۱۰ پرسش از سیدالشهداء علیه السلام – مجلس هفتم

شهریور, ۱۳۹۷ بدون نظر سخنرانی

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت
آقا بیا تا با ظهور چشمهایت
آقا خلاصه یک نفر باید بیاید
پایان شب‌های بلند انتظاری
من نذر کردم خاک پایت را ببوسم
من دل ندادم تا که روزی پس بگیرم
  تا که دعای مادرت زهرا بگیرد
تا قبل از آنکه کار ما بالا بگیرد
این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد
تا انتقام دست زهرا را بگیرد
آیا برای آمدن میلی نداری
آیا سر این بنده منت می‌گذاری
می‌خواستم پیشت بماند یادگاری

یا صاحب الزمان

در نماز جماعت فاصله‌ی بین دوتا مأمومی که به وسیله‌ی هم وصل هستند به صف باید کمتر از یک گام بلند باشد، یک چیزی کمتر از یک متر، اگر شما توسط کسی متصلید به صف که فاصله‌تان بیش از یک متر است اینجا اتصال برقرار نیست و نمازتان فرادا می‌شود، همینطور فاصله‌ی محل سجده‌ی اولین مأموم با پای امام نباید بیشتر از همین حدود‌ها باشد یک چیزی کمتر از یک متر در این صورت اتصال قطع است و اگر بقیه‌ی مأموم‌ها هم فاصله‌شان زیادتر است کلاً‌ نماز جماعت برقرار نمی‌شود. خدا ما را با وظایف شرعی‌مان آشنا و به انجامش توفیقمان عنایت بفرماید به محضر حضرت رضا علیه السلام صلواتی هدیه کنید.

بحث من در این دهه ۱۰ پرسش و ۱۰ پاسخ از امام حسین علیه السلام، امشب این پرسش و حالا متن را که بخوانم معلوم می‌شود که چطوری می‌خواهیم استفاده کنیم «مرّ الحسین بن علی علی عبدالله بن عمرو بن العاص»[۱] آقا امام حسین بر عبدالله پسر عمروعاص عبور کردند، عمروعاص که سابقه‌اش روشن است از دشمنان اهل‌بیت است. جوانی دشمن پیغمبر، میانسالی دشمن امیرالمؤمنین و تا توانسته ظلم کرده در حق اهل‌بیت. «فقال عبدالله» پسر عمروعاص گفت: «من أحبّ أن ینظر إلی أحبّ أهل الأرض إلی أهل السماء فلینظر إلی هذا المجتاز» هر که دوست دارد محبوب‌ترین زمینی نزد آسمانیان را ببیند به این آقایی که الآن دارد عبور می‌کند نگاه کند. عبدالله بن عمروعاص این را از پیغمبر شنیده که فرمود: «من أحبّ أن ینظر إلی أحبّ أهل الأرض إلی أهل السماء فلینظر إلی الحسین»[۲] هر که دوست دارد محبوب‌ترین اهل زمین نزد اهل آسمان را ببیند به امام حسین نگاه کند و این هم گفت به این آقا نگاه کنید و بعد خودش اضافه کرد: «فما کلمته منذ لیالی صفین» بعد از شب‌های جنگ صفین من با امام حسین صحبت نکرده‌ام، سخن نگفته‌ام. یعنی در جنگ صفین کجا بوده آقای عبدالله؟ در لشکر معاویه با امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین می‌جنگیده و خودش هم اقرار می‌کند «فأتی به أبوسعید الخدری إلی الحسین علیه السلام»  أبوسعید خدری عبدالله پسر عمروعاص را برداشت برد محضر امام حسین «فقال له الحسین»  امام حسین همان که شاید الآن در ذهن شما باشد از عبدالله بن عمروعاص پرسیدند: «أتعلم أنی أحب أهل الأرض إلی أهل السماء وتقاتلنی وأبی یوم صفین؟» تو می‌دانی من محبوب‌ترین زمینی نزد آسمانیانم با این حال با من و پدرم روز صفین جنگیدی؟ «والله إن أبی لخیرٌ منّی» تازه پدر من از من بهتر است. اگر من محبوب‌ترین هستم که تو نباید با من بجنگی بابام هم از من بهتر است. «فاستعذر، وقال» پسر عمروعاص عذرخواهی کرد و اینطوری گفت: «إنّ النبی قال لی: أطع أباک» گفت آقا ببخشید، عذر آورد که پیغمبر به من فرموده از پدرت اطاعت کن و بابای من هم عمروعاص است و عمروعاص هم به من دستور داد که من با شما بجنگم و واقعاً خودش نمی‌داند که این دلیل، دلیل بی‌خودی است.

«فقال له الحسین» امام حسین به آن فرمودند: «أما سمعت قول الله تعالی»  تو این آیه را نشنیدی؟ «{وإن جاهداک علی أن تشرک بی ما لیس لک به علمٌ فلا تطعهما}» مضمون آیه اگر پدر و مادرت تلاش کنند که به من خدا مشرک بشوی نباید از آنها اطاعت کنی، تو این را نشنیدی؟ در معصیت نمی‌توانی اطاعت کنی. شاید هم اشاره به این دارد که جنگ با امیرالمؤمنین در حکم شرک به خداست. «وقول رسول الله: إنما الطاعة الطاعة في المعروف» تو نشنیدی این فرمایش رسول خدا را که اطاعت فقط در معروف است یعنی در معصیت نمی‌شود اطاعت کرد از مخلوق «وقوله: لا طاعة لمخلوق في معصیة الخالق»[۳] آقای عبدالله که تو می‌گویی من از بابام اطاعت کردم و با بابای تو جنگیدم این فرمایش پیغمبر را نشنیدی که فرمود هیچ کس حق ندارد از مخلوقی به خاطر معصیت خالق اطاعت کند. همیشه فرمان خدا مقدم است بر فرمان هر کس. من الآن بگویم بلند شو بزن در گوش بغل‌دستی‌ات نمی‌توانی بگویی چون حاج آقا گفتند من می‌زنم، این معصیت خداست. بله در اطاعت یک بحث دیگری است.

واقعاً عبدالله بن عمروعاص نمی‌دانست حق با امیرالمؤمنین است و رفت در صفین با آن جنگید؟ واقعاً نمی‌دانست امام حسین محبوب‌ترین زمینی نزد آسمانیان است و رفت جنگید؟ عرض من همین است تمام آنهایی که با اهل‌بیت در طول تاریخ درافتادند و در حق آنها ظلم و جنایت کردند می‌دانستند حق با اهل‌بیت است، می‌دانستند که راه درست مال آنهاست و می‌دانستند اینها حق ندارند این کارها را بکنند و اینجا یک عواملی باعث می‌شد که حق را بگذارند زیرپا. در قرآن هم سابقه‌اش را می‌توانید ببینید که مثلاً فرعون یک شخصیتی است که در عین اینکه می‌داند حق چی است حق را زیرپا گذاشته است. در حادثه‌ی نبرد جادوگرها با حضرت موسی، حضرت موسی عصا را انداخت و فرعون و هامان در قسمت ویژه نشسته بودند و این مبارزه را تماشا می‌کردند و عصای حضرت موسی تبدیل شد به اژدهای واقعی و مردم از ترس فرار کردند و جادوگرها هم افتادند به سجده و خیلی به فرعون فشار آمد چون دوست داشت فرار کند و از طرفی هم اگر فرار می‌کرد شکست را قبول کرده بود. اما از آنطرف جادوگرها حق را که دیدند قبول کردند.

قرآن راجع به جادوگرها می‌فرماید: {وألقی السحرة ساجدین * قالوا آمنا بربّ العالمین}[۴] جادوگرها به سجده افتادند و گفتند به ربّ العالمین ایمان آوردیم که فرعون گفت دست و پایتان را می‌برم و می‌زنمتان به درخت که به آن گفتند هر حکمی می‌خواهی بدهی فقط در این زندگی پست‌تر می‌توانی حکم کنی و آنهایی هم که اهل نماز شب هستید یک دعایی است بعد از نماز شب به نام دعای حزیم که در مفاتیح هم پیدا نکردید در اینترنت بزنید که امام سجاد می‌آورد و یک جمله‌اش این است که: «إن کنت رحمت مثلی فأرحمنی» خدایا اگر به مثل منی رحم کردی به من هم رحم کن «وإن کنت قبلت مثلی فأقبلنی» اگر مثل منی را پذیرفتی من را هم بپذیر «یا قابل السحرة اقبلنی»[۵] ای خدایی که جادوگرها را قبول کردی من را هم قبول کن، حق را پذیرفتند.

یک عده‌ای بودند که اینها به هیچ عنوان حق را نمی‌پذیرفتند، راوی می‌گوید با بابایم بی‌پول شدیم و گفتیم برویم سراغ حضرت عسکری سلام الله علیه کمک بگیریم و هر دومان هم واقفی مذهب بودیم یعنی هفت‌امامی بودیم و اعتقادی به امامت حضرت عسکری نداشتیم، بابام گفت پانصد دینار به من بدهد خوب است، دویست دینار برای تهیه‌ی لباس و دویست دینار برای خرجی  و صددینار هم برای قرض که شاید عدد‌ها به این شکل باشد و من هم گفتم صد دینار برای خرجی به من بدهد و صد دینار برای لباس و صد دینار هم برای قرض و بعد هم می‌خواهم بروم منطقه‌ی جبل ازدواج کنم. رسیدیم منزل حضرت عسکری خادم آقا آمد دم در، فلانی بیا این پانصد دینار دویست‌تا مال لباس و دویست‌تا مال نفقه و صدتا هم برای قرض و تو هم بیا صدتا مال قرضت و صدتا مال لباست و صدتا مال خرجت، جبل نرو برو فلان شهر آنجا زن بگیر که می‌گوید رفتم آنجا ازدواج کردم و خیلی هم وضعم خوب شد و برایم برکت داشت. کسی که این حرف‌ها را داشت می‌شنید گفت دنبال دلیلی واضح‌تر از این هم هستی که به امامت حضرت عسکری اعتقاد پیدا کنی، چرا اعتقاد پیدا نمی‌کنی؟‌ ببینید چی گفت. گفت: «هذا أمر قد جرینا علیه»[۶] می‌گوید ما اینجوری بودیم دیگر. اکثر آدم‌هایی که گناه می‌کنند می‌دانند نباید گناه کنند، در دلشان می‌دانند منتهی بهانه می‌گیرند، من می‌دانم این آقایی که بالای منبر نشسته آدم بی‌خودی است خوب من آدم بی‌خودی باشم تو دینت را از چهارده معصوم بگیر.

یک نمونه‌ی دیگری یادم آمد که می‌گویم وقت هم می‌گذرد، اول جنگ نهروان دو هزار نفر خوارج ایستادند آنطرف، اینهایی که با اهلبیت درافتادند در دلشان می‌دانند که حق با کی است، یک شاهد مثال دیگر می‌خواهم بگویم. آقا فرمودند کجایند این سازمان‌های حقوق بشر، بین‌الملل که ببینند دین ما چی است که حضرت چقدر تلاش کرد که خون ریخته نشود و فرمود من کاری به شما ندارم، ول کنید بروید، شاید در عبارت این را دارد که بروید کوفه، بروید مدائن. قاتل عبدالله بن خبّاب را به من تحویل بدهید من با هیچ کدامتان جنگ ندارم، عبدالله بن خبّاب را در راه خوارج گرفتند عین داعش فعلی و گفتند نظرت راجع به علی چی است؟ نظر مثبت که داد خودش را کشتند و زنش را هم کشتند و شکم زنش را پاره کردند و بچه را از شکم درآوردند و بچه را هم کشتند. این داعش هم ریشه‌اش است.

آقا فرمودند قاتل عبدالله بن خبّاب را به من بدهید من کارتان ندارم، این پررو‌ها گفتند ما همه‌مان قاتل عبدالله بن خبّاب هستیم و آقا فرمودند اگر تمام مردم زمین اعتراف کنند به قتل عبدالله بن خبّاب من از همه‌شان انتقام می‌گیرم. یک چیز ذوقی بگویم، جنین عبدالله بن خبّاب را کشتند و فرمودی انتقام می‌گیرم، جنین خودت را هم کشتند ولی هنوز انتقام نگرفتی، ما منتظریم. محسن خودت را کشتند که خیلی بالاتر از جنین عبدالله به خبّاب است. در روایت دارد که پیغمبر فرمود علی جان تو یک گنجی در بهشت داری و شیخ صدوق ذیلش می‌نویسد فکر می‌کنم منظورش حضرت محسن همان طفلی که سقط شد است.

جنگ شروع شد یکی از احمق‌ها آمد وسط و همه‌اش شمشیر می‌زد و می‌گفت: «أضربکم ولا أری علیا»[۷] علی کجاست؟ چرا علی نمی‌آید بجنگد؟ علی ترسیدی؟ چرا نمی‌آیی بجنگی؟ آقا فرمودند من که از بچگی حریف شمشیر بودم این چی دارد میگوید؟ ابن عباس شمشیر را بده و حضرت حمله کرد و تا مواجه شد با حضرت امیر آقا مهلتش نداد و یک ضربه زدند و این داشت به درک واصل می‌شد، أحمق گفت: «حبّذا الروحة إلی الجنة» جانمی جان دارم می‌روم بهشت و تا رئیس خوارج این را شنید یکدفعه از دهانش پرید گفت «ما أدری إلی الجنة أم إلی النار»[۸] نمی‌دانم می‌رود بهشت یا می‌رود جهنم؟ دور و بری‌ها گفتند بله؟ تو این همه ما را جمع کردی که با علی بجنگیم و بعد خودت نمی‌دانی که این رفیقت می‌رود بهشت یا می‌رود جهنم؟ هزار نفر جنگ را رها کردند و رفتند.

خاتم انبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: « علی مع الحق والحق مع علی»[۹] اینها می‌دانستند حق با امیرالمؤمنین است منتهی انکار می‌کردند. انگیزه‌های مخالفت با اهل‌بیت را مختصر بشمارم و زیاد طول ندهم، به چه دلیلی با اهل‌بیت مخالفت می‌کردند.

اول علّو و برتری جویی؛ آیه‌ی قرآن است: أعوذ بالله من الشیطان الرجیم {وجهدوا بها واستیقنتها أنفسهم ظلماً وعلوّا}[۱۰] آیات ما را انکار کردند در حالی که در درونشان یقین داشتند به آیات ما اول به دلیل ظلم و دوم به دلیل برتری جویی که نمی‌خواستند زیربار چهارده معصوم بروند که من فکر می‌کنم هنوز هم ما یک همچین آدم‌هایی داریم نمی‌تواند ببیند این همه آدم سیاه بپوشد و سینه بزند و خرج بدهد همه‌اش گیر می‌دهد، یکبار به اسم فقرا، یکبار به اسم چی. دو میلیون نفر از اول امسال رفتند ترکیه و انشاءالله همه رفتند نماز شب بخوانند و دعای کمیل، نفری یک میلیون هم خرج کرده باشند می‌شود دوهزار میلیارد تومان، هیچ یاد فقرا نیست و شب اول محرم یاد فقرا می‌افتد، این نمی‌تواند ببیند. ابوجهل پیغمبر را دید و تا دیدش بغلش کرد، یکی گفت این کار چی بود؟ این راست می‌گوید؟ گفت بله که راست می‌گوید. گفت پس چرا تو انکار می‌کنی و دشمنی می‌کنی؟ أبوجهل گفت: «متی کنّا طبعاً لبنی عبد مناف»[۱۱] ما کی تا حالا رفتیم زیر بلیط بچه‌های عبد مناف، آنها یکی ما هم یکی.

دومین عامل دشمنی و مخالف با اهل‌بیت، انگیزه‌ی اصلی‌اش بهانه‌ها را ول کن، از بابات اطاعت کن و علی جوان است اینها بهانه بود اما انگیزه‌ی اصلی حسد است، آیه داریم در قرآن: {أم یحسدون الناس علی ما آتاهم الله من فضله}[۱۲] آیا به آن مردم خاص حسودی می‌کنند بخاطر آنچه که خدا از فضلش به آنها داده. روایت از امام صادق سلام الله علیه داریم که فرمود: «نحن والله الناس المحسودون»[۱۳] بخدا قسم آن مردم مورد حسادت قرار گرفته مائیم که به ما حسودی کردند و حق ما را گرفتند و نمی‌توانند ببینند ما بالاییم.

سومین انگیزه مال حرام است، چیزی که در عاشورا هم خیلی نقش داشت «ملئت بطونکم من الحرام»[۱۴] پریشب گفتم، موارد مختلف پول‌های حرام را دادند که حق اهل‌بیت را زیرپا بگذارند و یک نمونه از این مال حرام‌ها را بگویم که پیغمبر اکرم آیه نازل شد به ایشان: {وانذر عشیرتک الأقربین}[۱۵] پیغمبر ما خاندان نزدیک‌ترت را بیم بده و رسول خدا فرمودند علی جان غذا درست کن و امیرالمؤمنین غذا درست کردند آبگوشت بسیار کم، نوشیدنی مجلس هم یک لیوان شیر که روغن پالم هم نداشت. دعوت کردند و سفره انداختند و ۴۰ نفر اکثراً بخور پیغمبر اکرم با دست مبارک آبگوشت را کشیدند به همه رسید و أبولهب مسخره‌بازی درآورد و گفت سحرمان کردند یکذره غذا به این همه آدم رسیده.

در طول عمر مبارک پیغمبر چند دفعه شد که غذای کم به عده‌ی زیادی رسید و یکبارش را حالا یادم آمد بگویم که در جنگ خندق، داشتند خندق می‌کندند ماه رمضان هم بود و پیغمبر گرسنه و تشنه بودند و جابر آمد خانه و گفت خانم یک بزغاله گوشه‌ی حیاط داریم اجازه می‌دهی سر ببریم پیغمبر را افطار دعوت کنم؟ گفت بله. آمد یواشی در گوش رسول خدا جوری که بقیه نشنوند چون اگر بقیه می‌شنیدند و می‌خواست بیاید جا و غذا نداشت گفت یا رسول الله افطار تشریف بیاورید منزل ما و حضرت با صدای بلند فرمودند آقایان امشب افطار منزل جابر و این آمد خانه، بارک‌الله به خانم‌هایی که ایمانشان قوی است و خانم‌ها اگر در خط ایمان و تقوا بیفتند خیلی‌هایشان از آقایان جلو می‌زنند، آمد خانه گفت زن آبرویمان نرود ما غذا نداریم و پیغمبر این همه آدم را می‌خواهد بردارد بیاورد، مثل اینکه اینطوری گفت، قرار بود محمد این را برای من پیدا کند که پیدا نکرد، این را در کتابی دیدم که گفت به تو ربطی ندارد مهمان خودش هستند، بارک الله به این زن. گفت تو دعوت کردی؟ گفت نه. گفت پس مهمان خودش هستند.

شب آمدند و فرمود جابر غذایت چی است؟ گفت آقا یک بسته نان و یک ظرف آبگوشت است، علی جان ترید کن و أمیرالمؤمنین نان ترید می‌کرد و پیغمبر می‌کشید ۱۰ تا ۱۰ تا می‌خوردند و می‌رفتند و آخرش هم فرمود این ظرف آبگوشتت و این هم بسته‌ی نانت.

آقای بهجت می‌گوید زمان میرزای شیرازی، می‌خواهم بگویم این کار پیغمبر نیست، کار نان خورده‌های سرسفره‌ی پیغمبر است. قرار است ۵۰ تا طلبه را چهارشنبه شب شام دعوت کنند و ۵۰ تا را هم پنجشنبه قرار شد دعوت کنند و شام بدهند مثل اینکه مسئول دعوت هر صدتا را چهارشنبه شب دعوت کرد. آمدند دم گوش مرحوم میرزا گفتند که غذا به اینها نمی‌رسد، فرمود بروید آخوند ملافتحعلی سلطان آبادی را خبر کنید. آخوند پیغام داد در دیگ را برندارید تا من بیایم. آمد بالای دیگ یک بسم الله الرحمن الرحیم گفت، یک حدیث خواند از پیغمبر و در دیگ را برداشت و غذا به همه رسید. حدیث چی بود؟ آمد بالای دیگ و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم «عليٌّ خیر البشر فمن أبی وقد کفر» [۱۶]علی بهترین بشر است بعد از، پیغمبر هر کسی که قبول ندارد کافر است.

طائرم من که لانه‌ام نجف است            نغمه‌ی عاشقانه‌ام نجف است

گرچه در جای دیگرم ساکن               همه دانند خانه‌ام نجف است

دوست دارم دوباره باز آیم                 که ببوسم ضریح مولایم

فرمود: یا علی «أنت أمیر من فی السماء وأمیر من فی الأرض وأمیر من مضی وأمیر من بقی» امیر اهل آسمان تویی، امیر اهل زمین تویی، امیر همه‌ی گذشتگان خودتی و امیر آیندگان خودتی «ولا أمیر قبلک ولا بعدک»[۱۷] امیر را ریسمان به گردنش انداختند و بردند. پرانتزها را ببندیم و بیایم در بحث.

غذا کشید به همه رسید و پیغمبر اکرم خطبه خواند و فرمود برای قومش کسی مثل من نیاورده، کی به من ایمان می‌آورد؟ برادر من، وزیر من، وصی من، جانشین من باشد؟ امیرالمؤمنین بلند شدند و گفتند من. دوباره فرمود کی به من ایمان می‌آورد؟ برادر من، وزیر و وصی و جانشین من باشد؟ امیرالمؤمنین گفتند من، و بار سوم گفتند من، فرمود: «إن هذا أخی ووصیی وخلیفتی فیکم فأسمعوا له وأطیعوه» این علی برادر من، و وصی من و خیلفه‌ی من بر شماست حرفش را بشنوید و اطاعتش کنید. حاج آقا مگر حضرت ابوطالب آنجا نبودند؟ مگر جعفرطیّار آنجا نبود؟ اینها می‌دانستند که جانشین علی است و نباید بلند شوند.

آقای جعفر مرتضی عاملی کتابی دارد به نام الصحیح من سیرة الإمام علی ظاهراً ۵۳ جلد، جلد ۲ الصحیح نقل می‌کند، چی را؟ حاج آقا بحث مال حرام بود همین را می‌خواهم بگویم. آقای حسنین هیکل روزنامه‌نگار بزرگ مصری، شخصیت معروف جهان عرب کتابی دارد به نام حیات محمد صلی الله علیه و آله و سلم که داستان‌های زندگی پیغمبر را می‌آورد و به یوم الإنظار که می‌رسد جریان یوم الإنظار را هم می‌آورد و این حدیث را هم که تاریخ طبری از کتب معروف اهل سنت نقل کرده می‌آورد و آقای جعفر مرتضی می‌نویسد وهابی‌ها پول دادند ۱۰ یا ۲۰ هزار نسخه چاپ اولش را خریدند و در چاپ دوم کلمه‌ی وصی را سانسور کرد، این تازه فکلی کراواتی و کت‌شلواری آزاد اندیششان هست و داعشی سرببر نیست و این تازه زمان ارتباطات و تکنولوژی و چاپ است، در این چهارده قرن ببینید چقدر از این کارها کردند. چی داشتم می‌گفتم؟

گفتم به امام حسین گفت که پیغمبر فرموده از بابام عمروعاص اطاعت کنم و من هم به این دلیل با شما و بابات در صفین جنگیدم که گفتم اینها بهانه است و خودشان می‌دانستند که حق با اهل‌بیت بوده و خودشان می‌دانند بر باطل هستند و انگیزه‌هایشان از این مخالفت علّو و برتری جویی، دوم حسد و سوم مال حرام و تعصبات قبیله‌ای هم هست و بهانه‌هایشان را هم نوشته بودند و می‌گفتند علی جوان است یا مثلاً علی اهل مزاح است البته مزاحی که در ذهن شماست نه، انقدر بعضی از عرب‌ها خشن بودند که می‌گفت من بچه‌ام را نمی‌بوسم و حضرت خوش‌اخلاق و بانشاط بودند و اینها نمی‌توانستند ببینند وگرنه روایت داریم که مثال مثل نمک در غذا خوب است و اگر زیاد بشود هیبت انسان را از بین می‌برد.

اینها بهانه‌شان بود اما خودشان می‌دانستند که حق با امیرالمؤمنین سلام الله علیه است و خیلی از ماها هم که گناه می‌کنیم می‌دانیم که حق این است که گناه نکنیم، وقتی خلبان در هواپیما اعلام می‌کند مسافرین محترم چرخ‌ها باز نمی‌شود زن‌های بی‌حجاب موها را می‌دهند زیر روسری و معلوم می‌شود که می‌دانند حق با کی است و حق این است که گناه نکنند و خیلی دیگر از ما اگر الآن بدانیم که مرگمان نزدیک است دیگر گناه نمی‌کنیم و نمی‌گوییم یک شب که هزار شب نمی‌شود و دیگر نمی‌گوییم دلت پاک باشد. این هم ثمره‌ی اخلاقی‌اش مال ما.

مثل فردایی ابن زیاد نامه داد به عمرسعد «یابن سعد، حل بین الحسین و بین ماء الفرات»[۱۸] ابن سعد بین امام حسین و آب فرات حائل شو همانطور که نگذاشتند خلیفه‌ی سوم آب بخورد، مصیبت عطش شروع شد که البته این دو سه روز از ذخیره‌ی آب استفاده کردند و یکی دوبار رفتند آب آوردند ولی روز عاشورا دیگر آب نبود و به بچه‌ها آب نرسید. مرحوم مجلسی نقل می‌کند از حضرت آدم که «أنه رأی ساق العرش وأسماء النبی والأئمه»  آدم ابوالبشر به ساق عرش نگاه کرد و اسماء پیغمبر و ائمه را دید «فلقنه جبرئیل» جبرئیل به آن یاد داد «قل یا حمید بحق محمد یا عالی بحق علی یا فاطر بحق فاطمة یا محسن بحق الحسن والحسین ومنک الإحسان» تا گفت حسین اشکش ریخت «فلمّا ذکر الحسین سالت دموعه وأنخشع قلبه»  زمانی که نام امام حسین را برد و اشک ریخت دلش شکست.

«وقال: یا أخی جبرئیل، فی ذکر الخامس ینکسر قلبی وتسیل عبرتی» پنجمی را که نام بردم دلم شکست و اشکم جاری می‌شود. «قال جبرئیل» جبرئیل عرض کرد «ولدک هذا یصاب بمصیبة تصغر عندها المصائب» این فرزندت آدم به یک مصیبتی گرفتار می‌شود همه‌ی مصیبت‌ها پیش آن مصیبت کوچک است «فقال: یا أخی و ما هی؟» فرمود: جبرئیل مصیبت پسرم حسین چی است؟ شروع کرد اول مطلب تشنگی را می‌گوید «قال: یقتل عطشاناً غریباً وحیداً فریدا» حسین تو را تشنه می‌کشند، تک و تنها و بی‌یاور می‌کشند. «لیس له ناصر ولامعین»  یار و یاوری ندارد «ولو تراه یا آدم» ای آدم ای کاش می‌دیدیش «وهو یقول: واعطشاه وا قلة ناصراه»  دارد می‌گوید ای داد از تشنگی، ای داد از کمی یاور «حتی یحول العطش بینه و بین السماء کالدخان»[۱۹] انقدر تشنگی به آن فشار می‌آورد که بین زمین و آسمان را مثل دود می‌بیند، تیره و تاره می‌بیند.

موسی علیه السلام عرض کرد خدایا «إن فلاناً أذنب ذنباً»[۲۰] قریب به این مضمون، فلانی گناه کرده و از تو می‌خواهد که ببخشی. خطاب شد: موسی هر کسی استغفار کند من می‌بخشم مگر قاتل حسین، حسین کی است؟ معرفی شده و بعد شروع کرد مصیبت حسین سلام الله علیه را گفتن، موسی حسین را می‌کشند و عباراتش را نمی‌خواهم بخوانم «فیبقی ملقیً علی الرمال من غیر غسل ولاکفن» روی رمل‌های بیابان می‌افتد بدون غسل و کفن «وینهب رحله» خیمه‌هایش را هم غارت می‌کنند. آقایان چیزهایی که در خیمه‌ها بوده ارزش مادی نداشته از جهت بی‌احترامی و اینکه حضرت زین‌العابدین فرمود در بین اینهایی که غارت کردید لباس‌هایی بود دست‌باف مادرم حضرت زهرا اینها را بردید چون روایت دیدم و روایت در مناقب ابن شهرآشوب است که أمیرالمؤمنین در جنگ‌ها یک لباسی می‌پوشید که حضرت زهرا بافته بود که حفظ بشود در جنگ‌ها، دست‌بافته‌ی حضرت‌زهرا چیزی معمولی نیست و لذا امام چهارم فرمود یزید بگو آنها را برگردانند.

«وینهب رحله» همه‌ی خیمه‌هایش به غارت می‌رود و از اینجایش را می‌خواهم بخوانم که «یا موسی، صغیرهم یمیته العطش» بچه‌های کوچکشان از تشنگی می‌میرند «وکبیرهم جلده منکمش» [۲۱]بزرگ‌سال‌ها پوست بدنشان جمع می‌شود. نمی‌دانم در مقاتل من که ندیدم، لابد ننوشتند کدام بچه‌ها بودند قربانشان بروم هر کسی که بوده که از تشنگی مردند روز عاشورا، تصور بکنید که مثلاً یک بچه‌ی سه چهار سال یکدفعه بیفتد بمیرد و لابد جنازه‌ها را می‌آوردند خدمت ابی‌عبدالله و آن وقت امام حسین چه حالی می‌شد که این بچه‌ها دارند دانه دانه می‌میرند. خدایا به حق آن بچه‌هایی که روز عاشورا از تشنگی مردند در ظهور امام زمان تعجیل بفرما. با عافیت ما را آماده‌ی عاشورا قرار بده. «موسی، صغیرهم یمیته العطش»  بچه کوچک‌ها از تشنگی می‌میرند.

از آب هم مضایغه کردند کوفیان           خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد؛ آقای انسانی گفت که چرا محتشم می‌گوید عیوق؟ اگر من بودم می‌گفتم به خورشید. نگاه کرده کتاب لغت هر کسی که طالعش این باشد که از تشنگی می‌میرد ستاره‌اش می‌خورد به عیوق.

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد                  فریاد العطش ز بیابان کربلا

آن وقت ناصبیه روی پل فرات عشّار بود و اذیت می‌کرد یک شیعه‌ای را خیلی اذیت می‌کرد هر وقت می‌آمد رد بشود به خاطر تشیعش اذیتش می‌کرد و گفت اینبار که بیایم از کربلا بروم نجف شکایتت را به امیرالمؤمنین می‌کنم، گفت برو هر کاری می‌کنی بکن من اعتقادی ندارم. آمد نجف و گفت آقاجان این به خاطر تشیع من، من را اذیت می‌کند و خودتان جزایش را بده که آمد در خانه‌اش در نجف خوابید و آقا را خواب که فرمودند تو از این بگذر، گفت نمی‌توانم بگذرم، چرا بگذرم؟ به خاطر شما اذیت می‌کند که فرمود ازش بگذر یک حقی گردن ما دارد، گفت آقا چه حقی؟‌ فرمود یکبار کنار فرات تنها بود و نگاهش افتاد به آب فرات و گفت عمرسعد خدا لعنتت کند چی می‌شد از این آب یک قطره به بچه‌های حسین می‌دادی و ما به خاطر اینکه گردن ما حق دارد کارش نداریم. می‌گوید آمد به خودش گفت و گفت این قضیه را فقط خدا می‌دانست و شیعه شد، این تشنگی روی همه‌ی بچه‌ها اثر گذاشته اما با طفل شیرخوار چه کرد خدا می‌داند؟ سلام خدا بر رباب.

نوشتند «وهی التی لم تسظلّ بعد الحسین» این خانم کسی است که بعد از امام حسین زیر سایه نرفت و می‌گفت شعر می‌خواند و می‌فرمود:

إن الذی کان نوراً یستضاء به                     فی کربلاء قتیل غیر مدفون

آن آقایی که نوری بود که همه جا را روشن می‌کرد در کربلا کشته شد و دفنش هم نکردند. ۹ تا مادر بچه‌هایشان را روز عاشورا فرستادند میدان اما بچه‌ی رباب را بردند که آب بدهند و دیگر برنگشت. با این آقازاده‌ی امام حسین چکار کردید؟ وقتی می‌آمد طرف خیمه نوشتند «یقدم رجلاً ویؤخر أخری»  یک قدم جلو، یک قدم عقب نمی‌تواند برود خیمه.

مرحوم طبرسی در احتجاج می‌نویسد «صلّی علیه» کار امام بی‌حکمت نیست یک کار دیگر هم کرده «ورمله بدمه»[۲۲] خون‌هایش را گرفت و مالید به همه‌ی بدن آقازاده یعنی این خون مطهر است و به قول استاد ما آیت‌الله وحید حسرت خون علی اصغر که بچکد روی خاک کربلا به دل کربلا مانده، خون علی‌اصغر روی خاک نچکید، حضرت می‌پاشید به آسمان و هیچی خون این آقازاده برنگشت.

شیخ مجتبی لنکرانی گفت در کشمیر تعذیه گرفته بودند و هر چه کردند کسی نقش حرمله را قبول نکرد، پول دادند هندوی کافر آوردند و گفتند یک آقایی می‌اید در میدان این شعرها را می‌خواند و تو تیر بزن، آمد وسط میدان و گویا اشعار جیحون یزدی را می‌خواند، شعر جیحون را برمی‌گردم و الآن یک بیت دیگر می‌خوانم که در خانه رفتی گریه کنی

طفلی به آب رفت و به تیری شکار شد             مویش بنفشه‌زار بود و لاله‌زار شد

بر سینه‌ی حسین گلی لاله‌کوب شد                 این کار در حوالی پیش از غروب شد

می‌گفت با ملائک هفت آسمان حسین              دنیا نبود لایق این طفل خوب شد

هندو آمد وسط و دارد نگاه می‌کند آن آقا آمده وسط و دارد شعر می‌خواند

اینکه بدین کودکی گناه ندارد              یا که سر رزم این سپاه ندارد

یا که بس افسرده است آه ندارد

بچه‌ها نمی‌توانست بگوید تشنمه، رقیه می‌توانست بگوید تشنمه، حضرت سکینه می‌توانست بگوید اما این بچه نمی‌توانست بگوید العطش، یک آقایی در مقتل تحقیق دارد می‌گفت زبانش از دهانش افتاده بود بیرون. تا رسید به این بیت هندو تیر گذاشت زمین و رفت آب آورد، گفت مگر یک بچه انقدری چقدر آب می‌خورد. صدای آقا بلند شد « هل من ناصر ینصرنی هل من ذاب من یذب عن حرم الرسول»[۲۳] صدای گریه‌ خانم‌ها رفت بالا و آقا آمدند در خیمه و فرمود مگر من نمی‌گویم صدایتان را بلند نکنید؟‌ گفتند آقا این بچه دارد بی‌تابی می‌کند. «یا أختاه ناولینی بولدی الرضیع»  خواهرم زینبم بچه را بیار. حالا چرا از حضرت زینب گرفت؟ شاید رباب در شرایطی نبود که بتواند بچه را بیاورد

بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی                اصلاً خیال کن علی‌اصغر نداشتی

میخ را به تخته بکوبند تناسب داشته باشد سوراخ می‌کند، میز بزرگ باشد و تخته نازک باشد متلاشی می‌کند. «ناولینی بولدی الرضیع حتی أودعه» بچه‌ام را بیار و آقا تصمیم گرفت ببرند به طرف میدان و آب بخواهند « لیطلب الماء» بچه را آورد طرف میدان این آقازاده را که خدا می‌داند چقدر آبرو دارد و چقدر از این دست‌های کوچک کار برمی‌آید و چه گره‌هایی را باز کرد. این بچه‌ شیرخوار بساط بندگی خدا را گرم کرده است با این عمر کوچکش. فرمود «قتلتم إخوانی وأنصاری» کشتید یاران من را «یا قوم، إن لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل» مردم اگر به من رحم نمی‌کنید به این بچه رحم کنید «أما ترونه کیف یتلظی عطشا»  نمی‌بینید چطور دارد از تشنگی تلظی می‌کند؟ «فبینما هو یخاطبهم» داشت حرف می‌زد، «فبینما هو یخاطبهم إذاً رمی حرملة بن کاهل الأسدی بسهم له ثلاث شعب وذبح الطفل من الأذن إلی الأذن»

مادر نه طفل تشنه‌ی خود را به باب داد، بچه را بگیر بالا گلویش را ببینم، این بچه چقدر آب می‌خواست؟ از آب فرات چقدر سهم این بچه بود؟ بچه دارد گریه می‌کند؟

مادر نه طفل تشنه‌ی خود را به باب داد            مهتاب را فلک به کف آفتاب داد

چرا مادر نمی‌خوابی، چرا اینگونه بی‌تابی           گمانم تشنه‌ی آبی علی‌اصغرم لای لای

خون‌ها را پاشید به آسمان «فرجع الحسین بالطفل مذبوحاً» ابی عبدالله به خیمه‌ها برگشت در حالی که این طفل سر از بدنش جدا شده بود «فرجع الحسین إلی الخیام ودمه یجری علی صدر الحسین» خون این طفل روی سینه‌ی آقا می‌ریخت.

به خواب رفته علی اصغرم در این گلزار            کسی بلند نگرید که می‌شود بیدار

[۱]. «مرّ الحسین (ع) علی عبدالله بن عمرو بن العاص».

[۲]. مناقب آل أبی طالب (ع)، ج ۴، ص ۷۳٫

[۳]. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۹۷٫

[۴]. اعراف: ۱۲۰-۱۲۱٫

[۵]. مصباح المتهجد، ج ۱، ص ۱۶۴٫

[۶]. کافی، ج ۱، ص ۵۰۷٫

[۷]. دیوان امیرالمؤمنین (ع)، ص ۴۹۴٫

[۸]. شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۲۷۲٫

[۹]. بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۳۹٫

[۱۰]. نمل: ۱۴٫

[۱۱]. أمالی مرتضی، ج ۲، ص ۲۶۴٫

[۱۲]. نساء: ۵۴٫

[۱۳]. کافی، ج ۱، ص ۲۰۶٫

[۱۴]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸ .

[۱۵]. شعراء: ۲۱۴٫

[۱۶]. من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۴۹۳٫

[۱۷]. الرسالة العلویة، ص ۴۷٫

[۱۸]. «حل بین الحسین وبین أصحابه وبین الماء»؛ اعلام الوری، ص ۲۳۵٫

[۱۹]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۴۵٫

[۲۰]. «إنّ فلاناً عبدک الاسرائیلی أذنبا ذنبا ویسألک العفو».

[۲۱]. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۰۸٫

[۲۲]. «فنزل الحسين ع عن فرسه و حفر للصبي بجفن سيفه و رمله بدمه و دفنه‏»؛ الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۱٫

[۲۳]. لهوف، ص ۱۱۶٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *