سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین نظری منفرد – مجلس ششم

شهریور, ۱۳۹۹ بدون نظر سخنرانی

تاریخ: روز ششم محرم – ۲۵/۰۶/۹۷

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله الذی إلیه مصائر الخلق وعواقب الأمر نحمده علی عظیم احسانه ونیّر برهانه ونوامی فضله وامتنانه

ثمّ الصلاة والسلام علی سیدنا ونبینا أبی‌القاسم محمد وعلی أهلبیته الطیبین الطاهرین المعصومین الهداة المهدیین واللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین إلی یوم الدین

عن الامام ابی عبدالله الحسین صلوات الله و سلامه علیه: «إنّ هؤلاء ترکوا طاعة الرحمن ولزموا طاعة الشیطان واستأثروا بالفیء وعطّلوا الحدود وأحلّوا حرام الله وحرّموا حلال الله»[۱]

این عباراتی که ذکر شد، امام علیه السلام یک تصویری از وضعیت آن روز مسلمان‌ها را ارائه می‌دهد که در مجموع یعنی منکرات در جامعه زنده شده و معروف‌ها از میان رفته «عطّلوا الحدود واستأثروا بالفیء» اموال بیت المال دارد غارت می‌شود، حدود معطّل شده و اجرا نمی‌شود، حلال حرام شده و حرام حلال شده و در یک جمله اطاعت خدا رها شده و اطاعت شیطان مطرح است امروز. این وضعیت آن روز است.

یک مسلمان به عنوان یک مسلمان که خدا را، قرآن را، پیامبر را و قیامت را باور کرد، آن باور را که نسبت به ائمه معصومین ما آنها نداشتند اما اگر کسی خدا را باور کرد، قیامت را باور کرد، قرآن و دین را باور کرد، می‌تواند در برابر یک چنین وضعیتی سکوت کند و بگذرد و غمز عین کند و فریاد نزند؟ وقتی که «ترکوا طاعة الرحمن ولزموا طاعة الشیطان و استأثروا  بالفیء وعطّلوا الحدود» حدود الهی هم معطل شده است. اگر هر انسان مسلمانی با خودش فکر کند، نمی‌تواند در این وضعیت سکوت کند و امام حسین سلام الله علیه هم سکوت نکرد.

امروز یکی از آن کسانی که در این راستا هماهنگ با امام حسین سلام الله علیه حرکت کرد و شهادت را بر خود خرید، من یادی کنم از این شهید بزرگوار، به نام عبدالله بن عمیر کلبی. من بنی عُلیم و از قبیله کلاب است. من راجع به این بزرگوار امروز یک مقداری توضیح بیشتری را عرض کنم، چون گاهی از ما سؤال می‌شود که ما اطلاعاتمان در رابطه با اصحاب امام حسین خیلی کم است. حق با شماست، ما هم اطلاعات خیلی زیادی نداریم. آن مقداری که هست در منابع، همان را خدمتتان عرض می‌کنیم و ثبت شده است و الا شاید در گذشته داعی بر این که یک کسی همه مسائلش ثبت بشود و ضبط بشود نبود است. بله ممکن ست بعضی‌ها مطرح بودند، صاحب یک عنوان و موقعیتی بودند آنها ثبت شده است مثل وجود مقدس پیامبر اکرم، امیرالمؤمنین و ائمه معصومین، آن هم نه همه، یک بخش قابل توجهی از سیره رسول خدا مطرح است و ثبت شده است و همین طور امیر المؤمنین سلام الله علیه و همینطور ائمه دیگر. اما دیگران خیلی مطالب در اختیار ما نیست، حالا هر مقداری که هست من تقدیمتان می‌کنم.

این آقا عبدالله بن عمُیر، ایشان از کسانی است که اساساً از ماجرای امام حسین و حرکت امام حسین از مکه و مدینه به سمت کوفه هیچ مطلع نبود. شاید عدم اطلاع او به این جهت بوده که منزلش در یک نقطه‌ای بوده ظاهراً خارج شهر کوفه و مسائلی که در شهر رخ می‌داده و مردم در جریان قرار می‌گرفتند، معمولاً کسانی که در حاشیه شهر در قرا و روستاها زندگی می‌کردند آنها خیلی در جریان قرار نمی‌گرفتند. اجمالاً ایشان در جریان نبوده است، چون نوشته‌اند خانه ایشان در کنار یک چاهی بوده به نام بئر الجعد، منزلش آنجا بوده و معمولاً چاه هم کنار یک زمین کشاورزی است، چون در گذشته اینطور بوده که زمین‌های کشاورزی را آب از چاه می‌کشیدند و امکانات امروز نبوده و آبیاری می‌کردند. همسر ایشان اسمش امّ وَهْب است که حالا مشهور این را وَهَب می‌خوانند، صحیح آن امّ وَهْب است. امّ وَهْب کنیه ایشان است و اسم ایشان زینب است. از قبیله بنی انمار است همسر ایشان. اما این امّ وَهْب یا زینب، همان مادری است که فرزند او شهید شده در کربلا و مسیحی بوده و مسلمان شده و یا این دو تا ماجراست؛ اصلاً ماجرای عبدالله بن عمیر کلبی و همسر او امّ وَهْب هیچ ارتباطی با آن وَهَب نصرانی ندارد. از منابع – ولو مبهم است – استفاده می‌شود که این دو تا ماجراست. خوب کلمه وَهْب را می‌گذاشتند اسم می‌گذاشتند و کنیه می‌گذاشتند و ایشان هم شاید از همین باب اسمش زینب، فرزندی داشته است به نام وَهْب و شده ام وَهْب. گاهی کنیه را هم تفألاً می‌گذاشتند، به پدر مثلاً می‌گفتند ابوجعفر تا این که فرزنددار بشود و اسم پسرش بشود جعفر.

اما به لحاظ سکوت کنار یک چاهی منزل ایشان بود به نام بئر الجعد و من به قرائن عرض می‌کنم این را که ایشان اطلاع نداشته، چون خانه‌اش در مرکز شهر کوفه نبوده است، یا در حاشیه شهر بوده و خبرهای شهر را نمی‌گرفته و یا اساسا بیرون از شهر کوفه بوده است، چون خیلی‌ها در آن زمان چادرنشین بودند و در چادر زندگی می‌کردند. فرض کنید یک مزرعه‌ای داشتند، چادر هم کنارش بوده و همان جا هم مزرعه‌شان را مدیریت می‌کردند و هم آنجا منزلشان بود. ایشان یکی از روزها آمد از منزل بیرون، گذارش به نخیله افتاد. نخیله پادگان کوفه است و پادگان شهر آن هم پادگان شهری مثل کوفه که قبة الاسلام بوده بیرون از شهر بوده و جای وسیعی هم بوده است؛ جایی بوده است که دهها هزار نفر نیروی نظامی را در خودش جای می‌داده است نخیله. آمد دید که سپاهیان در این پادگان گرد آمده‌اند و جمع شده‌اند. از یک کسی سؤال کرد که چه خبر است؟ چه اتفاقی افتاده است؟ چطور نظامی‌ها در پادگان جمع شده‌اند؟ گفتند: مگر خبر نداری؟ جنگ میان حکومت است و حسین بن علی پسر پیغمبر؛ در کجا؟ کربلا. معلوم می‌شود این ماجرا مثلا روز ششم محرم امروز که نیروها را به تدریج ابن زیاد برای اینها سخنرانی می‌کرده و اینها را گسیل می‌داشته به سرزمین کربلا. این که عرض می‌کنم شاید مثل امروز، تاریخ ندارد که مثل امروز است اما تاریخ این را ثبت کرده است که عبدالله بن عمیر کلبی روز هشتم ماه محرم به امام حسین ملحق شده است. طبیعتاً میان کوفه تا کربلا یک روز مسافت بوده است؛ شاید ایشان امروز در جریان قرار گرفت، فردا یا پس فردا آماده حرکت شده و آمده است هشتم ماه به اردوی امام حسین علیه السلام پیوسته است. من به این اعتبار عرض می‌کنم و الا تاریخ حرکت ایشان مشخص نیست، تاریخ مشاهده نخیله را تاریخ ننوشته است که چه زمانی بوده است. ایشان وقتی جمعیت را مشاهده کرد، گفت: من یک مدت زیادی است که دنبال جهاد هستم، جهاد یکی از فرائض دهگانه اسلام است. اسلام ده تا فریضه دارد، فروع دین یکیش جهاد است؛ من به دنبال جهاد با کفار بودم، این کسانی که با پسر پیغمبر دارند جنگ می‌کنند اینها همان‌ها هستند، بهتر از هر چیزی این است که من بروم و پیوندم به حسین بن علی ریحانه رسول خدا و فرزند پیامبر و با اینها بجنگم. این را با خودش حدیث نفس کرد.

آمد منزل، با همسرش در میان گذاشت و گفت خیلی عالی است، منتها من را هم باید ببری. انتخاب، انتخاب درستی است و اراده اراده صحیحی است، من هم به همراهت می‌آیم؛ گفت: باشد. به چه شکل این زن و مرد به کربلا آمدند، این خودش مسئله است. شما اگر از گویندگان حتما شنیده‌اید امام حسین سلام الله علیه در مسیر که تشریف می‌آوردند به سمت عراق، از هر عراقی سؤال می‌کردند که چه خبر است، به حضرت عرض می‌کردند: آقا این قدر به شما بگوییم نه یک نفر می‌تواند وارد کوفه بشود مگر بعد از بازجویی کامل و نه کسی می‌تواند خارج بشود. ابن زیاد این تمهیدات را انجام داده بود تا مردم کوفه نتوانند امام حسین را یاری کنند. شصت هزار نفر، گاهی سؤال از ما می‌شود، شصت هزار نفر از مردم کوفه در خانه‌هایشان حبس شده بودند و مأمورین جلوی کوچه‌ها، زندان‌ها که این قدر گنجایش نداشت! مأمورین سر کوچه‌ها توسط رؤسای قبایل مردم را در خانه‌ها حبس کرده بودند و نمی‌توانستند اجتماع کنند. ایشان به چه شکلی آمده و به امام حسین سلام الله علیه ملحق شده، من احتمال می‌دهم چون همسرش به دنبالش بوده و تصور نکرده‌اند مأمورین که ایشان می‌خواهد به امام حسین ملحق بشود، چون انسانی که برای جنگ می‌رود که خانواده‌اش را نمی‌برد! اصحاب امام حسین نوعا آن‌هایی که از کوفه آمده بودند مثل عابس، مثل حبیب و زهیر، حتی زهیر در بین راه خانواده‌اش را به دیگری سپرد و خودش آمد. احتمال می‌دهم این جهت باعث شده که به ایشان اجازه داده شده که کوفه را ترک کند. ایشان آمده روز هشتم ماه محرم یعنی یک روز مانده به عاشورا به اردوی امام حسین ملحق شده بدون این که بیاید و بگوید من آمده‌ام، خودنمایی کند، من آمده‌ام شما را یاری کنم، ابداً. فقط آمد چادرش را زد کنار خیمه‌های ابی عبدالله و کنار اصحاب امام حسین، با همسرش در خیمه ماند و هیچ خودش را معرفی نکرد. اصلاً امام حسین او را ندید. اینها را که عرض می‌کنم، الان معلوم می‌شود که ایشان را امام حسین ندید.

روز عاشورا شد؛ دو تا سپاه در برابر هم صف کشیدند، جنگ تنورش داشت گرم می‌شد، دو نفر از سپاه عمر سعد، یکی سالم و یکی یسار، یسار غلام خود ابن زیاد است و سالم غلام پدرش زیاد بن ابیه است، هر دویشان هم شجاع بودند. این کار را حتما عمر سعد به دلیل ابن زیاد انجام داده بود، اولا این دو تا شجاع بودند و ثانیا این دو تا چون نزدیک بودند به عبیدالله، اینها آمدند میدان تا زمینه را فراهم کنند دیگران به میدان بیایند. اینها آمدند به میدان، فریاد زدند؛ همینطور که سوار بر اسبشان بودند امام حسین را صدا زدند و گفتند حریف‌هایی را برای ما بفرست. حبیب را بفرست و مسلم بن عوسجه. مسلم و حبیب هر دو فرماندهی میمنه و میسره سپاه امام حسین را عهده‌دار بودند. اینها آمدند و آماده شدند تا بیایند برای مقابله با این دو نفر، امام حسین اجازه نداد و فرمود شما بمانید. عبدالله بن عمیر کلبی آمد برابر امام حسین و گفت: آقا اجازه بدهید من بروم. حضرت یک نگاهی به قیافه ایشان کرد، ندیده بودند ایشان را. فرمودند: این توانمندی تو و این بازوان قوی تو حریف خوبی است، حالا یک نفر در برابر دو نفر؛‌ اجازه داد. ایشان سوار بر اسبش شد، آمد در میدان، آن تکبر و تبختری که غلام ابن زیاد و غلام زیاد بن ابیه داشت، به ایشان گفتند: «من أنت؟» تو کیستی؟ گفت: من اسمم عبدالله است، پسر عمیر هستم و از قبیله بنی عُلین که بنی عُلین «بطنُ من کلاب». قبیله بنی کلاب یک قبیله بزرگی بوده که منشعب می‌شدند اینها.

اینها به ایشان گفتند ما با تو جنگ نمی‌کنیم! تو کی هستی؟ تو یک آدم ناشناس هستی. حبیب و مسلم بن عوسجه اگر بیاید یا زهیر ما با آنها نمی‌جنگیم، اما با تو ما جنگ نمی‌کنیم. ایشان گفت: عجب، شما این قدر به خودتان می‌بالید و مغرور هستید که حاضر نیستید با من جنگ کنید؟ این یسار غلام عبیدالله یک مقداری جلوتر بود، حمله کرد به غلام عبیدالله و یک ضربتی زد به غلام عبیدالله، غلام عبیدالله را از بالای اسب انداخت به زمین و پیاده شد که به اصطلاح او را بکشد. همینطور که بالای سرش ایستاده بود، با خونسردی با شمشیر به او می‌زد، یک مرتبه اصحاب امام حسین فریاد زدند: «یا عبدالله قد رهقک العبد» مواظب دیگری باش. ایشان برگشت و دید که او دارد شمشیرش را پایین می‌آورد، دست راستش را آورد جلو، او هم شمشیر را آورد پایین، انگشت‌های دستش پرید، اما شمشیر را همینطور با شستش گرفت، خون هم می‌زد بیرون، حمله کرد و سالم را هم کشت. برگشت خدمت امام حسین سلام الله علیه، همسرش آمد و گفت: عبدالله، چرا برگشتی؟ من هم می‌آیم «قاتل بین یدي ابن بنت رسول الله» برو جهاد کن، من هم می‌آیم. پرید عمود خیمه را گرفت، دنبال همسرش را گرفت. ایشان با همین دست خونین، خون هم زیاد آمده است. وقتی می‌بینید که خون یک مقداری بیرون می‌آید یک حالت چسبندگی پیدا کرده بود و به این دسته شمشیر چسبیده بود، می‌خواست همسرش را برگرداند اما بر نمی‌گشت. امام حسین سلام الله علیه خودشان آمدند و فرمودند: برگرد و پیش زن‌ها بنشین، خدا اجرت بدهد. ایشان را برگرداند، عبدالله آمد به میدان و شروع کرد رجز خواندن.

إن تنکرونی فأنا ابن الکلب                حسبی ببیتی فی عُلیم حسبی

إنّي امرئ ذی مرّة وعصبی                ولست بالخوّار عند النکبی[۲]

حمله کرد، یک مرتبه سپاه عبیدالله از جا کنده شدند، جنگ مغلوبه شد. این بزرگوار هم مشغول جنگ بود، وقتی حمله تمام شد، دیدند عبدالله شهید شده و روی زمین افتاده. همسرش آمد به میدان، سر عبدالله را به دامن گرفت و خون‌ها را پاک کرد، می‌گفت: همسرم، خوشا به حال تو که در راه پسر پیامبر شهید شدی ای کاش من هم با تو بودم. من دیگر زندگی را بعد از تو نمی‌خواهم. شمر داشت تماشا می‌کرد ماجرا را، به غلامش دستور داد، گفت: برو. غلام شمر آمد با یک حربه‌ای که داشت، همینطور که همسر نشسته بود و سر همسرش را به دامن گرفته بود، با یک حربه‌ای به سر این خانم زد و او را هم شهید کرد.

کربلا شهید زن هم دارد، هم شهید دارد و هم شهیده. هم بزرگ دارد و هم کوچک، هم بالغ دارد و هم نابالغ، هم پیرمرد نودساله دارد هم شیرخواره شش ماهه دارد.

امروز نام قاسم را بردند، من هم نگذرم. بچه سیزده ساله یتیم هم کربلا دارد، آمد و گفت: عموجان بروم؟ فرمود: نه عزیزم. افتاد روی پاهای عمو و شروع کرد به بوسیدن «فلم یزل الغلام یقبّل یدیه ورجلیه حتی أذن له» پاها را می‌بوسید. آدم پا را می‌بوسد برای کشته شدن؟ چه بودند اینها؟ دست را می‌بوسد برای کشته شدن؟ آقا اجازه‌اش داد، اما یک نگاه به قد و بالایش کرد، یاد برادر کرد. دست انداخت به گردن قاسم. آن قدر گریه کردند «بکیا حتی غشی علیهما» بیهوش شدند. قاسم را روانه میدان کرد ابی عبدالله، اما همین طور نظاره‌گر است. یتیم برادر را به میدان فرستاده، مادرش رمله هم ایستاده و دارد تماشا می‌کند. یک مرتبه صدا زد: عموجان، به دادم برس. «فجاء الحسین کالصقر المنقض» اما وقتی رسید بالای سر قاسم، دید قاتل روی سینه قاسم نشسته است. شمشیری حواله کرد دستش جدا شد، جنگ مغلوبه شد، سپاه ریختند برای نجات قاتل. من نمی‌دانم بدن قاسم رفت زیر سم اسب.

تو جنگ می‌کنی و جان برفت ز اعضایم           شکست زیر سم اسب استخوان‌هایم

حمید می‌گوید دیگر حسین را ندیدم، فقط یک وقت دیدم حسین نشسته روی زمین. دیدم قاسم را برداشت به سینه چسبانید «فوضع صدره علی صدره». «عزّ علی عمّك أن تدعوه فلم یجیبك أو یجیبك فلم یعینك»[۳].

صلی الله علیک یا ابا عبدالله

[۱]. وقعة الطف، ص ۱۷۲٫

[۲]. وقعة الطف، ص ۲۱۸٫

[۳]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۵-۳۶٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *