تو را هرکس ندارد دل ندارد، ای رضا جانم

تیر, ۱۳۹۹ بدون نظر شعر

غزل در دست باران است و باتکرار می خواند

تمام صحن آیینه شده با یار می خواند

تو را هرکس ندارد دل ندارد ای رضا جانم

مویِّد روی منبر رفته از دلدار می خواند

عنایت کن امام مهربانی حضرت خورشید

دلم ظلمت گرفته است و پراز زنگار می خواند

نمی خواهم لباست را، صله تنها مگر این است

نگاهی گر کنی قلبم همه اسرارمی خواند

ازاین حسرت به دل هستم که روزی دعبل شاعر

چگونه چشم در چشمت چنین اشعار می خواند

ببین پشت ضریحت نه که از پشت در بسته

دلم زندانی است و تکیه بر دیوار می خواند

زینب عدالتیان

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *