۱۰ پرسش از سیدالشهداء علیه السلام – مجلس پنجم

شهریور, ۱۳۹۷ بدون نظر سخنرانی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

صدات برد دلم را به آسمان مهدی
فدای حنجره‌ی خسته‌ات شوم مولا
کدام خانه به دور تو شیعیان جمع‌اند
خوشا به حال دل اهل خانه‌ای که تو را
رسد ز حنجره‌ی سنگ‌های مکه به عرش
نگاه ما همه مانده به اشک دیده‌ی تو
هنوز پرچم سرخ حسین می‌خواند
هنوز نغمه‌ی قرآن رسد ز نیزه به گوش
  خوش است از تو شنیدن دعا بخوان مهدی

بخوان که با تو بخوانند عاشقان مهدی
کجا دو دست گشودی بر آسمان مهدی
چو جان خویش گرفتند در میان مهدی
صدای ناله‌ی یا صاحب‌الزمان مهدی
نگاه توست به دنبال کاروان مهدی
سرود سیدی الغوث الأمان مهدی
هنوز زخم حسین است خون‌فشان مهدی

یا صاحب الزمان

یک مسئله‌ای است می‌خواستم بگویم، گفتم بگذارم یک شب شلوغ‌تر بگویم و حالا می‌گویم و یک شب هم در حرف‌هایم اشاره می‌کنم. آقایان سال خمسی کسی که فرا می‌رسد، یک وقتی است شما می‌گویید نماز، مثلاً الآن وقت نماز است پنج ساعت وقت دارید نماز بخوانید و اگر ۴ ساعت دیگر هم بخوانید گناه نکردید، البته اول وقت افضل است و فضیلت را از دست دادید اما سال خمسی که می‌رسد زمانی که مهلت پرداخت خمس تمام می‌شود دیگر نمی‌توانی در آن اموالی که خمس گرفته تصرف کنید. مثلاً ۳ مهر سال خمسی من است و ۵۰ هزارتومان در جیب من است و من نمی‌توانم با آن چیزی بخرم مگر اینکه خمسش را بدهم به مرجع أعلم یا نماینده‌ی او و یا اینکه اجازه بگیرم و زنگ بزنم به نماینده‌ی مرجعم آنکه اجازه دارد و می‌گویم من می‌خواهم دو روز دیرتر بدهم، متدین و چادری و نمازخوان می‌گوید سه هفته پیش سال خمسی‌مان بوده تا حالا ندادیم خوب برنج داخل آشپزخانه‌ات را نمی‌توانستی بخوری. یک وقتی یک کسی لاقید است مثل خیلی از مردم، ما کاری به آن نداریم شما متدین هستی، شما سال خمسی‌ات رسیده و ۱۰ کیلو برنج در آشپزخانه‌ات بوده چرا خوردی؟ یک زنگ می‌زدی اجازه می‌گرفتی که آقا می‌خواهم با تأخیر بدهم یا حساب کتاب می‌کردی و سر وقت می‌دادی که مال پاک بشود. رفتی با آن گوشت خریدی، نمی‌شود تصرف کرد. لباسی که خمس گرفته نمی‌شود پوشید مگر اینکه باید اجازه بگیریم از آن کسی که اختیار خمس با آن است که مرجع أعلم است و مرجعی است که باید از آن تقلید کنید که حالا هر کسی که بود، غرضم این است اینکه سال خمسی‌ات رسید آدم متدین، من می‌دانم به خاطر ندانستن مسئله است، حاج آقا دو هفته پیش سال خمسی ما بوده و گذشته است، اشتباه کردید. آقای شکروی سؤال خوبی کرد، کنار هم بگذارید فایده ندارد مگر اینکه اجازه بگیرید یا به دست کسی که باید برسانید، برسانید. صرف جدا کردن مال فطریه است، فطریه را کنار بگذارید صحیح است ولی خمس مسئله‌اش فرق می‌کند و این را گفتم که یک وقت بی‌خودی کسی به معصیت نیفتد.

بحث من در این شب‌ها ۱۰ پرسش، ۱۰ پاسخ از امام حسین علیه السلام است. پرسش امشب «سئل الحسین بن علی علیه فقیل له کیف أصبحت یابن رسول الله» از امام حسین سلام الله علیه سؤال شد و گفتند آقا چطور صبح کردید؟ در چه وضع و حالی هستید؟ «قال: أصبحت ولی ربٌّ فوقی والنار أمامی والموت یطلبنی والحساب محدق بی وأنا مرتهن بعملی» صبح کردم در حالی که ربّی بالای سر من است، یعنی اینکه خدا احاطه دارد، علم و اشراف و قدرت دارد، «والنار أمامی» آتش جهنم جلویم است، «والموت یطلبنی» مرگ دنبالم است «والحساب محدق بی» حساب‌رسی الهی من را احاطه کرده «وأنا مرتهن بعملی»  من در گرو عملم هستم. «لاأجد ما أحب ولا أدفع ما أکره»  پیدا نمی‌کنم آن را که دوست دارم و دفع نمی‌توانم بکنم آن را که بدم می‌آید، کنایه از ضعف و عجز انسان است. «والأمور بید غیری»  کارها دست دیگری است غیر از من «فإن شاء عذّبنی وإن شاء عفی عنّی»  اگر بخواهد من را عذاب می‌کند و اگر بخواهد من را می‌بخشد «فأیّ فقیر أفقر منی»[۱] کدام فقیر از من نیازمند‌تر است؟ یک تصویری از ضعف و عجز و بیچارگی انسان و اینکه ما باید خودمان را در چه حالی ببینیم. حاج آقا اینکه موضوع یک دهه است، می‌دانم من امشب یک جمله‌اش را کار دارم «والحساب محدق بی»  حساب‌رسی الهی من را احاطه کرده است.

یکی از اسامی قیامت عزیزان یوم‌الحساب است، در قرآن هم راجع به حساب تعابیر مختلف داریم، بغیرحساب داریم، سریع الحساب داریم، حساباً یسیرا داریم، خلاصه مرحله‌ی سختی است که می‌آورند پای کار و می‌آورند پای حساب کتاب و روایت داریم بعضی‌ها را انقدر خدای متعال در حساب کتابشان سخت‌گیری می‌کند، نه اینکه ظلم کند حقّش بوده است که جانش به لب می‌رسد و می‌گوید خدایا من را ببر جهنم و خودم می‌دانم حقّم چی است و بگذار بروم. سید رضا منبر رفتی و روضه خواندی که بگویند خوب می‌خواند؟ فلانی تو مادرزنت یا مادرشوهرت بهت حرف بد زد، آمدی با شوهرت دعوا کردی، با زنت دعوا کردی، به آن چه؟ حساب سخت و مشکلی است. حاج‌آقا می‌خواهی همه‌اش را بگویی؟ نه نمی‌رسم من تا بجنبم نصف منبر رفته. من یک گروه را امشب کار دارم آنهایی که بغیر حساب می‌روند بهشت که بنابر نظر شاید قوی‌تر بدون محاسبه یعنی بدون حساب کتاب که حالا شاید صراط را ببینند ولی موقع حساب کتاب که می‌شود یاعلی بفرمایید بهشت، دو گروهش را امشب می‌خواهم بگویم.

اول این آیه‌ی قرآن: أعوذ بالله من الشیطان الرجیم {إنما یوفّی الصابرون أجرهم بغیرحساب}[۲] پاداش صابران داده می‌شود بدون محاسبه، کسی ممکن است الآن اشکال کند که بغیر حساب شاید یعنی بی‌حساب کتاب، از روایتی که در ذیلش می‌خوانم معلوم می‌شود که احتمال قوی مراد یعنی بدون حساب کتاب و بدون محاسبه بیا برو بهشت. خدا بیامرزد مجتبی پسرداییم وقتی فوت کرد، بعضی‌تان بودید که استاد ما آیت‌الله وحید آمدند برایش نماز خواندند و بعد برای پدر و مادرش همین آیه را خواندند، برای دلداری دادن پدر و مادرش همین آیه را خواندند {إنما یوفّی الصابرون أجرهم بغیر حساب} صبر انقدر قیمت دارد. صبر بر بلا و سختی. منتهی یک روایت در ذیل این آیه نقل شده که اینها کی هستند ظاهراً روایت اگر اشتباه کنم از خاتم أنبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم است: «إذا کان یوم القیامة یقوم عنقٌ من الناس» زمانی که روز قیامت فرا برسد یک عده‌ای از مردم بلند می‌شوند «فیأتون باب الجنة فیضربونه» می‌روند دم در بهشت در می‌زنند. در بهشت را وقتی می‌زنی تق تق نمی‌گوید، چی می‌گوید؟‌ یاعلی. درهای طلایی که زنجیرهای نقره‌ای رویش است وقتی در می‌زنی «طنّت و قالت یاعلی»[۳] یعنی صاحب‌خانه علی است شاید منظورش این است. یک چیزهایی در ذهنم می‌آید که بگویم ولی وقت نیست. شب معراج پیغمبر اکرم از بهشت که رد شدند دید یک درخت بزرگی بود و یک ناله‌ای دارد سر می‌دهد، فرمود جبرئیل این چی دارد می‌گوید؟ سدرة المنتهی است ظاهراً، عرض کرد دارد می‌گوید «وا شوقاه إلیک یا علی بن ابیطالب».[۴]

آمدم دنیا برای دیدن روی علی   ورنه من با مردم دنیا چه کاری داشتم؟‌

در می‌زنند «ویقال لهم من أنتم»  به آنها می‌گویند شما کی هستید؟ «ویقولون: نحن أهل الصبر» می‌گویند ما اهل صبر هستیم. «فیقال لهم علی ما صبرتم؟» می‌گویند بر چی صبر کردید؟ در مقابل چه چیزی صبر کردید؟ «ویقولون کنّا نصبر علی طاعة الله و نصبر عن معاصی الله» ما در مقابل اطاعت خدا صبر کردیم، یک جاهایی اطاعت خدا سخت است صبر کردیم و طاعت را زیر پا نگذاشتیم و یک جاهایی معصیت نکردن سخت است که آنها را هم صبر کردیم. طاعت خداست که یک جاهایی سخت می‌شود و نمازش را متوجه می‌شود که سه سال وضویش باطل بوده و نماز‌ها باطل است و باید قضا کند که قضا می‌کند، گاهی معصیت سخت است بچه‌اش عمل جراحی دارد سی میلیون تومان پول ندارد، این مثال را آقای عالی می‌زند و سی میلیون تومان هم در اداره پیشنهاد رشوه دارد، نه خدا دست از تکلیفش برمی‌دارد و نه پول برای این جور می‌شود، این سخت است. پدر و مادر سخت‌گیر و بداخلاق دارد و بابایش به آن گیر می‌دهد، ساختن با این پدر سخت است ولی مقام می‌رود بالا. «فیقول الله عزّوجّل»  وقتی که می‌گویند ما در دنیا در مقابل طاعت و معصیت صبر می‌کردیم خدا می‌فرماید «صدقوا أدخلوهم الجنة»  راست گفتند داخل بهشتشان کنید «وهو قول الله عزّوجل: {إنما یوفی الصابرون أجرهم بغیرحساب[۵] این همان آیه‌ای است که می‌فرماید اجر پاداش صابرین بی‌حساب داده می‌شود. صبر بر طاعت را اول بگویم که خیلی پیش خدا قیمت دارد، یک جاهایی عرض کردم سخت می‌شود.

جناب هاجر در مسجد الحرام بود، حضرت ابراهیم در منا می‌خواست اسماعیل را ذبح کند، روایت در کتاب الحج کافی است، إبلیس به صورت انسانی گویا درآمد و رفت پیش هاجر آن بانوی والامقام. گفت هاجر خبر داری ابراهیم کجاست؟ گفت نه. گفت در مناست. گفت می‌دانی دارد چکار می‌کنی؟ گفت نه. گفت می‌خواهد بچه‌ات را بکشد و سر ببرد، گفت ابراهیم خیلی مهربان است امکان ندارد این کار را بکند. ابلیس گفت هاجر گمان می‌کند خدا به آن گفته است، فوراً هاجر فرمود اگر امر خداست من حرفی ندارم و کار خوبی دارد می‌کند. واجب است چشم، حرام است چشم. بعضی‌ها هستند تسلیم هستند و مسئله‌ی شرعی را که می‌پرسد می‌گویند آنکه وظیفه‌ام است من انجام می‌دهم. صبر بر طاعت.

۲۲ سال پیش رفته بودم یک جایی روضه همین حول و هوش یک بعد از ظهری بود که چندتا پیرمرد قدیمی داشتند با هم گعده می‌کردند و من گوش دادم و یکی از حرف‌هایی که می‌زدند یاد من مانده است، زمان سابق می‌دانید که یخچال نبوده و شیر و پنیر و لبنیات صبح به صبح می‌آمدند در کوچه‌ها می‌فروختند، یک پاتیل طرف شیر می‌آورده و همان سرمایه‌اش بوده و همان را می‌فروخت و سودش را می‌گذاشت در جیبش و برای فردا یک پاتیل دیگر می‌خرید و می‌آورد می‌فروخت و گفتند یکی از این شیرفروش‌ها یکدانه‌ فضله‌ی موش در پاتیل شیر دید، کل پاتیل را خالی کرد در جوب چون نجس است و نمی‌تواند بدهد که مردم بخورند، حرام است. این می‌شود صبر بر طاعت خدا.

من چندتا طاعت خاص که پاداش ویژه دارد نام می‌برم، چندتا معصیت خاص که ترکش پاداش دارد می‌خواهم نام ببرم ولی بعید است که برسم، شاید یک شب دیگر. اولین طاعتی که به طور خاص پاداش دارد روزه‌ در هوای گرم است. فرمود اگر کسی در گرما روزه می‌گیرد ملائکه موقع افطار می‌آیند دست می‌کشند به صورتش و ظاهراً در روایت دیگری دارد که این کار ثواب جهاد دارد، پیش خدا قیمت دارد. دومی‌اش خواب رفتن در حال عبادت و نماز شب است، روایتش را پیدا نکردم ولی مطمئنم و از شخص معتبری شنیدم که در سجده‌ی حال عبادت وقتی یک بنده‌ای خوابش می‌برد خدا خطاب می‌کند فرشته‌ها این برای من خودش را به زحمت انداخته و حالا هم از خستگی خوابش برده است و بدانید که من آمرزیدمش. سومی‌اش رفقا صبر بر فقر و نداری است، اگر کسی فقیر باشد و از جاده‌ی اطاعت خدا بیرون نرود خیلی چیز گیرش می‌آید در معنویات که باز این جمله‌ هم از خاتم انبیاء محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم است.

«طوبی للمساکینِ بالصبر» طلبه‌ها نگویند چرا مساکینَ نخواندی؟ چون جمع مکسر است. «طوبی للمساکین بالصبر وهم الذین یرون {ملکوت السماوات والأرض}»[۶]  خوش به حال آدم‌های مسکین و بی‌پول که صبر می‌کنند، اینها آنهایی هستند که ملکوت آسمان‌ها و زمین را می‌بینند، گاهی فقر فشار می‌آورد. فقیر است و جهاز دختر می‌خواهد بدهد، وای به حال اینکه فقیر مریض هم بشود و کارش به بیمارستان بکشد. خدایا به حق حضرت زهرا دست ما را جلوی کسی دراز نفرما. جدّ بزرگوارم مرحوم آیت‌الله آقاسید جمال گلپایگانی تازه ازدواج کرده بود با جدّه‌ی ما، بسیار فقیر که پول نداشته خانه در نجف کرایه کنند.

در یکی از حجره‌های کنار مسجد کوفه زندگی می‌کردند، من حجره‌ها را در زمان صدام به نظرم دیده بودم و  الآن مثل اینکه پر کردند یا برداشتند، یک روزی خانم ایشان رحمت الله علیها می‌گوید آقا این زندگی ما خیلی در گرفتاری است، کوفه تا نجف پیاده خیلی راه است و ما پول هم نداریم، چیز درستی هم نداریم بخوریم، بیا برویم نجف حرم أمیرالمؤمنین سلام الله علیه و به آقا توسل کنیم که وضع ما یک تکانی بخورد و این دو بزرگوار هم ساعت دو یا سه بعدازظهر که حرم خیلی خلوت بود، صدسال پیش حرم کسی نبود، حالا هم سه بعد از ظهر خلوت است چه برسد به صدسال پیش، حرکت می‌کنند از کوفه می‌آیند نجف پیاده، کفش را می‌دهند به کفشداری و پدر بزرگم می‌گفتند از شدت گرما گاهی کفشدارها هم ول می‌کردند و می‌رفتند از بس که هوا گرم بود و زائری هم نبود به آن صورت. اینها از داخل حرم می‌آیند بیرون می‌بینند کفش‌هایشان را هم بردند ولی ایمانش مثل ما آب دوغ خیاری نیست که بگوید ما آمدیم توسل کنیم کفشمان را هم بردند.

من یک پسری را دیدم که لائیک شده بود و خوب که دقت کردم دیدم علتش این بود که موبایلش را دزد برده بود، خدا چرا جلوی دزدی را نگرفت؟‌ واقعاً لائیک شده بود در همین تهران. «ولا أری بلداً مثله» هیچ شهری را من اینطور ندیدم.

حالا اینها بگویند کفش‌هایمان را بردند، نه صبر کردند البته بعد از سالها خدا به آن داد، می‌دانی چطوری؟ یک شب ایشان می‌گوید من نماز صبح را بخوانم، آن وقت در نجف بودند، از نجف می‌گذارم می‌روم، به قصاب بدهکار، به بقال بدهکار، به مردم بدهکار، دارم دیوانه می‌شوم بروم ببینم چکار می‌توانم بکنم. شب خواب بودند می‌بیند آقا امام زمان سلام الله علیه آمدند در منزل زیر بالشتش یک صدتومنی گذاشتند که خیلی پول بوده، از خواب بلند می‌شود و بالشت را برمی‌دارد و می‌بیند صدتومانی نیست. در کوچه را نگاه می‌کند می‌بین کسی نیست. نصف‌شب مشرف می‌شده به حرم أمیرالمؤمنین برای زیارت و نماز شب و ظاهراً ایستاده بود در صحن و داشته نماز شب می‌خوانده و می‌بیند یک آقایی منتظرش است و سلام می‌دهد و می‌گوید سید جمال شمایی؟ می‌گوید بله. می‌گوید من را آقا میرزا هاشم خراسانی از ایران فرستاده یک امانتی برای شما داده و امانتی را باز می‌کند و می‌بیند صد تومان پول است که اوضاعش عوض می‌شود «طوبی للمساکین بالصبر»  استاد اساتید ما مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی أعلی الله درجاته زیر کرسی نشسته بوده و چرت می‌زده و یک مجمعه‌ی مسی به قول قدیمی‌ها و به قول ما جدیدی‌ها یک سینی روی کرسی بوده، مهمان آمده بوده در خانه و حاج‌خانم رفته بود دم در بدرقه کند و می‌آید در خانه چادرش وصله داشته و می‌گوید آقا این چه وضع فقری است که ما داریم؟ چادر من هم وصله دارد. مرحوم آقامیرزا مهدی می‌گوید اگر بخواهم می‌توانم با یک نگاه این سینی را طلا کنم ولی دنیا ارزش این حرف‌ها را ندارد. صبر بر فقر و نداری.

چهارمین صبر، صبر در مقابل اعتقاد به أهل‌بیت، خیلی اوقات آقایان، الحمدلله ما الآن در امنیت هستیم و خدایا این نعمت را ما نگیر، همه‌ی آنهایی که برای این امنیت تلاش می‌کنند و در هر جای کشور که هستند خدایا توفیقشان را بیشتر بفرما ولی در طول تاریخ خیلی شیعه در فشار بوده و حتی اسم علی ممنوع بوده در زمان حجاج، من شنیدم حتی یک مردی در ظاهراً زمان بنی‌امیه مریض می‌شود و می‌افتد به حال اهتزار و به بچه‌هایش می‌گوید تا مادرتان نیامده در اتاق این دم مرگی یک سرّی و رازی را می‌خواهم برایتان افشاء کنم، من سی‌سال با مادرتان زندگی کردم شیعه‌ی علی بن ابیطالب بودم و از ترسم به مادرتان نگفتم و تقیه کردم ولی دارم می‌میرم بدانید که من شیعه بودم، این را گفت و از دنیا رفت. مادر آمد در اتاق بعد از مرگ پدر، گفت پسرها، دخترها یک رازی است می‌خواهم برایتان افشاء کنم من سی سال با بابایتان زندگی کردم شیعه‌ی أمیرالمؤمنین بودم و به بابایتان هم نگفتم، ببینید که چه کار کردند بر سر شیعه. شما الآن برو در کتابخانه‌های رسمی کشور ما، تمام کتب مهم عامه و سنی‌ها در کتابخانه‌های ما هست اما در کتابخانه‌های آنها بروی یک صحیفه‌ی سجادیه نیست. همه‌اش سرکوب و سانسور خبری است که تازگی کتاب‌های خودشان را هم سانسور می‌کنند.

دانشگاه مدینه یا ریاض یکی از این جاها برداشته یک سی‌دی زده کتاب الکامل ابن أثیر ۲۰ صفحه راجع به یزید تمامش را سانسور کرده، دوره‌ی تکنولوژی ۲۰ صفحه یزید را سانسور کرده چون یزید را دوست دارد، یک وقتی من دبیرستان بودم یک حدیث خواندم حضرت رضا فرمودند امام زمان که بیایند از فرزندان قاتلین امام حسین انتقام می‌گیرند، آن سؤالی که در ذهن شما آمد در ذهن من هم آمد و آقا گفتند چه ربطی به بچه‌هایشان دارد؟ باباهایشان کشتند، فرمود آنها راضی هستند به کاری که باباهایشان کردند. ۲۰ صفحه مال یزید را برداشته که یک وقت برای یزید بد تمام نشود. سخت بود و در فشار و دیکتاتوری و خفقان بودند.

برادرزاده‌ی پسر زید بن علی جناب ظاهراً عیسی بن زید است، یحیی بن عیسی بن زید برادرزاده‌اش است که می‌گوید من خواستم بروم عمویم را ببینم در کوفه و به بابام گفتم عموم کجاست؟ گفت عمویت رفته کوفه و از ترس دارد ناشناس زندگی می‌کند، برو پیشش فلان محله غروب بایست و یک نفر با شتر کارش آب‌کشیدن است، می‌آید و دارد ذکر خدا می‌گوید و از چشم‌هایش هم دارد اشک می‌آید بایست با آن سلام کن، اولش از تو می‌ترسد خیال می‌کند مأمور هستی، خودت را معرفی کن بغلت می‌کند و با هم حرف بزنید و زود هم ولش کن و بیا، اینها در فشار هستند. می‌گوید آمدم در کوفه و رفتم در آن محله‌ای که بابام گفته بود و آن خانه‌ای که ایستاده بود دورتر ایستادم و نزدیک غروب دیدم یک پیرمردی افسار شتر به دست دارد ذکر می‌گوید و از چشم‌هایش هم اشک می‌آید آمد جلو که رفتم گفتم سلام خودش را کشید عقب، گفتم من برادرزاده‌ات هستم، من پسر عیسی بن زید هستم که من را بغل کرد و گریه کرد و گفت چطوری؟ گفت اینجا ناشناس زندگی می‌کنم و زن گرفتم و زنم هم نمی‌داند من کی هستم. خدا به ما یک دختر داد و دختر من به سن ازدواج رسید و یک خواستگاری داشت که به شأن خانوادگی ما که خاندان پیغمبر هستیم نمی‌خورد و از طرفی نمی‌توانستم بگویم ما کی هستیم و از طرفی می‌خواستم دختر را ندهم. دعا کردم و خدا دختر من را از من گرفت و دخترم مُرد، می‌دانی از چی می‌سوزم؟ دخترم رفت زیر خاک و نشد به آن بگویم تو دختر پیغمبری، تو اولاد فاطمه‌ای. یک چنین خفقانی در شیعه بود. روایت داریم که فرمودند کسی که صبر کند در دوره‌ی غیبت ما بر این اذیت‌ها در حزب و ما در زمره‌ی ما خواهد بود.

یک نکته‌ی دیگری هم بگویم و بروم در روضه، آقای هاشمی گفتی دو گروه را می‌گویم که بغیر حساب بهشت می‌روند، صابرون را گفتی و چند نمونه از صبر بر طاعت هم گفتی، یک طاعت دیگر را می‌خواهم بگویم، «جاءت امرأة سائلة إلی رسول الله (ص)» یک زنی که درخواست و سؤالی داشت آمد محضر رسول خدا پیغمبر دیدند این زن را، این به درد خانم‌ها می‌خورد. «فقال رسول الله: والدات والهات رحیمات بأولادهنّ» مادران مادران شیفته و بامحبت و مهربان نسبت به فرزندانشان «لولا ما یأتین إلا أزواجهن لقیل لهنّ ادخلن الجنّة بغیر حساب»[۷] اگر این بدی‌هایی که در حق شوهرانشان می‌کنند نبود به آنها می‌گفتند بی‌حساب بدون محاسبه بیایید بروید بهشت، این خیلی عجیب است. حاج آقا شوهرهایمان هم ما را اذیت می‌کنند، خیلی بی‌خود می‌کنند آنها هم باید جواب خدا را بدهند.

روایت این است کسی خوب بچه‌داری کند، همین عاطفه‌ی مادری و خوب شوهرداری کند انگار یک عبادتی است که خدا بی‌حساب می‌بردش بهشت، خود این اجر دارد، چه اجری؟ بی‌حساب می‌برد بهشت. یک وقتی دیدم رهبر انقلاب گفتند این غربی‌ها می‌خواهند یک کاری کنند، خانه‌داری به عنوان یک کار شریف در ماها نباشد، خدا لعنتشان کند غربی‌ها فرهنگ‌ها را می‌خواهند از ما بگیرند. پیغمبر دارد می‌گوید اگر کارهای بدی که نسبت به شوهر نبود و یک نقطه‌ی سیاه در پرونده‌شان نبود این مادر شیدا و شیفته و متدین و مهربانی که اینطور با فداکاری بچه‌داری می‌کند و تر و خشک می‌کند، صبح زود بلند می‌شود صبحانه، ناهار، شام مدرسه و چی و چی بی‌حساب می‌رفت بهشت. خانم‌ها خوب بچه‌داری کردن و خوب شوهرداری کردن بی‌حساب می‌بردتان بهشت. در این زمینه حرف زیاد است و یکی از آن نمونه‌هایی که به خاطر اعتقاد به اهل‌بیت.

من بحثم را جمع کنم، چی گفتم؟ گفتم سؤال از امام حسین پرسیدند که چطور صبح کردی؟ آقا فرمودند صبح کردم در حالی که حساب‌رسی الهی من را احاطه کرده. گفتیم دو گروه را امشب می‌خواهیم بگوییم که بی‌حساب می‌روند بهشت یکی اهل صبر که صبر در مقابل طاعت خدا و معصیت خدا دارند که چندتا طاعت را مثال زدیم و گفتیم که این طاعات صبر در مقابلش پاداش ویژه دارد، روزه در گرما، خواب رفتن در حال عبادت و نماز شب، صبر بر فقر، صبر بر اعتقاد به ولایت اهل‌بیت و اذیت‌هایی که در این راه می‌شوند و خانم‌هایی که خوب شوهرداری و بچه‌داری کنند.

اما یک نمونه می‌خواهم بگویم از کسی که صبر بر اعتقاد به ولایت اهل‌بیت داشت و در ترس و بیم و اذیت بود دعبل خزاعی است که آمد محضر حضرت رضا اشعاری را شروع کرد به خواندن یک بیتش همین است، عرض کرد آقا

لقد خفت فی الدنیا و أیام سعیها                   و إنی لأرجو الامن بعد وفاتی

در دنیا و دوران تلاش دنیا من همه‌اش در بیم و نگرانی بودم، امیدوارم بعد از مردنم امنیت داشته باشم. جان عالم فدای حضرت رضا که حضرت لب مبارک را باز کرد و فرمود: «آمنک الله یوم الفزع الأکبر»[۸] دعبل خدا تو را در آن روز بزرگترین ترس ایمنی بدهد و در امان بدارد، خوش به حال دعبل عجب دعایی، یعنی در ازای اینکه در دنیا به خاطر ما اهل‌بیت در ترس و بیم و گرفتاری هستی امیدوارم در آخرت در فزع اکبر در امان باشی. دعبل مثل اینکه شعرش را ادامه داد:

علی بن موسی أرشد الله أمره                               و صلّی علیه افضل الصلوات

مرحوم ملاآقاجان زنجانی می‌گویند یک وقتی چشمش در حرم حضرت معصومه باز شد و حضرت فرمودند که دوست دارم قصیده‌ی دعبل را برایم بخوانی که می‌خواند و امام رضا گریه می‌کرد و این که ما حضرت زهرا را در مصیبت‌ها صدا می‌زنیم مثل اینکه از زمان خود ائمه رایج بوده که دعبل هم در حضور حضرت رضا، فاطمه‌ی زهرا را صدا زد و گفت:

أفاطمه لو خلت الحسین مجدلاً                    و قد مات عطشاناً به شط فرات

فاطمه‌ی زهرا، اگر می‌دیدی حسین روی خاک بیابان افتاده کنار رودخانه‌ی فرات با لب تشنه جان داده، امام رضا دارد گوش می‌دهد و آقا هم نفرمود که دعبل داری اشتباه می‌گویی، خیلی حرف است. گفت:

«إذاً للطمت الخدّ فاطم عنده» فاطمه‌ی زهرا در صورتت سیلی می‌زدی اگر می‌دیدی. به قول آقای سازگار جای سیلی با سیلی می‌زدی.

«إذاً للطمت الخدّ فاطم عنده             وأجرت دمع العین في الوجنات»

اشک از دو چشمت رها می‌کردی، جاری می‌کردی. دیگر صدای گریه‌ی امام هشتم بلند شده بود. «أفاطم قومي»  فاطمه بلند شو «یابنتة الخیر واندبي» ای دختر بهترین انسان بلند بلند گریه کن، برای کی؟ «نجوم سماوات بأرض فلاة»[۹] برای ستاره‌های آسمان که روی خاک بیابان افتادند.

روز قیامت هم فاطمه‌ی زهرا صاحب‌عزاست و می‌آید جلوی خدای متعال و خطاب می‌شود: فاطمه جان «سلي أعطك» درخواست کن، عطا کنم، آرزو کن فاطمه. یک روایت دارد صدا می‌زند: «إلهی أنت المنی وفوق المنی»[۱۰] آرزویم خودت هستی و تو بالاتر از آرزویی. بعد گویا دارد عرضه می‌دارد: «ربّ أرني الحسن والحسین»[۱۱] خدایا می‌خواهم حسن و حسینم را ببینم. روایت داریم امام حسن وارد عرصه‌ی محشر می‌شوند، سیدالشهدا هم می‌آیند بی‌سر، خون از گلو فوّاره می‌زند و تمام فرشته‌ها گریه می‌کنند

روز محشر باز محشر می‌کنی                              گریه بر آن جسم بی‌سر می‌کنی

یکی از آن ستاره‌ها که روی خاک بیابان افتاد آقازاده‌ی امام حسن است، یک جایی عبدالله جان داده که هیچ کسی از اولین و آخرین کس در آنجا جان نداد، آن هم روی سینه‌ی امام حسین است. جا دارد به همه‌ی عالم فخر کند این بچه، این نکته‌اش این است که شما تصور کنید چقدر دل امام حسین حتی تا لحظه‌ی آخر می‌سوخت. داغ این همه جوان دیده و از یک طرف یک نگاه زیرچشمی به خیمه‌هاست که دارند حمله می‌کنند، از یک طرف دارد نفس‌نفس می‌زند در گودال. شیخ رضا می‌گفت خاک می‌رفت در حلقش. آقایان دوتا معصوم لحظات آخر عمرشان سخت نفس کشیدند یکی مادر ما فاطمه‌ی زهرا بود، سینه‌اش شکسته بود و هر نفسی که می‌کشید، یکی اربابتان امام حسین بود، چون زیارت ناحیه می‌گوید همان موقع با اسب از روی بدنش رد می‌شدند.

این بچه در خیمه بود آمد بیاید بیرون، سیدالشهدا گویا قبلاً فرموده بود «یا أختاه إحبسیه»[۱۲] خواهرم، زینبم عبدالله را بگیر. نمی‌دانم چه کرد عبدالله دستش را از دست عمه رها کرد

زمام عمه‌اش دامن رهانید                به دامان عمو خود را رسانید

یک وقتی آمد در قتله‌گاه نگاه کرد دید گرگ‌های بیابان دور عمو را گرفتند، شاید همان موقعی بود که دید نیزه‌دار با نیزه می‌زند، شمشیردار با شمشیر می‌زند آنهایی هم که چیزی ندارند سنگ می‌زنند. حسین جان چقدر داغ دیدی، حضرت زینب خیلی چیزها می‌توانست بگوید کنار بدن امام حسین که رسید، اما شاید اولین جمله‌اش فرمود: «بأبی المهموم حتی قضی» [۱۳]پدرم فدای تو که انقدر غصه خوردی جان دادی.

اگر عیبم بود کم سن و سالی                       چرا پس گاهواره مانده خالی

[۱]. امالی صدوق، ص ۶۰۹٫

[۲]. زمر: ۱۰٫

[۳]. أمالی صدوق، ص ۵۸۹٫

[۴]. بحارالانوار، ج ۸، ص ۱۵۱٫

[۵]. کافی، ج ۲، ص ۷۵٫

[۶]. کافی، ج ۲، ص ۲۶۳٫

[۷]. کافی، ج ۵، ص ۵۵۴٫

[۸]. عیون أخبار الرضا (ع)، ج ۲، ص ۲۶۳٫

[۹]. بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۲۴۸٫

[۱۰]. «یا فاطمة، سلینی أعطك … الهي أنت المنی و فوق المنی»؛ بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۱۴۰٫

[۱۱]. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۲۶٫

[۱۲]. «فقال لها الحسین: احبسیه یا اختی»؛ الارشاد، ج ۲، ص ۱۱۰٫

[۱۳]. اللهوف، ص ۱۳۴٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *