عاشورا در آیینۀ تاریخ

شهریور, ۱۳۹۸ بدون نظر بانک مقالات

لزوم بررسی تاریخ گذشتگان 

همانطور که یک فرد حیات و ممات، خواب و بیداری، صحت و بیماری دارد اجتماع نیز دارای این گونه عوارض می‌باشد، و باید دقت نمود تا عوامل این عوارض را پیدا کرد. 

تنها نوشتن تاریخ کافی نیست، آنچه مهم می‌باشد تجزیه و تحلیل تاریخ است وگرنه نوشتن و یا دیدن ظواهر حوادث نه کار مشکلی است و نه بهرۀ کامل از آن برده می‌شود. 

بررسی تاریخ گذشتگان و سیر در آثار و بقایای مانده از دیار و شهرهای پیشینیان و اقوام و قبایل مختلف انسان را نسبت به سرگذشت آنان آگاه می‌کند و عامل پند و اندرز و آموزش تجربیات گرانبها جهت استفاده در زندگی او خواهد شد. 

این مطلب از نظر قرآن به قدری مهم است که در سیزده مورد به صورت‌های: « قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ[۱]»، «أَ فَلَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ[۲]»، « أَ وَلَمْ یَسیرُوا فِی الْأَرْضِ.[۳]»

آمده است و هدف قرآن از ذکر تاریخ سلف همین بوده است، بلکه از این هم بالاتر، به تعبیر قرآن سیر در آثار گذشتگان موجب بیداری اندیشه و سبب پیدایش قدرت تعقل و تفکر می‌گردد: «أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا.[۴]» 

بنا به فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جهت احیای قلب و زنده کردن دل‌های مرده، باید با اخبار گذشتگان آشنا شد، آن حضرت به فرزندش امام حسن علیه السلام می‌فرماید: «أَحْیِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهَادَةِ … وَ اعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ، وَ ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الْأَوَّلِینَ، وَ سِرْ فِی دِیَارِهِمْ وَ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا، وَ عَمَّا انْتَقَلُوا، وَ أَیْنَ حَلُّوا وَ نَزَلُوا، فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الْأَحِبَّةِ، وَ حَلُّوا دِیَارَ الْغُرْبَةِ، وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلِیلٍ قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ[۵]»; دل خود را به موعظه و اندرز زنده دار، و به زهد و پارسایی بمیران… و با اخبار گذشتگان آشنا کرده، و آنچه را قبل از تو به پیشینیان رسیده است به یادش آور، و در سراها و بازمانده‌ها و نشانه‌های ایشان گردش کن و ببین چه کرده‌اند، و از چه جایی انتقال یافتند و کجا فرود آمده، جا گرفتند! ایشان را از دوستان جدا شده می‌یابی، که در سرای تنهایی فرود آمده‌اند، و چنان است که تو بزودی مانند یکی از آنها خواهی بود…

بدیهی است که با یک نظر سطحی و بدون مطالعۀ فراگیر و همه جانبه انسان با حقیقت آنچه اتفاق افتاده و پیش آمده آشنا نخواهد شد، و شناخت درست وقایع تاریخی، مستلزم تأمل و تفکر دقیق و نیازمند صرف وقت و دقت زیاد در اعمال و رفتار آنهاست. خصوصاً حادثه بزرگی مثل واقعۀ عاشورا و جریانات کربلا، که علاوه بر رعایت امور یاد شده، آشنایی با هدف و فرهنگ آنان نیز ضروری است. 

آن حضرت در ادامۀ سفارش‌های خود به فرزند بزرگوارش می‌فرمایند: «أَيْ بُنَيَّ! إِنِّي وَ إِنْ لَمْ أَكُنْ عُمِّرْتُ عُمرَ مَنْ كَانَ قَبْلِي – فَقَدْ نَظَرْتُ‏ فِي أَعْمَالِهِمْ وَ فَكَّرْتُ فِي أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِي آثَارِهِمْ حَتَّى عُدْتُ كَأَحَدِهِمْ، بَلْ كَأَنِّي بِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَى آخِرِهِمْ، فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِكَ مِنْ كَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ[۶]»; فرزندم! گرچه به اندازۀ همۀ آنان که پیش از من بودند عمر نکردم، اما در کارهای آنان نگریسته و در اخبارشان اندیشه نموده و در آثار آنان سیر کرده‌ام، چنانکه مانند یکی از آنها گردیده‌ام، بلکه به سبب کارهای آنان که به من رسیده گویی که من از اول تا آخر با آنان زندگی کرده‌ام، پس پاکیزگی و خوبی کردار آنها را از تیرگی و بدی، و سود آنان را از زیانش شناختم.»

 علل قيام حضرت ابا عبد الله الحسین علیه السلام 

با روشن شدن مطالب گذشته و اینکه یکی از مهم‌ترین حوادث تاریخی قضیه عاشوراست که احتیاج به تأمل و تفکر دقیق دارد، طبعاً هر انسانی که این حادثه غم انگیز را مورد مطالعه قرار می‌دهد، سؤالاتی برای او مطرح خواهد شد که از میان آنها دو سؤال مهم توسط بزرگان و نویسندگان و حتی افراد عادی مطرح شده و هر کس سعی نموده که برای آن پاسخ صحیحی بیابد: 

۱- آنچه مسلم است مصائب وارده بر حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام و اهل بیت بزرگوارش به حدی است که قلم از بیان آن عاجز است. بنی امیه در آن مدت کوتاه نسبت به سالار شهیدان و فرزندان و اصحاب با وفایش چندان ظلم و بیدادگری روا داشتند که امام سجاد علیه السلام بیرون مدينه خطاب به مردم فرمود: «… چنین روشی در نسل‌های پیشین نشنیده‌ایم… سوگند به خدا اگر پیامبر صلی‌ الله علیه و آله پیشنهاد جنگ با ما را می‌داد، آن چنان که سفارش ما را کرد، اینان بیشتر از آنچه با ما رفتار کردند نمی‌توانستند نسبت به ما ظلم نمایند، إنّا لِلّه وإنّا إليهِ راجِعون! چه مصیبت بزرگ و دلسوز و دردناک و رنج دهنده و ناگوار و تلخ و جانسوزی بود.[۷]»

اکنون سؤال این است که چگونه ممکن است مردمی که خود را مسلمان و از امت پیامبر اکرم صلی‌ الله علیه و آله می‌پنداشتند فرزند عزیز او را با برادران و فرزندان و همراهانش که بهترین خلق خدا بودند با آن وضع فجیع با لب تشنه، غریبانه و مظلومانه به شهادت برسانند، و حتی به کودکان او هم رحم نکنند! بدن‌های مطهر آنها را زیر سم اسبان پایمال کنند، اهل بیت او را مانند بیگانگان به اسارت گرفته، به گرد شهرها بگردانند؟! و از هیچ ظلم و آزاری دریغ نورزند؟[۸] 

۲- بر فرض که حضرت امام حسین علیه‌ السلام مأمور به ظاهر بودند با آن اشراف علمی و اطلاع دقیقی که از اوضاع و شرایط شهر کوفه داشتند و پیوسته توسط افراد مختلف به آن حضرت یادآوری می‌شد، چرا به این کار اقدام کردند و انگیزۀ اصلی حرکت و قیام آن بزرگوار چه بوده است؟ 

برای یافتن پاسخ این دو سؤال، ناگزیر از جستجوی عواملی هستیم که در واقع زمینه‌ساز حادثه کربلا بوده و یا نقشی در مهيا ساختن زمینۀ آن واقعه داشته‌اند. نظری به تاریخ اسلام ولو اجمالاً، به خصوص از آغاز هجرت پیامبر اکرم صلی‌ الله علیه و آله به مدینه تا سال ۶۱ هجری که سال وقوع حادثۀ عاشورا می‌باشد ضروری است. 

از همان آغاز علنی شدن دعوت به اسلام از سوی پیامبر صلی‌ الله علیه و آله بلکه از اولین روزی که خویشاوندان حضرت، به پذیرش اسلام دعوت شدند و بر اساس روایاتی که شیعه و سنی نقل نموده‌اند که امر سرپرستی و ولایت مولا امیرالمؤمنین علیه‌ السلام از طرف آن حضرت اعلام گردید، سینه‌ها و دل‌های سرشار از ظلمت و تاریکی قریش که پرده‌های جهل و نفاق و نادانی و بغض و عداوت را بر تاریک خانه اندیشه و بصیرت خود افکنده، و در اثر پرستش بت‌ها و پیروی از هواهای نفسانی خود، از شب‌های ظلمانی هم سیاه‌تر گشته بود، از کینه و کید و عناد و حسد، نسبت به حضرت على علیه‌ السلام مملو گردید. 

با سفارش‌های مکرر رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله در مورد اهمیت ولایت آن بزرگوار[۹] نه تنها از این دشمنی و حق ستیزی کاسته نشد، بلکه پیوسته بر آن عناد و حسد افزوده گشت. 

با تصمیم سران مکه در مورد به قتل رساندن پیامبر خدا صلی‌ الله علیه و آله و فرمان آن حضرت به امیرالمؤمنین علیه‌ السلام مبنی بر خوابیدن در رختخواب آن جناب -که هجرت به مدینه میسر شد- زمینه بیشتری جهت تشدید دشمنی با اهل بیت رسول خداصلی‌ الله علیه و آله فراهم شد. 

در دومین سال هجرت، جنگ مهم و حساس «بدر» میان مسلمین و کفار اتفاق افتاد، و با اینکه تعداد مسلمین کمتر از یک سوم کار بوده و فاقد ساز و برگ نظامی و زاد و توشه بودند، با لطف و عنایت الهی پیروز شدند، و کفار مکه به بدترین شکل ممکن شکست خوردند، و از هفتاد نفر کشتۀ آنها سی و شش نفر به دست حضرت على علیه‌ السلام کشته شدند، که اسامی بیست و دو نفر آنها را «واقدی» به تفصیل آورده است[۱۰]، از آن جمله افراد سرشناس مثل: عتبه و شیبه و ولید بن عتبه و حنظلة بن ابی سفیان و ابوجهل، و از میان اسیران افراد معروف و خبیثی مانند نصر بن حارث و عقبة بن أبي معيط بودند.[۱۱] 

همین‌ها موجب شد که بعد از واقعه بدر، قریش سخت آشفته، و سینه‌های مملو از کینه و کید آنان نسبت به خاندان پیغمبر صلی‌ الله علیه و آله خصوصاً حضرت علی علیه‌ السلام سیاه‌تر گردد. 

در سال سوم نیز با وقوع جنگ احد علمدار مشرکین طلحة بن ابی طلحة و برادرش مصعب به دست توانای حضرت علی علیه‌ السلام به هلاکت رسیدند.[۱۲] 

جنگ خندق نیز شاهد گوشۀ دیگری از فداکاری و شجاعت بی‌نظیر حضرت على علیه‌ السلام بوده و هلاکت نامی‌ترین و مشهورترین سواران عرب، عمرو بن عبدود و نیز نوفل بن عبد الله به دست توانای آن حضرت آتش بغض و دشمنی را بیش از پیش در دل‌های تاریک قریش شعله‌ورتر ساخت. 

رد خواستگاری افراد مختلف جهت ازدواج با بانوی گرامی اسلام دختر پیامبر اکرم صلی‌ الله علیه و آله حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و تزویج آن بانو با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عامل دیگری بود که شعله‌های خشم و کینه و حسد را در سینه‌های قریش بیش از پیش برافروخت. 

صدور معجزه‌های فراوان در موارد مختلف از خاندان پیامبر خصوصاً حضرت على علیه السلام حسد و خشم و کینه آنها را نسبت به خاندان پیامبر خصوصاً حضرت على علیه‌ السلام بیشتر می‌کرد. 

و نیز محبوبیت حضرت علی علیه السلام در نزد رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله و فضائل بی‌حساب او، از سبقت در اسلام، فتح خیبر، جریان مباهله، حدیث منزلت، سد همه ابواب جز باب آن حضرت، نزول آیات بی‌شماری مانند: آیۀ «إنَّما ولیُّكُمُ الله[۱۳]»، آیۀ تبلیغ[۱۴]، آیۀ تطهير[۱۵]، آیه مودت[۱۶]، سورۀ هل أتى، سورۀ عادیات، و هزاران فضائل و مناقب دیگر، که در اثر آنها دشمنانش از کینه و حسادت می‌سوختند و دنبال فرصت می‌گشتند تا بروز دهند. 

تا جایی که حضرت على علیه‌ السلام می‌فرمایند: همراه رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله در قبا به باغی رسیدیم، عرض کردم: چه باغ زیبایی است؟ فرمودند: اى على! در بهشت زیباتر از این‌ها برای توست، تا به هفت باغ رسیدیم، و من گفتم: چه زیباست! و آن حضرت می‌فرمودند: زیباتر از آنها در بهشت برای توست، آنگاه پیامبر اکرم صلی‌ الله علیه و آله مرا در آغوش گرفت و گریۀ شدیدی نمودند (و فرمودند: پدرم فدای تو باد، ای شهید تنها!) عرض کردم: یا رسول الله! چرا گریه می‌کنید؟ فرمودند: برادرم! ابا الحسن! از کینه‌هایی که در دل گروهی از مردم است و بعد از من ظاهر می‌کنند. 

پرسیدم: آیا دینم به سلامت خواهد ماند؟ فرمودند: دینت در سلامت خواهد بود. عرض کردم: ای رسول خدا! هر گاه دینم سالم بماند اینها مرا ناراحت  نمی کند…[۱۷] 

حضرت فاطمه علیهاالسلام در دیدار زنان مهاجر و انصار با آن حضرت می‌فرمایند: «…آنها از ابوالحسن على علیه السلام روی گردانیدند، سوگند به خدا روی گردانی آنها از حضرت علی به این بود که شمشیر او در میدان‌های نبرد تیز و کوبنده بود، او باکی از مرگ نداشت و با پنجۀ پرتوانش دشمن را به خاک هلاکت می‌افکند و غضب آن حضرت در راه خداوند بود…[۱۸]» 

به هر حال، این دشمنی‌ها در یکی از حساس‌ترین لحظات تاریخ یعنی هیجدهم ذی الحجه سال دهم هجری در غدیر خم به نهایت می‌رسد، گرچه اعلان رسمی خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام از سوی رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله در ظاهر حتی از جانب پایه‌گزاران ظلم و تعدی بر اهل بیت علیهم السلام با استقبال گرم روبرو شده، و با تهنیت و بیعت حدود صد هزار نفر به پایان می‌رسد، لكن آتش کینه و حسد و بغض آنها را شعله‌ورتر ساخت. 

یکی دیگر از عوامل مهمی که زمینه را برای غصب خلافت حضرت على علیه السلام و وقوع حادثه کربلا و دیگر قضایا هموار کرد، کمبود باران توانمند و مخلص، و به شهادت رسیدن عده‌ای از آنان در جنگ‌های مختلف است. 

سدیر گوید: در محضر امام باقر علیه‌ السلام بودیم، بحث پیرامون قضایای بعد از پیامبر صلی‌ الله علیه و آله بود که مردم پدید آورده و حضرت امیرالمؤمنين علیه السلام را خوار و کنار زده بودند. مردی گفت: عزت و نفرات زیاد بنی هاشم چه شد؟ حضرت باقر علیه السلام فرمودند: «…به خدا سوگند، اگر حضرت حمزه و جعفر در جریان ابوبکر و عمر حاضر بودند، آن دو به مقصود خود نمی‌رسیدند، زیرا جان خود را فدا می‌کردند (و نمی‌گذاشتند حضرت على علیه السلام خانه نشین شود.)[۱۹]»

ابو هيثم گوید: حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در مدینه خطاب به مردم فرمودند: «…به خدا اگر یاورانی به تعداد یاران طالوت، یا اهل بدر داشتم[۲۰]، با شمشیر شما را به حق بر می‌گرداندم…» سپس از مسجد خارج شده، از محل نگهداری گوسفندان عبور نمود که در آنجا حدود سی گوسفند بود، فرمودند: سوگند به خدا، اگر به اندازۀ این گوسفندان مردانی خیر خواه خدا و رسولش داشتم، ابو بکر را از حکومت خلع می‌کردم. چون شب شد ۳۶۰ نفر با آن حضرت بیعت کردند که تا حد جان همراهی کنند، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «فردا سرهای خود را بتراشید و در فلان موضع حاضر شوید. روز بعد هیچ کس نیامد جز ابوذر و مقداد و حذيفة بن يمان و عمار یاسر و در آخر آن ها حضرت سلمان آمد …[۲۱]» 

چون حضرت على علیه السلام را پیش ابابکر بردند آن حضرت فرمود: «به خدا سوگند، اگر شمشیر به دستم می‌بود به من دست نمی‌یافتید. به خدا خود را دربارۀ جهاد با شما ملامت نمی‌کنم، اگر چهل نفر مرا یاری می‌کردند، شما را متفرق می‌کردم، لكن خدا لعنت کند افرادی را که با من بیعت کردند، سپس مرا رها کرده، بیعت خود را شکستند.[۲۲]» 

پس از ماجرای سقیفه و بردن حضرت علی علیه السلام به مسجد برای بیعت، سر به آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا! تو خود می‌دانی که پیامبر  صلی‌ الله علیه و آله به من فرمود: اگر بیست نفر باور داشتی جهاد کن و این همان گفتۀ تو در قرآن است: «اِن یَکُن‌ مِنکُم‌ عِشرونَ‌ صابِرونَ‌ یَغلِبوا مِائَتَین.[۲۳]» بار خدایا! بیست نفر هم پیدا نشد و آیه را سه مرتبه تکرار فرمود، آنگاه به خانه بازگشت.[۲۴]

حضرت علی علیه السلام را برای بیعت به مسجد بردند و به حضرت فاطمه علیهاالسلام نیز اهانت‌ها شد، کسی چیزی نگفت. تنها ام سلمه همسر پیامبر صلی‌ الله علیه و آله برآشفت، که او هم تا یک سال سهمیه‌اش را از بیت المال قطع کردند![۲۵] 

حضرت على علیه السلام می‌فرماید: «…دیدم که غیر از اهلبیت خود یاوری ندارم، راضی نشدم که آنها کشته شوند و چشمی که خاشاک در آن رفته بود به هم نهادم و با استخوانی که گلویم را گرفته بود آشامیدم و بر گرفتن راه نفس (از بسیاری غم واندوه) و بر حوادث تلخ‌تر از طعم علقم (گیاهی است بسیار تلخ) صبر نمودم…[۲۶]»

از اینجا روشن می‌شود که نگرانی حضرت رسول صلی‌ الله علیه و آله از اوضاع بعد از خودش نمی‌تواند از ناحیۀ فرد یا افرادی خاص باشد، زیرا با توجه به ظهور پیشرفت و جهانی شدن دعوت رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله و پیروان بی شمار دین مبین اسلام، بر فرض هم که گروهی اندک قصد تخریب ارکان مهم و پایه‌های اساسی اسلام را داشته باشند، بدون پشتوانۀ مردمی کاری از پیش نخواهند برد، و در واقع خباثت و دشمنی باطنی گروه زیادی از مردم است که موجب آزردگی خاطر شريف رسول اکرم صلی‌ الله علیه و آله و زمینه ساز اقدامات خصمانۀ تعدادی اندک از منافقان به ظاهر مسلمان  خواهد شد، و با همین واقعیت جانسوز است که همۀ مصائب پیاپی وارده بر اهلبیت رسالت، توجیه پذیر می‌گردد. 

پس از گذشت فقط چند ساعت از رحلت نبی اکرم صلی‌ الله علیه و آله دست حجت خدا را به ظاهر از ولایت و سرپرستی مردم کوتاه و حکومت جهانی اسلام را غاصبانه از خاندان عصمت علیهم السلام خارج می‌نمایند و امت فدائی دیروز! بدون کم‌ترین عکس العملی که حاکی از ناخرسندی آنان باشد، به راحتی بلکه در مواردی با خشنودی از کنار قضیه می‌گذرند. 

نظام قبیلگی هم که در آن، افراد تابع محض رؤسای قبیله و افراد سرشناس و… بودند و در هر راهی که آنها قدم می‌نهادند، از آنها پیروی می‌کردند، و در واقع رئيس و بزرگ قبیله الگوی مردم بود، و اگر کسی او را تطمیع می‌کرد، و یا می‌ترساند و او راهی را انتخاب می‌کرد، تمام قبیله را با خود همراه داشت، و در این میان ظالم و مظلوم، حق و ناحق، مطرح نبود بلکه رقابت شدیدی وجود داشت، که خود عامل مهم دیگری در بنا نهادن خشت کج در سقیفه گردید. 

به راستی اگر این زمینه‌ها و این کینه‌ها و حسدها نبود، چگونه گروهی اندک جسارت مقابله با أبرمردی را می‌یافتند که می‌فرمود: «اگر تمام عرب مقابل على بایستند على به آنها پشت نخواهد کرد؟» اگر این زمینه‌ها نبود چگونه جرأت می‌کردند ریسمان بر گردن حبل الله المتين بیاویزند و او را به جبر برای بیعت با ظالمین به مسجد ببرند؟! اگر این زمینه‌ها نبود چگونه ممکن می‌شد که فدک را ظالمانه از اختیار صديقه طاهره –صلوات الله علیها– بیرون آورند؟ و یا درب خانه اهل بیت پیغمبر را آتش زده بدون اذن وارد شوند؟[۲۷] و یا تازیانه بر بازوی بی‌بی دو عالم فرود آورده و شفيعۀ دو جهان را به شهادت برسانند؟! بالاخره اگر این زمینه‌ها نبود چگونه می‌توانستند خلیفه و حجت خدا و پسر عم مصطفى و زوج بتول عذرا را بیست و پنج سال خانه نشین کنند؟! 

مسأله به اینجا هم خاتمه نیافت، در طول پنج سال خلافت ظاهری آن حضرت سه جنگ خانمان سوز به راه انداختند. آیا لشکریان این سه جنگ چه کسانی بودند؟ غالبا همان‌ها که هنگام مشاهدۀ معجزات رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام صدای تکبیرشان به آسمان بالا می‌رفت! در جنگ جمل حدود هیجده هزار نفر از مسلمانان کشته شدند، که پنج هزار آنان از سپاهیان حضرت على علیه السلام بودند. و در جنگ صفین که حدود چهار ماه به طول انجامید، حدود یکصد و ده هزار نفر کشته شدند، که نود هزار تن از لشکریان معاویه بودند و در جنگ نهروان تعداد چهار هزار نفر از کسانی که اکثر حافظ قرآن بودند به هلاکت رسیدند. 

از طرف دیگر تبلیغات زهرآگین معاویه در طول حکومت ظاهری آن حضرت و بعد از آن از عوامل بسیار مؤثری بود که مردم را از حق و حقیقت دورتر می‌کرد و این حرکت شقاوت آمیز و گمراه کننده تا بدانجا پیش رفت که نقل شده؛ سالها پس از شهادت مولا امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان خلافت عبد الملک، مردی به حجاج گفت: امیر! پدر و مادرم مرا عاق کرده و نام مرا علی گذاشته‌اند؟ 

تبلیغات بنی امیه در شام بر علیه امیرالمؤمنین و آل على علیه السلام به اندازه‌ای بود که مردم آن سامان کسی را جز بنی امیه، خویشاوند رسول الله صلی‌ الله علیه و آله نمی‌شناختند. گویند چون اسرا وارد شام شدند و بعضی به حقیقت حال پی بردند، هفتاد تن از مشایخ دمشق به طلاق و عتاق و حج سوگند خوردند که ما کسی را به غیر از یزید خویشاوند رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله نمی‌دانستیم و همه از حضرت امام زین العابدین علیه السلام عذر خواستند.[۲۸] 

بلکه هدف معاویه از این تبلیغات در واقع محو اسلام و نام رسول الله صلی‌ الله علیه و آله بوده است چنانکه مطرف فرزند مغيرة بن شعبه گوید: پدرم با معاویه رفت و آمد داشت و او را به زیرکی و عقل ستایش می‌کرد، اما شبی از پیش او آمد بسیار اندوهگین، بطوریکه غذا نخورد. من گمان کردم سانحه‌ای رخ داده، پرسیدم: چه شده که امشب اینقدر غمگین هستید؟ گفت: فرزندم! از پیش خبیث‌ترین مردم می‌آیم! گفتم: مگر چه شده؟ گفت: با معاویه تنها بودم، به او گفتم: تو به آرزوی خود رسیدی و دیگر پیر شده‌ای، کاش اکنون عدالت و خیرخواهی بر پا می‌نمودی و از حال برادرانت بنی هاشم جویا می‌شدی، چیزی نزد آنها نمانده که از آنها بترسی. معاویه در پاسخ گفت: هیهات هيهات! ابوبکر مدتی پادشاهی کرد و مرد و نامی از او باقی نماند مگر اینکه گوینده‌ای گاهی بگوید: ابوبکر بعد عمر به پادشاهی رسید، او هم مرد و نامی از او نماند، جز اینکه گوینده‌ای بگوید: عمر، بعد عثمان پادشاه شد که در نسب کسی مثل او نبود او نیز هلاک شد و نام او و آنچه بر سرش آمد فراموش شد. اما این هاشمی (یعنی رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله) هر روز پنج نوبت به نام او فریاد می‌زنند و می‌گویند: « أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ الله»، دیگر با این حال چه عملی باقی خواهد ماند، به خدا جز آنکه نام او دفن شود و اسمش از بین برود.[۲۹]

حتی شهادت جانگداز آن اولین مظلوم تاریخ بشر هم سینه‌های بغض آلود آن نامردان خبیث را اصلاح نکرد، لذا می‌بینیم که مرقد شریف آن بزرگوار هم بیش از صد سال از دسترس و دید عموم مردم پنهان ماند. 

امام حسن مجتبی علیه السلام فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام و نور چشم رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله و یکی از دو سید جوانان اهل بهشت (که بسیاری از مردم حديث آن را از زبان رسول خدا شنیده بودند) نیز از این ستم و جور و عداوت در امان نماند و جمعی از منافقان که در میان اصحاب آن حضرت بودند و از ترس شمشیر امیرالمؤمنین علیه السلام تظاهر به اسلام کرده بودند، با حیله‌های معاویه از امام مجتبی علیه السلام منحرف شدند، بطوری که آن حضرت برای محافظت خود از شر ایشان حتی در نماز زرهی در زیر لباس خود می‌پوشید، و وقتی مکر و تمایل اصحاب خود را به معاویه می‌دید مکرر می‌فرمودند: «من بارها به شما گفتم که عهد شما را وفایی نیست و همۀ شما بندۀ دنیائید.»

بی‌وفایی اصحاب آن حضرت به مرتبه‌ای رسید که اکثر رؤسای لشکرش به معاویه نوشتند که ما مطیع تو هستیم و اگر متوجه عراق شوی امام حسن را تسلیم تو می‌نماییم! لذا آن حضرت پس از آنکه مجبور به ترک مخاصمه با معاویه گردید در مسجد کوفه خطاب به مردم فرمود: «خداوند شما را با محمد صلی‌ الله علیه و آله هدایت کرد و شما دست از اهل بیت او برداشتید و معاویه در امری که مخصوص من بود با من منازعه کرد، ولی چون یاوری نیافتم دست از آن برداشتم.» 

امام مجتبی علیه السلام به همین جهت بود که فقط مدت شش ماه در ظاهر بر مردم حکومت نمود و پس از سپری کردن دورانی بسیار سخت، مظلومانه به شهادت رسید. و در آستانۀ شهادت می‌فرمود: «اهل کوفه را شناختم و آنان را امتحان کردم و دانستم که به عهد و پیمان خود وفا نمی‌کنند، و به قول و عمل آنها اعتماد نمی‌توان کرد، زبانشان با من و دل‌هایشان با بنی امیه است.»[۳۰] 

مرحوم محدث قمی (ره) می‌نویسد: «در آن زمان چنان کار بر شیعیان علی علیه السلام تنگ شد که اگر شیعه می‌خواست با رفیقی موافق سخنی بگوید، او را به سرای خویش می‌برد و در اتاق را بر روی خادم و مملوک خود نیز می‌بست و بعد از قسم‌های غلیظ که راز او را فاش نکند، با تمام وحشت و ترس حدیثی یا سخنی را نقل می‌کرد.» 

از آن سوی احادیث دروغ و جعلی وضع کردند[۳۱] و امیرالمؤمنین و اهل بیت او  را هدف بهتان و تهمت فراوان قرار دادند و مردم را به تعلیم آن احادیث دروغ تشویق کردند و در پایان کار چنان شد که این احادیث جعلی را مردم حق می‌دانستند، تا جایی که حق بر لباس باطل و باطل به لباس حق درآمد، و بعد از شهادت حضرت مجتبی علیه السلام این فتنه شدیدتر شد و شيعيان على علیه‌ السلام در هیچ نقطه‌ای از روی زمین ایمن نبودند، و بر جان و مال خود می‌ترسیدند و در اطراف زمین پراکنده شدند و اگر کسی را یهودی و نصرانی می‌گفتند بهتر از آن بود که او را شیعۀ علی گویند.[۳۲] 

بلی این بود اوضاع و شرایطی که پس از شهادت امام مجتبی علیه‌ السلام برادر بزرگوارشان حضرت اباعبد الله الحسین علیه‌ السلام در طول مدت امامت خود با آن مواجه بود. همینها بود زمینه ساز آن جنایت فجیعی که به دست مردم کوفه در کربلا به وقوع پیوست، همان مصیبت و ظلمی که آسمان‌های هفت‌گانه و دریاها و زمین را به گریه درآورد، و ارکان آسمان‌ها به خروش آمد و ملائکه مقرب اشک ریختند، و با آگاهی از این زمینه‌هاست که از شنیدن کلام دل‌خراش و جانسوز حضرت سجاد علیه السلام جای تعجبی باقی نمی‌ماند که خطاب به مردم مدینه فرمودند: «به خدا سوگند! اگر به جای آن سفارش‌ها که رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله در حق ما فرمود، پیشنهاد جنگ (و ظلم و ستم و اذیت) بر ما می‌فرمود بیشتر از آنچه انجام دادند نمی‌توانستند انجام دهند إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ چه مصیبت بزرگ و دلسوز و دردناک و رنج دهنده و ناگوار و تلخ و جانسوزی بود…[۳۳]» 

این‌ها همه از سوی کسانی انجام گرفت که خود را از امت پیامبر صلی‌ الله علیه و آله می‌دانستند، نماز می‌خواندند، روزه می‌گرفتند، حج می‌رفتند، امر به معروف و نهی از منکر می‌کردند!

با توضیح مطالب گذشته، سؤال اول به خوبی جواب داده می‌شود. 

اما جواب از سؤال دوم که علت قیام و نهضت آن حضرت چه بوده است؟ گرچه با دقت در مطالب فوق جواب سؤال دوم نیز فهمیده می‌شود، لكن به خاطر اهمیت مسأله ناگزیر از تحقیق بیشتری هستیم. نخست سخنانی از آن بزرگواران در این زمینه نقل می‌شود: 

۱- حضرت صادق علیه السلام از جد بزرگوارشان امام سجاد علیه السلام نقل می‌فرمایند که: «…چون معاویه مرد و یزید متصدی کار شد، پسر عمویش ولید بن عتبه[۳۴] را حاکم  مدینه ساخت، ولید به مدینه آمد… وی حسین بن على علیه السلام را خواست و گفت: یزید دستور داده با وی بیعت کنی. حضرت حسین علیه السلام فرمود: ای پسر عتبه! تو می‌دانی که ما، اهل بیت کرامت و معدن رسالتیم… از جدم رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله شنیدم که می‌فرمود: «خلافت بر فرزندان ابی سفیان حرام است»، چگونه با خاندانی بیعت کنم که رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله دربارۀ آنها چنین فرموده است؟! چون ولید این را شنید، برای یزید نوشت که حسین بن علی برای تو حق خلافت و بیعت معتقد نیست، درباره او هر تصمیم که خواهی بگیر. یزید در جواب نوشت: هرگاه نامه‌ام به تو رسید، جواب آن را فوری بنویس و در نامه بیان کن هر که را مطيع من است و هر کس مخالف من باشد و باید سر حسین بن على به پیوست جواب نامه باشد. 

چون این خبر به امام حسین علیه السلام رسید، آهنگ عراق کرد، شب به مسجد پیغمبر آمد، تا با قبر آن حضرت وداع کند. چون به قبر رسید نوری از قبر درخشید و به جای خود برگشت. شب دوم برای وداع آمد و به نماز ایستاد و طول داد، تا در حال سجده چرتش برد. پیغمبر صلی‌ الله علیه و آله به خوابش آمد و او را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید و چشمش را بوسید و فرمود: پدرم به قربانت، گویا تو را به خونت آغشته می‌بینم، در میان جمعی از این امت که چشم امید به شفاعتم دارند، ولی نزد خدا برای آنها بهره‌ای نیست. 

«يَا بُنَيَّ إِنَّكَ قَادِمٌ عَلَى أَبِيكَ وَ أُمِّكَ وَ أَخِيكَ وَ هُمْ مُشْتَاقُونَ إِلَيْكَ وَ إِنَّ لَكَ فِي الْجَنَّةِ دَرَجَاتٍ لَا تَنَالُهَا إِلَّا بِالشَّهَادَةِ»; پسر جانم! تو نزد پدر و مادر و برادر خود می‌آیی و همه مشتاق تواند، و در بهشت درجاتی داری که جز با شهادت بدان نمی‌رسی.

حضرت حسین علیه السلام گریان از خواب بیدار شد…[۳۵] 

۲- (بعد از درخواست بیعت از آن حضرت) چون صبح شد، امام حسین علیه السلام از خانه بیرون آمد تا خبرها را بشنود، مروان را دید، به آن حضرت گفت: یا أبا عبد الله! من خیرخواه تو هستم، مرا اطاعت کن تا نجات یابی! امام حسین علیه السلام فرمود: خیرخواهی تو چیست؟ بگو تا بشنوم. مروان گفت: همانا من به تو دستور می‌دهم با یزید بیعت کنی که هم به نفع دین توست و هم به سود دنیایت می‌باشد. 

حضرت امام حسین (ع) با ناراحتی کلمۀ استرجاع بر زبان جاری نمود و فرمود: «عَلَى الاِسْلامِ الْسَّلامُ اِذ قَدْ بُلِيَتِ الاُمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ يَزيدَ»; چه مصیبتی بالاتر از اینکه امت مسلمان به سرپرستی همچون یزید دچار شدند، پس باید با اسلام وداع نمود.

 من از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که می‌فرمود: «الخِلافَةُ مُحَرمَةٌ عَلی آلِ اَبی سُفیان»; خلافت بر فرزندان ابی سفیان حرام است.[۳۶] 

۳- وصیت حضرت سید الشهداء علیه السلام به برادرش محمد حنفيه: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ… خروج من از مدينۀ طيبه برای تکبر و گردنکشی و قبول نکردن حق، و فساد و ظلم بر مردم نیست، بلکه برای اصلاح (خرابی‌های) امت جدم بیرون می‌روم تا امر به معروف و نهی از منکر کنم، و به سیرۀ جد و پدرم على علیه السلام عمل نمایم. هر کس مرا به حق قبول کند، پس خدا سزاوارتر است به حق، و هر که مرا رد کند صبر می‌کنم تا خداوند بین من و این قوم قضاوت فرماید، و او بهترین حکم کنندگان است…[۳۷]» 

۴- حضرت حسین علیه السلام -بعد از ملاقات با حر- برای خطبه خواندن به پا خاست، حمد و ثنای الهی را بجا آورد و نام جدش را برد و درود بر او فرستاد، سپس فرمود: «کار ما به این صورت درآمده است که می‌بینید، همانا چهرۀ دنیا دگرگون و زشت گشته و نیکویی از آن روگردان شده است و با شتاب می‌گذرد و بیش از ته کاسه‌ای از آن باقی نمانده است، زندگانی مانند چراگاهی سخت و ناهنجار، پست و زبون شده است، «اَلا تَرَوْنَ اِلَي الْحَقِّ لا يُعْمَلُ بِهِ، وَ اِلَي الْباطِلِ لا يُتَناهي عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ في لِقاءِ رَبِّهِ مُحِقّاً، فَاِنّي لا اَرَي الْمَوتَ اِلَّا سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظَّالِمينَ اِلَّا بَرَماً[۳۸]»; مگر نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل جلوگیری نمی‌گردد! بر مؤمن است که ملاقات پروردگار خود را به جان و دل راغب باشد، که همانا مرگ در نظر من جز خوشبختی و سعادت، و زندگانی با مردم ستمکار جز دلتنگی نمی‌باشد.

دنبالۀ حديث در «تحف العقول» چنین آمده است: «اِنَّ النَّاسَ عَبيدُ الدُّنْيا وَالدّينَ لَعِقٌ عَلي اَلْسِنَتِهِمْ، يَحُوطُونَهُ ما دَرَّتْ مَعايِشُهُمْ، فَاِذا مُحِّصُوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ[۳۹]»; به راستی مردم همه دنیا پرستند و دین بر سر زبان آنهاست، و تا برای آنها وسيلۀ زندگی است می‌چرخانندش، چون به بلا آزموده شوند دینداران اندک‌اند.

 ۵- نامۀ حضرت امام حسین علیه السلام به بزرگان کوفه: «…شما می‌دانید که رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله در زمان حیات خود فرمودند: «مَنْ رَأَى سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّهِ نَاكِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ، مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ، ثُمَّ لَمْ يُغَيِّرْ بِقَوْلٍ وَ لَا فِعْلٍ كَانَ حَقِيقاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ…[۴۰]»; هر کس پادشاه ستمکاری را ببیند که حرام خدا را حلال شمارد و پیمان خدا را بشکند و مخالفت سنت رسول خدا کند و در میان بندگان خدا به ناحق و ستم عمل نماید و او با گفتار و کردار خود آن را تغییر ندهد، بر خدا لازم است که او را همنشین وی سازد. 

دانستید که این زمامداران سر به فرمان شیطان نهاده و از اطاعت خداوند رحمان روی گردانیده‌اند، و فساد را رواج داده و حدود خدا را تعطیل کردند و بیت المال را خاص خود ساختند، و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام نمودند، و من به جهت قرابت و نزدیکیم به رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله به این امر سزاوارترم…» 

۶- آنگاه که دشمنان در اطراف آن مظلوم بی‌یاور جمع شدند و همانند نگین انگشتری او را در میان گرفتند، آن جناب بر مرکب خود سوار شد و در مقابل دشمن ایستاده، فرمود: «…أَلَا وَإنَّ الدَّعِيَّ ابْنَ الدَّعِيِّ قَدْ رَكَزَنی بَيْنَ اثْنَتَيْنِ: بَيْنَ السِّلَّه وَ الذِّلَّه وَهَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّه. يَأْبَي‌ اللَهُ ذَلِكَ لَنَا وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَابَتْ وَ طَهُرَتْ وَ أُنُوفٌ حَمِيَّه وَ نُفُوسٌ أَبِيَّه مِنْ أَنْ نُؤْثِرَ طَاعَه اللِئَامِ عَلَي‌ مَصَارعِ الْكِرَامِ، و إنّی زاحِفٌ بِهذِهِ الأُسرَةِ مَعَ قِلّةِ العَدَدِ و خِذلَةِ النّاصِر[۴۱]»;  آگاه باشید که این زنا زاده فرزند زنا زاده مرا بر سر دو راهی نگه داشته است: راهی به سوی مرگ و راهی به سوی ذلت. هرگز مباد که ما ذلت را بر مرگ اختیار کنیم. خدا و پیامبرش و مردم با ایمان و دامن‌های پاک و پاکیزه که ما را پروریده و مردمی که زیر بار ستم نروند و افرادی که تن به ذلت ندهند، به ما اجازه نمی‌دهند که فرمانبری لئیمان را بر کشته شدن شرافتمندانه برگزینیم. بدانید که من با این نزدیکانم اگر چه اندکند و دیگر یاوری ندارم، با این گروه خواهم جنگید…

۷- در پاسخ فرزدق فرمودند: «أن نزل القضاء بِمَا نحبّ و نرضی، فنحمد اللَّه عَلَى نعمائه، وَ هُوَ المستعان عَلَى أداء الشّکر، و إن حال القضاء دون الرّجاء، فلم یعتد من کَانَ الحقّ نیّته، و التّقوى سریرته[۴۲]»; اگر رخدادها بر طبق میل و رغبت ما پیش آید، خدا را در برابر نعمت‌هایش سپاس می‌گوییم، که او مددکار ما در سپاس و شکرگزاری است. و اگر کارها بر طبق مراد پیش نرفت، آن کسی که نیتش حق باشد و تقوا در سویدای دلش حاکم باشد، از مسیر حق بیرون نخواهد رفت. 

۸- آن حضرت در رجز خود چنین می‌فرمودند: «القَتلُ اولی من رُكُوبِ العارِ/ والعارُ أولىٰ من دُخُولِ النارِ»;  کشته شدن از زندگانی ننگین بهتر است، ولی ننگ هم از داخل شدن در آتش بهتر می‌باشد.[۴۳]

۹- در زیارت اربعین آن جناب، که از امام صادق علیه السلام شرف صدور یافته است، می‌خوانیم: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَشْهَدُ أَنَّهُ وَلِيُّكَ… وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلالَةِ وَ قَدْ تَوَازَرَ عَلَيْهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْيَا وَ بَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَى… فَجَاهَدَهُمْ فِيكَ صَابِراً مُحْتَسِباً حَتَّى سُفِكَ فِي طَاعَتِكَ دَمُهُ وَ اسْتُبِيحَ حَرِيمُهُ…[۴۴]»; خدایا! گواهی می‌دهم که او ولی توست… و در راه تو جان خود را تقدیم نمود، تا بندگانت را از نادانی و سرگردانی نجات دهد. کسانی که دنیا آنها را گول زد و بهرۀ هستی خود را به بهای ناچیز و پستی فروختند، بر علیه او همدست شدند… پس با شکیبایی و خیرخواهی در راه تو جهاد کرد تا خونش در طاعت تو ریخته شد و حرمش مباح شمرده شد….

۱۰- در زیارت جامعۀ کبیره صادرۀ از امام هادی علیه السلام آمده است: «وَ بَذَلْتُمْ أَنْفُسَکُمْ فِی مَرْضَاتِهِ وَ صَبَرْتُمْ عَلَى مَا أَصَابَکُمْ فِی جَنْبِهِ [حُبِّهِ]، وَ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَیْتُمُ الزَّکَاةَ وَ أَمَرْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ جَاهَدْتُمْ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ حَتَّى أَعْلَنْتُمْ دَعْوَتَهُ وَ بَیَّنْتُمْ فَرَائِضَهُ وَ أَقَمْتُمْ حُدُودَهُ وَ نَشَرْتُمْ شَرَائِعَ أَحْکَامِهِ وَ سَنَنْتُمْ سُنَّتَهُ وَ صِرْتُمْ فِی ذَلِکَ مِنْهُ إِلَى الرِّضَا وَ سَلَّمْتُمْ لَهُ الْقَضَاءَ وَ صَدَّقْتُمْ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ مَضَى[۴۵]»; جان خود را در تحصیل رضایتش فدا کردید، و در آنچه در این زمینه به شما رسید شکیبا بودید، نماز را بپا داشتید و زکات را ادا نمودید و امر به معروف و نهی از منکر کردید و در راه خدا جهاد نمودید آن چنانکه شایسته بود (حق جهاد در راه دین خدا). تا دعوتش را آشکار کردید و واجباتش را بیان نمودید و حدودش را اقامه کردید و دستورات احکامش را منتشر نمودید و سنتش را عمل کرده و استوار نمودید و در این باره رضایت او را جلب کردید و به قضای او تن دادید و پیامبران گذشته را تصدیق کردید. 

با دقت در مطالب گذشته و مطالعه و بررسی اوضاع و شرایط حاکم بر زمان حضرت ابا عبد الله الحسين علیه السلام و آشنایی با اعمال و رفتار یزید پلید و دوری جامعۀ مسلمين از اهداف عالیۀ اسلامی، در اثر تبلیغات زهرآگین معاویه، مجالی برای خدشه و اشکال نسبت به قیام و شهادت حضرت سید الشهداء علیه السلام باقی نمی‌ماند، خصوصاً از دیدگاه شیعه که معتقد به عصمت آن بزرگوار است، تردیدی در صحت و لزوم آن قیام و شهادت وجود ندارد. 

در عین حال، در مورد علت و انگیزه این قیام، نظرات مختلفی وجود دارد; اکثر بزرگان با توجه به کلمات آن حضرت که در این باره نقل شده، علت قیام را امر به معروف و نهی از منکر و اقامه نماز و سایر واجبات شرع مقدس، و بالجمله احیای دین برشمرده‌اند. لكن به نظر می‌رسد که در این بیان، حق مطلب ادا نشده است، زیرا مسأله قيام آن بزرگوار بسیار بالاتر از این مسائل بوده، آنچه که در فرمایشات آن سرور آمده گوشه‌ای از اهداف این حرکت، بلکه شمه‌ای از آثار و ثمرات آن می‌باشد. چون ابعاد قیام حضرت بسیار گسترده است و میزان درک افراد متفاوت می‌باشد و همه مردم قابلیت درک حقایق را ندارند، لذا كلمات امام حسین  علیه السلام در علت خروج خود و حرکت به عراق متفاوت و متناسب با درک و استعداد شنوندگان بوده است. 

امر به معروف و نهی از منکر و سایر واجبات و حتى نماز، هر چند مهم و بسیار مورد تأکید و توجه شارع مقدس است، لکن در مقایسه با وجود مقدس امام علیه السلام فرع به حساب می‌آید و آنچه اصل است وجود ملکوتی حضرت سید الشهداء علیه السلام است. چگونه ممکن است اصل فدای فرع شود؟ امام علیه السلام روح نماز است، آیا روح نماز برای نماز کشته می‌شود؟ و آیا اصل فدای فرع می‌شود؟! بلی اینها از آثار و شعاع آن حقیقتی است که در واقع، حضرت برای آن قیام فرمود و لذا باید گفت: همان طوری که خود آن سرور ناشناخته است و کسی نمی‌تواند به حقیقت آن دریای بی‌انتها پی ببرد، و به معرفت واقعی او دسترسی پیدا کند[۴۶] حقیقت قیام آن بزرگوار نیز که حساس‌ترین فراز زندگی اوست ناشناخته می‌باشد، لكن هر کس به تناسب سعۀ معلومات و سطح معرفت خویش به پاره‌ای از آثار و ثمرات نهضت آن حضرت واقف گردیده است. 

 ما بر همین اساس عرض می‌کنیم: امام حسین علیه السلام ناچار باید یکی از دو راه را انتخاب می‌کرد: پذیرش بیعت با یزید پلید کثیف فاسق که بر خلاف حاكمان قبلی، بسیاری از گناهان کبیره را آشکارا مرتکب می‌شد و کارهای زشت او بر همه روشن بود، و تن به ذلت دادن که به معنی محو ولایت و شریعت و حقیقت بود و یا برگزیدن مرگ سرخ با عزت که در بردارندۀ دفاع از حقیقت خویش -که مشتمل بر حفظ ولایت مطلقۀ خود و پدر بزرگوارش حضرت على علیه السلام و فرزندان طاهرینش بود- و بالمآل شریعت مقدس نیز محفوظ می‌ماند. 

حضرتش راه دوم را برگزید; پس قیام آن بزرگوار برای حفظ ولایت مطلقۀ خود و پدر و فرزندانش بود، که حفظ شریعت را نیز تضمین می‌کرد و در پرتو آن دین جد بزرگوارش نیز احیا می‌شد، و شاید فراز دوم از کلام رسول خدا صلی‌ الله علیه و آله که فرمودند: «حُسَيْنٌ مِنِّي وَأَنَا مِنْ حُسَيْنٍ[۴۷]»، ناظر به همین معنا باشد. 

حضرت حسین علیه السلام جدای از علم امامت به طریق عرفی و معمولی هم این مردم را به خوبی می‌شناخت و با دردها و سوز دل پدر بزرگوار و برادر مظلوم خود آشنا بود و پیوسته در انتظار فرصتی بود که با زدودن پرده‌های جهل و ضلالت از سینه‌های تیره و تار این مردم دنیا پرست و گمراه، اندکی آنان را با حقیقت دین که در واقع همان حقانیت ولایت ائمه معصومین علیهم السلام است آشنا فرمایند. لذا هنگامی که بیش از هفت سال از شهادت برادر بزرگوارش امام مجتبی علیه السلام گذشت، در سال ۵۷ هجری برای زیارت خانه خدا به سوی مکۀ مکرمه عزیمت نمود. 

عبد الله جعفر و ابن عباس و عده‌ای از بنی هاشم و جماعتی از دوستان و شیعیان همراه آن حضرت بودند، روزی در منی گروهی را که بیش از هزار نفر بودند از بنی هاشم و از مردم و صحابه و تابعین و انصار و کسانی که به خوبی و صلاح معروف بودند طلب نمود، آنگاه که جمع شدند آن حضرت به پای خاسته خطبه آغاز نمودند و بعد از حمد و ثنای الهی، و درود بر حضرت رسول صلی‌ الله علیه و آله فرمودند: «معاویه از در طغیان و عصیان با ما و شیعیان ما آنچه خواست انجام داد، که شما از آنها اطلاع دارید. اکنون می‌خواهم از شما چیزی سؤال کنم، اگر درست باشد مرا تصدیق کنید وگرنه تکذیب نمایید، بشنوید تا چه می‌گویم و سخنان مرا حفظ کنید و پس از مراجعت از سفر حج در اختیار افراد مورد اعتماد خود قرار دهید، زیرا من بیم آن دارم که دین خدا مندرس گردد، و کلمه حق مجهول بماند، و حال آنکه خداوند شعشعۀ نور خود را تابش دهد هر چند برای کافران ناخوشایند باشد. (و جگربند کافران را بر آتش نهد)»; چون این سفارش به پایان بردند، آغاز سخن کردند و فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام را یکی یکی تذكر فرمودند و آیات قرآنی را که در فضیلت آن حضرت نازل شده بود بیان نمودند و همگان تصدیق کردند. 

آنگاه فرمودند: همانا شنیده‌اید که رسول خدا فرمودند: «هر کس گمان کند که دوست من است و على علیه السلام را دشمن دارد دروغ گفته است، دشمن على علیه السلان دوست من نتواند بود.» مردی گفت: یا رسول الله! این چگونه باشد، چه زیان دارد که مردی محبت تو را داشته باشد و على علیه السلان را دشمن دارد؟ فرمود: «این بدان جهت است که من و على یک تنیم، علی من است و من على‌ام، چگونه می‌شود که یک تن را کسی هم دوست و هم دشمن بدارد؟! لاجرم آن کس که علی را دوست دارد مرا دوست داشته و آنکه با علی دشمنی کند با من دشمن است، و کسی که با من دشمن است با خداوند دشمنی کرده است.»

حاضران همه تصدیق کردند، صحابه گفتند: چنین است که فرمودید، ما حاضر بودیم و شنیدیم. تابعین گفتند: ما نیز از آنها که به ما روایت کرده‌اند و اعتماد بر قول ایشان داشتیم شنیده‌ایم. آن حضرت در پایان فرمودند: «شما را به خدا سوگند چون به شهرهای خود مراجعت کردید آنچه را گفتم، برای هر کس که به او اعتماد دارید نقل کنید.[۴۸]» 

حجت الهی و امام برحق، پس از هفت سال سکوت و بردباری در برابر وضعیتی که مصائب بزرگ و سختی آن هر قلب پاکی را می‌شکافت، اینک در یک فرصت استثنایی، بر آنست که پیام خود را که اساسی‌ترین و مهم‌ترین مسأله جهان اسلام است توسط گروهی از معتمدین و معروفين به مسلمین جهان ابلاغ نماید. مسأله‌ای که بنا به فرمایش خود آن جناب چنانکه مردم از آن آگاه نشوند بیم آن می‌رود که دین خدا مندرس گردد; این مسأله نه نماز است و نه روزه و نه حج و نه امر به معروف و نه حتی جهاد، بلکه امری است که دین خدا با وجود همه احکام الهی بدون آن مندرس و حق مجهول است و آن همان چیزی می‌باشد که امام علیه السلام برای احیای آن خود و فرزندان و برادران و یارانش را در معرض شهادت قرار داد، و همۀ فرمایشات آن بزرگوار در مواضع مختلف در طول حرکت از مدینه تا کربلا با تعبیرهای گوناگون -که بر اساس اختلاف نظر و استعداد و درک مخاطبین بوده- در واقع به همین امر مهم و اساسی باز می‌گردد. 

چه تن دادن به بیعت با یزید به معنای اندراس دین و نابودی حق و پایمال شدن ولایت است. و وداع با اسلام به جهت ابتلاء به مثل یزید نیز به همین معناست، خروج برای اصلاح و امر به معروف هم جز این نیست و دلتنگی ناشی از زندگی با ستمگران هم به لحاظ همین مهم است و تذکر حرمت خلافت بر آل سفیان نیز به جهت یادآوری رکن اساسی اسلام یعنی ولایت ائمه علیهم السلام است و گمراهی و جهالتی که در جملات زیارت اربعین به آن اشاره شده جز انحراف از ولایت ائمه اطهار علیهم السلام چیز دیگری نیست.[۴۹] 

آن حضرت خوب می‌دانست که بنی امیه خصوصاً معاویه به نحوی با مردم رفتار نموده که اغلب مردم ایشان را دوست داشته و آنها را بر حق می‌دانستند[۵۰] و حضرت على علیه السلام و اولاد و شیعیانش را باطل می‌دانستند. سب و لعن آن حضرت را شعار خود کرده، بلکه جزء نماز جمعه قرار داده بودند و آنقدر تأکید داشتند که شخصی فراموش کرده بود که بعد از نماز، آن حضرت را لعن نماید و در سفر یادش آمد، در آن محل قضا نمود و در آنجا معبدی بنا کرد و آن را مسجد ذكر نامید.[۵۱] 

بسیاری از مردم گمان داشتند که کسی با بنی امیه مخالفتی ندارد و ایشان به حق خلفای پیامبرند. ولی چون آن حضرت با ایشان مقاتله نمود و آنها با آن جناب این‌گونه رفتار نمودند و با عيال و اطفال پیامبرصلی‌ الله علیه و آله آن حرکات کردند، مردم آگاه شدند و دانستند که آنها سلاطین جورند نه خلفای رسول الله. 

امام علیهم السلام بر سر دو راهی شهادت و ذلت قرار گرفته و البته هرگز ذلت را که به معنای اندراس دین و نابودی حق و از بین رفتن ولایت امیرالمؤمنین و ائمه علیهم السلام است نخواهد پذیرفت. حضرت امام حسين علیه السلام با انتخاب شهادت، هم به تکلیف باطنی و هم به وظیفۀ ظاهری عمل کرد؛ اما تکلیف باطنی و واقعی آن بزرگوار که ما نمی فهمیم و عقل ما قاصر است، چه برای هر کدام از معصومین  وظیفه الهی مخصوص به خود بوده که از جانب پروردگار مأمور به انجام آن بودند و عمل می‌کردند و تسليم امر الهی بودند. تکلیف ظاهری آن بزرگوار نیز چنین اقتضا می‌کرد که از مدینه به سوی مکه و از مکه به سوی عراق سفر نماید و اگر بناست کشته شود، در آنجا کشته شود، زیرا به هر کجا می‌رفت آن حضرت را دستگیر کرده می‌کشتند.

یزید به عامل خود در مدینه دستور می‌دهد که آن حضرت را به قتل برساند.[۵۲]  همانطور که ماجرای بیعت خواستن از آن بزرگوار را قبلاً نوشتیم که قصد داشتند آن حضرت را مطيع و منقاد یزید کنند لكن آن جناب تسلیم نشد و به مکه تشریف برد در حالی که این آیه را تلاوت می‌نمود: « فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ …[۵۳]»; ترسان و نگران از مدینه بیرون رفت.[۵۴] آن حضرت به حرم امن خدا پناه برد -که خداوند حتی برای وحوش و پرندگان و گیاهان مأمن قرار داده- در آنجا هم یزید تصمیم گرفت آن حضرت را دستگیر و به قتل برساند.[۵۵] آن بزرگوار از حج به عمره عدول نموده، از احرام بیرون آمدند.[۵۶] اهل کوفه هم نامه‌های بسیار -که تعداد آنها به دوازده هزار می‌رسید- نوشتند که شما تشریف بیاورید، ما همه مطيع و گوش به فرمان شما هستیم.[۵۷] حضرت مسلم هم نوشت که مردم با آن حضرت بیعت نموده‌اند.[۵۸] 

پس حجتی برای آن جناب نماند و چون به سوی ایشان آمد و بیعت شکستند نمی‌توانست برگردد و اگر بر می‌گشت به کجا برود! هیچ مأمنی برایش نبود حتی اگر بیعت می‌کرد باز او را به ذلت می‌کشتند و شاهد بر این امور آنست که چون برادرش محمد حنفيه خدمت آن سرور عرض کرد: به يمن بروید، یا به گوشه صحرا و کوهها فرار کنید، در جواب فرمودند: «وَ اللَّهِ -یَا أَخِی!- لَوْ کُنْتُ فِی جُحْرِ هَامَّهٍ مِنْ هَوَامِّ الْأَرْضِ لَاسْتَخْرَجُونِی مِنْهُ حَتَّی یَقْتُلُونِّی[۵۹]»; ای برادر! به خدا سوگند، اگر در سوراخ جانوری بروم، مرا بیرون آورند تا بکشند. 

چون فرزدق گفت: یابن رسول الله! چرا حج را تمام نفرمودی؟ فرمود: اگر مانده بودم مرا دستگیر می‌کردند.[۶۰] 

هنگامی که آن حضرت در منزل ثعلبیه فرود آمد، مردی که نامش اباهره ازدی بود و از کوفه می‌آمد به خدمت حضرت رسید، سلام کرد و عرض کرد: یابن رسول الله! برای چه از حرم خدا و حرم جدت بیرون آمدی؟ حضرت امام حسین علیه السلام فرمودند: «ای اباهره! بنی امیه مالم را گرفتند صبر کردم، دشنامم دادند و به آبرویم لطمه زدند باز تحمل کردم، حال می‌خواهند خونم را بریزند فرار کردم و به خدا سوگند، گروه ستمکار مرا خواهند کشت و خداوند لباس ذلتی به آنان بپوشاند که سرا پایشان را فرا گیرد…[۶۱]» 

پیرمردی از بنی عکرمه که نامش عمرو بن لوذان بود، در بطن عقبه با آن حضرت دیدار کرد، عرض کرد: به کجا می‌روید؟ حضرت فرمودند: به کوفه، عرض کرد: شما را به خدا سوگند می‌دهم که بازگردید، زیرا به خدا به آنجا نمی‌روید جز به سوی سر نیزه‌ها و شمشیرهای برنده… حضرت فرمودند: «ای بنده خدا! آنچه می‌اندیشی بر من پوشیده نیست و خدای متعال در کار خود مغلوب نمی‌شود (یعنی جز آنچه اراده خدا به آن تعلق گرفته نخواهد شد)»; سپس فرمودند: «والله لا یَدَعونی حتّى یستخرجوا هذه العلقة من جوفی[۶۲]»; به خدا سوگند، دست از من برندارند تا این دل خون شده را از سینه‌ام بیرون آورند…»

اما شاهد بر اینکه اگر بیعت هم می‌کرد باز او را شهید می‌کردند: ابن زیاد لعین نوشت: باید بر حکم من و حکم یزید گردن نهد و بیعت کند.[۶۳] و شمر ملعون به ابن زیاد گفت: اگر حسین و یارانش بیعت کنند آنگاه اگر تو آنان را کیفر کنی تو بدان سزاوارتر خواهی بود.[۶۴] اگر خیال کشتن نداشتند چنین نمی‌گفتند و آن حضرت غرض ایشان را می‌دانست لذا فرمود: «نه به خدا، دست خواری به شما نخواهم داد و مانند غلامان فرار نخواهم کرد.[۶۵]» 

می‌فرمود: «...اَلا اِنَّ الدَّعِیَّ بنَ الدَّعِیَّ قَدْ رکَزَ بَیْنَ اثنَتَینِ: بَیْنَ السِّلَةِ و الذِّلَّةِ وَ هَیهاتَ مِنّا الذِّلَّةُ، یأبَی اللّهُ لنا ذلک و رسولُهُ و المؤمنونَ و حجورٌ طابتْ و طَهُرَتْ و اُنُوفٌ حَمِیَّةٌ و نُفُوسٌ اَبیةٌ مِنْ اَنْ توثر طاعة اللئام علی مصارعِ الکرام[۶۶]»; آگاه باشید که این زنا زاده فرزند زنا زاده مرا بر سر دو راهی نگهداشته است؛ راهی به سوی مرگ و راهی به سوی ذلت. هرگز مباد که ما ذلت را بر مرگ اختیار کنیم. خدا و پیامبرش و مردم با ایمان و دامن‌های پاک و پاکیزه که ما را پروریده، و مردمی که زیر بار ستم نروند و افرادی که تن به ذلت ندهند، هرگز رضایت نمی‌دهند که فرمانبری لئیمان را بر کشته شدن شرافتمندانه برگزینیم…»; اگر از روی تقیه هم راضی می‌شد البته دست از او بر نمی‌داشتند و با ذلت و خواری بدون سر و صدا آن حضرت را شهید می‌کردند. 

ای عزیزان! آیا سید الشهداء علیه السلام در گوشه‌ای بماند و مخفیانه ترور شود و کسی باخبر نشود و یا وظیفه آنست که از مدینه خارج شده به مکه – شهر بزرگ مذهبی – بیاید، و چند ماه بماند تا موسم حج برسد که مسلمین از اطراف عالم در آنجا جمع شوند، و در روز هشتم، حج را به عمره تبدیل کند، تا همه و همه از امام حسین علیه السلام و کار او با خبر شوند؟ 

قهری است که در مکه صدا می‌کند، مگر چه خبر شده است که حضرت امام حسين علیه السلام عمل حج را تمام نمی‌کند. آنگاه به طرف عراق حرکت کند، باز همه جا و همه کس باخبر می‌شوند که در کربلا با آن همه مظلومیت شهید می‌شود و بعد دنباله آن را حضرت زینب سلام الله علیها و سایر اسرا ادامه می‌دهند; به طوری که در خود شام که مرکز فساد و جور و حکومت یزیدی است همه و همه -حتى نصرانی‌ها- مسأله را می‌فهمند و پی به مظلومیت خاندان نبوت می‌برند. همۀ مردم می‌فهمند حق کدام است، باطل کدام است و کارهای یزید و معاویه و حتی وضع قبلی‌ها هم روشن می‌شود. 

شگفت آنکه امثال ابن عباس می‌گویند: آقا! شما فرار کنید و به عراق نروید!; آیا این گونه شهید شدن بهتر نیست؟ آری سید الشهداء علیه السلام مجری کلام پیامبر صلی‌ الله علیه و آله بود که می‌فرمودند: «حسين مني و أنا من حسین»، و با شهادت خود رسالت حضرتش را به ثمر رسانید، دین را، پیامبر را، على را، ولایت را و … زنده کرد. 

آری! او به عترت در راه خدا کشته شد و خود را عزیز نمود و احکام الهی را به پا داشت و بندگان را از گمراهی و جهل نجات داد و تن به ذلت و خواری نداد.

 

پی‌نوشت‌ها:

۱) سورۀ انعام، آیه ۱۱ – سورۀ نمل، آیه ۶۹ – سورۂ عنکبوت، آیه ۲۰ – سورۂ روم، آیۀ ۴۲.
۲) سورۀ يوسف، آیه ۱۰۹ – سورۀ غافر، آیه ۸۲ – سورۂ محمد (ص) ، آیه ۱۰.
۳) سورۂ روم، آیه ۹ – سورۂ فاطر، آیه ۴۴ – سورۀ غافر، آیه ۲۱.
۴) سوره حج، آیۀ ۴۶.
۵) نهج البلاغة فيض الإسلام / ۹۰۹ نامه ۳۱.
۶) نهج البلاغة / ۹۱۳ نامۀ ۳۱، و نیز به بخشی از خطبۀ قاصعه در نهج البلاغة / ۸۰۱ خ ۲۳۴ و صبحی صالح / ۲۹۶ خ ۱۹۲ و ابن ابی الحدید: ۱۳ / ۱۶۸ خ ۲۳۸ مراجعه شود.
۷) لهوف / ۲۰۲.
۸) اخيراً عده‌ای ندانسته، یا با نقشه‌های حساب شدۀ وهابی‌ها می‌گویند: اینها دروغ است و چه کسی حاضر می‌شود این همه ظلم و تعدی به ساحت آن حضرت روا دارد، علاوه بر اینکه این استبعاد، به معنای انکار واقعیت و به منزلۀ اجتهاد در مقابل نص است -چه اگر روشن‌ترین فراز تاریخ مستبعد شمرده شود، باید فاتحه كل تاریخ را خواند- در حال حاضر محققین این سؤال را راحت‌تر جواب می‌دهند، زیرا بالعيان می‌بینند در این زمان با این همه پیشرفت علم و تمدن و بالا رفتن آگاهی، با دستاویز قرار دادن عناوین مقدسی چون حقوق بشر، آزادی، دمکراسی، حمایت از ضعیفان و… چه جنایاتی در دنیا می‌شود (مگر فراموش می‌کنیم شکنجه‌هایی را که در زندان‌ها در کشورهای مختلف جهان خصوصا به دست اسرائیلی ها می‌شود؟! مگر از یاد می‌بریم در مدت ده سال در کامبوج بیش از یک ملیون انسان هلاک شدند؟! و یا آمریکا به اسم آزادی با انداختن دو بمب اتم در دو شهر ژاپن آنها را به کلی نابود کرد، و یا در ویتنام هزاران نفر را به هلاکت رسانید! و مگر فراموش کردیم در دو جنگ جهانی اول و دوم ده‌ها مليون انسان بی‌گناه به دست نابودی سپرده شدند؟ مگر مشاهده نمی‌کنیم در آفریقا ملیون‌ها انسان از مرد و زن و کودک بی‌گناه را با چه وضع فجیعی نابود می‌کنند؟! مگر نمی‌بینیم هر روز در گوشه و کنار جهان همین مدافعین حقوق بشر و روشنفکران چقدر انسانها را با چه وضعی هلاک می‌کنند، و یا شهرها و مراکز اقتصادی و حیاتی را با وسائل جنگی پیشرفته به خرابه‌هایی مبدل می‌سازند! مگر جنایات یهود و اسرائیل فراموش شدنی است، مگر از یاد بردیم جنایات صدام را در مدت هشت سال؟ مگر همین روزها در قلب اروپا مرکز تمدن دنیا در کشور بوسنی این همه فجایع دردناک به وقوع نپیوست که روی تاریخ را سیاه کرد؟! و…) لذا برای صاحب نظران دشوار نیست که بپذیرند که حدود هزار و چهار صد سال قبل به دست وحشیان دور از تمدن بنی امیه و انسان‌های جاهلی که کینه‌های دیرینه با خاندان رسالت داشتند، این همه ظلم و ستم به ساحت مولای ما سالار شهیدان حضرت حسین علیه‌السلام و یارانش انجام پذیرفته است.
۹) پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله امر سرپرستی و ولایت حضرت على علیه‌السلام و سفارش راجع به عترت را در محافل و مواضع مختلف و با تعبیرهای گوناگون از قبیل «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ؛ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی» مورد تأکید قرار می‌دادند که در این باره کتاب‌های زیادی نوشته شده، که از آن جمله است: «عبقات الأنوار»، جلد حدیث ثقلین و «نفحات الأزهار»، جلد ۱ تا ۳.
۱۰) مغازی واقدی: ۱/ ۱۴۷ تا ۱۵۲
۱۱) منتهى الآمال: ۱/ ۵۶.
۱۲) منتهى الآمال: ۱/ ۶۰.
۱۳) سورۂ مائده، آیۀ ۵۵.
۱۴) سورۂ مائده، آیۀ ۶۷.
۱۵) سورۀ احزاب، آیۀ ۳۳.
۱۶) سورۀ شوری، آیۀ ۲۳.
۱۷) بحار الأنوار: ۲۸ / ۶۶ ب ۲، ضمن ح ۲۶، و ج ۴۱/۴، ب ۹۹، ضمن ح ۴، و این حدیث را بسیاری از شیعه و سنی نقل کرده‌اند، به پاورقی دو جلد مذکور بحار و احقاق الحق: ۶ / ۱۸۱ مراجعه شود.
۱۸) احتجاج طبرسی: ۱/ ۱۴۷؛ بحار الأنوار: ۴۳/۱۶۰.
۱۹) کافی: ۸ (روضه) / ح ۱۸۹.
۲۰) تعداد یاران آن ها را سیصد و سیزده نفر نوشته‌اند.
۲۱) کافی: ۸ (روضه) / ۳۲ ضمن ح ۵، به شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید: ۱۱ / ۱۴ و… مراجعه شود.
۲۲) کتاب سلیم بن قیس/ ۸۵.
۲۳) سوره انفال، آیه ۶۵.
۲۴) تفسیر عیاشی: ۲ / ۶۸، سورۂ انفال ذیل ح ۷۶، اختصاص منسوب به شیخ مفید / ۱۸۲.
۲۵) دلائل الإمامه / ۳۹ دنباله حديث فدک.
۲۶) نهج البلاغة فيض /۹۲ خ ۲۶.
۲۷) مصادر و منابع این جنایت هولناک را در کتاب «احراق بيت فاطمه (ع)» مطالعه بفرمایید.
۲۸) تجارب السلف / ۶۹ تأليف هندو شاه بن سنجر بن عبد الله صاحبی نخجوانی.
۲۹) مروج الذهب: ۴ / ۴۹ بخش خلافت مأمون، الأخبار الموفقیات از زبیر بن بكار / ۵۷۶.
‌۳۰) احتجاج طبرسی: ۲ / ۱۲ ، الأنوار البهيه / ۷۹.
۳۱) اجتهاد در مقابل نص، از علامه شرف الدین، ترجمۀ على دوانی / ۴۸۲ اجتهاد ۹۶، به نقل از شرح ابن ابی الحدید.
۳۲) منتهى الآمال: ۱/ ۲۳۸.
۳۳) لهوف / ۲۰۲
۳۴) در نسخه امالی شیخ صدوق آمده است که « عمویش عتبه را حاکم مدینه ساخت »، ولی ظاهراً سقطی صورت گرفته، و صحیح همان است که ما نوشتیم. چنانکه در نقل خوارزمی آمده: « در آن وقت والی مدینه مروان بن حکم بود، یزید او را عزل کرد و پسر عمویش وليد بن عتبه بن ابی سفیان را به جای او نصب کرد»(مقتل خوارزمی: ۱/ ۱۷۹)
از تعبیر دیگر مورخان استفاده می‌شود که به هنگام مرگ معاویه والی مدینه ولید بن عتبه بود و یزید او را در سمت خود باقی گذاشت و دستور جلب امام حسین (ع) را به او نوشت. (انساب الاشراف: ۳ / ۱۵۵، البدء و التاريخ: ۶ / ۸، ارشاد مفید: ۲ / ۳۰، تاریخ یعقوبی: ۲ / ۲۲۹ ، تاریخ فخری / ۱۵۵، تاریخ دمشق – جلد امام حسین (ع) / ۱۹۹) لذا علامه مجلسی پس از نقل متن امالی صدوق، از شیخ مفید و ابن شهر آشوب و سید بن طاووس نقل فرموده که والی مدینه ولید بن عتبة بن ابی سفیان بود. (بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۲۴) عتبة بن ابی سفیان در سال ۶۰ هجری در قید حیات نبوده است.
۳۵) امالی صدوق / ۱۵۱ م ۳۰، بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۱۳.
۳۶) لهوف / ۲۴
۳۷) بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۲۹.
۳۸) لهوف / ۷۹، مثير الأحزان / ۴۴، مقتل خوارزمی: ۲ / ۵، تاریخ طبری: ۵ / ۴۰۴ و تاریخ دمشق جلد امام حسین (ع) /۲۱۴.
۳۹) تحف العقول / ۱۷۶.
۴۰) بحار الأنوار: ۴۴/ ۳۸۱، ناسخ التواریخ: ۲ / ۱۷۱، کامل ابن اثیر: ۴ / ۴۸.
۴۱) لهوف / ۹۷، بحار الانوار: ۴۵ / ۹ و ۸۳، تحف العقول / ۱۷۴، مقتل خوارزمی: ۲ / ۷.
۴۲) ارشاد مفید: ۲ / ۶۹، کامل ابن اثیر: ۴ / ۴۰، البداية و النهاية: ۸ / ۱۶۶.
۴۳) لهوف / ۱۱۹، بحار الأنوار: ۴۵ /۵۰، مثير الأحزان / ۷۲.
۴۴) تهذيب: ۶ / ۱۱۳ ، بحار الأنوار: ۱۰۱ / ۳۳۱.
۴۵) تهذيب : ۶ / ۹۷، عيون الأخبار ۲ / ۲۷۸، بحار الأنوار: ۱۰۲ / ۱۲۹، فرائد السمطين : ۲/ ۱۷۹.
۴۶) رسول اکرم (ص) می‌فرماید: «يَا عَلِيُّ مَا عَرَفَ اَللَّهَ إِلاَّ أَنَا وَ أَنْتَ، وَ ما عَرَفَنِي إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنْتَ، وَ ماَ عَرَفَكَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَا»: «ای علی! خدا را جز من و تو کسی نشناخت، و مرا جز خدا و تو کسی نشناخت، و تو را جز خدا و من کسی نمی‌شناسد».
القطرة: ۱ / ۱۴۰ ب ۲ح ۱۴۳، تأويل الآيات الظاهرة / ۱۴۵، مناقب ابن شهرآشوب: ۳ / ۲۶۷.
۴۷) کشف الغمه: ۲ / ۲۱۸، بحار الأنوار: ۴۳ / ۲۶۱، سنن ترمذی: ۵ / ۶۵۸، مستدرک حاکم: ۳ / ۱۷۷، الفردوس بمأثور الخطاب: ۲ / ۱۵۸، فرائد السمطين: ۲ / ۱۳۱، کنز العمال: ۱۲ / ۱۱۵، طبقات ابن سعد – ترجمة الإمام الحسين (ع) – / ۲۷.
۴۸) منتهى الآمال: ۱/ ۲۳۹، احتجاج طبرسی: ۲ / ۱۸.
۴۹) البته برای ولایت معنای عامی است که در برگیرندۀ مقام سرپرستی امت و حکومت و محبت و نفوذ در ملك و ملکوت و تفویض در دین و… می‌باشد و این معنا از روایات فراوان استفاده می‌شود.
۵۰) عبارتی از کتاب تجارف السلف در این زمینه گذشت.
۵۱) فرحة الغری از سید بن طاووس / ۲۵، منتخب طریحی: ۱ / ۵.
۵۲) بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۱۲ و ۳۲۴، امالی صدوق / ۱۵۲ م ۳۰ ضمن ح ۱، لهوف / ۲۲.
۵۳) سورۂ قصص، آیۀ ۲۱.
۵۴) بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۳۲، ارشاد: ۲ / ۳۳.
۵۵) بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۶۴ و ۳۶۵، و ج ۴۵ / ۹۹، ارشاد: ۲ / ۶۸، جلاء العيون / ۳۶۹.
۵۶) ارشاد: ۲ / ۶۸، جلاء العيون / ۳۶۹، بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۶۳.
۵۷) بحار الأنوار: ۴۴/ ۳۳۳ و ۳۳۴، ارشاد: ۲ / ۳۴ تا ۳۶.
۵۸) بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۳۶، ارشاد: ۲ / ۳۸.
۵۹) بحار الأنوار: ۴۵ / ۹۹.
۶۰) بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۶۵، ارشاد: ۲ / ۶۸.
۶۱) لهوف / ۷۰، بحار الأنوار: ۲۴ / ۳۶۷. ۶۲) ارشاد: ۲ / ۷۷، بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۷۵، تاریخ دمشق / ۲۱۱، تاریخ طبری: ۵ / ۳۹۴.
کلام حضرت که فرمودند: «حکم خدا باید جاری شود» اشاره به تکلیف واقعی آن جناب است که ما نمی‌فهمیم. و اینکه فرمودند: «دست از من بر ندارند» اشاره به تکلیف ظاهری آن بزرگوار بود. و کلام حضرت که فرمودند: «این دل خون شده را از سینه‌ام بیرون آورند» اشاره به شدت مصیبت آن سرور در آن سرزمین است.
۶۳) بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۸۳، مقتل خوارزمی: ۱ / ۲۳۹.
۶۴) بحار الأنوار: ۴۴ / ۳۹۰ ، ارشاد: ۲ / ۹۰.
۶۵) ارشاد: ۲ / ۱۰۲ ، مثير الأحزان / ۵۱، بحار الأنوار: ۴۵/ ۷.
۶۶) لهوف / ۹۷، بحار الأنوار: ۴۵ / ۹ و ۸۳، مثير الأحزان / ۵۵، تحف العقول / ۱۷۴، احتجاج طبرسی: ۲ / ۲۴، مقتل خوارزمی: ۲ / ۷.

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *