سی ثانیه درنگ (۱۸)

اردیبهشت, ۱۳۹۹ بدون نظر کوتاه و خواندنی
کاش می شد…
هارون خلیفه عباسی به بهلول گفت از من چیزی بخواه.
بهلول گفت: «از تو چیزی نمی خواهم چون کمک تو چند نقص دارد:
نمی دانی چه می خواهم، چقدر میخواهم، کی میخواهم، و با کوچکترین عصیانی که از من ببینی کمک خود را قطع می کنی.
پس من از خدا می خواهم که می داند چه می خواهم، کی می خواهم، چه می خواهم  و در برابر عصیان و گناهم مرا وا نمی گذارد.»
شب قدر است و نگاهم به آسمان! 
خدایا! هرچقدر حقیرم تو بزرگی
هرچقدر ضعیفم تو قوی‌ای
هر چقدر خطا کارم تو توبه پذیری
 خدایا! خواسته هایم زیاد است و کرم تو بی نهایت!
بخشش گناهانم… الهی العفو
آمرزش امواتم… بک یا الله
شفای امراضم… بمحمد
رونق زندگی‌ام… بعلی
عاقبت بخیری… بفاطمة
سلامتی فرزندانم…بالحسن
بالحسین، بعلی بن الحسین،
بمحمدبن علی، بجعفربن محمد، بموسی بن جعفر، بعلی بن موسی، بمحمدبن علی، بعلی بن محمد، بالحسن بن علی؛
ای وای مولا شرمنده‌ام خواسته‌هایم زیاد بود و باز هم فراموشتان کردم …
تو خود برای آمدنت دعا کن
کاش می‌شد امشب
قرآن را از روی سرم بر می‌داشتم
تو دستت را روی سرم می‌گذاشتی
آرام نجوا می‌کردم:
بالحجه… بالحجه… بالحجه…
اللهم عجل لولیک الفرج
برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *