۱۰ پرسش از سیدالشهداء علیه السلام – مجلس چهارم

شهریور, ۱۳۹۷ بدون نظر سخنرانی

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

ای چاره‌ساز مشکل ما را تو چاره کن
پرده ز رخ نمی‌کشی ای ماه دل مکشخورشید آسمان علی، ماه فاطمه
بنگر چه آمده بر سرم از فراغ تو
باید عریضه‌ای بنویسم برای تو
ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن
بر حال عاشقان خرابت نظاره کن
حرفی بزن جانب ما یک اشاره کن
شام سیاه بخت مرا پر ستاره کن
زخم دل شکسته‌ی ما را شماره کن
خواهی بخوان تو نامه‌ی من یا که پاره کن
رحمی به من سوخته‌ی بی سروپا کن

من منتظرم یابن زهرا – ای تاج سرم یابن زهرا

یا صاحب الزمان

یک مسئله‌ی شرعی عرض کنم اگر پدر و مادری نتواند خرج زندگی‌شان را بدهند وظیفه‌ی اولاد است که هزینه را تأمین کنند اگر می‌توانند و این وظیفه فقط وظیفه‌ی پسر بزرگتر نیست و این وظیفه فقط وظیفه‌ی پسرها نیست. بله اگر یکی دوتا از فرزندان این کار را انجام بدهند ثوابش را بردند و از بقیه ساقط می‌شود اما وظیفه‌ی همه است. مراد از خرج زندگی چی است؟ خوراک، پوشاک، درمان و مسکن. این چهارتا چیز هم باید در شأن پدر و مادر باشد. مثلاً سی سال مادرش در خیابان شمران زندگی کرده و حالا پدرش مرده می‌خواهند ارث را تقسیم کنند می‌روند برایش در دهات‌های ورامین خانه می‌گیرند که این نمی‌شود، باید مسکن در شأن پدر و مادر و همینطور خوراک و پوشاک که حالا درمان را نمی‌دانم چطوری شأن تعریف می‌شود ولی این سه تا باید در شأن آنها باشد. البته من نمی‌دانم اینها را کی بشود گفت در منبر یکجوری برنامه‌ریزی کنید آنهایی که می‌توانید که خانم شما بعد از شما محتاج به اولاد شما نشود. خدایا ما را در گذران زندگی محتاج به هیچ کسی نفرما. عقل نیست، ثلثش را وصیت می‌کند برای صدتا مصرف و برای این بدبختی که چهل سال در خانه‌اش زحمت کشیده یک چیزی نمی‌نویسد که این نخواهد دستش را دراز کند چون عقل کم است، حواسش نیست. صدتا وصیت می‌کند، با یک عالمی یا یک آدم عاقلی مشورت کن و یک برنامه‌ای بریزید یک چیزی را به آن هبه کن هر کسی بستگی به توانش که این اتفاق نیفتد که خانم شما احساس کند حالا محتاج به اولاد شدید، مشورت کنید. خدا ما را با وظایف شرعی‌مان آشنا بفرماید به محضر حضرت رضا علیه السلام صلوات ختم کنید.

بحث من در این دهه ۱۰ پرسش، ۱۰ پاسخ از امام حسین علیه السلام است. سؤال امشب از حضرت شخصی به نام أبوهرم پرسید: «مالذی أخرجک من المدینه» آقاجان چه عاملی شما را از مدینه خارج کرد؟ چی شد که از مدینه بیرون آمدید؟ «فقال: ویحک یا أبا هرم شتموا عرضی فصبرت» وای بر تو ای ابوهرم، به من بدگویی کردند و آبرویم را بردند. شاید به این مضمون بشود معنی کرد، صبر کردم. «وطلبوا مالی فصبرت»  دنبال مالم افتادند که بگیرند، صبر کردم. «وطلبوا دمی فهربت»  خونم را خواستند بریزند فرار کردم. « و ایم الله لیقتلنی» به خدا قسم اینها مرا خواهند کشت « ثم لیلبسنّهم الله ذُلّا‌ً شاملاً» اگر عبارت را درست خوانده باشم. خدا لباس ذلت و خواری فراگیر بر تن اینها می‌کند. «وسیفاً قاطعا» شمشیر برنده بر سرشان حاکم می‌کند «ولیسلطنّ علیهم من یذلّهم»[۱] کسی را بر آنها مسلط می‌کند که خوار و ذلیلشان کند که همین هم شد جناب مختار قیام کرد و اینها را به ذلت کشید ابن سعد را در رختخواب کشت و شمر را در توالت خانه‌اش گرفت که خیلی ذلیل شدند ولی آن ذلت اصلی مال زمان حجاج بن یوسف است که آمد خونخوار داعش ضربدر ده . پنجاه هزار نفر وقتی حجاج مُرد در زندانش بودند که یکدفعه صدای دعوا و درگیری از زندان شنید، مثل اینکه از دم زندان رد می‌شد و گفت چه خبر است؟ گفتند که زندانی‌ها سر سایه‌ی دیوار چون زندان سقف ندارد و زیر آفتاب است و کنار دیوار سایه می‌شود و سر سایه‌ی دیوار با هم دعوا دارند و گفت دیوار را خراب کنید که کسی دعوایش نشود که مثل آب خوردن آدم می‌کشت که مردم کوفه را ذلیل کرد.

یک قصه‌ای یادم آمد، آخرین کسی که حجاج کشت سعید بن جبید بود، آوردنش و گفت نظرت راجع به خلیفه‌ی اول و دوم چی است؟ بهشت می‌روند یا جهنم؟ گفت من می‌روم در قیامت می‌بینم اگر بهشت بودند که بهشت و اگر هم جهنم بود که جهنم، تقیه کرد. گفت بهترین خلیفه از نظر تو کدام است؟ گفت آنکه بیشتر خدا را راضی کرد. گفت من را می‌پیچانی؟ می‌کشمت. سعید گفت امیدوارم بعد از من نتوانی کسی را بکشی. رو به قبله خواباندند سرش را ببرند این آیه را خواند: {وجّهت وجهی للذی فطر السماوات}[۲] گفت از قبله برش گردانید و یکطرف دیگر سرش را ببرند. این آیه را خواند: {فأینما تولّوا فثمّ وجه الله}[۳] کشتند و دو هفته بعد از شهادت سعید، مرتب حجاج می‌گفت من با سعید چه کار داشتم؟ مالی‌خولیا گرفت و بعد از دو هفته مُرد، ذلت آمد سراغ مردم کوفه و عراق {و لله العزّة و لرسوله و للمؤمنین}[۴] عزت مال خدا و پیغمبر و مؤمنین است.

در بحث عزت و ذلت من سه نکته عرض می‌کنم اول اینکه آقایان و خانم‌ها عزّت و ذلّت دست خداست. آیه‌ی قرآن است: {تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء}[۵] هر که را بخواهی عزیز می‌کنی و هر که را بخواهی ذلیل می‌کنی. حضرت یوسف را از دل چاه درآورد و عزیز مصرش کرد. «یا مقیض الرکب لیوسف فی البلد القفر وجاعله بعد العبودیة ملکا»[۶] عزت داد وقتی که یوسف را می‌خواستند بیندازند در چاه، از امام معصوم پرسیدند یوسف علیه السلام چند سالش بود که در چاه می‌انداختند، فرمود ۹ سال، شاید هم فرموده باشد ۷ چون تسع و سبع را شبیه هم می‌نویسند. وقتی آن کاروان رد شد و سطل انداختند و یوسف را از چاه درآوردند و آمدند به عنوان غلام بفروشند، وقتی می‌خواستند اسم یوسف را ببرند اسم حضرت یوسف علیه السلام را ببرند یک نفر گفت: «إستوصوا بهذا الغریب خیرا»[۷] هوای این غریب را داشته باشید، حضرت یوسف فرمود کسی که خدا با اوست غربت ندارد. به عزت رسید.

یک عده‌ را هم ذلیل کرد، خاندان برامکه انقدر عزّت ظاهری داشتند و خیلی پیش هارون الرشید عزیز بودند و قدرت و پول و کاخ داشتند و مثل اینکه به نفرین موسی‌بن جعفر گرفتار شدند، من آمدم امروز نگاه کنم ببینم سرنوشتشان که اینطوری شد چی شد ولی یادم رفت. ولی ته ذهنم یک چیزی می‌گوید مثل اینکه موسی بن جعفر سلام الله علیه نفرینشان کرد. به جایی رسیدند که راوی می‌گوید پیش یک زنی بودم روز عید قربان و دیدم لباس‌های مندرس و وضع خراب و حال نذار، گفت من را می‌شناسی؟ گفتم نه. گفت من مادر جعفر برمکی هستم، پارسال یک همچین روزی که عیدقربان بود چهارصدتا غلام و کنیز دست به سینه آماده خدمت به من بودند، می‌گوید صد درهم کمکش کردم کلی خوشحال شد. ذلت و عزت دست خداست.

یکی دیگرشان از همین برمکی‌ها شده بود دلّاک حمام، یکبار داشت یک آقایی را کیسه می‌کشید و آنکه داشت کیسه می‌کشید زیرلب یک شعری می‌خواند و یکدفعه دیدند دلّاک غش کرد، به هوش آوردند و گفتند چی شد؟ گفت این شعری که تو داری می‌خوانی می‌دانی چی است؟ این شعری است که وقتی من به دنیا آمدم در تبریک تولد من یک شاعری برای اینکه صله بگیرد برای بابام سروده بود در مدح من و کار من به جایی رسیده که شدم کیسه‌کش حمام و به چه ذلّتی ما افتادیم.

عمروعاص وقتی می‌خواست بمیرد یکسری صندوقچه‌ی جواهرات جمع کرده بود، گفت کی است که این جواهرات را از من بگیرد و من را از این نکبتی که داخلش افتادم نجات بدهد، عزّت و ذلّت دست خداست و دعا کنید خدایا هیچ وقت ما را در دنیا و آخرت ذلیل نفرما. می‌گویند یعقوب لیث وقتی که رفت جنگ چهل‌تا شتر بار آشپزخانه‌اش را کشیدند، اسیر شد شب یا ظهر آمدند به آن غذا بدهند در سطلی که برای سگ‌ها غذا می‌ریزند غذا دادند، مثل اینکه خنده‌اش گرفت و گفتند چرا می‌خندی؟ گفت یادم آمد که چهل‌تا شتر بار آشپزخانه‌ام را می‌کشیدند و الآن در ظرف سگ‌ها غذا می‌خورم، همه‌اش دست خداست. بچه‌ها، جوان‌ها یک وقت دنیا بهت رو کرد مستی نکن، سوپرمیلیاردر می‌شوی و به قول یکی از بستگان ما که دیشب هم اینجا بود آدمیزاد روزی یکساعت عقلش را از دست می‌دهد و در همان یک ساعتی که عقلت را از دست می‌دهی یک چک از تو می‌گیرند و تمام زندگی‌ات به باد می‌رود و ورق برمی‌گردد، می‌گویی من این چک را دادم؟ می‌گویند بله.

نکته‌ی دوم مؤمن حق ندارد خودش را ذلیل کند، رفتی شهرستان و می‌خواهی بروی خانه‌ی یکی از بستگانت بخوابی و متوجه می‌شوی که آنجا مهمان هست، می‌خواهی بروی خواهش و تمنّا کنی بروی آنجا که زشت است، همان در ماشین بخوابی و یا در پارک کنار خیابان بخوابی بسیار بهتر است که خودت را به ذلّت بیندازی، برای اینکه یک  امکانات مادی بیشتری بگیری، یک وقتی هست که ضرورت است و چاره‌ای نیست و یک وقتی هست که خانه دارد و می‌خواهد خانه‌اش را بزرگ کند و نیازش هم نیست، ماشین بهتر بخرد نیازش هم نیست، همه‌اش به این و آن رو می‌اندازد، مؤمن حق ندارد خودش را ذلیل کند.

در روایت داریم دوتا چیز باعث می‌شود که مؤمن ذلیل بشود اول «یتعرّض لما لایطیق»[۸] شاید معنی‌اش این است آن کاری را انجام می‌دهد که توانش را ندارد مثل اینکه الآن به من بگویند بشو رئیس اداره‌ی آب و فاضلاب، من خراب می‌کنم و هفته‌ی بعد دوتا لوله بترکد سوء مدیریت من معلوم می‌شود من حق نداشتم قبول کنم. دوم یا می‌رود خواستگاری می‌گوید من کار و بارم بسیار روبه‌راه هست و تا سال دیگر این موقع یک خانه می‌خرم در شمران و سال دیگر معلوم می‌شود که پانزده میلیون هم بدهکار است. خودت را ذلیل کردی، چرا حرف بی‌خود زدی؟ نه ما عروسی می‌گیریم در باشگاه فرانسه، چرا خودت را ذلیل کردی؟ چرا قمپز در کردی؟ از این کارها زیاد می‌کنند و جوگیر می‌شود الکی یک قولی می‌دهد. تو توانت این حرف‌ها نیست. نه شما با ازدواج دخترتان موافقت کنید من سالی یکبار می‌برمش مسافرت خارج بعد تا سید ملک‌خاتون هم نمی‌برد. خوب ذلیل می‌شوی چرا این کارها را کردی؟ سید ملک خاتون می‌دانید کجاست؟ باز ما بچه بودیم دایی‌هایمان ما را بردند آنجا، تا الآن هم نرفتم. بعضی امامزاده‌ها هست که آدم درست نیست که نرود، سید‌نصرالدین و خیلی جاهای دیگر، امامزاده صالح تجریش.

چرا خودت را ذلیل می‌کنی برادر من، این حرف‌ها چی است؟ دومین چیزی که ذلت می‌آورد «یدخل فیما یعتذر منه»[۹] وارد چیزی می‌شوی که ازش عذرخواهی باید بکنی، یک کاری نکن که بخواهی عذرخواهی کنی. یک جمله‌ی بدی نگو که خراب بشوی و بخواهی عذرخواهی بکنی این تذکر دوم. واقعاً من می‌بینم بعضی‌ها خیلی راحت خودشان را ذلیل می‌کنند، نود و نه درصد طلبه‌ها اینطوری نیستند ولی یک طلبه‌ای آقای فلانی شما خانه‌تان روضه دارید چرا من را دعوت نمی‌کنید صحبت کنم؟ این قشنگ نیست. من الآن بخواهم مثال بزنم زیاد است. فرمود: «لایحل لرجل مسلم أن یذلّ نفسه»[۱۰] درست نیست که مرد مسلمان خودش را ذلیل بکند.

تذکر سوم اینکه آقایان و خانم‌ها هر چیزی ذلت نیست، اعتراف به اشتباه ذلت نیست، آقا من مسئله‌ی شرعی را اشتباه گفتم بیایم بگویم اشتباه کردم، راجع به کسی بد قضاوت کردم بگویم آقا ببخشید من اشتباه کردم طوری نمی‌شود، برای چی آدم از خودش ببافد و بعد روی حرف خودش پافشاری کند. مرحوم حاج مقدس در تهران منبر می‌رفت، وجداناً شصت سال پیش یک همچین شبی در همین شعاع دو کیلومتری اینجا شما می‌رفتید چه کسانی روی منبر و روی سکوی مداحی بودند؟‌ حالا چی شدند؟ حاج مقدس یکطرف بوده و آقا سید مهدی قوام بوده، حاج محمد علامه مداح بوده، حاج اکبر ناظم بود.

شهر یاران بود و کوی مهربانان این دیار                      مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

حاج مقدس خودش باتقوا بوده، الآن منبری درست شده می‌گوید اگر خدا برای حجاب عذاب کند از داعش بدتر است، این یک منبری پناه بر خدا و یکی هم ما هم منبر برویم و از شرابخواری العیاذبالله دفاع کنیم ما مشتری‌مان بیشتر می‌شود. هر چه حرف باطل بیشتر بزنی بیشتر مشتری پیدا می‌کنید این را بدانید. من خودم از مرحوم حاج محمد علّامه شنیدم که گفت از فرودگاه جدّه بعد از حج آمدیم پرواز کنیم نزدیک اذان بود و حاج مقدس هم سختش بود در هواپیما نماز بخواند، حالا آنهایی که سفر خارجی و پروازهای طولانی دارید در هواپیما اگر آدم رو به قبله باشد و استقرار داشته باشد می‌تواند نماز بخواند، جهت قبله را تشخیص بدهد به شرط اینکه تا هواپیما نپیچیده نماز تمام بشود که حالا ایشان یا سختش بوده یا قبله را نمی‌توانستند روی آسمان تشخیص بدهند در سال ۳۰ یا ۳۵ به آقای علامه می‌گوید آقای علامه ما نماز می‌خوانیم و از فرودگاه می‌رویم، این را می‌گوید و خلبان اعلام مسافرین محترم موتور نقص‌فنی پیدا کرده و دو سه ساعت تأخیر داریم که پیاده می‌شوند راحت وضو و نماز و برمی‌گردند داخل هواپیما و آقای مرحوم حاج محمد علامه گفت حاج مقدس رو کرد به من و گفت بخدا قسم خدا هست.

شبیه این را آقای صدیقی برای مرحوم آیت‌الله خوانساری نقل می‌کرد که ایشان زمان رضاخان یا اوایل محمد رضا سوار اتوبوس بوده در جاده، اذان ظهر می‌شود و به راننده می‌گوید نگه دار می‌خواهم نماز بخوانم، حرف نزن آخوند اینجا که جای نماز نیست. اتوبوس خراب می‌شود و مرحوم آقای خوانساری با عزّت کامل می‌آید پایین نمازش را می‌خواند و سوار می‌شود و اتوبوس درست می‌شود. اینها کجا رفتند؟

من اینها را نمی‌خواستم امشب بگویم ولی حالا یادم آمد می‌گویم یکبار یک آقای مؤثقی نقل می‌کرد که رفته بوده در مغازه‌ای در بازار نشسته بوده و طبقه‌ی بالا خیاط بوده در قبل از انقلاب، رادیو روشن بوده و داشته موزیک لهوی پخش می‌کرده و آقای خوانساری هم خیلی باتقوا بود و اصلاً معصیت نمی‌کرد، کاش من می‌دیدمش، در خانه‌ی ایشان حاج شیخ رضا سراج منبر می‌رفت و روز تاسوعا و عاشورا کاری می‌کرد که آقای خوانساری عمامه را برمی‌داشت، حیف که ما آن وقت‌ها را ندیدیم و وای به حال شما که ماها را دیدید و بعد نسل بعدی چی می‌شود؟ چرا بالأخره خدا خوب هم دارد و انشاءالله خودش درست می‌کند. حالا این را می‌خواهم بگویم که گفت به این آقا بگویید صدای رادیو را ببندد، می‌رود بالا می‌گوید حضرت آیت‌الله خوانساری پایین هستند و فرمودند صدای این را ببند و گفت برو بابا بی‌خود کرده، جسارت می‌کند به آقا، قیچی خیاطی را دیدید که بزرگ است، لیز می‌خورد از روی میز می‌خورد به شکمش و شکمش را پاره می‌کند، عزّت دست خداست. حالا بحث‌ها را جمع‌وجور کنم که چی داشتم می‌گفتم.

حاج مقدس روی منبر خیلی علیه کلاه شاپو صحبت می‌کرده که حرام است، نگذارید. بحثم چی است؟ اعتراف به اشتباه ذلت نیست، یک شب می‌آید می‌نشیند روی منبر و می‌گوید امروز خدمت حضرت آیت‌الله بروجردی بودم و از ایشان پرسیدم کلاه شاپو اشکالی دارد؟ فرمودند نه. من تا الآن اشتباه می‌کردم. خانم‌ها و آقایان یکدانه ببخشید اشتباه کردم جلوی یک دعوای خانوادگی را می‌گیرد، خب بگو خلاص کن اما همه‌اش توجیه کنی کار گره می‌خورد. دوم کوتاه آمدن در مقابل بدی دیگران این هم ذلّت نیست. «شکا إلیه رجل جاره»  یک کسی از دست همسایه‌اش به محضر حضرت صادق سلام الله علیه شکایت کرد «فقال: إصبر علیه» حضرت فرمودند با آن بساز و صبر کن. آن زمان هم مثل حالا بوده، یک کتابی من می‌خواستم بنویسم که ننوشتم که همه چی همینطور است. «فقال: ینسبنی الناس إلی الذّل»  مردم می‌گویند رویت کم شد و ذلیل شدی. به به! « فقال: إنما الذلیل من ظلم»[۱۱] فرمود: ذلیل فقط کسی است که ظلم می‌کند. نه آقا ما با فلانی قهریم ده دفعه کوتاه آمدیم و این دفعه دیگر کوتاه نمی‌آییم، این دفعه هم کوتاه بیا. نه آن شب در هیئت کفش ما را لگد کرده ما کوتاه نمی‌آییم. کوتاه بیا چی می‌شود؟‌ سؤال از احکام دینی هم ذلّت نیست که آدم برود مسئله‌اش را بپرسد.

وقت من رو به اتمام است، عوامل ذلّت آور را می‌خواستم بگویم که کوتاه می‌گویم و می‌روم در روضه. عوامل ذلّت آور را قرآن می‌فرماید: {ضربت علیهم الذلّة والمسکنة وباء بغضب من الله} ذلّت و فقر برایشان تقدیر شد مشمول غضب خدا شدند چون پیغمبران را می‌کشتند و کفر به آیات خدا داشتند {ذلك بما عصوا وکانوا یهتدون}[۱۲] ذلّت آمد سراغشان و در یک آیه‌ی دیگری اشاره می‌کند که گناه سبب ذلت است، ظلم و تعدی.

عامل دوم طمع است و فرمود «لا ذلّ کذلّ الطمع»[۱۳] هیچ ذلتی مثل ذلت طمع نیست. یک وقتی به شما گفتم که ابومسلم خراسانی به خاطر بنی‌العباس هزاران آدم کشت و شنیدم اسم تیمش را هم عوض کردند که کار خوبی کردند، شبنم می‌گذاشتند بهتر از آن اسم بود.

بعد این طمع کرد که بشود حاکم مصر، گفتند خراسان برای تو کم است آمد مدینه در کاخ منصور هزارتا اسب سوار با خودش آورد ذلّت را ببین، ببینید که خدا چطوری ذلیلش کرد، احتمال می‌داد منصور در کاخ است بخواهد برایش برنامه‌ای بریزد و بکشد آن را هزارتا اسب‌سوار پشت در قصر ایستادند و اسب‌ها را پارک کردند که اگر اتفاقی افتاد بریزند داخل. ابومسلم رفت داخل کاخ و منصور هم چهار نفر را گذاشت پشت پرده قایم شدند و گفت دستم را زدم به هم بپرید این را بکشید که شروع کرد با آن دعوا کردن و در این فاصله یک گونی پر از سکه‌ی طلا داد به رئیس دفترش منصور و گفت برو بین این سرباز‌ها پخش کن که سکه‌ها را پخش کردند و داشت با ابومسلم دعوا می‌کرد که دستش را زد به هم و پریدند و سر ابومسلم را بریدند و کله‌اش را انداختند بیرون جلوی سربازانش و سربازها که سکه‌ها را گرفته بودند سر را هم برنداشتند که ببرند، نه تنها ناراحت نشدند این همه آدم کشت برای بنی‌العباس و خوش خدمتی کرد طمع گرفتش آمد به این ذلت مُرد؛ « لاذلّ کذلّ الطمع».

یک عامل دیگر ذلت ظاهراً جمله از أمیرالمؤمنین سلام الله علیه است، اخلاق بد است. فرمود: «رُبّ عزیز أذلّه خُلُقه»[۱۴] ای چه بسا آدم باعزتی که اخلاقش ذلیلش می‌کند. آقایان مردی که در خانه بداخلاق است بچه‌هایش ممکن است آرزوی مرگش را بکنند، تو را به خدا در خانه با زن و بچه خوش‌اخلاق باشید و عین آدم با زنتان حرف بزنید. کسی که دوتا خصوصیت را دارد واقعاً ذلیل است یکی بداخلاق است و یکی پول زیاد دارد و به بچه‌هایش نمی‌دهد که همه آرزوی مرگش را می‌کنند که این یک مرضی است مثلاً میلیاردها تومان در بانک دارد و ده تومان به بچه‌اش نمی‌دهد. یک بچه پولداری به یکی از رفقای ما گفته بود آرزو دارم بابام بمیرد و از لجم برایش ختم هم نگیرم، این ذلت است.

این به نظر شما مرض روحی نیست که کسی میلیاردها ثروت دارد و هیچی به بچه‌هایش نمی‌دهد و اگر کسی اینطوری است بچه‌ها شما حق ندارید به زور از آن بگیرید، اگر پدرتان بداخلاق است حق نداری با آن بداخلاقی کنی امتحان خداست، دلم برایت می‌سوزد ولیکن پیش خدا درجه پیدا می‌کنی.

یک پسره به من پیام زده دعا کن امشب یا من بمیرم یا پدر و مادرم این امتحان خداست و باید با اینها بسازی، درجه‌ات بالا می‌رود. اما از آنطرف پدری که بداخلاقی برو اخلاقت را درست کن، چه ذلتی از این بدتر که عزیزان یک نفر در دلشان بخواهند که یارو بمیرد. در کتابی خواندم یک پزشکی در مشهد گفت به فاصله‌ی دو سه روز دوتا مریض را در خانه‌شان دیدم یکی یک شب من را گفتند بیا یک مریضی در پایین خیابان نواب در خانه‌ی فقیرانه و محقر و خرابه، بیماری ناجور که رفتم داخل معاینه‌اش کنم و داشتم برایش نسخه می‌نوشتم مثلاً، مریض گفت می‌دانی آقای دکتر می‌دانی من زندگی‌ام چطوری بوده؟ گفت نه. گفت من سه چهار سالم بوده که افتادم در چاه خانه‌مان و تا چانه‌ام آب آمده و مادرم دنبالم گشته پیدا نکرده و آجر از زیرپایش در رفته، آجر افتاده در چاه و از جلوی بینی من رد شده و یک خراشی انداخته و اگر یکخورده بیشتر در آب فرو می‌رفتم الآن مرده بودم، اگر آجره یکخورده عقب‌تر می‌خورد من الآن مرده بودم، خدا پنجاه سال است به من عمر داده الحمدلله، چیز از خدا می‌خواهم و حالا هم دارم می‌میرم، دو هزار تومان پس‌انداز کردم و هر چه به این پسرم می‌گویم برو زن بگیر تا من نمردم عروسی تو را ببینم قبول نمی‌کند و پسره گفت آقای دکتر خدای نکرده برایش اتفاقی بیفتد می‌خواهیم برنامه‌اش آبرومند برگزار بشود و من دلم نمی‌اید به این پول دست بزنم که گفتم خدایا اینجا کجاست؟ گنج معارف است در این خرابه؟ این دارد می‌میرد و راضی است که خدا به آن لطف کرده ۴۷ سال عمر اضافه داده است و این پسره راضی نمی‌شود پول را بگیرد و می‌گوید نگه دارم برای بابام و خانمش هم محجبه. دو سه شب بعد با کادیلاک آمدند دنبالم در آن زمان و من را بردند به خیابان کوه‌سنگی در خانه‌ی بزرگ، حیاط بزرگ، فرش ابریشم، لوستر و دیدم یکی در بستر افتاده و بیماری همان آقای آن شبی است.

یک خانم آرایش کرده‌ای آمد و یک جوانی هم بود معلوم بود زن و پسرش هست و شروع کردم به نسخه نوشتن که زنش گفت آقای دکتر چی می‌خواهی بنویسی؟ گفتم مسکن می‌نویسم که دردش کمتر بشود، گفت نمی‌خواهد یک چیزی بده راحت بشود. گفتم بله؟ گفت یک چیزی بده راحت بشود. گفتم ما سلّاخ نیستیم، ما دکتریم، درس آدم‌کشی نخواندیم نکند شما خانمشی و این هم پسرش است؟ گفت بله. نکند خانه زندگی مال این است و شما منتظر مرگش هستید؟ گفت بله. خانم، به آقایتان غُر نزن در خانه برای یک اشتباه. آقای محترم با خانمنت درست صحبت کن، بداخلاقی در خانه نکنید، داستان سعد معاظ را یادتان نرود، تند صحبت نکنید، به هم توهین نکنید و یک ادبیات مقبولی را پیش بگیرید و مبنای کار قرار بدهید.

من سه نکته گفتم، بحثم سؤال از امام حسین بود و جواب حضرت فرمود خدا بر اینها کسی را مسلط می‌کند که ذلیلشان کند، اول گفتم عزّت و ذلت دست خداست، دوم گفتم مؤمن حق ندارد خودش را ذلیل کند، سوم هر کاری ذلّت نیست مثل اعتراف به اشتباه، چهارم عوامل ذلّت آور دوتایش را گفتم طمع و اخلاق بد، باز هم هست در روایات.

عزّت ابدی در نوکری امام حسین است، در فیلم شب غسل حاج حسن گودرزی که ۲۵ سال است فوت کرده می‌دیدم آقای انسانی دارد می‌خواند و گفت فردا بیا تا آقایی ارباب را ببینی که شاید چندهزار نفر آمدند تشییع حاج حسن، آنها عزّت می‌دهند و آن عزّت قیمت دارد. عزّتی که به حرّ دادند خیلی قیمت دارد. مرحوم آیت‌الله حکیم آمد کنار قبر حضرت حرّ عرض کرد من مرجع تقلید میلیون‌ها نفر هستم و جدّم رسول خداست و این دوتا خصوصیت را شما نداری اما من آمدم جلوی قبرت بگویم بأبی أنت و أمی پدر و مادرم فدات چون شما توبه کردید و پای امام حسین ایستادید. چه عزّتی امام حسین به آن داد.

زمان شاه اسماعیل وقتی قبرش آب افتاد و خراب شد بدن مطهر، آقای دستغیب نوشتند در کتابشان، بدن مطهرش بعد از هزارسال آمد رو، به شاه اسماعیل خبر دادند که بدن حر تر و تازه آمده رو دستور داد دفن نکنید تا من بیایم ببینم که به تاخت آمد کربلا، دید بدن حرّ سالم است و دستمالی که امام حسین بستند به سرش هنوز به سرش هست، گفت برای تبرک دستمال را باز کنم، دستمال را باز کرد و خون از بدن بی‌جان فواره زد، دستمال دیگری آوردند بستند اثر نکرد، همان دستمالی را که امام حسین بسته بود چون وقتی که دستمال را می‌بست بهش فرمود «أنت حرّ کما سمّتک أمک»[۱۵] حرّ تو حرّی همانطور که مادرت اسمت را گذاشت.

این حرّ چطوری عزیز شد؟ بعضی‌ها می‌گویند شاید علتش همین بود که ادب کرد، وقتی راه را به سیدالشهدا سلام الله علیه گرفت آقا فرمودند بگذار بروم گفت نمی‌شود، اصرار کردند و گفت نمی‌شود. فرمود مادرت به عزایت بنشیند و حرّ گویا سرش را انداخت پایین و عرض کرد «لا إلی أمک من سبیل إلا بأحسن ما یقدر علیه»[۱۶] راهی به اینکه درباره‌ی مادر تو سخن بگویم نیست مگر بهترین چیزی که می‌شود گفت. یاد یک بیتی افتادم که راجع به حضرت زهراست:

ما ضرب در تمام جهان در برابرش                  صفریم گرحساب کسی می‌شود سرش

یک وقتی در مجلس اهل‌ذوق بود، دیدگاه درست نسبت به اهل‌بیت این است که خیلی از شیعه‌های شناسنامه‌‌ای ندارند حالا می‌گویند آدم‌های بزرگی بودند که نماز شب می‌خواندند و به فقیر کمک می‌کردند، این دیدگاه درست است.

عرض کرد «لا إلی أمک من سبیل إلا بأحسن ما یقدر علیه» آقا فرمودند: حرّ نمی‌خواهی با سپاهت نماز جماعت بخوانی؟ عرض کرد: نه آقا، می‌خواهیم با شما نماز بخوانیم. خوشا به ‌حالش و خاک بر سر کسانی که به سیدالشهدا اقتدا کردند و بعد هم به آن سنگ زدند. چه لذتی دارد پشت سر امام حسین نماز خواندن آن هم علی‌اکبر مثلاً اذان بگوید و ابوالفضل در صف جماعت باشد. چه جماعتی خواندند ظهر عاشورا،

نماز ظهر را ادا کرد و تیرباران شد                   نماز عصر سرش بر سنان نمایان شد

عرض کرد: نه آقا، ما جماعت را با شما می‌خوانیم، که اقتدا کردند و شب عاشورا مثل اینکه پدرش را خواب دید، گفت: حرّ تو داری خودت را جهنمی می‌کنی و با امام حسین می‌خواهی بجنگی و صبح بلند شد و بعد از اینکه تیرباران کردند خیمه‌ها را به عمر سعد گفت چکار می‌خواهی بکنی؟ گفت می‌خواهم بجنگم، جنگی که کمترین کار افتادن سرها و دست‌ها باشد. گفت راه دیگری ندارد؟ گفت نه. آمد اینطرف بدنش می‌لرزید و یک نفر به آن گفت حرّ تو شجاع بودی، ترسیدی؟ گفت: نه «أخیّر نفسی بین الجنة والنار»[۱۷] بین بهشت و جهنم گیر کردم و به خدا قسم بهشت را انتخاب می‌کنم حتی اگر قطعه قطعه بشوم، بارک‌الله به مردانگی حرّ.

به بهانه‌ی اینکه اسبش را آب بدهد نوشتند سپر را برگرداند «قلّب ترسه ووضع یدیه علی رأسه» دوتا دستش را گذاشت روی سرش آرام آرام آمد محضر سیدالشهدا سلام الله علیها و گفت آقا من راه را بر شما بستم و من به شما بدی کردم « هل تری من توبة»  من هم می‌توانم توبه کنم؟ حالا یک وقتی هست حضرت می‌گویند که ببین این صدای بچه‌های من می‌گویند العطش تو باعث شدی، ببین من اینجا گیر افتادم، اصلاً این حرف‌ها نیست در این خانواده فرمود بیا پایین بله خدا قبول می‌کند بیا پایین. « إرفع رأسک یا شیخ» پیرمرد سرت را بالا بگیر. به قول آقای انسانی

تو بدی کردی ولی بد نیستی               خوب دادی امتحان رد نیستی

گفت آقا پس من بروم نفر اول در میدان. بعضی کتاب‌ها نوشتند عرض کرد اجازه می‌دهید من یک عذرخواهی هم از خانم‌ها بکنم و بروم دم خیمه‌ی مخدرات؟ فرمود برو. آمد دم خیمه عرض کرد: دختران فاطمه‌ی زهرا من حرّ هستم، من راه را به شما بستم و شما را ترساندم. آقایان، نوشته‌اند صدای گریه از داخل خیمه بلند شد، حرّ خیلی خجالت کشید و می‌گویند شروع کرد صورتش را به خاک مالیدن در کنار خیمه. یکی از خانم‌ها، ننوشته‌اند کی بوده است، شاید حضرت زینب بوده، آمد بیرون دلداری‌اش داد و فرمود حرّ مسئله‌ای نیست برو. اینها خانوادگی عذر را قبول می‌کنند، یا اباعبدالله تو حرّ را قبول کردی ما را هم قبول کن. یا اباعبدالله همه‌ی نوکرهات مگر خوب بودند، تو نوکر بد هم داشتی، اصلاً بعضی بدها را خودت عوض کردی، آنهایی که از تو فرار کردی، تو ظهیر را خودت عوض کردی، آن نمی‌خواست تو را ببیند آقاجانم اینها آمدند برایت سینه بزنند، اینها را نمی‌خواهی عوض کنی؟

به هر حال سوار بر اسب شد و رفت میدان یک خطبه‌ای خواند و گفت من که نامه ننوشتم ولی این آبی که برای حیوان‌ها آزاد است شما از حسین منع کردید، حمله کرد به لشکر، زمانی که افتاد زمین شاید گمان نمی‌کرد اربابش بیاید بالای سرش، لابد می‌گفت من بدی کردم تا همین‌جا هم که اجازه دادند بروم از سرم هم زیاد است، ابی‌عبدالله بالای سرش آمدند و نوشتند گرد و خاک را از صورتش پاک کردند «أنت حرّ کما سمّتک أمک، أنت حرّ فی الدنیا والآخرة» برایش مرثیه گفتند:

لنعم الحرّ بنی ریاح             وحرّ عند مشتبک رماح[۱۸]

قریب به این مضمون، حرّ لحظات آخرت اربابت آمد بالای سرت ای کاش زنده بودی ببینی لحظات آخر اربابت می‌آید. آیا برادرش آمد؟ نه. آیا خواهرش آمد؟ نه. آیا یار و یاوری داشت؟ نه. یک وقت دید سینه‌اش سنگین شده نگاه کند ببیند « والشمر جالس علی صدره».

[۱]. امالی صدوق، ص ۱۵۳-۱۵۴٫

[۲]. أنعام: ۷۹٫

[۳]. بقره: ۱۱۵

[۴]. منافقون: ۸ .

[۵]. آل عمران: ۲۶٫

[۶]. «یا مقیّض الرکب لیوسف فی البلد القفر و مخرجه من الجبّ و جاعله بعد العبودیة ملکاً»؛ اقبال الاعمال، ج ۱، ص ۳۴۳و

[۷]. مجموعه ورام، ج ۱، ص ۳۳٫

[۸]. کافی، ج ۵، ص ۶۴٫

[۹]. وسائل الشیعة، ج ۱۶، ص ۱۵۸٫

[۱۰]. «لا ینبغی للمؤمن أن یذلّ نفسه»؛ کافی، ج ۵، ص ۶۴٫

[۱۱]. بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۲۰۵٫

[۱۲]. بقره: ۶۱٫

[۱۳]. تحف العقول، ص ۲۶۸٫

[۱۴]. بحارالانوار، ج ۶۸، ص ۳۹۶٫

[۱۵]. «أنت حرٌّ کما سمّیت فی الدنیا و الآخرة»؛ امالی صدوق، ص ۱۶۰٫

[۱۶]. «ما لی من ذکر أمّک من سبیل إلّا بأحسن ما نقدر علیه»؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۷۷٫

[۱۷]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۱٫

[۱۸]. لنعم الحرّ حرّ بنی ریاح            ونعم الحرّ مختلف الرماح؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۱۹٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *