غسل و تدفین جسد مطهر امام رضا علیه‌السلام

آبان, ۱۳۹۸ بدون نظر بانک مقالات

اباصلت می‌گوید: در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم؛ فرمود: داخل اين قبه‌‌اى كه هارون مدفون است برو؛ از چهار طرف آن خاک بردار بياور.
داخل قبه شدم و خاک را آوردم؛ ملاحظه فرمود؛ گفت: اين قسمت از خاک را كه مربوط به طرف راست است، به من بده؛ تقديم كردم؛ بو كشيده، ريخت؛ فرمود: در اينجا می‌خواهند برايم قبر حفر كنند؛ سنگى پديدار خواهد شد كه اگر تمام كلنگهاى خراسان را جمع كنند، نمی‌توانند آن را بردارند؛ در مورد خاكى كه از پائين پا و بالاى سر آورده بودم، همين فرمايش را تكرار نمود.

آنگاه فرمود: اين خاک را به من بده كه خاک مدفن من است؛ فرمود: در اينجا براى من قبر می‌كنند؛ بگو هفت پله پائين روند و ضريحى بگشايند؛ اگر امتناع ورزيدند مى‌‌گویى به اندازه‌ی يک متر لحد قرار دهند؛ خداوند اگر بخواهد آن را وسعت می‌دهد.

پس از آماده شدن قبر در قسمت سر، رطوبتى خواهى ديد؛ دعایى كه به تو مى‌‌آموزم خواهى خواند؛ لحد پر از آب مى‌‌شود و ماهى‌‌هاى كوچكى در آن می‌بينى؛ از همان نانى كه به تو می‌دهم براى آنها ريزه می‌كنى، خواهند خورد؛ وقتى تمام شد، يک ماهى بزرگ آشكار می‌گردد؛ ماهی‌هاى كوچک را می‌خورد؛ به طورى كه يكى هم نمی‌ماند و بعد ديده نمی‌شود.

در اين موقع كه ماهى بزرگ ديده نشد، دست بر روى آب بگذار و دعایی كه به تو مى‌‌آموزم بخوان؛ آب فرو می‌رود و چيزى از آن باقى نمى‌‌ماند؛ تمام اين كارها را در پيش مأمون انجام بده.

پس از آن فرمود: فردا می‌روم پيش اين نابكار؛ وقتى خارج شدم، اگر سرم پوشيده نبود، با من حرف بزن جواب می‌دهم؛ چنانچه سرم پوشيده بود با من صحبت مكن.

اباصلت گفت: صبحگاه فردا لباس پوشيد، در محراب به انتظار نشست؛ در اين موقع غلام مأمون وارد شده گفت: اميرالمؤمنين شما را مى‌خواهد؛ كفش پوشيده از جاى حركت نمود و رفت؛ من هم از پى آن جناب رفتم تا وارد بر مأمون شد. جلو مأمون ظرفى از انگور و چند ظرف ديگر از ميوه‌هاى مختلف بود؛ يک خوشه انگور به دست داشت كه مقدارى از آن را خورده بود؛ همين كه چشمش به حضرت رضا علیه‌السلام افتاد از جاى حركت كرده او را در بغل گرفت و پيشانيش را بوسيد؛ آن جناب را پهلوى خود نشانيد؛ امام فرمود: انگور خوب، انگور بهشتى است. مأمون درخواست كرد از آن انگور بخورد؛ فرمود: مرا معاف دار؛ گفت: ممكن نيست؛ شايد به من اطمينان ندارى!
مأمون خوشه را گرفت و چند دانه از آن را خورد؛ براى مرتبه دوم به دست حضرت رضا عليه السّلام داد؛ آن جناب سه دانه از انگور خورد، به گوشه‌اى پرت كرده از جاى حركت نمود.
مأمون گفت: كجا می‌روى؟
فرمود: به جايى كه فرستادى.
وقتى خارج شد عبا را بر سر كشيده بود، چيزى عرض نكردم تا داخل خانه شد؛ دستور داد درها را ببندم؛ در رختخواب خوابيد؛ من با حزن و اندوه داخل حياط ايستاده بودم.

در همين موقع مشاهده كردم جوانى خوش روى با موى‌هاى مجعد شبيه به حضرت رضا عليه السّلام وارد شد؛ پيش رفته عرض كردم: از كجا آمدى درها كه بسته بود؟
فرمود: كسى كه مرا از مدينه در اين ساعت به طوس آورده، از درهاى بسته نيز داخلم كرده.
گفتم: شما كيستى؟
فقال: «انا حجة اللَّه عليك يا اباصلت انا محمّد بن علي»؛ من حجت خدايم بر تو؛ من محمّد بن علی هستم.

به طرف اتاق علی بن موسى الرضا عليه السّلام رفت؛ به من نيز فرمود: وارد شوم. همين كه چشم حضرت رضا عليه السّلام به او افتاد، از جاى جست و فرزندش را در آغوش گرفت و به سينه چسبانيد. پيشانيش را بوسيد؛ به جانب خود كشانيد؛ امام جواد پيوسته پدر را مى‌‌بوسيد و آرام با او سخنانى می‌گفت كه من نفهميدم.

در اين هنگام كفى بر دهان حضرت رضا عليه السّلام آشكار شد، سفيدتر از برف؛ حضرت جواد علیه‌السلام آن كف را مكيد؛ امام دست در گريبان خود كرد چيزى شبيه گنجشک خارج كرده به حضرت جواد داد، آن را بلعيد. در اين موقع حضرت رضا عليه السّلام از دنيا رفت.
حضرت جواد فرمود: اباصلت حركت كن از انبار تخت بياور با آب تا پدرم را غسل دهم.
عرض كردم: در انبار تخت و آب نيست. فرمود: هر چه می‌گويم بجاى آور.
داخل انبار شدم، تخت و آب بود؛ بيرون آوردم؛ دامن به كمر زدم تا امام را غسل دهم. فرمود: تو يك طرف برو؛ كسى هست كه به من كمک كند!
حضرت رضا علیه‌السلام را غسل داد؛ باز فرمود: داخل انبار شو؛ زنبيلى كه در آن كفن و حنوط پدرم هست بياور.
وارد شدم؛ زنبيلى ديدم كه قبلا در آنجا نديده بودم؛ آوردم خدمت ايشان؛ پدر خود را كفن كرد و بر بدنش نماز خواند.
آنگاه فرمود: تابوت بياور.
عرض كردم بروم پيش نجار بگويم تابوت بسازد؟
فرمود: داخل انبار تابوت هست.
وارد شدم تابوتى ديدم كه در آنجا قبلا نديده بودم؛ جسم پاک امام را در آن تابوت نهاد؛ دو ركعت نماز خواند؛ هنوز تمام نشده بود تابوت بلند شد و سقف شكافته گرديد از خانه خارج شد.
عرض كردم: يا ابن رسول اللَّه هم اكنون مأمون مى‌آيد حضرت رضا را از من می‌خواهد، چه كنم؟
فرمود: ساكت باش، الان بر می‌گردد؛ هر پيغمبر اگر چه در مشرق بميرد و وصى او در مغرب، خداوند بين ارواح و اجساد آنها جمع خواهد كرد.

هنوز سخن‌ امام جواد تمام نشده بود كه سقف شكافته شد و تابوت بر زمين آمد. از جاى حركت نمود، پيكر پاک امام را از تابوت بيرون آورد و در رختخوابش گذاشت مثل اينكه نه غسل داده شده و نه كفن گرديده.
فرمود: حركت كن در را براى مأمون بگشا. همين كه در را گشودم ديدم مأمون و غلامان ايستاده‌‌اند؛ با گريه داخل شد؛ گريبان چاک زد و بر سر خود می‌زد؛ با صداى بلند می‌گفت: آه آقاى من! تو را از دست دادم.
كنار بستر حضرت رضا علیه‌السلام نشست و دستور داد آماده غسل و كفن شوند؛ امر كرد برايش قبر بكنند؛ تمام آنچه حضرت رضا فرموده بود آشكار گرديد؛ خواست قبر پدرش را قبله قبر حضرت رضا علیه‌السلام قرار دهد، يكى از اطرافيان گفت: مگر نميگویى اين شخص امام است؟
جواب داد: چرا!
گفت: بايد قبر او جلو باشد.
دستور داد در طرف قبله قبر بكنند.
گفتم: به من فرموده است كه هفت پله بكنند و ضريحى بگشايند.
گفت: به مقدارى كه ابا صلت می‌گويد بدون ضريح بكنيد، ولى لحد قرار می‌دهم.
وقتى رطوبت و ماهی‌ها را مشاهده كرد، گفت: پيوسته حضرت رضا در زمان زندگانى، ما را از عجايب خود بهره‌‌مند می‌كرد؛ اينک بعد از مرگ نيز نشان می‌دهد.
وزيرش گفت: ميدانى منظور از نشان دادن اين عجايب چيست؟
مأمون گفت: نه.
وزير گفت: می‌خواهد بفهماند كه اقتدار و سلطنت شما بنى عباس با زيادى حكمروا و مدت طولانى مثل اين ماهيهاى كوچك است؛ وقتى مدت شما تمام شود، خداوند شخصى از ما را بر شما مسلط خواهد كرد كه اين سلسله را منقرض كند.
گفت: راست می‌گویى.

ابا صلت می‌گويد: آنگاه مأمون گفت: آن دعایى كه ميخواندى به من بياموز. سوگند ياد كردم كه همين الان فراموش كردم؛ راست هم می‌گفتم.
دستور داد مرا زندانى كنند و حضرت رضا عليه السّلام را دفن نمود.

يك سال در زندان بودم؛ خيلى دلم تنگ شد؛ شبانگاهى تا به صبح متوسل به خاندان نبوت شدم و از خدا خواستم به حق آنها مرا نجات دهد. هنوز دعايم تمام‌ نشده بود كه امام جواد علیه‌السلام وارد شد؛ فرمود: دلت تنگ شده است؟
عرض كردم: آرى بخدا قسم!
فرمود: حركت كن؛ دست به زنجيرهایى كه به آن بسته شده بودم زد؛ باز شد؛ دست مرا گرفت و از زندان خارج نمود؛ با اينكه غلامها و زندانبانها ايستاده بودند و مرا می‌ديدند ولى قدرت حرف زدن نداشتند.
از زندان كه بيرون آمدم فرمود:
در پناه خدا ديگر نه تو مأمون را خواهى ديد و نه او تو را؛ ابا صلت گفت: بعد از آن تاكنون مأمون را نديده‌‌ام.

 

زندگانى حضرت على بن موسى الرضا عليه‌السلام ( ترجمه جلد ۴۹ بحار الأنوار)، ص ۲۷۶ تا ۲۷۹.

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *