سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین نظری منفرد – مجلس پنجم

شهریور, ۱۳۹۹ بدون نظر سخنرانی

تاریخ: ۲۴/۰۶/۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله الذی إلیه مصائر الخلق وعواقب الأمر نحمده علی عظیم إحسانه ونیّر برهانه ونوامی فضله وامتنانه

ثمّ الصلاة والسلام علی سیدنا ونبیّنا أبی‌القاسم محمد وعلی أهلبیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین الهداة المهدیین واللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین إلی یوم الدین

عن مولانا الامام ابی عبدالله الحسین علیه السلام: «أیّها الناس إن تتقوا الله وتعرفوا الحق لأهله یکن أرضی لله عنکم ونحن أهل محمد صلّی الله علیه وآله أحقّ بهذا الأمر من هؤلاء المدّعین ما لیس لهم السائرین فیکم بالجور والعدوان» .

این فرمایشات را امام حسین سلام الله علیه در ذی حسم، وقتی با سپاه حر برخورد کردند، آنها را مخاطب قرار دادند و این فرمایشات را فرمودند. ما حصل این فرمایش آقا امام حسین این است که در زمینه شناخت امام و معرفت امام و جایگاه امام، مردم کوفه آن شناخت لازم را نداشتند و وقتی آن شناخت لازم در انسان نبود، انسان آسیب می‌بیند. آسیب‌هایی که بیشتر متوجه انسان می‌شود نتیجه عدم شناخت است، نتیجه جهل است به تعبیر دیگر. انسان وقتی شناخت لازم را نداشته باشد، در یک مسیری حرکت بکند، گاهی لا یزید السرعة السیر إلا بعدا، هر مقدار تندتر و سریع‌تر طیّ طریق می‌کند از مقصد و جایی که هدف اوست دورتر می‌شود. این که در این فرمایش حضرت است، حضرت می‌فرماید: «إن تتقوا الله» اگر تقوای خدا را پیشه کردید «وتعرفوا الحقّ لأهله» حق را برای اهلش شناختید «إن یکن أرضی لله عنکم» خدا آن وقت از شما راضی می‌شود و مصداق آن کسی که حق مال آنهاست ماییم، نه این کسانی که ادعا می‌کنند حق مال ماست. هم دلیل بر ادعایشان ندارند و هم ستم می‌کنند «أولی من هؤلاء المدّعین ما لیس لهم السائرین فیکم بالجور والعدوان» هم به شما ستم می‌کنند و هم حق، حق آنها نیست.

این را اساس مسئله و فرمایش حضرت که اینها آن معرفت لازم را نداشتند و مقصّر، چون به هر حال یک کسی بگوید من حال این که بروم خدا را بشناسم ندارم، عقل حکم می‌کند؛ آقایان هم در جای خودش این بحث را دارند که خداشناسی واجب عقلی است. حالا یا از باب این که شکر مُنعم واجب است، عقل حکم می‌کند شکر مُنعم بکن. ما که مُنعَم هستیم، باید منعِم را بشناسیم تا شکرش را بکنیم. پس عقل حکم می‌کند مُنعِم را بشناس. عقل حکم می‌کند به معرفت و اگر یک جایی هم به ما امر شد است که معرفت تحصیل کنید، می‌گویند این امر به معرفت امر ارشادی به حکم عقل است، چون عقل می‌گوید برو معرفت پیدا کن. یا این که از این راه عرض کنیم، عرض کنیم که معرفت تحصیلش به معنای عام کلمه نه تنها معرفة الله؛ معرفة الرسول، معرفة الامام، معرفة الدین، همه‌اش لازم است. دلیلش چیست؟ دلیلش دفع ضرر مُحتمل است. من احتمال می‌دهم که اگر تحصیل معرفت نکنم ضرر متوجه من می‌شود، آسیب می‌بینم. ما از ضررهای احتمالی اگر آن ضرر، ضرر قابل توجهی باشد جدا پرهیز می‌کنیم. تمهیداتی را می‌بینیم در زندگی که گرفتار آن ضرر محتمل نشویم. دیروز من به این نکته اشاره کردم که برخی از مردم کوفه امام حسین را مهدور الدم می‌دانستند و یزید را لازم الطاعة می‌دانستند. هم روایت می‌خوانم در این رابطه و هم کلمات را ملاحظه بفرمایید. این روایت را مرحوم سید بن طاووس در ابتدای لهوف آن را ذکر کرده است که امام حسین سلام الله علیه، هنگام شهادت برادرشان گریه می‌کردند. امام حسن به برادرشان امام حسین فرمودند: گریه نکن. این عبارت مشهور که آقایان می‌خوانند «لا یوم کیومك» در این روایت است. فرمودند: برادر «لا یوم کیومك یا أبا عبدالله إزدلف إلیك ثلاثون ألف رجل»[۱] سی هزار نفر بر تو گرد خواهند آمد و تو را در میان خواهند گرفت. اینها می‌گویند ما از امت پیامبر هستیم، تو را می‌کشند «وکلّ یتقرّبون بدمك» این‌هایی که شما را شهید می‌کنند با این کار می‌خواهند تقرب به خدا پیدا کنند. جهل و نادانی گاهی به اینجا انسان را می‌رساند. آن وقت دیدم بعضی از این علمای عامه هم همین امر را به یک شکلی توجیه کرده‌اند، دیدم یک شخصی از علمای عامه ابوبکر اندلسی است، می‌گوید: حسین سلام الله علیه «قتل بسیف جدّه» حسین را باید با شمشیر جدّش کشت. چرا؟ چون یزید امام جامعه بوده و این امام اطاعتش لازم بوده. ببینید چطور مقدمات را فراهم می‌کند! هر کسی بر خلاف این امامی که امام امت است به پا خیزد، مهدور الدم است. حالا اگر آن فتوایی هم که از شریح نقل شده در بعضی کتابها هست، من در کتاب سوانح الایام دیدم این را نقل کرده است. می‌گویند ایشان فتوا داد: «خرج الحسین من حدّه قتل بسیف جدّه» .

اگر آن معرفت لازم در انسان پدید آمد، انسان حاضر است از جان مایه بگذارد. این عبارتی که اصحاب امام حسین سلام الله علیهم اجمعین از ایشان نقل شده که شب عاشورا به امام حسین عرض کردند: «إنّا علی نیّاتنا وبصائرنا»[۲] آقا ما با بصیرت همراه شما هستیم. انسان وقتی آن بصیرت لازم را داشته باشد، ایثارگر می‌شود. می‌گوید هزار مرتبه هم کشته بشوم و زنده بشوم من در خدمت شما هستم. اساساً کار انبیا و اولیا بصیرت‌ بخشیدن به جامعه بوده است {قل هذه سبیلي أدعوا إلی الله علی بصیرة أنا ومن اتبعنی}[۳] قرآن کتاب بصیرت است. {قد جائکم بصائر من ربّکم}[۴] قرآن می‌فرماید، بصائری را خدا فرستاده است برای این که ما راه را بیراهه نرویم و اشتباه نکنیم. حالا اگر قرار است آن طور که قرآن مجید می‌فرماید انسان در دنیا زیر پرچم هر کسی هست در آخرت هم زیر پرچم همان خواهد بود؛ مگر این طور نیست؟ {یوم ندعوا کلّ أناس بإمامهم}[۵] در دنیا انسان زیر پرچم هر کسی هست، در قیامت هم زیر همان پرچم خواهد بود. این نشان می‌دهد مسئله امامت بسیار مسئله مهمی است. قرآن ائمه را دو دسته کرده است، می‌فرماید: {وجعلناهم أئمة یدعون} این ائمه {أوحینا إلیهم فعل الخیرات}[۶] اینها را ما فعل خیرات را به ایشان وحی کردیم و مردم را هدایت می‌کنند. یک دسته دیگر از ائمه را معرفی می‌کند و می‌فرماید: {وجعلناهم أئمة یدعون إلی النار}[۷] امامانی هم هستند که اینها مردم را دعوت به آتش می‌کنند. مایز بین این دو دسته عقل است، کما این که این عقل را روز عاشورا حر بن یزید ریاحی به کار گرفت و گفت: «والله أخیّر نفسي بین الجنّة والنار»[۸] من می‌بینم، ناری‌ها را می‌بینم، نوری‌ها را هم می‌بینم؛ بهشتیان را می‌بینم، دوزخیان را هم دارم می‌بینم، والله بر بهشت من چیزی را مقدم نمی‌دارم. چرا؟ این بصیرت را پیدا کرد و نجات پیدا کرد. اگر این بصیرت برای او پیدا نشده بود، او هم همان طوری که دیگران، کسانی که در برابر امام حسین ایستادند و سقوط کردند، ایشان هم سقوط می‌کرد.

اجازه بدهید من فرازی از تاریخ را خدمت شما عرض کنم که در همین راستای بی‌بصیرتی است؛ یعنی خداوند حجت‌ها را گاهی برای انسان تمام می‌کند، همه راه‌ها را جلوی پای انسان می‌گذارد و انسان باز هم می‌لغزد. این خیلی خسران است که انسان راه را شفاف ببیند و بعد سقوط کند.

یکی از منابع تاریخی این کتاب وقعه صفین نصر بن مزاحم است. از منابع بسیار قدیمی است، بیشتر از ده قرن گذشته کتاب تدوین شده و مؤلف آن هم نصر بن مزاحم است. ایشان در این کتاب به مناسبت جنگ صفین، چون وقایع مربوط به صفین در این کتاب است، اما یک جریانی در این کتاب است که مربوط به امام حسین سلام الله علیه می‌شود. ایشان نقل می‌کند یک شخصی به نام هرثمة بن أبی‌مسلم، ایشان اهل کوفه است، خودش هیچ معرفتی نسبت به امام ندارد، امام‌شناس نیست، اما چون امیرالمؤمنین سلام الله علیه آمده کوفه و از کوفه عازم صفین شده، مثل سایر مردم و مثل خوارج، مثل دیگران، مثل افرادی که اینها هیچ معتقد به امامت آقا امیرالمؤمنین سلام الله علیه نبودند اما در سپاه امیرالمؤمنین بودند، مثل اشعث. اشعث بن قیس یک آدمی است که در دستگاه امیرالمؤمنین بود، اما هیچ معتقد به امامت امیرالمؤمنین نبود.

این آدم هم همینطور بود، اما چون به هر حال از بیت المال حقوق می‌گرفت، جنگ پیش آمد، به عنوان این که با امیرالمؤمنین بیعت کرده‌اند راه افتاد به طرف صفین. اما در خانه این مرد یک زنی است که این زن آن معرفت لازم را دارد، امام را شناخته و از شیعیان امیرالمؤمنین سلام الله علیه است. شوهرش هم این را می‌داند. این شخص می‌گوید: ما همراه امیرالمؤمنین سلام الله علیه آمدیم به طرف صفین، وقتی رسیدیم کنار فرات، ایشان توقف کرد و دیدم که با دست مبارکشان اشاره می‌کنند به زمین و می‌فرمایند: «هاهنا هاهنا هاهنا» بعد هم این جمله را فرمودند: «واهاً لك أیتها التربة لیحشرنّ منك أقوام یدخلون الجنّة بغیر حساب» وای بر تو ای خاک، گروهی از تو روز قیامت محشور خواهند شد که اینها در اوج هستند، همه بایستی بایستند و حساب پس بدهند «وقوفهم أنّهم مسئولون» اما این گروهی که از اینجا محشور می‌شوند، بدون حساب وارد بهشت می‌شوند. پیش خودم گفتم: علی بن ابی‌طالب غیب می‌گوید؟! چه کسی اینجا دفن می‌شود؟ گذشت؛ نصر بن مزاحم از خود ایشان نقل می‌کند و می‌گوید: ما آمدیم به صفین و جنگ صفین به طول انجامید و برگشتیم. آمد منزل، می‌دانست همسرش از پیروان امیرالمؤمنین است، خواست همسرش را دست بیاندازد و تمسخر کند، به همسرش گفت: می‌دانی مولای تو غیب‌گو هم شده است؟! همسرش گفت: چه شده؟ ماجرا را گفت. عبارت این است که همسرش به او گفت: «لا یقول أمیر المؤمنین إلّا حقّاً» هر چه گفته آن بزرگوار، درست گفته است. او به صورت استهزاء و این هم پاسخ همسرش.

جنگ صفین تمام شد، سنه چهل امیر المؤمنین به شهادت رسید، رسید سال شصت و اول سال شصت و یک؛ بیست و سه سال از این ماجرا سپری شد. همین آدم می‌گوید: «کنت في البعث الذی بعثه عبیدالله» من در همان سپاهی بودم که عبیدالله آن سپاه را فرستاده بود برای جنگ با حسین بن علی. خوب یک جریانی که بیست و چند سال از آن گذشته است، سابقه طولانی، من هم فراموش کردم و اصلا به یادم نبود. وقتی آمدم کربلا و چشمم به خیمه‌های حسین بن علی افتاد و خودم را در این سپاه دیدم، فرات را دیدم و زمین را دیدم، یک مرتبه آن فرمایش امیر المؤمنین سلام الله علیه در ذهنم تداعی کرد. گفتم: بروم با خود حسین بن علی در میان بگذارم و این خبر را به ایشان بدهم. سوار بر اسبم شدم و آمدم نزدیک خیمه‌ها، هنوز جنگ شروع نشده بود. امام حسین را صدا زدم، ایشان آمدند، ماجرای بیست و سه سال قبل را خدمت امام حسین بیان کردم. آن چه که خودش دیده، شاهد ماجرا بوده؛ این باید به معرفت او بیافزاید یعنی اسباب امام‌شناسی برای او به وجود آمده است. خبر غیبی امیرالمؤمنین را که بیست و سه سال قبل همسرش را استهزاء می‌کرد و مورد سخریه قرار می‌داد، الآن دارد محقق می‌شود. آمد به حضرت ماجرا را گفت، حضرت فرمودند: حالا می‌خواهی چه کار کنی؟ تو «لنا أم علینا؟». وقتی معرفت نباشد این است، می‌گوید: به حضرت گفتم: «ترکت في الکوفة سبیة أخاف علیها من إبن زیاد» من بچه‌هایی دارم که گذاشتم در کوفه، می‌ترسم آنها مورد آسیب قرار بگیرند از ابن ‌زیاد، نمی‌توانم شما را کمک کنم. می‌گوید: امام حسین سلام الله علیه به من فرمودند: پس نمان اینجا «من سمع واعیتنا فلم یجبنا أکبّه الله علی وجهه في النار»[۹] اگر کسی اینجا بماند و فردا صدای مظلومیت من بلند بشود و صدای من را بشنود و مرا یاری نکند، خدا به صورت او را در آتش می‌اندازد. می‌گوید: من برگشتم و نماندم. این نشانه نبود معرفت است.

خدای متعال زمینه معرفت را هم برای ایشان فراهم کرده و معرفت پیدا کرده است! آن سخن امیرالمؤمنین، تعبیری که امیرالمؤمنین راجع به امام حسین و یارانش دارد، این باعث معرفت‌افزایی می‌شود، باعث می‌شود که یک کسی برسد؛ اما گاهی این گوش شنوا نیست و این روح پذیرا نیست. این که قرآن مجید می‌فرماید: {لهم قلوبٌ لا یفقهون بها ولهم أعینٌ لا یبصرون بها ولهم آذانٌ لا یسمعون بها اولئك کالأنعام بل هم أضلّ}[۱۰] اینطور بودند. لذا آقا امام حسین در کلامشان می‌فرمایند: «إن تتقوا الله وتعرفوا الحقّ لأهله» اگر شما تقوای خدا را پیشه کردید و حق را برای اهلش شناختید، آن وقت «یکن أرضی لله عنکم» این باعث رضایت حضرت حق می‌شود. اینها پاسخشان در روز عاشورا به امام حسین سلام الله علیه این بود که می‌گفتند: یا حسین، ما نمی‌دانیم شما چه می‌گویید! «نحن غیر تارکیك حتی تذوق الموت عطشاً»[۱۱] ما دست از شما بر نمی‌داریم، یا شما را به قتل می‌رسانیم به حال تشنگی، یا این که باید برگردید «انزل علی حکم بنی عمّك»[۱۲] بیا دستت را بگذار در دست ابن‌زیاد و با ابن‌زیاد پست، دعی یابن الدعی سازش کن. این که حضرت آن جملات حماسی را روز عاشورا ایراد کردند و فرمودند: «ألا وإنّ الدعي وابن الدعي قد رکز بین اثنتین بین السلة‌ والذلة وهیهات منا الذلة یأبی الله ورسوله وحجورٌ طابت وطهرت» هیچ کدام از اینها به ما اجازه نمی‌دهد «من أن نؤثر طاعة لئام علی مصارع الکرام»[۱۳] .

امروز روز پنجم ماه محرم است، در جلسات به نام حضرت عبدالله بن الحسن جلسات را اختصاص می‌دهند، ما هم تبعیت کنیم.

امام حسن هم سهم بزرگی دارد در واقعه کربلا، فرزندانش قاسم بن الحسن، عبدالله بن الحسن و یک پسر دیگر از امام حسن سلام الله علیه در کربلا شهید شدند. خیلی امام حسین به این بچه‌های برادر علاقه داشت، فوق العاده؛ چون اینها از طفولیت در دامن ابی‌عبدالله بزرگ شده بودند. قاسم سه ساله بوده، عبدالله یک ساله بوده، اینها سایه امام حسین بر سرشان بود. حالا یک وقت این آقازاده دید کسی از برادر و عموها و عموزاده‌ها و … شخص دیگری در این خیمه‌ها نیست «وهو غلامٌ لم یراهق» به حسب ظاهر به حد بلوغ نرسیده بود، اما از نظر بلوغ معنوی در اوج بود.

یکی طفلی برون آمد ز خرگاه                  روان شد سوی شه چون قطعه ماه

هوای دیدن شه داشت بر سر          بُدی شهزاده قاسم را برادر

از خیمه بیرون آمد، رسید بالای بلندی؛ عقیله بنی هاشم بالای بلندی ایستاده بود،‌ داخل قتلگاه را تماشا می‌کرد. ابی‌عبدالله یک مرتبه از میان قتلگاه چشمش به برادرزاده‌ افتاد که دارد می‌رود. صدا زد: «یا أختاه احبسیه» خواهر بچه را نگذار. عقیله بنی‌هاشم آغوشش را باز کرد عبدالله را بگیرد، اما یک جمله‌ای گفت که بی‌اختیار زینب بچه را رها کرد. صدا زد: «عمّتي والله لا أفارق عمّي» قسم خورد؛ شاید همین قسم بود که زینب رها کرد بچه را. گفت: عمه‌جان، به خدا دست از عمویم بر نمی‌دارم، عمویم را تنها می‌بینم. زینب رها کرد عبدالله را و عبدالله دوان دوان آمد نشست در آغوش ابی‌عبدالله. پیداست که دیگر در آن لحظه بدن مجروح، امام حسین سوراخ سوراخ شده بدنش و در قتلگاه افتاده.

شهش بگرفت همچون جان شیرین             بگفت ای یادگار یار دیرین

یادگار برادرم!

چرا بیرون شدی از خرگه ای جان            نمی‌بینی مگر پیکان پرّان؟

نسبت به بچه ملاطفت می‌کرد، یک مرتبه حجّار بن ابجر آمد بالای سر امام حسین، شمشیرش را فرود بیاورد، این بچه سرش را بلند کرد دید یک کسی دارد اهانت می‌کند. دست کوچکش را جلو آورد، صدا زد: «یابن الخبثة أتقتل عمّي» تو عموی مرا می‌خواهی بکشی؟ بچه یازده ساله دستش را سپر عمو قرار داد، آن نانجیف هم شمشیر را فرود آورد، دست عبدالله از بدن قطع شد.

ز بهر حفظ شه کودک حذر کرد               بر آن تیغ دست خود سپر کرد

دست قطع شد، نوشته‌اند: به پوست آویزان شد. عبدالله در آغوش ابی‌عبدالله فریاد می‌زد: عموجان، دستم جدا شد. چه کند ابی‌عبدالله؟! بچه در خون دارد دست و پا می‌زند. دلداری داد عبدالله را، عزیزم غصه نخور «فإنّ الله سیلحقك بآبائك الطاهرین»[۱۴] الان می‌روی نزد بالا، الان می‌روی نزد جدت. همین‌طور که بچه را دلداری می‌داد، حرمله تیری به قلب عبدالله …

که کودک جان بداد و بی‌محابا                  پرید از نزد شه تا نزد بابا

صلی الله علیک یا ابا عبدالله

[۱]. الأمالی (صدوق)، ص ۱۱۶٫

[۲]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۱٫

[۳]. یوسف: ۱۰۸٫

[۴]. الانعام: ۱۰۴٫

[۵]. الإسراء: ۷۱٫

[۶]. الانبیاء: ۷۳٫

[۷]. القصص: ۴۱٫

[۸]. الارشاد، ج ۲، ص ۹۹٫

[۹]. وقعة صفین، ص ۱۴۰-۱۴۱٫

[۱۰]. الأعراف: ۱۷۹٫

[۱۱]. الأمالی (صدوق)، ص ۱۵۹٫

[۱۲]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۹۱٫

[۱۳]. الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۰٫

[۱۴]. الارشاد، ج ۲، ص ۱۱۰٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *