حزن سرمد (۸)

آذر, ۱۳۹۸ بدون نظر کوتاه و خواندنی

شام غریبان

شهر درسکوت شب به خواب رفته بود. فرزندان و یارانش آهسته می گریستند. ولی او سرگرم انجام آخرین کاری بود که باید برای همسرش انجام می داد. سنگ های لحد را گذاشت و خاکها را درون قبر ریخت و آن را تا سطح زمین پر ساخت. چون قبر پر شد، با دست اطراف قبر را صاف کرد و بلندی روی آن را هموار نمود تا جای آن مخفی بماند و نشانه ای از آن پیدا نباشد.
کنار قبر ایستاد. دست های خاکی خود را تکاند. فاطمه سلام الله علیها را دیگر در کنار خود نداشت. آن وجود مطهر و مبارک را از دست داده بود. دختر پیامبر خدا، قدیسه آسمانی، آن بانوی بهشتی را به آغوش خاک سپرده بود. ناگهان طوفانی از غم وجودش را فرو پوشاند و باران اشک از دیدگان مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام باریدن گرفت. به سوی قبر رسول خدا صلی الله علیه واله روی نمود و دردمندانه اندوه سینه خویش را چینن گشود:
«سلام بر تو ای رسول خدا! سلامی از سوی من و از سوی دختر محبوبت که اکنون در آرامگاه خود چهره در نقاب خاک کشیده و پروردگار دیدار زودهنگام شما را برای او پسندیده است.
ای رسول خدا! دامن صبر از کفم رفته و فراق بانوی بانوان تاب و توانم را گرفته…
زهرا از دستم ربوده شد و پس از او این آسمان نیلگون و این خاک تیره گون چقدر دلگیر و زشت است.
ای رسول خدا! دیگر اندوهم پیوسته و همیشگی است و شبهایم به بیداری خواهد گذشت و این غصّه از دلم نخواهد رفت تا به شما بپیوندم و در خانه ای که شما ساکن شده ای سکنی گزینم. غمی چرکین و اندوهی جوشان در سینه دارم، چه زود میان ما جدایی افتاد…
به زودی دخترت از همدستی این مردم علیه من و گفتن حق او به شما گزارش خواهد داد.
از او بپرس که چه غم ها در سینه داشت که برای تسکین آن راهی نمی یافت…»

 

امالی شیخ مفید، ص۲۸۱

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *