛ علم را به کسی بدهند که بخواهد با علوم ائمه خودش را اثبات کند، نمی‌دهند. یعنی این امانت را به او بدهند که برود خرج خودش و خرج اثبات نفس کند؟ این باید خرج اثبات خدا بشود، نه خرج اثبات نفس. فرمود: اگر اینطور شد، دیگر فرصتی برای مراع و جدال در عالم برای این آدم باقی نمی‌ماند. بعد فرمودند: «ذاك أوّل درجة التقی»[۵] این قدم در وادی تقوا گذاشتن است، اگر کسی قدم در این وادی گذاشت، بقیه حقایق را هم به او می‌دهند. بعد این آیه را خواندند: {تلك الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوّاً فی الارض ولا فساداً والعاقبة للمتقین}[۶] آن‌هایی که روی زمین دنبال برتری جویی و فساد نیستند، اینها هستند که به آن دار الآخرة می‌رسند. فرمود: «تلك الدار الآخرة» یعنی ولایت ما؛ فرمود: ولایت و اسرار ما مال کسانی است که {لا یریدون علوا فی الارض ولا فسادا والعاقبة للمتقین} عاقبت مال متقین است. فرمود: عاقبت یعنی خدا. شما متقی باشید، متقی هم یعنی چه کسی؟ {لا یریدون علوا فی الارض ولا فساداً} ، «ذاك أوّل درجة التقی» اولین درجه تقوا این است که انسان {لا یریدون علوا فی الارض} . کسی که هنوز دنبال برتری جویی است و بخواهد اثبات خودش را بکند، کتاب من بیشتر است، سواد من بیشتر است، منبر من بهتر است به او چیزی نمی‌دهند! و نمی‌تواند کاری برای دیگران بکند، چون واجد چیزی نیست که بخواهد به دیگران برساند. بنابراین، حضرت فرمود: «ذاك اول درجة التقی» بروید این را کسب کنید، بیایید ما به شما معارف می‌دهیم، راه به را شما یاد می‌دهیم. بعد انسانی که دلش نورانی شد «المؤمن یتقلب في خمسة من النور، مدخله نور، مخرجه نور، علمه نور، کلامه نور، مسیره یوم القیامة إلی الجنّة»[۷] مخاطب خودش را هم نورانی می‌کند، سیر با انوار الهی می‌دهد.

پس عرض من این است که این یک کار مهمی است، انسان باید واجد یک معرفتی بشود تا بتواند آن معرفت را منتقل کند «محتمل لعلمکم» . آن وقت آن علم را به اندازه خودش منتقل می‌کند، این می‌شود همان «علم محاسن کلامنا» . «رحم الله أمراً أحیا أمرنا» . گفت: آقا چطور؟ فرمود: محاسن کلام ما را یاد بگیرد و به دیگران بیاموزد. این تعلم محاسن یک چنین امری است، لذا یک التجاء و التماس می‌خواهد، شما خودتان حتما تجربه مکرر دارید، انسان مجلسی را که خودش آماده کرده است می‌بیند که این شأن من نیست، احساس عجز می‌کند و التجاء می‌کند، همان جا به او عطا می‌شود. نمی‌خواهم بگویم که انسان باید بدون تأمل منبر برود، ولی می‌خواهم بگویم که خیلی اوقات اینطور است. ملاحظه فرموده‌اید که خدای متعال اینطور به انسان عطا می‌کند.

یادم است، آقای سیدان برای من نقل می‌کردند، ایشان فرمودند: من بیست و پنج سالم بود، دست تقدیر ما را آورد به تهران، شاید سال دوم بود که تبلیغ می‌رفتیم. منبر ما در تهران خیلی گرفت در همان جوانی. می‌فرمودند: یک منبر می‌رفتند، بعد شب‌ها می‌رفتند یک منبری در نارمک. یک روز جمعه‌ای بود که رفتم مسجد ارک نماز خواندم. حالا دقیق جزئیات آن یادم نیست، آن چیزی که در ذهنم است را می‌خوانم. یک نماز امام زمان علیه السلام خواندم و یک نماز روز جمعه را. به حضرت عرض کردم که می‌خواهم منبر بروم، نه این که مطالعه نکنم، ولی برای یک منبر احتیاج به مطالعه نباشد. می‌خواهم منبری به من عطا کنید که مطالعه نخواهد، حکیمانه باشد، مؤثر باشد، متناسب با مخاطب باشد، مفید و مؤثر و حکیمانه و متناسب با مخاطب و مطالعه هم نخواهد. گفتند: این نماز را خواندیم و رفتیم منبری که می‌خواستیم برویم. نشسته بودم پای منبر که منبری بیاید پایین، من منبری آخر بودم. یک آقایی از این بازاریهای قدیم که پالتو می‌پوشیدند و کلاه سرشان می‌گذاشتند، کنار دست من نشسته بود و گفت: اگر کسی بخواهد منبر برود این پنج تا خصوصیت را داشته باشد که مثلا منبری برود مطالعه نخواهد، مفید باشد، مؤثر باشد، متناسب با مخاطب باشد، حکیمانه باشد، او باید پنج تا کار کند. مثلا باید نیم ساعت به اذان بیدار باشد، زیاد حرف نزند، زیاد معاشرت نکند، دو تای دیگرش را یادم رفته است. تقریبا شبیه همان چیزی بود که:

صوم و صمت و سهر و عزلت، ذکر به دوام             ناتمامان جهان را کند این پنج تمام

شبیه به این است، با یک مقداری تفاوت. دائم الوضو باشد، نیم ساعت به اذان بیدار باشد، دائم الطهارة باشد، کم حرف باشد، کم بخورد، زیاده‌روی در خوراک نکند، کم معاشرت کند؛ این پنج تا چیز. من هم به او گفتم: بله، اظهار فضل کردم و همین شعر را خواندم. رفتیم منبر و از منبر آمدیم پایین، موقعی که در کوچه رفتیم به یک سه راهی می‌رسیدیم که مسیرها دو دسته می‌َشدند. من یک دفعه به ذهنم آمد که چه کسی بود این حرفها را به من زد؟ معمولا بازاریها به خصوص نمی‌گویند منبر بی‌مطالعه کسی بخواهد برود؛ آنها تلقی‌شان این است که منبر مطالعه می‌خواهد. همینطور که داشتم با خودم فکر می‌کردم، دیدم این آقا آمد کنار من و گفت: اگر آن نماز را عصر نخوانده بودی، به من نمی‌گفتند که این حرفها را به شما بگویم. بعد می‌گفت: تا وقتی ما اینها را مراعات می‌کردیم اینطور بود؛ یک دقیقه به منبر گاهی یک موضوعی را در نظر می‌گرفتم و می‌رفتم منبر، حدود یک دقیقه تأمل می‌کردم و بحثم همانطور که خواسته بودم می‌شد. متناسب با مخاطب بود، مؤثر بود، مفید بود.

آن یک شرایطی دارد، شرایطی که گفته‌اند در واقع تحمل علوم اهلبیت که بعضی‌هایشان خیلی شرایط سختی است «لا یحتمله الا ملک مقرب او نبی مرسل او عبد امتحن الله قلبه للایمان» بعضی مراحلش هم راحت‌تر است. این از بیان امیرالمؤمنین علیه السلام است در آن روایتی که نعمانی نقل کرده است، مرحوم سید مرتضی نقل می‌کند؛ بحار مفصل آن رساله را نقل کرده است در کتاب القرآنش، آنجا در ضمن آن رساله طولانی این است که حضرت فرمودند: «قسمت کلامه ثلاثة أقسام، قسم یعرفه العالم والجاهل وقسم لا یعرفه الا من صفا ذهنه ولطف حسّه وصحّ تمییزه من شرح الله صدره للاسلام وقسما لا یعرفه إلا الله و أمناؤه‏ والراسخون فی العلم»[۸] قسم سوم که مال ما نیست، ولی قسم دوم مال ما هست.

پس این نکته اول است که زیره به کرمان بردن است و در محضر اساتید خودم، و آن این که ما باید حامل یک مطلب بشویم تا بتوانیم ابلاغ کنیم. ابلاغ تصنع نیست، به هر اندازه که انسان حامل معارف و محاسن کلام اهلبیت و اهل درایة الروایة می‌شود و امثال اینها، به همان اندازه هم می‌تواند ابلاغ کند و ما باید روی این سرمایه‌گذاری کنیم. توسل می‌خواهد، التجاء می‌خواهد، استعانه می‌خواهد و بقیه اموری که ملحوظ نظر مبارکتان است. افتقار می‌خواهد، انسان باید خودش را واجد و مالک نداند و اینها را امانات خدا بداند و به یک جایی هم که خدا فرموده است این امانات را می‌خواهد تحویل بدهد. انسان امانتدار دنبال یک کسی می‌گردد که امانتش را تحویل بدهد؛ حالا در مقیاس بالایش این حدیث توحید امام باقر علیه السلام را دیدید که فرمود: «لو وجدت لعلمي الّذي آتاني الله عز و جل حملة لنشرت التوحيد و الإسلام و الإيمان و الدين و الشرائع عن الصمد»[۹] ولی جدم کسی را پیدا نکرد، من هم پیدا نکردم. ولی نکته همین است که انسان به این نقطه برسد و حامل بشود و نورانی بشود و بتواند دیگران را هم نورانی کند؛ این نکته اول.

نکته دوم این است که برای مخاطب، محور منابع مطالعاتی خودمان را منابع معارف اهلبیت قرار بدهیم، قرآن و روایات. به خصوص تفسیر روایی را انسان مکرر باید ببیند. مثلا در همین موضوع فاطمیه دیده‌اید بعضی تحلیل تاریخ دارند ولی منابعشان سرشار از قرآن و روایات است، یعنی با معارف قرآنی تحلیل می‌کند واقعه را. انسان وقتی این کتاب را می‌خواند، می‌بیند دارد تاریخ وجود مقدس نبی اکرم صلّی الله علیه و آله و سلم با آیات قرآن تحلیل می‌شود، نه با منابع مورخین. مثلا من مثال می‌زنم، مرحوم آشیخ عباس صفایی را دیده‌اید که یک تاریخ پیامبر گرامی اسلام را دارند که دو جلد است، واقعا انسان وقتی می‌خواند احساس می‌کند این انسان مأنوس با قرآن است و دارد تاریخ را به روال ادبیات قرآن و معارف قرآن برای انسان می‌گوید. تاریخ أمیرالمؤمنین را دارند، تاریخ سید الشهداء را دارند. از این دست کتاب زیاد داریم، ولی می‌خواهم بگویم یک دست کتابهایی است که اینطور است یعنی منابعش بیشتر منابع معارف اهلبیت است، منابع قرآنی است؛ به خصوص منابع معارف اهلبیت که شرح قرآن و تفسیر قرآن هم هست. بیشتر به آن منابع باید ما رجوع کنیم و سعی کنیم از طریق آن منابع، معارف را بگیریم و راهش هم کثرت انس با روایات اهلبیت علیهم السلام و کثرت قرائت روایت تا درایة الروایة است. خیلی هم شرح مراجعه کردنی نیست که انسان بخواهد به شرح مراجعه کند! نه، کثرت انس و تلاوت و خشوع و خضوع است، تا کم‌کم باب فهم باز بشود و آن وقت ممکن است انسان یک جایی هم به یک شرحی مراجعه کند، و الا با رجوع به شرح معمولا خیلی فهم روایات حاصل نمی‌شود و درایة الروایة حاصل نمی‌شود. منابع مطالعاتی و منابعی که از طریق آن مطالب را برای مخاطبان خودمان می‌گوییم، سعی کنیم منابع قرآنی و روایی باشد؛ با آن نگاه معارف و مطالب را ذکر کنیم و جنس مطالب ما از این جنس مطالب باشد. عرض کردم که مثلا کثرت انس با روایات و تفسیر روایی و قرآن و از این جنس مطالب. منابعی هم که داریم باید از این جنس منابع باشد.

نکته سوم این که حالا ما فرض کنید در أیّام فاطمیه یا مثلا محرم، می‌رویم تبلیغ، چند جور می‌شود بحث گفت؟ یکی اصلا بحثهایی که ربطی به أیّام ندارد. این معمولا خیلی دلچسب برای مخاطب نیست و استفاده خوب از شرایط زمانی هم نیست. شرایط زمانی، شرایطی است که او یک حرفهایی را می‌تواند بگوید که وقتهای دیگر نمی‌شود گفت، ولی الان به خوبی القاء می‌شود. البته اشکالی هم ندارد، واقعا من گاهی به نظرم می‌آید اگر کسی یک مطلب آماده مناسبی، مثلا برای شب شهادت امام عسکری سلام الله علیه دارد یک بحث متین معرفتی بگوید، آخرش هم یک توسل خوب پیدا کنیم، بهتر از این است که یک بحث ضعیفی در باب امام عسکری سلام الله علیه بگوید. بهتر این است که انسان یک بحث آماده پر معنای و پر نکته خوب برای مخاطب بگوید. ولی البته باز باید مواظب باشیم که خیلی بی‌ربط نباشد. من این را در یک جایی به یک جمعی گفتم، یک عزیزی شب تاسوعا رفته بود منبر راجع به غیبت بحث کرده بود؛‌ این دیگر درست نیست شب تاسوعا راجع به غیبت کردن بحث کردن. این یک شبی است که شما می‌توانید مخاطب را حرکت بدهید! سر سفره امام حسین می‌شود تصمیم‌های بزرگ را بگیرید، سر سفره امام حسین می‌شود ملحق به لشکر حضرت بشویم. بحثهای اینطوری کردن خیلی جا ندارد، وقت در طول سال زیاد است که انسان این حرفها را بزند. این که می‌گویم اگر انسان یک وقتی تهیأ نداشت یک بحثی بگوید، مثلا فرض کنید راجع به حضرت ابا الفضل انسان بلد نیست بحث بگوید، آماده ندارد و یا گفته است و یا الان حضور ندارد که بگوید، مثلا یک بحثی راجع به کلیت همراهی با سید الشهداء می‌گوید؛ این هم خوب است. یا مثلا دسته بندی انسان‌ها در قرآن که بر مدار نبی اکرم چند دسته می‌شوند انسان‌ها، همین را تطبیق می‌کند. یعنی بحث یک نسبتی باید داشته باشد، ولی لازم نیست که همیشه یک نسبت تامّی برقرار کند. یک موقع انسان آماده است، خیلی خوب است و خیلی بهتر است که انسان یک بحثی را بگوید که یک بحث تربیتی و اثر گذار خوب می‌تواند بگوید حول وجود مقدس قمر بنی هاشم؛ این بهتر است. یا دیده‌اید گاهی مثلا می‌گویند این روایتی است که امام عسکری فرموده‌اند و وارد بحث بشود؛ اینها هم خوب است. به قول یک رفیقی که داشتیم، می‌گفت: بعضی‌ها هم که چیزی گیرشان نمی‌آید، می‌گویند در راه که می‌آمدم فکر می‌کردم در این جلسه چه بگویم، بعد بحثش را شروع می‌کرد. اینها فوت و فنّ است، ولی واقعا بهتر این است که انسان بحث متناسب بگوید؛ یک حرفهایی است که فضای گفتن آن این فضاست و وقت دیگری نمی‌شود گفت و وقت دیگری اثرگذار نیست به این اندازه. مثلا تطبیق خودمان با اصحاب سید الشهداء، تطبیق خودمان با مخالفینی که در صف مقابل آمدند و درگیر شدند، تطبیق خودمان با کسانی که سستی کردند و نیامدند؛ این یک نگاه تطبیقی خیلی خوبی است و چندین جلسه بحث است و دهه محرم وقتش است. ولی بهترین بحث‌ها، بحث‌های متناسب است. من نکته‌ام همین است که در أیّام فاطمیه، تلاش باشد که بحث‌ها متناسب باشد. بحث متناسب هم ما خیلی زیاد داریم راجع به فاطمیه که من چند تایش را اشاره می‌کنم که اگر این رشته را بگیرید صد جلسه بحث است و همه هم متناسب است. من چند تا نمونه‌اش را می گویم.

قرآن یک بیان خاصی دارد با عمق نگاه قرآن به واقعه‌ها، به خصوص با توجه به این که قرآن نزّل اثلاثا از وجود مقدس امیرالمؤمنین نقل شده است که «نزّل أثلاثاً، ثلثه فینا وفیمن أحبّنا وثلثه في عدوّنا وعدوّ من کان قبلنا»[۱۰] پس ببینید چقدر بحث در قرآن است! حضرت می‌گویند: سه بخش کنید معارف قرآن را، یک بخش در باب ما و محبین ماست، یک بخش هم در باب دشمنان ما و دشمنان انبیا و اولیاست که در صف مقابل ما هستند. پس خیلی جای بحث دارد! ثلث آن هم که در روایات این ثلث خودش گاهی تقسیم شده است و دو دسته شده است، گاهی می‌گویند چهار دسته و گاهی هم می‌گویند سه؛ آن‌هایی که می‌گویند چهار قسم، بخش سوم را دو قسم کرده است که یک قسمش امثال است و یک قسمش هم احکام است. اینها هم بر می‌گردد به تبیین ولایت. مثل‌های قرآن هم عمدتاً بر همین محور است.

پس ما یک بحث‌های پر دامنه‌ای در قرآن داریم که وقتش فاطمیه است. من نمونه‌هایش را عرض می‌کنم، مثلا فرض کنید نگاه قرآن در تبیین واقعه سقیفه، من چند تا نمونه‌اش را عرض می‌کنم. هر کدام از اینها یک بحث پر دامنه‌ای دارد. یکی از نمونه‌هایش این است که قرآن این واقعه را تبدیل نعمت می‌داند؛ اتفاقی که افتاد، تبدیل نعمت شده است. این یک بحث پردامنه است در قرآن که بحث‌های عمیق و جدی دارد. {ألم تری إلی الذین بدلوا نعمت الله کفرا وأحلّوا قومهم دار البوار * جهنم یصلونا وبئس القرار}[۱۱] اقلا این یک دهه بحث است. دیدید که اینها چه کار کردند پیامبر صلّی الله علیه و آله را؟ {بدّلوا نعمت الله کفراً} تحلیل قرآن را ببینید که می‌گوید واقعه سقیفه تبدیل نعمة الله به کفر بود. حالا داستان نعمت در قرآن که به چه چیزی قرآن نعمت می‌گوید؛ هر کجا نعمت است، باطنش تعبیر به امام شده است. {فبأیّ آلاء ربکما تکذبان}[۱۲] می‌فرماید «اعظم نعم الله ولایتنا»[۱۳] . {لتسئلن یومئذ عن النعیم}[۱۴] فرمود: «النعیم ولایتنا» . در همین آیه فرمود: ما نعمت هستیم. یک توضیح داده بشود که چرا امام نعمت است. یکی از عناوین امام در قرآن، نعمت است با زوایای مختلف. نعیم، نعمت، آلاء. {صراط الذین أنعمت علیهم} می‌فرماید: «هم شیعة أمیرالمؤمنین الذین أنعم الله علیهم بولایة علی بن ابی طالب» . در این زمینه بحث فراوان است که از منظر قرآن حقیقت ولایت، حقیقت نعمت است و بقیه نعمت حقیقی نیستند.

دو تا روایتش را بخوانم که در خاطر مبارکتان هست؛ در مجلس امام رضا حضرت فرمود: نعیم حقیقی در دنیا نیست. یک کسی عرض کرد: آقا چطور نعیم حقیقی در دنیا نیست؟ ‌خدای متعال می‌فرماید: {لتسئلن یومئذ عن النعیم} این خلاف قرآن است! اگر نعیم در دنیا نبود، جا نداشت که در قیامت از ما بپرسند که با نعیم چه کردید؟ حضرت فرمود: بله علمای شما همین را می‌گویند؛ علمای شما می‌گویند نعیم در دنیا یعنی آب گوارا، خواب شیرین، غذای لذیذ. ولی در محضر جدم امام صادق علیه السلام این بحث مطرح شد، حضرت فرمودند: این حرف را نگویید! چیزی که بر خودتان نمی‌پسندید، به خدای متعال نسبت ندهید. فرمودند: شما از مهمانتان سؤال می‌کنید از خوردن و خوابیدنش؟ گفتند: آقا، پس نعیم چیست که ما مسئول هستیم؟ فرمود: ولایت ماست. از این سؤال می‌شوید! این سوره همین است {الهاکم التکاثر * حتّی زرتم المقابر * کلّا سوف تعلمون * ثمّ کلّا سوف تعلمون * کلّا لو تعلمون علم الیقین * لترونّ الجحیم * ثمّ لترونّها عین الیقین * ثمّ لتسئلن یومئذ عن النعیم}  که یک بحث پردامنه‌ای است خود این سوره که تکاثر انسان، انسان را از نعیم غافل می‌کند. شما در دنیا مسئول هستید نسبت به نعیم! نباید تکاثر شما، شما را غافل کند تا برسید به عالم برزختان {حتّی زرتم المقابر} .

البته این بحث پردامنه‌ای است که معنای این که ما از ولایت سؤال می‌شویم و از بقیه چیزها سؤال نمی‌شویم، این نیست که ما هیچ سؤال و جوابی نداریم! چون دیده‌اید که فرمود: از لقمه‌ای که خورده‌ای از تو می‌پرسد، از زمینی که زیر پایت بوده است، از حیوانی که در اختیارت بوده است می‌پرسند «انتم المسئولون حتّی عن البقاع والبهائم»[۱۵] . جمع دارد و جمع آن هم واضح است، یعنی سؤال حقیقی یک سؤال است. وقتی امام آمد، حالا اول مسئولیت انسان است. می گویند همه این امکاناتی که به تو دادیم در مسیر ولایت امام به کار گرفتی یا نه؟

آن‌هایی که قاصر هستند سؤال ندارند، مثل مجنون هستند. کسی که به امام قاصر است و به امام نرسیده است، چه سؤالی از او بپرسند؟ حالا این بحث پر دامنه‌ای است، سوره هل أتی را ببینید؛ من گمان می‌کنم که داستان سوره هل أتی همین است، بسم الله الرحمن الرحیم {هل أتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئاً مذکوراً} از آنجا ما به فکر شما بودیم، شما را آوردیم {إنّا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج} استعدادهای مختلفی به شما دادیدم {فنبتلیه فجعلناه سمیعاً بصیراً} امکانات تشخیص حق و باطل را هم به شما دادیم. ولی اینها کافی نیست. {إنّا هدیناه السبیل إمّا شاکراً وإما کفوراً} تا امام نیست، سؤالی نیست؛ شکر و کفری نیست. وقتی به امام می‌رسید، شکر و کفر مطرح می‌شود. اگر سبیل بندگی در عالم نباشد، خدای متعال این همه امکانات به ما داده است،‌ چه کار می‌خواهیم با آنها بکنیم که از ما سؤال کنند؟! وقتی سبیل بندگی در عالم برقرار می‌شود، امام می‌آید، صراط مستقیم و سبیل محقق می‌شود، به ما می‌گویند این امکانات را ببر در سبیل الله، ببر در وادی ولایت امام، می‌رسی به مقصد. سؤال همین است! لذا نعیم حقیقی اوست، بدون امام همه امکانات به چه دردی می‌خورد؟ امام نباشد، چه کار می‌شود کرد با چشم و گوش و زبان؟! می‌شوی فیلسوف. حالا اگر فیلسوف نشوی، چه می‌شود؟ هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

یک ماهیگیری ماهی‌اش را گرفته بود و در ساحل خوابیده بود. یک کسی آمد او را بیدار کرد و گفت: بلند شو. گفت: چه کار کنم؟ گفت: بلند شو ماهی بگیر. گفت: من ماهی‌ام را گرفتم و غذایم را هم خوردم. گفت: نه، بلند شو باز هم ماهی بگیر. گفت: بعد چه می‌شود؟ گفت: زیاد که ماهی گرفتی، با اضافه درآمدت می‌روی یک تور ماهیگیری می‌خری، کم‌کم صید بیشتری می‌کنی، کم‌کم قایق ماهیگیری می‌خری و سرمایه‌دار بزرگ می‌شوی. گفت: بعدش چه می‌شود؟ گفت: بعد می‌روی استراحت می‌کنی. گفت: مردک، من را از خواب بیدار کردی که بلند شوم بروم بیست سال بعد بخوابم؟ حالا خوابیده‌ام. واقعا اگر امام در دنیا نباشد، انسان می‌گیرد می‌خوابد، چه فرقی می‌کند که فیلسوف بشود یا نشود. آن وقت لذا داستان شکر و کفر نسبت به امام است بقیه آن، آن‌هایی که کافر نسبت به امام هستند {إنا أعتدنا للکافرین} این عذاب مال آنهاست! امکانات به شما دادیم، امام را هم فرستادیم. امام آمد در خانه هدایتت کرد، نگفتیم برو امام را پیدا کن. بعد آن‌هایی که نسبت به نعمت امام شاکر بودند می‌شوند ابرار {إنّ الأبرار یشربون من کأس کان مزاجها کافوراً} . شاکر نسبت به امام را چرا می‌گویند ابرار؟ چون ابرار کسانی هستند که همه چیزشان را می‌دهند و به امام می‌رسند. این آیه {لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا مما تحبّون}[۱۶] فرمود: بر ما هستیم، اگر می‌خواهید به ما برسید باید از محبوب‌هایتان بگذرید. لذا ابرار آن‌هایی هستند که امکاناتشان را داده‌اند و به امام رسیده‌اند؛ اینها می‌َشوند شاکر امام. وقتی شاکر امام شدی و همه امکاناتت را دادی و خودت را خرج امام کردی، نتیجه می‌شود بقیه بحث، می‌شود {إنّ الأبرار یشربون من کأس کان مزاجها کافوراً} داستان شفاعت حضرت امیر است، از یک چشمه‌ای به ایشان می‌دهند که با کافور آمیخته شده است. کافور چیست؟ {عیناً یشرب بها عباد الله} کافور چشمه‌ای است که ساقی‌اش عباد الله هستند که عباد الله در اینجا معصوم است. {یفجّرونها تفجیراً} چشمه را منفجر می‌کنند و می‌ریزند در جام ابرار. این عباد الله چه کسانی هستند؟ چرا این کار را می‌کنند؟ عباد الله اینها هستند {یوفون بالنذر ویخافون یوما کان شره مستطیراً * ویطعمون الطعام علی حبّه مسکینا}[۱۷] عباد الله اینها هستند! لقمه سفره خودشان را هم می‌دهند، گرسنه روزه می‌گیرند سه روز. اینها هستند که خدای متعال به آنها اجازه داده است که دست ابرار را بگیرند. این همان سبیل الهی است، این است که انسان را به خدا می‌رساند. این است که چشمه‌های معارف را می‌جوشاند و در جام ابرار می‌ریزد و کسی با امام راه رفت اینطور می‌شود.

حضرت امیر آمد از عالم بالا، بنا بود که ما با حضرت امیر زندگی کنیم و زیر سایه این نعمت باشیم، عالم بشود پر از نعیم، خوابمان بشود نعمت، خوراکمان بشود نعمت، همه چیز می‌شد نعمت. {بدّلوا نعمت الله کفراً} این را برداشتند و تبدیل به کفر کردند. حضرت عناوین مختلفی در قرآن دارند، یکی از آن عناوین کلمه ایمان است. در سوره مبارکه حجرات {حبّب إلیکم الایمان وزیّنه فی قلوبکم وکرّه إلیکم الکفر و الفسوق والعصیان}[۱۸] فرمود: ایمان یعنی امیرالمؤمنین، کفر و فسوق و عصیان، خودتان ترجمه کنید، روایتش را دیده‌اید. اما اینجا نفرموده است بدلوا الایمان کفراً، بلکه فرمود: {بدّلوا نعمت الله کفراً} همان حقیقت را، این چهره‌اش را گفت. لذا در غدیر می‌فرماید: {الیوم أکملت لکم دینکم وأتممت علیکم نعمتی}[۱۹] امام نعمت است. لذا در یک روایتی فرمود: این که ما نعیم هستیم علتش این است که «بنا بصّرکم من العماء بنا أنقذکم من الجهالة»[۲۰] به خدا با ما می‌رسید؛ امام نعیم است، نعیم آن است که انسان را به خدا می‌رساند، نعیم آن است که انسان را به جنت می‌رساند و آن امام است.

در همین آیه‌ای که خواندم یک روایتی است که ملاحظه فرموده‌اید، از امیرالمؤمنین علیه السلام در کافی است: «ما بال أقوام غیّروا سنة رسول الله وعدلوا عن وصیه لا يتخوفون أن ينزل بهم العذاب» نترسیدند که خدا اینها را گرفتارشان کند. بعد این آیه را خواندند: «{ألم تر إلی الذین بدّلوا نعمت الله}».  ببینید، تطبیق کردند به چه چیزی؟ «غیّروا سنة رسول الله وعدلوا عن وصیّه» عدول از وصی، فرمودند: {بدّلوا نعمة الله کفراً}. بعد فرمودند: «نحن النعمة الّتي أنعم الله بها علی العباد» چرا؟ «بنا یفوز من فاز یوم القیامة»[۲۱] فائزین در قیامت با ما فائز می‌شوند. فائزین قیامت چه کسانی هستند؟ {فمن زحزح عن النار وأدخل الجنّة فقد فاز}[۲۲] از آتش حفظش کنند و وارد جنتش کنند. زحزح عن النار چه کسانی هستند؟ {لا یستوی أصحاب النار وأصحاب الجنّة أصحاب الجنّة هم الفائزون}[۲۳] . النّار اصحاب دارد، جنت هم اصحاب دارد؛ جنت اصحابش چه کسانی هستند؟ نار چه است که اصحاب دارد؟ {والذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور إلی الظلمات اولئك أصحاب النار}[۲۴] اصحاب اولیای طاغوت، اصحاب النار هستند. نار خودشان هستند! چرا؟ چون این نار در سوره تحریم ملاحظه کرده‌اید. در سوره تحریم بعد از این که داستان توطئه آن دو زن را می‌فرماید: {إن تتوبا إلی الله فقد صغت قلوبکما و إن تظاهرا علیه فإنّ الله هو مولاه و جبریل و صالح المؤمنین و الملائکة بعد ذلك ظهیر}[۲۵] بعد از یک آیه می‌فرماید: {یا ایها الذین آمنوا قوا أنفسکم وأهلیکم ناراً وقودها الناس والحجارة}[۲۶] اینها یک جهنمی درست کرده‌اند، آتش گیرنده‌اش آدم‌ها هستند، حواستان باشد که شما را شعله‌ور نکنند در آتش خودشان. خودتان و اهلتان را بگیرید و فرار کنید. لذا نار می‌شود ولایت عدوّ آل محمّد صلوات الله علیهم اجمعین. جنّت امام است، در روایات متعدد داریم اصحاب الجنة و اصحاب النار. لذا می‌گویند اصحاب، معنایش روشن است یعنی اصحاب الامام و اصحاب و اولیای طاغوت.

فائز آن کسی است که اصحاب الجنّة است! فرمود: «نحن النعمة الّتي أنعم الله بها علی العباد» چرا امام نعمت است؟ «بنا یفوز من فاز یوم القیامة» نجات از آتش به جنت با امام است. پس {بدّلوا نعمت الله} یعنی امیرالمؤمنین آمده بود همه را بهشتی کند و همه از جهنم نجات بدهد. چه شد؟ آن را تبدیل کردند به کلمه کفر. کلمه کفر چیست؟ {کرّه إلیکم الکفر والفسوق والعصیان} اصطلاح قرآنی است. مردم باید زیر چتر نعمت باشند، اما رفتند زیر چتر کفر. خوب چه شد؟ این تبدیل که شد، چه اتفاقی افتاد؟ {أحلّوا قومهم دار البوار} این کار را که کردند، قومشان را از دار آباد که محیط نعمت بود بردند در دار بائر. دار بائر کجاست؟ جهنم، یعنی دنیا را کردند جهنم. خیلی آیات قرآن واضح است. این همان ناری است که {وقودها الناس والحجارة} این همان ناری است که {اولئک أصحاب النار} این همان است که حضرت فرمود: «بنا یفوز من فاز یوم القیامة» همه را کردند اصحاب النار. {أحلوا قومهم دار البوار} حلولشان دادند به جهنم.

حلول می‌دانید که یک مفهوم لطیف است؛ شما اصحاب سید الشهداء را چطور تعبیر می‌کنید؟ می‌گوید: «حلت بفنائك» . حلول به آستان امام یعنی با میل و رغبت آمدن. کاری کردند که مردم با سر رفتند در جهنم. {أحلّوا قومهم دار البوار جهنم} . شاهد این که این ناظر به دنیاست، چیست؟ شاهدش این است: {یصلونها وبئس القرار} بعدا وارد جهنم می‌شوند، قرارگاهشان می‌شود جهنم. یک ملاقات خاصی دارند که با این تعبیر در قرآن مکرر آمده است {یصلونها} ، دنیا را کردند جهنم. این می‌شود تعبیر قرآن از سقیفه. خیلی فرق می‌کند با حرف دیگران! قرآن از داستان سقیفه تعبیر می‌کند به تبدیل نعمت. آن وقت حالا معلوم می‌شود که حضرت زهرا دارند چه کار می‌کنند؛ دارند بر می‌گردانند عالم را به مدار نعمت و از وادی کفر عبورشان می‌دهند، این جهنم را خاموش می‌کنند. پس این واقعا یک دهه بحث است؛ جهنم چیست، دار البوار چیست، هر کدام از اینها آیه و روایت دارد. نعمت چیست، کفر چیست؟ چرا در دنیا اگر در جهنم بودی، در آخرت هم باید جهنمی باشی؟ {هل تجزون إلّا ما کنتم تعملون}[۲۷]؟ در دنیا زقوم خوردی، در آخرت هم باید زقوم بخورید؛ در دنیا در وادی ولایت حضرت امیر بودی، در آخرت هم همان را می‌خوری. قرآن در اول سوره بقره می‌فرماید: {کلما رزقوا منها من ثمرة رزقاً قالوا هذا الّذي رزقنا من قبل}[۲۸] هر نعمتی که در بهشت می‌خورند، می‌گویند مشابه این را ما در دنیا خورده بودیم.

ملاحظه کرده‌اید روایت امام حسن عسکری علیه السلام را در ذیل این آیه، فرمود: در بهشت نعمت‌ها خالص است، ولی می‌گویند همان است. چون در دنیا در دایره ولایت بوده، از ثمره شجره طوبی می‌خورد، در آخرت هم ثمره شجره طوبی است منتها خالص‌تر است و ناب‌تر است. کسی هم که در دنیا شجره زقوم می‌خورد، در قیامت هم باید از شجره زقوم بخورد.

یک حکایت دیگری هم بگویم؛ یک تعبیر دیگر قرآن از سقیفه چیست که این باز خودش حقیقتاً یک بحث جدی است. قرآن می‌فرماید: {واللیل اذا یغشی * و النهار اذا تجلی}[۲۹] ظاهر آیه روشن است. شب وقتی که پرده می‌اندازد و روز را می‌پوشاند، تاریک می‌شود عالم؛ وقتی روز تجلی می‌کند و یا خورشید را تجلی می‌دهد. روایت را ملاحظه کرده‌اید که حضرت فرمودند: «واللیل هنا دولة فلان …. » پرده روی چه چیزی انداخت؟ روی حقیقت ولایت، همه عالم تاریک شد و شب شد. این خیلی مطلب عجیبی است!

{والنهار اذا تجلی} فرمود: وقتی حضرت ظهور می‌کنند این بساط را جمع می‌کنند و حقیقت ولایت ظهور پیدا می‌کند. {والنهار} دوره ظهور است که تجلی پیدا می‌کند حقیقت ولایت حضرت امیر. اینها را توضیح بدهید.

یعنی در غیبت و پرده بردن حقیقت ولایت، غدیر پرده را خدا بالا زد به دست وجود مقدس نبی اکرم پرده بالا رفت و این حقیقت خورشید و شمس در عالم ظهور کرد. همه در پرتو خورشید باشند. خورشید وقتی طلوع می‌کند همه خانه ها نورانی می‌شوند، حتّی آن گیاهی که در زیر زمین است از نور خورشید ارتزاق می‌کند و می‌روید. این خورشید رفت در پرده، لذا غیبت چند معنا دارد یک معنای غیبت همین است که یعنی حقیقت ولایت در پرده رفته است. ظهور یعنی این پرده باید برداشته بشود، این غیر از غیبت جسمانی است. امیرالمؤمنین جسمش بود، ولی در غیبت بود {واللیل إذا یغشی} . در زمان امام صادق هم در غیبت ولایت بودیم، لذا مؤمنین کامل رجعت می‌کنند در دوره رجعت که آن حقیقت ولایت آشکار می‌شود تا استفاده کنند از آن حقیقت. حالا این تعبیر یک کتاب بس است.

یک تعبیر دیگری که قرآن دارید که این هم تعبیر عجیبی است، در ذیل آیه ظلمات است {أو کظلمات فی بحر لـجّی یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحابٌ} روایتش را در کافی ملاحظه کرده‌اید: «أو کظلمات قال الأوّل و صاحبه یغشاه موج الثالث» تا می‌رسد به «ظلمات بعضها فوق بعض معاویة وفتن بني أمیّة». این تعبیر قرآن است! چقدر می‌شود روی این بحث کرد؟! انسان بگوید این اتفاق افتاده است. {إذا أخرج یده لم یکد یراها} فرمود: «إذا أخرج المؤمن فی ظلمة فتنهم، یده لم یکد»[۳۰] مؤمن دست خودش را نمی‌بیند. همینطوری شده است! ما از دارائی‌های خودمان غافل هستیم. اگر واقعا این اتفاقها نیفتاده بود، ما باید برویم سراغ بیت الحکمة و فلسفه یونان را بیاوریم ترجمه کنیم و بخوانیم و … نمی‌خواهم مخالفت کنم، می‌خواهم بگویم اینها آثار سقیفه هستند. این که مؤمن هم دست خودش را نمی‌بیند، اصلاً بگویید خوب، من که نمی‌گویم بد! ولی می‌گویم این مال محجوب بودن از امیرالمؤمنین است. اگر نور حضرت می‌آمد در عالم، خورشید که طلوع می‌کند شب که می‌رود هیچ، ستاره‌ها هم گم می‌شوند. گیرم اینها ستاره هستند، دیگر دنبال اینها رفتن وجه خوشی ندارد.

ما باید عرفان را می‌رفتیم از این و آن یاد بگیریم، حدیث نورانیت خاطر مبارکتان است «لا یستکمل ایمان المؤمن حتّی یعرفنی کنه معرفتی بالنورانیة فإذا عرفنی بالنورانیة فهو عبد امتحن الله قلبه للایمان وشرح صدره للاسلام وصار عارفاً مستبصراً»[۳۱] عارف یعنی این. وقتی خورشید در پرده می‌رود، گفت: وقتی آب سربالا می‌رود، قورباغه هم ابوعطا می‌خواند. عرض من این است که قرآن یک تعابیر عجیبی از سقیفه دارد که من بعضی از آنها را گفتم. این تعابیر را ببینید، هر کدام یک بحث جدی است، انسان می‌تواند بیست شب یا سی شب بگوید من می‌خواهم تعابیر قرآن را بگویم. خود این غیبت را که بخواهید توضیح بدهید که ولایت در غیبت رفت، چه شد. در غیبت که می‌رود، غیبت امام می‌شود {غوراً فمن یأتیکم بماء معین}[۳۲] این می‌شود غیبت؛ این کار سقیفه است. «إن أصبح إمامکم غائباً إن أصبح مائکم غوراً»[۳۳] یا در یک روایتی امام فرمود: «مائکم ابوابکم أي الائمّة هم أبواب الله»[۳۴] باب الله است که سرچشمه حیات است، باب الحیاة است. «ان أصبح مائکم غوراً» یعنی این باب بسته شد، امام رفت در پرده، راه ما به حیات بسته می‌شود. لذا ظهور می‌شود چه؟ {اعلموا أنّ الله یحیی الأرض بعد موتها}[۳۵] این نقطه مقابل این است. «یظهر الماء علی وجه الارض» یعنی همین. داستان سقیفه این است، ببینید که قرآن چقدر قشنگ می‌گوید.

موت حاکم شد به جای حیات؛ محیط ولایت امام محیط حیات است {بل تؤثرون الحیاة الدنیا * والآخرة خیر وأبقی}[۳۶] فرمود: حیات دنیا محیط ولایت دشمنان ماست، آخرت محیط ولایت ماست. حیاة الآخرة‌ چیست؟ {أنّما الحیاة الدنیا لعب ولهو وزینة وتفاخر بینکم وتکاثر فی الاموال والاولاد کمثل غیث أعجب الکفّار نباته ثمّ یهیج فتراه مصفرّاً ثمّ یکون حطاماً و فی الآخرة عذاب شدید ومغفرة من الله و رضوانٌ و ما الحیاة‌ الدنیا إلّا متاع الغرور}[۳۷] {وما هذه الحیاة الدنیا إلّا لعب و لهوٌ وإنّ الدار الآخرة لهي الحیوان}[۳۸] عالم شد محیط موت. مردم شدند مرده‌های روی زمین، مرده‌های سیار، قبرستان واروونه. این تعبیر حقیقی است! محیط ولایت ائمه جور محیط موت است، محیط ولایت ما محیط حیات است.

این اتفاقاتی که افتاده است یک بحث است و بیان قرآن نسبت به این اتفاق با ادبیات فراوانی که گسترده است. بعد یکی از بحثهای بسیار جدی که در این أیّام باید به آن پرداخت، بحث نفاق در قرآن است. خیلی بحث عجیب و لطیف و دقیق است! حضرت زهرا مقابل این جریان نفاق ایستاده است. اگر این نفاق قرآنی و وسعتش، توضیح داده بشود و جریان منافقین، جریان حضرت زهرا توضیح داده می‌شود. جریان کفار که نبود، جریان منافقین بودند! این را قرآن توضیح داده است. داستان منافقین در همین سوره تحریم که عرض کردم، فرمود: {یا ایها النبيّ جاهد الکفار والمنافقین واغلظ علیهم} [۳۹].

پس نکته اول این بود که ما باید حامل معارف بشویم. نکته دوم این بود که بحث‌ها را بیشتر حول منابعی بگوییم که مشحون از روایات و آیات هستند، خود ما هم با آنها مأنوس بشویم. نکته سوم این که بحث‌های مناسب با فاطمیه گفته بشود بهتر است، این بحث‌ها فراوان هستند. نگاه قرآن، نگاه روایات اهلبیت  به این واقعه را ببینید. خطبه حضرت زهرا، یک بخشش بیان این است که چه اتفاقی افتاده است. خیلی بحث‌های عجیبی دارد خود همین تکه! حضرت که آمدند چه شد، از کجا، جریان سقیفه چه شد، هر دو را عجیب توضیح داده است. حضرت آمدند مبعوث شدند، چه اتفاقی افتادند در جامعه بشری؟ سقیفه که جایگزین شد چه شد، هر دو را حضرت توضیح داده‌اند. این در خطبه قاصعه هم هست، حضرت در اواخر خطبه قاصعه که خطبه پر دامنه‌ای است، می‌گویند اوضاع جزیرة العرب چه بود، پیامبر که آمدند چه شد. هیچ اتفاقی نفتاد، یک پیامبر مبعوث شد. یک جوششی از عالم غیب آمد و این اتفاقات افتاد. این اگر ادامه پیدا می‌کرد با حضرت امیر چه می‌شد، وقتی سد شد چه شد. دیگر سد تا دوره ظهور که دوباره یک جوشش مجددی پیدا کند. البته در دوره قبل از ظهور هم جامعه شیعه، یک جامعه رو به پیش است به دست ائمه علیهم السلام و به دست مبارک امام زمان علیه السلام و بعد هم جریان فقاهتی که وجود مقدس امام زمان مدار قرار دادند، رو به پیش جامعه را می‌بردند. ولی خوب اصل ماجرا به تأخیر افتاده است تا ظهور رجعت.

علی أیّ حال نکته سوم که در ذهنم بود این بود که با بیان قرآن و لسان قرآن و روایات، خود موضوع این أیّام به خوبی توضیح داده بشود. البته عزیزان عنایت دارند، بحث‌هایی که ما در فاطمیه می‌گوییم خیلی لب به لب با تقیه است. مثل عاشورا دستمان باز نیست، ولی منافاتی ندارد. ما دو تا مأموریت داریم، هم باید تقیه کنیم و هم باید معارف را به نسل بعد برسانیم؛ ضامن هستیم، نباید تقیه کردن موجب بشود که معارف را به نسل بعد نرسانیم. این مأموریت ماست! از آن طرف هم نباید خلاف تقیه حرف بزنیم. فرمود: «دیني ودین آبائی»[۴۰] اگر خلاف تقیه کنید به ولایت ما ضربه زده‌اید؛ اینها درست است، جمع است. نسبت بین این دو تا باید برقرار بشود. نه به بهانه تقیه معارف به نسل‌ها منتقل نشود و نه برای رساندن معارف پا را روی امر تقیه بگذاریم که ما فعلا تا قبل از ظهور این تقیه را داریم. گر چه مرزهایش جابجا می‌َشود، یعنی الان من به نظرم می‌آید که بخشی از تقیه ما برداشته شده است با گسترش فاطمیه و اصلا شکل فرق کرده است. ولی تقیه لازم است، منتها این بحث پردامنه‌ای است که تقیه در دوران ما اصلا یعنی چه. با توجه به این که جستجوی مطالب خیلی آسان است، تقیه یعنی چه. این یک بحث بسیار جدی است، ولی حتما باید مراعاتش کنیم. ولی باید این معارف را به نسل بعد برسانیم.

من همیشه می‌گفتم که امام صادق علیه السلام مکرر بحث از تقیه دارند و به بهترین وجه این تقیه را امام صادق و امام باقر علیهما السلام رعایت کرده است. زیارت عاشورا را به ما رسانده‌اند و بالاتر از آن را که خودتان می‌دانید. اینها از آنجا آمده است! مگر چه کسی اینها را رسانده است؟ مطاعن بحار از کیست؟ بخش عمده‌ای از آن از صادقین است. تقیه هم می‌کردند، نه این که تقیه نمی‌کردند.

تقیه‌شان چطوری بوده است! این خیلی مهم است. انسان یاد بگیرد که تقیه کردن یعنی چه. چطور می‌شود ناب‌ترین معارف را برسانید و تقیه هم بکنید. به بهانه تقیه انسان جلوی انتقال این معارف را نگیرد، معارف را هم طوری منتقل کند که واقعا خلاف تقیه نباشد. خون شیعیان محفوظ بماند، اسرار ائمه برملا نشود، نقشه‌های تاریخی ائمه را ما شکست ندهیم. مثل آن کسی که در میدان جنگ سربازی که می‌رود فضولی زیاد می‌کند و یک چیزی از اطاق جنگ می‌فهمد، بعد می‌آید و خودش عمل می‌کند، دوست را می‌برد در کام دشمن؛ کار دیگری نمی‌کند. تقیه یعنی با برنامه ائمه حرکت کردن، جلو نیفتادن و عقب نیفتادن، آن برنامه را خوب فهمیدن. اقتضائات آن برنامه‌ای که ائمه برای هدایت جامعه شیعه دارند در این دوران فهمیدن کار سختی است. ولی باید این دو تا رعایت بشود.

نکته آخر را هم که کوتاه بگویم این است که ما یک ارزاقی پیش پایمان داریم که گاهی از آنها غافل می‌شویم. وقتی تبلیغ می‌روید حتما دنبال مجالس بزرگ نباشید. گاهی خدا یک رزق‌هایی پیش پا برای انسان می‌گذارد، یک جوانی، یک آدمی که این می‌ارزد برایش یک سال وقت بگذارد، از یک مجلس هزار نفری، از این رزقهای پیش پای خودتان غافل نشوید. توجه داشته باشیم که خدا رزق را می‌آورد جلوی ما بفهمیم.

خدا رحمت کند یک آقایی می‌گفت اگر در کوچه داری راه می‌روی، یک نان جلویت افتاده است، چراغ برایت روشن می‌گیرد و می‌گوید بردار. اگر پایت را روی این گذاشتی و رفتی، دیگر چراغ بعدی برایت روشن نمی‌شود، مگر این که برگردی و توبه کنی. اما وقتی چراغ برایت روشن شد و این نان را برداشتی، بعدی را هم به شما می‌فهمانند. آن وقت اگر این شد که پایت را روی این گذاشتی و رفتی، آن وقت جلوتر یک مؤمن هم تلف می‌شود سرت را می‌اندازی پایین و می‌روی. ولی اگر مقابل این لقمه‌ای که روی زمین افتاده است بی‌تفاوت نبودی، آنجا هم بی‌تفاوت نخواهی بود.

این رزق‌هایی که خدا پیش پای ما می‌گذارد تصادف ندانید. یک جوانی گرفتاری‌اش را به شما ارجاع می‌دهد، ‌تصادف نیست. می‌بینید که دارد گمراه می‌شود، تصادف نیست. اینجا همان جایی است که اگر انسان پا روی این رزقها گذاشت، رزق‌های بعدی انسان در دستگیری و هدایت از انسان سلب می‌شود. آنجا فداکاری می‌خواهد و گذشت می‌خواهد. اگر دیدید یک آدم است «لئن یهدی الله بک رجلاً خیر لك مما طلعت علیه الشمس»[۴۱] گاهی اوقات شما یک شمعی روی یک کوه روشن می‌کنید این شمع خودش امت‌هایی را هدایت می‌کند. شما هم رفته‌اید و نیستید اما این شمع روشن است و مردم راه خودشان را می‌بینند. اتفاقاً گاهی اینها مؤثرتر و مفیدتر است. مدارس طلبگی که وجود دارد، جوان‌های خوبی که مهیا هستند را دریابید و این رزق‌های خاصی که خدا سر راهمان می‌گذارد، خدای متعال توفیق بدهد که قدر بدانیم.

پایان


[۱]. معانی الاخبار، ص ۱٫

[۲]. عیون اخبار الرضا(ع)، ج ۱، ص ۳۰۷٫

[۳]. العنکبوت: ۴۹٫

[۴]. منیة‌المرید، ص ۱۴۹٫

[۵]. بحارالانوار، ج ۱، ص ۲۲۵٫

[۶]. القصص: ۸۳

[۷]. خصال، ج ۱، ص ۲۷۷٫

[۸]. احتجاج، ج ۱، ص ۲۵۳٫

[۹]. توحید (صدوق)، ص ۹۲٫

[۱۰]. البرهان في تفسیر القرآن، ج ۱، ص ۴۹٫

[۱۱]. ابراهیم: ۲۸-۲۹٫

[۱۲]. الرحمن: ۱۳٫

[۱۳]. الکافی، ج ۱، ص ۲۱۷

[۱۴]. التکاثر: ۸٫

[۱۵]. بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۹٫

[۱۶]. آل عمران: ۹۲٫

[۱۷]. الانسان: ۱-۸٫

[۱۸]. الحجرات: ۷٫

[۱۹]. المائدة: ۳٫

[۲۰]. شرح الاخبار، ج ۱، ص ۱۲۱٫

[۲۱]. الکافي، ج ۱، ص ۲۱۷٫

[۲۲]. آل عمران: ۱۸۵٫

[۲۳]. الحشر: ۲۰٫

[۲۴]. البقرة: ۲۵۷٫

[۲۵]. التحریم: ۴٫

[۲۶]. التحریم: ۵٫

[۲۷]. النمل: ۹۰٫

[۲۸]. البقرة: ۲۵٫

[۲۹]. اللیل: ۱-۲٫

[۳۰]. الکافي، ج ۱، ص ۱۹۵٫

[۳۱]. بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۱٫

[۳۲]. الملک: ۳۰٫

[۳۳]. تفسیر القمی، ج ۲، ص ۳۷۹٫

[۳۴]. المصدر.

[۳۵]. الحدید: ۱۷٫

[۳۶]. الأعلی: ۱۶-۱۷٫

[۳۷]. الحدید: ۲۰٫

[۳۸]. العنکبوت: ۶۴٫

[۳۹]. التحریم: ۹٫

[۴۰]. المحاسن، ج ۱، ص ۲۵۵٫

[۴۱]. مصباح الشریعة، ص ۱۹۹٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *