هفت جسارت نابخشودنی(۴)

تیر, ۱۳۹۸ بدون نظر کوتاه و خواندنی

 🏴جسارت چهارم: جلاّد را فرا خواند!

▫️منصورعباسی، ابراهیم بن جبله را به مدینه فرستاد تا جعفر بن محمد علیهما السلام را جلب کند.
وى مى گوید: وقتى به مدینه رسیدم، به منزل امام علیه السلام رفتم و پیام منصور را ابلاغ کردم. شنیدم این دعا را مى خواند: «اللهم انت ثقتى فى کل کرب و رجائى فى کل شده…
▪️هنگامى که خواستیم امام جعفر صادق علیه السلام را نزد منصور ببریم من قبلاً وارد شدم تا از ورود امام او را مطلع سازم.
منصور مسیب بن زهیر ضبى (جلاّد) را فرا خواند و شمشیر به او داد و گفت : “هر وقت من با جعفر بن محمد علیهما السلام وارد گفتگو شدم و به تو اشاره کردم فوراً گردن او را بزن و منتظر فرمان من باش.”
▫️من از نزد منصور بیرون آمدم و چون با جعفر صادق علیه السلام دوستى داشتم، عرض کردم : “اى فرزند رسول خدا ! این مرد ستمکار درباره شما تصمیمى دارد . دوست ندارم که شما را در آن وضع و حال ببینم . اگر فرمایشى یا وصیتى دارید بفرمائید.”
امام علیه السلام فرمود: «نگران نباش! اگر داخل شویم و نگاهش به من افتد، نظرش عوض مىشود.» آنگاه داخل اندرونى شد و زیر لب دعائى مى خواند که من نمى فهمیدم.

▪️منصور را مى دیدم که مانند آتشى که آب سرد روى آن بریزند و خاموش شود، مرتباً خشمش فروکش مى کرد، تا اینکه امام علیه السلام به کنار تخت او رسید .
منصور از جا پرید و دست حضرت را گرفت و او را روى تخت خویش نشانید و گفت: “اى ابا عبدالله ! ببخشید که اینهمه به شما زحمت دادم. غرض آن است که شکایت قوم و خویشانت را به تو کنم . آنان با من بدرفتارى مى کنند، در دین من طعنه مى زنند و مردم را بر ضد من مى شورانند واگر کسى غیر از من به خلافت مى رسید که با آنان نسبت خویشى هم نداشت از او اطاعت مى کردند.”
امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «اى امیر! چرا روش گذشتگان صالح را فراموش مىکنى؟ همچون ایوب که گرفتار شد، ولى صبر و شکیبائى پیشه کرد و یوسف مظلوم گردید، امّا بخشید و سلیمان به ناز و نعمت رسید، لیکن سپاس و شکر خدا را بجا آورد.»
منصور : “من هم صبر مى کنم ، مى بخشم و سپاس مىگویم”….
▫️در آخر، منصور به غلام و خدمتکارش گفت که عطر و غالیه بیاورند و آنگاه به دست خویش سرو صورت امام امام علیه السلام فرمود را معطر کرد و چهار هزار دینار هم بداد و گفت که مرکب مخصوصش را بیاورند و آنقدر نزدیک آوردند که در کنار تخت او نگاه داشتند و در آنجا امام را سوار کردند…

🔳 اما این پایانی بر جسارت های منصور دوانیقی _که لعنت خدا براو باد_ نبود…

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *