نور یازدهم (۲) (امت جدت را دریاب)

آبان, ۱۳۹۸ بدون نظر کوتاه و خواندنی

در زمان امام عسكرى عليه‏‌السلام در سامرا خشكسالى شد و قحطى آمد. خليفه وقت به وزير وتمامى اهل مملكتش دستور داد كه نماز استسقاء بخوانند؛ آنها سه روز پى در پى به بيابان رفتند ونماز استسقاء خواندند، ولى باران نيامد.
روز چهارم جاثليق (عالم بزرگ نصارى) به همراه تمامى نصرانيان و راهب‏‌ها به بيابان رفتند؛ در ميان آنها راهبى بود و همين كه دستش را براى دعا گشود، باران زياد و پياپى شروع به باريدن كرد. روز بعد نيز آنها آمدند و همان قضيه تكرار شد. بيشتر مسلمانان با ديدن اين منظره شک كردند و تمايل به دين نصارى پيدا نمودند.

خليفه شخصى را به دنبال امام حسن عسكرى عليه‌‏السلام فرستاد كه در آن وقت زندانى بود. هنگامى كه ايشان را از زندان خارج نمود گفت: امت جدّت را درياب كه هلاك شدند.
امام فرمود: «فردا به بيابان مى ‏روم و به خواست خدا شک‏ها را برطرف مى ‏نمايم.»

روز سوم جاثليق و رهبانان به بيابان رفتند؛ امام حسن عسكرى عليه‌السلام نيز همراه دوستانش بيرون آمدند. هنگامى كه حضرت چشمش به آن راهب افتاد كه دستش را براى دعا گشود، به يكى از خادمانش فرمود: «برو و دست راست او را بگير و آنچه ميان انگشتانش پنهان نموده بياور.»

او اين كار را انجام داد و از بين انگشتانش استخوان سياهى را كه پنهان نموده بود گرفت و نزد حضرت آورد. سپس امام به راهب فرمود: «الآن طلب باران كن.»
او اين بار دست به دعا برداشت ولى آسمان با اينكه ابرى شده بود صاف شد و خورشيد نمايان گشت.
خليفه گفت: اى ابا محمد! اين استخوان چيست؟
امام فرمود: «اين مرد بر قبر يكى از انبيا گذر نمود و اين استخوان را از قبر او برداشت و استخوان پيامبرى گشوده نمى‌‏شود مگر اينكه آسمان شروع به باريدن باران مى‌‏كند.»

خرائج و جرائح، ج۱، ص۴۴۱

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *