سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین نظری منفرد – شب دوم محرم

شهریور, ۱۳۹۹ بدون نظر سخنرانی

تاریخ: ۲۱/۰۶/۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله الذی إلیه مصائر الخلق وعواقب الأمر نحمده علی عظیم إحسانه ونیّر برهانه ونوامی فضله وامتنانه

ثمّ الصلاة والسلام علی سیدنا ونبیّنا أبی‌القاسم محمد وعلی أهلبیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین الهداة المهدیین واللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین إلی یوم الدین

عن مولانا الامام ابی عبدالله الحسین(ع): «لو لم أجد ملجأً في الدنیا لما بایعت یزید بن معاویة» [۱].

امروز روز دوم محرم است و مشهور است که روز دوم آقا امام حسین سلام الله علیه وارد کربلا شدند و آن روز هم روز پنجشنبه بود است، یوم الخمیس بوده است. حالا جدای از این که این زمین مورد توجه بوده است و روایات هم فراوان است، یک نگاهی به تاریخ داشته باشیم و ببینیم از تاریخ چه چیزی استفاده می‌شود.

حرّ بن یزید ریاحی در منزلی به نام ظاهراً ذی حسم با امام حسین علیه السلام ملاقات کردند. چون شراف که اسم یک منزلی است، آنجا حضرت «أمر فتیانه بحمل کثیر من الماء»[۲] وظاهراً آمدند ذی حسم و در ذی حسم آن خطبه بلیغه و زیبا را حضرت ایراد کردند که در آن خطبه آمده است که حضرت فرمودند: دنیا جایی است «لم یبق منها إلّا صبابة کصبابة الاناء وخسیس عیش کالمرعی الوبیل»[۳] .

وقتی حضرت با حر برخورد کرد و آن مسائل را که شنیدید، قرار بر مصالحه شد. قرار شد نه مدینه باشد و نه کوفه، چون حر می‌گفت که من مأمور هستم شما را ببرم به کوفه. حضرت هم به او فرمودند: «الموت أدنی إلیك من ذلك»[۴] تو مرا ببری به کوفه و بسپری به دست ابن زیاد؟ خوب اگر تو بمیری بهتر است که این کار را بکنی. قرار شد که یک راه سومی انتخاب بشود، نه مدینه و نه کوفه «تیاسر عن الطریق» . شما از طرف حجاز که می‌روید به طرف کوفه، کربلا در سمت چپ کوفه واقع شده است. آمدند به سمت کربلا و رسیدند به زمین کربلا.

حالا جالب است، در مسیر که می‌آمدند تا برسند به کربلا، حر دستور داده بود به این هزار نفر سپاهش، نزدیک اردوی امام حسین نشوند. ادب کرد، دورادور حرکت می‌کرد. اما خود ایشان، خود حر، گاهی می‌آمد خدمت امام حسین علیه السلام به حضرت یک توضیحاتی می‌داد، چون از پیش ابن زیاد آمده بود و می‌دانست چه خبر است، می‌دانست چه سپاهی را ابن زیاد فراهم کرده و چه لشکری را آماده کرده برای این امر. یک نگاهی به سپاه امام حسین کرد، یک تعداد اندکی؛ چون این کسانی که با امام حسین بودند از کتاب‌های مقتل استفاده می‌شود وقتی خبر شهادت مسلم سلام الله علیه را در زباله و یا قبل از زباله (ثعلبیه) به حضرت داده شد و در زباله حضرت اعلام کردند «أتانا خبر فضیع» قتل مسلم بن عقیل را اطلاع دادند، به یک عده‌ای فرمودند: «من أراد منکم الانصراف فلینصرف» هر کسی می‌خواهد برود، برود. مردم هم «الناس أخذوا یمیناً وشمالاً»[۵] آن‌هایی که رفتنی بودند، رفتند. کسانی که با امام حسین علیه السلام ماندند و با حر برخورد شد، خیلی‌ها رفته بودند و یک عده اندکی بودند با امام حسین.

حر بن یزید ریاحی، گاهی می‌آمد در مسیر خدمت حضرت و به حضرت عرض می‌کرد: آقا، اگر شما بنای جنگ دارید، ابن‌زیاد سپاه زیادی را آماده کرده، شما توان مقابله با این سپاه را ندارید. چه کار می‌خواهید بکنید؟ توان مقابله ندارید شما. امام علیه السلام این اشعار زیبا را که حالا ظاهراً انشاد بود نه انشاء، فرمودند:

وإن تکن الدنیا تعد نفیسة                          فدار ثواب الله أعلی وأنبل

وإن تکن الأموال للترك جمعها                   فما بال متروك به المرء یبخل

وإن تکن الأبدان للموت أنشئت               فقتل امرئ بالسیف في الله أفضل[۶]

من از آخر عرض کنم؛ فرمود: اگر انسان قرار بمیرد که همه قرار است بمیرند، انسان به این بدن لباس سرخ شهادت را می‌پوشاند، چرا ساده از این دنیا بگذرد؟ چرا بمیرد در بستر؟ اگر قرار است اموال را انسان همه را بگذارد و برود، بُخل دیگر برای چه؟ اگر دنیا نفیس است و ارزشمند است، دار قیامت ارزشش بالاتر است، عظمتش بیشتر است. انسان که قیامت را فدای دنیا نمی‌کند؟ این اشعار را از حضرت شنید «فتنحّی عن الحسین» دید امام حسین در یک وادی دیگری است و در یک راه دیگری است، در فکر دیگری است. دید امام حسین آماده شهادت است.

من خیال می‌کنم این تعبیر، تعبیر درستی باشد از برخی بزرگان؛ امام حسین سلام الله علیه برنامه‌اش استشهاد بود، یعنی به دنبال شهادت بود امام حسین. من شواهدش را عرض کنم که چطور دنبال شهادت بودند. شب هشتم ذی حجه وقتی در مکه مکرمه «قام خطیباً بین أصحابه وقال: خطّ الموت إلی ولد آدم» در آخر فرمود: «من کان باذلاً فینا مهجته وموطّناً علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا غداً فإنّي راحلٌ مصبحاً إن شاء الله»[۷] هر کسی که بذل مهجه کرده است، جانش را داده است، کسی که خودش را آماده کرده است برای ملاقات با خدا، یعنی آماده کرده است برای شهادت. «فلیرحل معنا غداً» با ما کوچ کند «فإنّي راحلٌ مصبحاً إن شاء الله» .

امام حسین سلام الله علیه بر اساس روایتی که اگر کامل الزیارات روایاتش همه‌اش معتبر باشد، این روایت در کامل الزیارات است بنا بر آن توثیق عامی که دارد مرحوم ابن قولویه در اول کامل الزیارات. فرمود: «من لحق بي أستشهد» هر کسی به من ملحق بشود کشته خواهد شد «ومن تخلّف عنّي لم یبلغ مبلغ الفتح»[۸] متخلفین هم به فتح نمی‌رسند. این استشهاد بود. بله، جای این سؤال هست که چرا استشهاد؛ مگر انسان همینطور می‌رود به دنبال شهادت؟ چرا؟ آن جایی که اسلام در خطر باشد بایستی خون عزیزترین نفوس، خون معصوم پای این شجره افسرده شده اسلام ریخته بشود، چیز دیگری این درخت را به نشاط نمی‌رساند، آن طراوتش به آن باز نمی‌گردد. باید خون حسین بن علی ریخته بشود پای این درخت، و الا بنی امیه مگر حُجر را نکشتند؟ قتل حُجر بازتاب داشت، اینطور نبود که بازتاب نداشته باشد. بنی امیه مگر عمرو بن حمق خزائی را نکشتند که در آن نامه امام حسین سلام الله علیه نامه منتقدانه حضرت به معاویه، تو کسانی را به قتل رساندی که اینها بدن‌هایشان را عبادت نحیف کرده بود، مثل عمرو بن حمق خزاعی. ایشان از اصحاب رسول خداست! وقتی سر عمرو بن حمق را جدا کردند و آوردند به شام، در موصل ایشان را کشتند، در کوه‌های موصل عُمّال معاویه ایشان را پیدا کردند و به قتل رساندند، سرش را جدا کردند «أوّل رأس نصب علی الرمح رأس عمرو بن الحمق الخزاعي» صحابی جلیل القدر و از حواریین امیر المؤمنین. وقتی سرش را جدا کردند و آوردند به شام پیش معاویه، معاویه همسرش را گرفته بود و زندان کرده بود. دستور داد و گفت: این سر را ببرید در زندان بگذارید در دامن همسرش، سر شوهر را بگذارید در دامن همسرش. سر را آوردند در زندان و گذاشتند در دامن همسرش، سر را برداشت و یک نگاهی کرد، خطاب کرد به آن کسی که سر را آورده بود، گفت: «شرّدتموه عنّي طویلا» مدت زیادی این همسر من را از من جدا کردید، الان هم «أهدیتموه قتیلاً» الان هم هدیه سر او را برای من آورده‌اید. «فصلوات الله علیه بکرة وأصیلاً»[۹] درود خدا بر این همسر من صبح و شام. بعد به آن آورنده سر گفت: به معاویه بگو تو کسی را کشتی و سر از بدن کسی دستور دادی جدا کنند که منِ همسر او نه شب بستر خواب برای او پهن کردم و نه روز سفره نهار. قائم اللیل بود و صائم النهار. اینها یک شخصیت‌های برجسته‌ای بودند، خونشان بازتاب داشت، تأثیر گذاشت، اما نه آن تأثیر.

اسلام در معرض خطر جدی قرار گرفته بود و یزید بنا داشت اساس اسلام را به تبع پدرش، منتها پدرش با مکر و حیله برای خواصّ‌ می‌گفت «لا والله دلا دفناً دفناً» مثل مغیره؛ برای مغیره می‌گفت من می‌خواهم این صدای اذان دفن بشود. ولی پسر علیه ما علیه او و پسر ملعونش یزید می‌گفت:

نعب الغراب فقلت قل أو لا تقل                             فلقد قضیت من النبی دیون[۱۰]

می‌گفت: کلاغ، تو صدا داشته باشی یا نداشته باشی، من دینم را از پیغمبر گرفتم. دین من این بود که پدران ما را در بدر شما کشتید، من هم پسر تو را کشتم. یک چنین عنصری قدرت در اختیارش قرار گرفته است. خوب حالا مبارزه با یک چنین عنصر و چهل سال شام در اختیار این‌ها بوده،‌ هر طوری خواستند مردم را تربیت کردند. دینشان دین اموی بود نه دین علوی و نه دین نبوی. کسی که امر می‌کند نماز جمعه را روز چهارشنبه بخوانند، این دین نبوی که نیست! علوی هم نیست، بلکه اموی است. اینطور شده بود اسلام.

من در خاطرم است مسعودی در مروج الذهب، مسعودی مروج الذهب را سال ۳۳۳ می‌نوشته، اوائل غیبت کبری است. سال ۳۲۹ غیبت کبری با وفات علی بن محمد سمری آغاز شده است. خودش می‌گوید: الان سنه ۳۳۳ است و من دارم می‌نویسم این کتاب را و وفاتش هم ظاهراً ۳۴۵ است.

برخی احتمال داده‌اند که ایشان شیعه باشد، اما شیعه نیست. کسی که کتاب مروج الذهب را می‌خواند می‌فهمد که مسعودی شیعه نبوده است و ایشان صاحب اثبات الوصیة نیست؛ اثبات الوصیة مال مسعودی است،‌ اما این تشابه اسمی بوده است. بله، اگر این مروج الذهب مال صاحب اثبات الوصیة باشد، شیعه است؛ اما اینطور نیست. لذا آقای امینی(ره) مسعودی را جزء علمای عامه قلمداد کرده است. کتاب هم هیچ دلالتی نمی‌کند بر این که ایشان شیعه است؛ شما وقتی کتاب را ملاحظه می‌کنید، می‌بینید که حالات خلفا را دارد و همانطور که دیگر عامه برخورد می‌کنند، همان طور برخورد کرده است.

علی أیّ حال این را می‌خواهم عرض کنم که مسعودی در مروج الذهب نقل می‌کند و می‌گوید در زمان یزید بن معاویه دائره منکرات دیگر به شام و دمشق و حوالی دمشق منحصر نشده بود؛ دائره منکرات به مدینه رسیده بود که مرکز دوم وحی بود. نتیجه حکومت اینها این بود! وقتی بر اریکه قدرت یک عنصر ناشایسته‌ای مثل یزید کافر ملعون تکیه می‌کند و می‌گوید با صراحت و بی‌پرده:

فإن حرمت یوم علی دین أحمد                   فخذها علی دین المسیح ابن مریم

شراب اگر بر دین پیامبر حرام است، شراب را بخور بر دین حضرت مسیح. حالا بر دین حضرت مسیح هم که شراب حلال نبوده است! مسیحی‌ها امروز شراب می‌خورند. اما روایت امام صادق علیه السلام را حتما شنیده‌اید که فرمود: «ما بعث الله نبیّاً قطّ إلّا بتحریم الخمر»[۱۱] خدا هیچ پیامبری را نفرستاد مگر جزء احکام دین آن پیامبر تحریم خمر بود. اما امروز مسیحی‌ها می‌گویند در دین ما شراب خوردن حلال است، یزید هم همین حرفش بود و می‌گفت: فإن حرمت یوم علی دین أحمد فخذها علی دین المسیح ابن مریم.

واقعاً وا اسلاما! جای رسول خدا یک کسی نشسته و قدرت را قبضه کرده که بویی از دین به مشامش نخورده است. فاصله بین رحلت رسول خدا و واقعه کربلا پنجاه سال است؛ پنجاه سال همه چیز و همه چیز عوض شد. بله، استشهاد بود. امام حسین سلام الله علیه دیدند هیچ راهی وجود ندارد. فقط و فقط آن روز، در آن ظرف یک چیز اسلام را احیاء می‌کند و آن خون مقدّس ریحانة الرسول، سید شباب أهل جنت، مصباح هدایت و سفینه نجات، خون او بایستی ریخته بشود و این خون همان خونی است که رسول خدا فرمود: «إنّ لقتل الحسین حرارة في قلوب المؤمنین لا تبرد أبداً»[۱۲] این حرارت می‌ماند، این خون ماندگار است، امام حسین ماندگار است.

من این روایت را از کامل الزیارات بخوانم، دختر امیر المؤمنین در آن ورطات سخت و لحظاتی که نمی‌شود از نظر سختی به زبان توصیف کرد. بعضی از چیزها را زبان و لفظ نمی‌تواند حقیقت و واقعیت را نشان بدهد؛ باید انسان مشاهده کند، در وصف ناید و در بیان نگنجد.

دختر امیر المؤمنین وقتی منظره قتلگاه را دید و نگاهش به حضرت علی بن الحسین السجاد افتاد، دید در آن حالت انقلاب است، آمد و صدا زد: «یا بقیة الماضین ما لك تجود بنفسك» چرا با جانت این کار را می‌کنی؟ داشت جان می‌داد حضرت سجاد، خیلی منظره منظره دلخراشی بود. بعد فرمود: برادر زاده «ینصبون لهذا الطف علماً لا یدرس أثره ولا یعفی رسمه علی مرور اللیالي و الأیام ولیجتهدنّ أئمة الکفر والضلال في محوه وتطمیسه»[۱۳] اینطور نیست که رها کنند! به هر حال دشمنان اهل بیت می‌خواهند اینها را از بین ببرند، این بساط نباشد؛ مگر قبر امام حسین را متوکل و قبل از متوکل هم جدش هارون الرشید مگر تخریب نکردند؟ «لا یزیده إلّا علوّاً» علوّش بیشتر شد. در همین اعصار متأخر و زمان‌های ما هم ملاحظه می‌کنید این حوادثی که اتفاق افتاد، یک مدتی اصلاً قبر امام حسین علیه السلام تعطیل بود، کسی جرات نمی‌کرد آنجا عزاداری کند، کسی جرأت نمی‌کرد زیارتنامه بخواند.

اینها {إنّ الباطل کان زهوقاً}[۱۴] است، اینها ماندگار نیست. حق ماندنی است، آن چیزی که ما ینفعه الناس می‌ماند و آن چیزی که رفتنی است، همان کف‌های روی سیل است و می‌رود و باطل اینطور است. امام حسین ماندگار است تا دنیا هست، در قیامت هم که حساب خودش را دارد. بله، یک عده‌ای تلاش می‌کنند و روزها هم ملاحظه می‌کنید در فضای مجازی یا القاء شبهه کنند و یا … چرا شما هر ساله مجالس عزا می‌گیرید، چرا گریه می‌کنید، چرا پول خرج می‌کنید؟ آنها امام حسین را نشناخته‌اند، آنها نمی‌دانند که بقای دین به بقای امام حسین است. نه تنها ما شیعه مدیون به امام حسین هستیم، اسلام مدیون به امام حسین سلام الله علیه است. واقعا اگر این حرکت الهی نشده بود، همه چیز از میان رفته بود. اینها بنا داشتند همه چیز را از بین ببرند.

ای اشک ماتمت به رخ ملت آبرو                    وی از طفیل خون تو اسلام سرخ رو

روز دوم محرم فرمود: بچه‌ها را پیاده کنید، زن‌ها را پیاده کنید. امروز آینده را امام حسین برای خواهرش زینب ترسیم کرد، همه چیز را گفت. فرمود: خواهرم «هاهنا مناخ رکابنا ومسفك دمائنا ومقتل رجالنا ومذبح أطفالنا ومحلّ قبورنا» [۱۵].

گر نام این زمین به یقین کربلا بود                   اینجا محل ریختن خون ما بود

بار بگشایید اینجا کربلاست                          آب و خاکش با دل و جان آشناست

در بعضی از منابع آمده است حضرت «أخذ من تربتها فشمّها وقال بهذه التربة وعدني جدّي رسول الله»[۱۶] خاک کربلا را برداشت، بویید، فرمود: به همین خاک جدم رسول خدا مرا وعده داده است.

بار بگشایید اینجا کربلاست                آب و خاکش با دل و جان آشناست

بار بگشایید خوش منزلگهی است         تا به جنت زین مکان اندک رهی است

کربلا گهواره اصغر تویی                    مدفن عباس نام آور تویی

زینب آمد، صدا زد: برادر، چرا اینجا ایستادیم؟ چرا نمی‌رویم از این مکان؟ من احساس می‌کنم این مکان همه غصه‌ها در دلم جمع شده است، ناراحت شدم. فرمود: نه خواهر؛

در اینجا باید اکبر کشته گردد              تنش در خاک و خون آغشته گردد

بارها را گرفتند، بچه‌ها و زن‌ها را پیاده کردند. ده روز دیگر زینب بچه‌ها را سوار کرد، نوبت به خودش رسید، یک نگاه کرد دید دیگر محرمی نمانده است، نه برادری، نه برادرزاده‌ای. رو کرد به طرف برادر، حسین جان خودت بلند شو مرا سوار کن.

محرم زینب رسیده وقت سواری                     بر شتر من نه محمل و نه اماری

یا که خودت خیز یا که اکبر و عباس                یا که به لشکر بگو روند کناری

[۱]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹٫

[۲]. وقعة الطف، ص ۱۶۷٫

[۳]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۲٫

[۴]. وقعة الطف، ص ۱۷۰٫

[۵]. وقعة الطف، ص ۱۶۶٫

[۶]. کشف الغمة، ج ۲، ص ۲۸٫

[۷]. مثیر الاحزان، ص ۴۱٫

[۸]. مثیر الاحزان، ص ۳۹٫

[۹]. ریاض السالکین، ج ۱، ص ۷۰٫

[۱۰]. مقتل الحسین (مقرم)، ص ۲۸٫

[۱۱]. الکافی، ج ۱، ص ۱۴۸٫

[۱۲]. مستدرک الوسائل، ج ۱۰، ص ۳۱۸٫

[۱۳]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۸۰٫

[۱۴]. الاسراء: ۸۱٫

[۱۵]. تسلیة المجالس، ج ۲، ص ۲۵۲٫

[۱۶]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۵۵٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *