۱۰ پرسش از سیدالشهداء علیه السلام – مجلس سوم

شهریور, ۱۳۹۷ بدون نظر سخنرانی

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

زیاد خون به دلت کرده‌ام حلالم کن
چقدر قدر تو مخفی‌است بین ما مردم
همه امید من این چشم‌های بارانی است

تو از سلاله‌ی زهرای مهربان هستی
مرا به خانه‌ی زهرای مهربان ببرید
شنیده‌ام دری آتش گرفته است مرا

  تو خوب بوده‌ای و من بدم حلالم کن
در آسمان و زمین محترم حلالم کن
میان گریه شبی باز هم حلالم کن
به حق فاطمه‌ی بی‌حرم حلالم کن
به خاک‌بوسی آن قبر بی‌نشان ببرید
برای جامه دریدن به سوی آن ببرید

یا صاحب الزمان

یک مسئله‌ی شرعی خدمتتان عرض کنم اگر کسی در نماز جماعت سهواً زودتر از امام جماعت از رکوع بلند بشود وظیفه‌اش چی است؟ در صورتی که ببیند به رکوع امام می‌رسد باید زود برگردد، اگر نمی‌رسد که هیچی اما اگر امام یک ذکر گفته و ذکر بعدی را شروع کرده مثلاً دارد سه تا سبحان‌الله می‌گوید و اگر برگردید می‌رسید، باید برگردد و در این صورت رکن هم اضافه نمی‌شود و نمازش هم مشکلی ندارد و شاید لازم باشد که بعد از نماز احتیاطاً دوتا سجده‌ی سهو هم به جا بیاورد اما وظیفه این است که اگر می‌رسد برگردد. خدا ما را با وظایف شرعی‌مان آشنا بفرماید به محضر حضرت رقیه صلوات بفرستید.

بحث من در این شب‌ها ۱۰ پرسش و ۱۰ پاسخ از امام حسین علیه السلام. پرسش امشب در کتاب محاسن است از مرحوم برقعی و مردی از اهل بصره گزارش می‌کند «رأیت الحسین بن علی و عبدالله بن عمر یطوفان بالبیت» دیدم سیدالشهدا سلام الله علیه دور خانه‌ی کعبه دارند طواف می‌کنند و فرزند خلیفه‌ی دوم عبدالله هم دارد طواف می‌کند، این عبدالله کسی است که با امیرالمؤمنین بیعت نکرد و شبانه رفت دم خانه‌ی حجاج بن یوسف، گفتند خواب است، گفت بیدارش کنید که کار ضروری دارم. چکار داری؟‌ گفت از پیغمبر شنیدم: «من مات ولم یعرف إمام زمانه مات میتة الجاهلیة»[۱] ترسیدم امشب بمیرم و با تو بیعت نکرده باشم دستت را بیاور بیعت کنیم، گفت بیا با پایم بیعت کن، حجاج لنگ نامبارکش را دراز کرد و ایشان هم با دست أمیرالمؤمنین بیعت نکرد، با پای حجاج بن یوسف بیعت کرد و کسی است که صدهزار دینار حق‌السکوت گرفت در مقابل قتل سیدالشهدا سلام الله علیه ساکت باشد.

سیدالشهدا و این دارند دور خانه‌ی کعبه طواف می‌کنند، رفتم پیش عبدالله بن عمر «فسألت بن عمر، فقلت قول الله {وأما بنعمة ربک فحدث}» گفتم: راجع به این آیه که خدا می‌فرماید نعمت‌های ربّت را بازگو کن، منظور چیست؟ منظور طبعاً این نیست که اگر کسی خانه و ویلا و باغ خرید بیاید برای دیگران تعریف کند به عنوان خودنمایی و تفاخر، عبدالله بن عمر هم «قال: أمره أن یحدّث بما أنعم الله علیه» فرمان داده خدا که هر نعمتی را که به شما داده بازگو کنید، پیغمبر هر نعمتی که خدا به آن داده بازگو کند یا انسان بازگو کند.

بعد می‌گوید رفتم خدمت امام حسین «ثم إنّی قلت للحسین بن علی» که علم قرآن نزد این چهارده نفر است وقتی در یک بیانی امام ششم فرمودند اگر اینها سکوت می‌کردند و حرف نمی‌زدند و صحبت از دین نمی‌کردند مردم می‌آمدند دینشان را از ما می‌گرفتند. به هر حال «قول الله تعالی {وأمّا بنعمة ربّک فحدّث}» راجع به این آیه پرسیدم. «قال: أمره أن یحدّث بما أنعم الله علیه من دینه»[۲] فرمان داده که بازگو کند نعمت‌هایی را که خدا از دینش داده، نعمت‌های دینی را بگوید که شاید به این معنا که آن دین حق و آن اعتقاد صحیح را بیاید بازگو کند، اعتقاد به توحید صحیح، عدل، نبوت، امامت که در اینها خودنمایی هم نیست بلکه خیلی‌جاها واجب هم هست که شما این حقایق را به دیگران یاد بدهید. پس نعمت‌های دو جور هستند نعمت‌های مادی و نعمت‌های معنوی.

نعمت‌های مادی را یک شب در یکی از این سال‌ها بحث کردیم و امشب می‌خواهم چند نمونه از نعمت‌های معنوی را بیان کنم با دلیل از بین رفتنش، نعمت‌های معنوی خدا و علت اینکه خدا این نعمت‌ها را از انسان می‌گیرد. اولی‌اش ایمان است. ایمان بالاترین نعمت است و قرآن می‌فرماید: {بل الله یمنّ علیکم أن هداکم للأیمان}[۳] خدا بر شما منّت گذاشته که به ایمان هدایتتان کرده. این ایمان روایات ما می‌گویند کسی که گناه می‌کند در حال گناه ایمان ندارد، آن چند دقیقه یا ثانیه‌ی گناه سیمش قطع است و دلش روشن به نور ایمان نیست و بعد اگر خدای نکرده در حال گناه جانش گرفته بشود و مرگش فرا برسد بعضی علما قائلند که با ایمان نمرده.

مؤذنی بوده زمان‌های سابق بالای مناره‌ی مسجد می‌رود برای اذان گفتن و از آن بالا نگاه می‌کند و می‌بیند دختر همسایه در حیاط دارد رخت می‌شورد، نگاه را آلوده می‌کند و می‌آید از این دختر خواستگاری می‌کند و پدر دختر می‌گوید ما یهودی هستیم و شرط ازدواج تو با دختر من این است که تو هم یهودی بشوی، این یهودی می‌شود و بعد هم مثل اینکه به فاصله‌ی کمی می‌میرد، ایمان را از آن گرفتند با گناه. اما دوتا گناه خاص است رفقا که بخصوص ایمان را از بین می‌برد. اول حضرت باقر سلام الله علیه فرمود: «الحسد یأکل الأیمان کما یأکل النار الحطب»[۴] حسد ایمان را از بین می‌برد آنطوری که آتش هیزم را، این خیلی حرف است. برادران حضرت یوسف در ۲۴ ساعت به نظرم ۱۸ تا گناه کردند به خاطر حسد، حالا یک شب در برنامه هست که بگویم این ظلم‌هایی هم که به اهل‌بیت کردند دلیل عمده‌اش حسد بود و چشم ندارند ببینند، دیشب من داد دلم را نگرفتم، ببینید که بدبختی به کجا رسیده است علیه آب بخوری و سلام بر حسین هم پیام می‌دهند، آخر بدبخت من آب بخورم بگویم سلام بر حسین تو چرا ناراحت می‌شوی؟ نه وقتی به فقیر پول دادی بگو سلام بر حسین. به این هم گیر دادند، نمی‌توانند ببینند. این حسد است.

مثلاً یکی از خطبا می‌گفت یک زن و شوهری تازه عروس و داماد آمدند پیش من و اختلاف شدید، خوب که صحبت کردند مطلع شدم ریشه‌ی اختلاف مادر دختر است، تلفن مادر را گرفتم و به آن زنگ زدم، گفتم خانم چکار داری با زندگی دختر و دامادت؟ یک مقداری که با آن صحبت کردم گفت دارم آتش می‌گیرم از اینکه می‌بینم دخترم با شوهرش خوب زندگی می‌کند و مشکلی ندارد، من به سن این بودم انقدر راحت نبودم. حسد ایمان را می‌خورد.

درمان حسد چی است؟ ما اینجا اخلاق درس نمی‌دهیم ولی یک راهی علمای اخلاق گفتند که مثلاً آن کسی که به آن حسودی می‌کنی بروی به آن محبت کنی و یک سوره‌ی قرآن بخوانی و برایش هدیه کنی و چندتا دعای خیلی عالی که برای خودت نمی‌کنی برای او بکنی و بگذاری خوب نفست جلز ولز کند، این خوب است ولی أمیرالمؤمنین فرمود: «أصل إصلاح القلب اشتغاله بذکر الله»[۵] أصل إصلاح القلب إشتغاله بذکرالله، ریشه‌ی اصلاح دل این است که آدم به یاد خدا مشغول باشد، یاد اهل‌بیت هم جزئی از یاد خداست. خیلی از حسودی بترسید رفقا، گاهی آدم یک حرفی که می‌زند دلیلش حسادت است ولی یک بهانه‌ی دیگری می‌آورد. فرض کنید یک سال من هیئت یاحسین نیایم و یک منبری بیاورید و یک جمله‌ی اشتباه بگوید و من به او حسودی کنم که مثلاً منبر او خیلی گرفته، جمله‌ی اشتباهش را مطرح می‌کنم با آن انگیزه‌ام حسودی است و خدا هم می‌داند من از اینکه چرا یک جمله اشتباه گفته است ناراحت نیستم و از اینکه چرا کارش گرفته ناراحتم، سریع حسد می‌آید. از حسودی خیلی بترسید و البته دیگران هم متهم به حسودی نکنید.

دوم تهمت زدن به مؤمن است. دومین گناهی که ایمان را از بین می‌برد تهمت زدن به مؤمن است. امام صادق سلام الله علیه فرمودند: «من إتهم أخاه المؤمن إنماس الإیمان فی قلبه کما ینماس الملح فی الماء»[۶] کسی که برادر مؤمنش را متهم کند ایمان در دلش از بین می‌رود مثل نمک که در آب حل می‌شود. یک گزارشی برایش آمده مثلاً برایش خبر آمده که امیرحسین فومنی ده میلیارد تومان از هیئت یاحسین اختلاس کرده، این رفیقم است می‌گویم و ناراحت نمی‌شود، به صد نفر می‌فرستم، بابا در هیئت یاحسین اصلاً یک همچین پولی نیست و اصلاً پول دست این نبوده، ایمانت را از تو می‌گیرند. نه فلانی می‌خواند برای خودنمایی می‌خواند، از کجا می‌دانی؟ این می‌خواست به من بی‌محلی کند، از اول که من با تو ازدواج کردم خانم فلانی تو یک شب پایش را گذاشت روی کفش من این با من لج است. از کجا می‌دانی؟ رفقا این زبان را کنترل کنیم آدم می‌شویم. راجع به همه نظر می‌دهیم، فلانی دزدی کرده. کی گفته؟ سایت شلغم‌نیوز نوشته، آبروی یک نفر را من ببرم؟ آن جریان را دیگر تکرار نمی‌کنم و فقط خلاصه می‌گویم پیرمرد آخر عمر رفت دکتر و به آن گفتند سه ماه دیگر زنده‌ای و پیغام داد برای یکی از سخنران‌های مشهور خجالت می‌کشم خودم بیایم پیشتان، حاج‌آقا آنکه در هیئت‌هایی که شما منبر می‌رفتید شایعه کرد که شما تریاکی هستید من بودم، این بهتان را من به شما زدم، من را حلال کن و آن حاج‌آقا گریه‌اش گرفت و دستش را آورد بالا و گفت خدایا من از این پیرمرد گذشتم و تو هم از آن بگذر و بعد به آن واسطه گفت برو به پیرمرد بگو تو در قیامت گیر من نیستی، من قلباً تو را حلال کردم اما اگر خدا پنج‌هزارتا کاسب، بازاری، دکتر، مهندس، دانشجو قیامت بیاورد و اینها بگویند ما در منبری‌ها پای منبر فلانی می‌رفتیم و فقط فلانی را قبول داشتیم و از وقتی فهمیدیم این هم اهل دود و دم است، گفتیم خوبش که این باشد وای به حال بقیه‌شان، از قال الصادق و قال الباقر و روضه عقب ماندیم، جواب آن پنج‌هزارتا را به خدا چی می‌دهی؟ آن به من ربطی ندارد. ایمان در دل از بین می‌رود و آن وقت دلی می‌شکند و ای کاش مردم می‌دانستند علت بسیاری از گرفتاری‌ها همین زبان ول است. شما نظر نده و دخالت نکن بگذار همه نظر بدهند، در یک وجب جا می‌خواهی بخوابی.

دومین نعمت که حقیقت ایمان هم همان است ولایت أمیرالمؤمنین سلام الله علیه است، این بالاترین نعمت است. من این کار را نکردم ولی یک آقایی هست در همین هیئت من می‌شناسم کفنش را گرفته و رویش هم دعاهایی که دستور أهل‌بیت است نوشته و حالا من می‌خواهم کفنم را که گرفتم این دوبیتی را هم بنویسم:

ولایتی لأمیر النحل تکفینی             عند الممات و تغسیلی و تکفینی

و طینتی عجنت من قبل تکوینی       من حبّ حیدر کیف النار تکوینی

شما که اینجا نشستید ادعایی هم ندارید، ولی اگر یک نفر بگوید پانصد میلیارد دلار به تو می‌دهیم و اعتقادت به أمیرالمؤمنین دست بردار، این کار را نمی‌کنیم پس بالاترین نعمت است.

خلیفه‌ی سوم دو نفر را فرستاد دم خانه‌ی جناب ابوذر رضوان الله علیه، ابوذر خدا رحمت کند استاد من آیت‌الله آقای شیخ محمد رضا جعفری با مناسبت و بی‌مناسبت از أمیرالمؤمنین دفاع می‌کرد، تکیه می‌داد به کعبه می‌گفت مردم بیایید آنچه که از پیغمبرتان راجع به علی شنیدم برایتان بگویم. خلیفه‌ی سوم دو نفر را فرستاد دم خانه‌اش با کیسه‌ی پول، کارت به کارت که نمی‌توانست بکند، گفت این پول چیست؟ گفتند خلیفه فرستاده است. گفت نمی‌خواهم. گفتند از خالص مال شخصی‌اش هست و حقوق نجومی نگرفته است، گفت به بقیه‌ی مسلمان‌ها هم داده؟‌ گفتند نه. گفت من هم نمی‌خواهم. لای درب خانه باز بود و گفتند هیچی در خانه‌ات نیست و تو خیلی بیچاره‌ای، پول را بگیر، به به گفت «أصبحت غنیاً بولایة علی بن أبیطالب»[۷] به سبب ولایت علی من  غنی هستم، واقعاً هم ابوذر غنی هست چون پیغمبر فرمود تنهایی مبعوث می‌شود، این وقتی می‌خواست جان بدهد به آن گفتند طلا و نقره چی داری؟ در بیابان ربذه بود گفت هیچی، هر صبح فکر کردم شب را نمی‌بینم و هر شب فکر کردم صبح را نمی‌بینم و بعد کرمش را ببینید که به خانمش گفت غذا بار بگذار، گفت برای کی؟‌ گفت من که می‌میرم یک کاروانی از سر جاده رد می‌شود و برو بگو بیایند برای من نماز بخوانند و غذا نخورده نروند، ابوذر جان داد و یک کاروانی از سر جاده رد می‌شد رفت صدا کرد و گفت بیایید که صحابه‌ی پیغمبر از دنیا رفته است جناب مالک‌اشتر بود که آمد بر بدن ابوذر نماز خواند. بعد خانمش گفت غذا بخورید، گفتند نمی‌خوریم و گفت ابوذر گفته غذا نخورند نروند، کرم اینها را ببین. اینها تازه نوکران آن ارباب هستند. چند نفر آمدند نماز خواندند و گفت غذا بخورید، نمی‌دانم به ما هم چیزی تعلق می‌گیرد؟ ان شاءالله.

ولایت أمیرالمؤمنین، آقایان با حبّ دنیا و دلبستگی به دنیا از یک عده گرفتند، به خاطر دنیا یک عده‌ای این نعمت را دادند. به خاطر گناه روی گناه. یک پسری بود ۹ سال پیش پای منبر من می‌آمد اینجا نه، خیلی اهل گناهانی بود و با جنس‌های مخالف ارتباط داشت و ما هم خیلی نصیحتش می‌کردیم و گاهی گوش می‌کرد، خانمش به من زنگ زده که اخیراً دین را هم مسخره می‌کند، مقدسات را هم مسخره می‌کند. آیه‌ی قرآن است: {ثم کان عاقبة الذین أساؤا السّوای أن کذبوا بآیات الله}[۸] این اثر گناه است.

علی بن ابی‌حمزه سی هزار دینار پول امام کاظم پیشش بود، زیاد بن مروان هفتاد هزارتا، امام کاظم شهید شدند، پولها را باید به کی بدهند؟ به امام رضا سلام الله علیه. گفت من امام ندارم، من هفت امامی هستم و بعد هم که آن انگیزه‌ی اصلی‌اش را نمی‌گفت، به امام رضا می‌گفت ما اعتقاد داریم هر امامی را امام بعدی باید دفن کند، شما که در مدینه بودی و بابات بغداد شهید شد، قریب به این مضمون که فرمود امام حسین را کی دفن کرد؟ گفت حضرت زین‌العابدین. کجا بود امام حسین؟ کربلا. زین‌العابدین سلام الله علیه کجا بود؟ زندان عبیدالله در کوفه. چطوری آمد؟ به قدرت خدا. فرمود من هم به قدرت خدا آمدم بابام را دفن کردم. وقتی که از دنیا رفت حضرت رضا فرمودند دو فرشته آمدند در قبر سراغش و گفتند امامانت کی هستند؟ گفت أمیرالمؤمنین، امام حسن، امام سجاد، امام باقر، امام صادق، موسی بن جعفر، گفتند امام بعدی؟ گفت امام ندارم، آنچنان با تازیانه زدند که قبرش پر از آتش شد. برای دنیاپرستی این نعمت را می‌گیرند.

سومین نعمت معنوی نماز شب است، شب مردان خدا روز جهان‌افروز است. نماز شب با اینکه ساده هم هست ولی اکثر متدین‌ها هم من فکر می‌کنم از آن محروم هستند. تا دو شب فوتبال می‌بیند، یازده دقیقه نمی‌خواند بعد بخوابد، تازه به فتوای مثل آیت‌الله وحید که از سر شب می‌شود خواند و لازم نیست نصف شب بشود و فتوای مشهور از نیمه‌شب شرعی تا اذان صبح است. خیال می‌کند خیلی کار سختی است و باید غش کند، زیر آسمان باشد نه نمی‌خواهد. یک عده‌ای مأنوس هستند با نماز شب خوشا به حالشان. یکجوری است بیدار می‌شوند هر ساعتی که بخوابند، با خدا انس دارند.

مرحوم ملا محمد تقی برقانی آمد در مسجد نماز شبش را خواند و رفت به سجده و در سجده مناجات خمسه عشره می‌خواند، بهایی قزوین آمدند با نیزه در زمان قاجار زدند به گردنش، آمد داد بزند یک نیزه هم زدند به دهانش. اینها متشرع هستند نگفت حالا که من دارم شهید می‌شوم در مسجد بمیرم، گفت مسجد را نباید نجس کرد و خودش را به زحمت از مسجد کشید بیرون. ایشان به خاطر اینکه زبانش مجروح شده بود آب نمی‌توانست بخورد و دو روز آخر عمرش برای تشنگی امام حسین گریه می‌کرد و جان داد، یک عده‌ای اینطوری هستند و حالا برای ما این خبر‌ها نیست ولیکن چرا. «جاء رجل إلی أمیرالمؤمنین علی بن ابیطالب، فقال: یا أمیرالمؤمنین، إنی قد حرمت الصلاة بالیل، فقال أمیرالمؤمنین: أنت رجل قد قیدتک الذنوب»[۹] عرض کرد آقا من از نماز شب محروم شدم، فرمود تو مردی هستی که گناهانت تو را به بند کشیده، حاج آقا اگر کسی نماز شبش قضا نشود حتماً خیلی آدم خوبی است؟ نخیر. پیرمرده گفت به برکت جدّت ۶۰ سال است نماز شبم قضا نشده، او به قصد خودنمایی نگفت اما اگر باشد مشکل پیدا می‌شود. نبودنش گاهی مال گناه است و اینجا حرف زیاد است و وقت کم است.

نعمت چهارم گریه است. چهارمین نعمت معنوی گریه است، گریه از نعمت‌های معنوی بزرگ است و به قول آقای انسانی:

این سبک را عشق سنگین می‌خرد                  آب شورت یار شیرین می‌خرد

اشک یعنی انعکاس عاطفه                            شبنم گل‌برگ یاس عاطفه

اشک یعنی مرحمی بر نیشتر                          اشک یعنی در محرم بیشتر

اشک چند قسم دارد، البته اکثر آنهایی که اهل گریه هستند خیلی خوب است فقط برای امام حسین گریه می‌کنند، ما گریه‌های خوب چندتا داریم در روایات، یکی گریه از خوف خدا. خیلی از ما تا به حال یکبار هم از خوف خدا گریه نکردیم، گریه در مناجات با خدا، گریه از محبت خدا. در روایت داریم شعیب پیغمبر این حرف‌ها از دهان من گنده‌تر است و استاد‌های من در دلشان به من نخندند اینها را می‌گویم شاید تیر در تاریکی به یکی خورد، روایت دارد شعیب پیغمبر از محبت خدا انقدر گریه کرد که کور شد و ما تا بحال از این کارها نکردیم. مثلاً گریه در فراق امام زمان نه اکثر آدم‌ها ندارند، اصلاً دلمان تنگ نمی‌شود، برقمان از کارخانه قطع است. بعضی‌ها اینطوری هستند که دلشان برای امام زمان تنگ می‌شود و گریه می‌کنند، گریه در غربت امام زمان. اینها همه مطلوب است بکاء از خشیت خدا.

« کان أمیرالمؤمنین رجلاً بکائا»  دعا می‌خواندند و گریه می‌کردند و یاد امام حسین می‌کردند و گریه می‌کردند، با خدا حرف می‌زدند و گریه می‌کردند. اولاً جمله را عرض کنم که گریه داشتن دلیل بر اینکه آدم خوبی هستی نیست، این تذکر مهمی است. این نیست که اگر کسی اشک روان دارد بگوید من حتماً پس خیلی آدم خوبی هستم نخیر این حدیث از حضرت زین‌العابدین سلام الله علیه که فرمود: «لیس الخوف خوف من بکی وجرت دموعه» خوف به درد بخور خوف کسی نیست که گریه بکند و اشک‌هایش جاری بشود. «ما لم یکن له ورع یحجزه عن معاصی الله»[۱۰] تا زمانی که ورعی نداشته باشد که جلوی معصیت را بگیرد. واقعاً ممکن است کسی با مال حرام، با مال خمس نداده، پول بدهد و کربلا برود و بین‌الحرمین هم گریه کند، من دیدم. باباش جوان بوده روزه می‌خورده و کفاره‌ی بابا را نداده نه اینکه پس به این دلیل گریه کردن کار بدی هست اینطوری هم خباثت نکنند که بگویند پس گریه‌کن‌ها اینطوری هستند؟ نه امام حسین گریه‌کن باتقوا هم زیاد دارد به کوری چشم هر کسی که نمی‌تواند ببیند.

منظور این است که فرمود این خوف، خوفی است که کی به درد می‌خورد؟ وقتی که ورعی داشته باشد که از معصیت‌های خدا جلوگیری بشود اما دلیل خشک شدن چشم أمیرالمؤمنین فرمودند: «ما جفت الدموع إلا لقسوة القلوب و ما قست القلوب إلا لکثرة الذنوب»[۱۱] اشک‌ها خشک نمی‌شود مگر برای قساوت دلها و دلها قسی نمی‌شود مگر برای زیادی گناه. رفقا، بچه‌ها یک جمله‌ی طلایی می‌گویم یادتان باشد. اگر کسی با زیاد حرف مفت زدن، چشمش را به هر جایی دوختن، گوشش را به هر صدایی سپردن، هر مقدار خوردن، حال معنوی‌اش تغییر نمی‌کند این برقش از کارخانه قطع است و هر چه بگوید این برق از کارخانه قطع است. باز حرف‌های گنده‌تر از دهانم بزنم، یک دلیلی که اولیای خدا گناه نمی‌کنند می‌دانید چی است؟ می‌ترسند حال مناجاتشان را بگیرند، گریه‌اش را بگیرند لذا می‌گوید این حرف را نزن، غیبت نکن، نمی‌توانم بشنوم این صدا را خاموش کن، این صدای زنگت را عوض کن چون لذّاتی که آنها می‌برند ما نمی‌بریم.

یک کسانی هستند که هر روز برای امام حسین گریه می‌کنند و هر شب از خوف خدا و در مناجات با خدا گریه می‌کنند همین الآن هم هستند، در همین تهران هم هستند. این سرمایه‌شان این است که گناه نمی‌کند و اگر بخواهد آلوده بشود که ممکن است، همین که می‌ترسند جلوی گناه را می‌گیرد.

نکته‌ی آخر را بگویم و بروم در روضه، همیشه گریه مطلوب نیست مطلوب انجام وظیفه‌ی شرعی است. یعنی چی؟ شب طاسوعا می‌خواهی بیای هیئت و بگویی امشب بروم یک گریه سیر بکنم و یک سینه‌ی مفصل بزنم و مادرت زنگ می‌زند و می‌گوید حالم خوب نیست، مادر را باید ببری بیمارستان، اورژانس، آزمایش تا دو شب گیر هستی، آن عبادت است. شما شب طاسوعا در حال عبادت هستی و گریه هم نداری عیبی ندارد. پدر پیرت زمین‌گیر شده است نصف‌شب می‌خواهی لگن بگذاری زیرش برای دستشویی آن عبادت است ولو گریه هم ندارد و حالی هم ندارد، دلیلی نمی‌شود. سال خمسی‌ات رسیده و زورت می‌آید پول بدهی، پول را می‌دهی آن عبادت است ولو گریه هم نکنی.

آخوند ملاحسین قلی همدانی یک عده شاگرد داشت تربیت سیر و سلوکی می‌کرد اینها را که این چیزها الآن ورافتاده است. یکی از برنامه‌های تربیتی‌اش این بود که ایام زیارتی امام حسین می‌رفتند از نجف به کربلا چون ساکن نجف بودند، عرفه، نیمه‌ شعبان، اربعین، عاشورا، آنهایی که دستتان به دهانتان می‌رسد تا این راه باز است و این پرواز هست ایام زیارتی گاهی مشرف بشوید و آنهایی هم که سطح معمولی‌تر هستند سالی یکبار و باز اگر سطحت کمتر است اربعین که هزینه‌اش کمتر است. یادتان است بیست سال پیش که راه‌ها بسته بود چقدر دلمان می‌سوخت، یکدفعه می‌بینی بسته می‌شود تا الآن می‌شود این سفر را قدر بدانید.

به هر حال آخوند ملاحسین قلی با شاگردانش، خط بحث را گم نکنیم، من دارم چی می‌گویم؟‌ نعمت‌های معنوی را به مناسبت سؤال از امام حسین طرح کردم و چهارتایش را گفتم ایمان، ولایت أمیرالمؤمنین، نماز شب، گریه. گریه را گفتم علتش قساوت قلب است و علت قساوت قلب زیادی گناه است و حالا می‌خواهم عرض کنم همیشه گریه مطلوب نیست و انجام وظیفه‌ی الهی مطلوب است. آخوند ملاحسین قلی ایام زیارتی با شاگرد‌ها می‌رفتند کربلا و مرحوم آقا سید محمدسعید حبّوبی از شاگرد‌های آخوند ملاحسین قلی همدانی یک سفر که استاد و رفقا رفتند از نجف به کربلا، در نجف کار داشت، یک روز دیرتر حرکت کرد آن وقت هم دوتا راه بود، راهی که با اسب و الاغ می‌رفتند و راهی هم که از شطّ و رودخانه با بلم و قایق می‌رفتند تا مسیّب و از مسیّب پیاده می‌رفتند کربلا. ایشان شبانه شب بسیار گرم تابستانی سوار قایق و بلم می‌شود، نمی‌دانم گرمای شدت تابستان عراق را دیدید یا نه؟ من یکبار دیدم عین کنار تنور است، شب گرم است، سحر گرم است عین کنار تنور و دیگر ندیدم.

از آن شب‌های بسیار گرم می‌نشیند در قایق و یک آقای عربی هیکلی و چاق و بوی عرق هم می‌داده که البته در هر ملیّتی هر کسی اینطوری ممکن است باشد و جسارت به قومی نشود، در هر قومی همه‌جور آدم هست. می‌نشیند کنارش و خوابش می‌برد و هوا هم گرم بوده و جای این سید هم تنگ بوده و این هم بو می‌داده، پکر و کلافه هم بوده، می‌آید بزند به این آقا بگوید خودت را جمع کن، در جای خودت بنشین به خودش می‌گوید ولش کن زائر امام حسین است. نیم ساعت این پکر و کلافه و هوا هم گرم است، بو هم می‌دهد می‌آید بزند بگوید خودت را جمع کن، می‌گوید ولش کن زائر امام حسین است بگذار راحت بخوابد. آن شب نه نماز شب می‌تواند بخواند، نه دعا، نه ذکر، نه گریه، نه حال که پکر و کلافه است. می‌رسد و مسیّب نماز صبحش را می‌خواند و می‌آید کربلا و صبح می‌رسد به خانه‌ای که رفقایش بودند، تا در را باز می‌کند رفقا می‌گویند سلام آقا سید محمد سعید شما دیشب چه دعایی خواندید؟ چه ذکری گفتی؟ چه نمازی خواندی؟ می‌گوید چطور مگر؟‌ می‌گویند بگو چکار کردی؟ می‌گویند استاد ما آخوند ملاحسین قلی هر نیم‌ساعت یکبار می‌گفت بارک‌الله آقا سید محمد سعید. گفتم من هیچ نماز و دعایی نخواندم و فقط یک زائر امام حسین را تحمل کردم اما من یک عده زائر سراغ دارم که کسی تحملشان نکرد.

زیارت ناحیه می‌گوید پوست صورتشان از آفتاب تغییر رنگ داد، نمی‌دانم لابد این بچه‌ی سه ساله هم انقدر آفتاب خورد به صورتش و سر بابا را که گرفت دیگر رنگ صورتش سوخته شده «و رفع علی القناع رأسک» حسین جان سرت روی نیزه بالا رفت، مصیبت عجیبی است و مثل اینکه حضرت زینب هم خیلی جا خورد چون وقتی سر را بالای نیزه دید صدا زد «ما توهمت یا شقیق فؤادی»[۱۲] عزیز دلم گمان نمی‌کردم کار به اینجا برسد. سر خیلی جاها رفت، منازل مختلفی رفت، منزل اولش گودی قتله‌گاه بود. منزل دومش دامن شمر بود، منزل سومش بالای نیزه بود. نوشتند باد می‌وزید و محاسن آقا را «تلعب بها یمیناً و شمالاً»[۱۳] به راست و چپ حرکت می‌داد. مجلس ابن زیاد رفت، ابن عساکر می‌نویسد از قول دربان قصر ابن‌زیاد روز ۱۲ محرم تا سر را آوردند در قصر «فإذن یتسایل الحیطان دماً» دربان کاخ ابن‌زیاد می‌گوید از دیوارها خون می‌ریخت.

گر چشم روزگار بر او فاش می‌گریست            خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

سر را آوردند مقابل ابن‌زیاد، اول یک جمله‌ای گفت که عجیب است، گفت: «ما أسرع شیب إلیک یا اباعبدالله»[۱۴] چقدر زود پیر شدی؟ بعد شروع کرد با چوب به لب و دندان حضرت جسارت کردن. سر مجلس ابن زیاد رفت، سر در تنور خولی رفت که زن خولی چشمش باز شد و حضرت زهرا و خدیجه‌ی کبری را دید و گفتند زن خولی ما آمدیم از تو تشکر کنیم به سر حسین ما احترام کردی و از تنور بیرون آوردی. سر دروازه‌ی شام رفت، سر را روی درخت هم گذاشتند. آرام آرام گریه کن. زید بن أرقم می‌گوید دیدم در کوفه صدای قرآن دارد می‌آید و صدا آشنا است {أم حسبت أن أصحاب الکهف والرقیم کانوا من آیاتنا عجبا}[۱۵] آیا گمان کردی داستان أصحاب کهف و رقیم که از نشانه‌های ما بودند عجیب است؟ نگاه کردم دیدم که سر بریده بالای درخت دارد قرآن می‌خواند. گفتم یابن رسول الله داستان تو عجیب‌تر است. سر در مجلس یزید رفت.

شیخ شوشتری می‌گوید آخرین منزلش خرابه‌ی شام بود، من می‌خواهم برای این بی‌بی سه ساله دوباره این قصه را نقل بکنم و گریه بگیرم، وقتی که توسعه می‌دادند حرم حضرت رقیه را، یک خانه‌ای صاحب خانه مسیحی خانه را نفروخت، اصرار کردند با قیمت بیشتر، نفروخت. بعد از چند وقت دخترش بیمار شد و بعد از یک مدتی قبول کرد که خانه را مجانی در اختیار حرم بگذارد، پرسیدند که گفت دخترم بیماری شدید گرفت و بردیم انگلستان و آوردیم و حالش بد شد و در بیمارستان روزها بالای سرش بودم و روز‌های آخرش بود و منتظر مرگش بودم و یک روز آمدم خانه دوشی بگیرم و کارهایم را بکنم و برگردم بیمارستان نگاهم افتاد به این گنبد و بارگاه و گفتم اگر این تشکیلات راست است دختر من را شفا بده من خانه‌ام را می‌دهم، تو کی هستی که اینجا دفن هستی؟ تو کی هستی که می‌آیند دور قبرت گریه می‌کنند؟

وقتی آن طفل گریه سر می‌داد             در و دیوار گریه می‌کردند

همه خود را ز یاد می‌بردند                 بهر او زار گریه می‌کردند

آمدم خانه کارهایم را انجام بدهم تلفن زنگ زد و گفت سریع خودت را برسان بیمارستان، آمدم بیمارستان و فکر کردم که باید جنازه‌ی دخترم را تحویل بگیرم و دیدم که دخترم دارد راه می‌رود، بابا چی شد؟ گفت روی تخت خوابیده بودم یک دختر سه چهار ساله‌ی عرب از در اتاق آمد داخل، فرمود می‌آیی با هم بازی کنیم؟ گفتم من مریضم، از روی تخت نمی‌توانم بیایم پایین یک دستی به من زد و فرمود خوب شدی بیا پایین و من از روی تخت آمدم پایین و دیدم کسی نیست، گفتم بابا دختره را شناختی؟ گفت نه. ولی لباس کهنه و پاره تنش بود. معال السبطین هم می‌نویسد سید هاشم وقتی می‌خواست بگذارد در قبر بازویش کنار رفت دید کبود است از اثر ضربه، سید محسن امین می‌گوید پایش را دید کبود است.

سوره‌ی کوثر امام حسین، جلوه‌ی مادر امام حسین، نمک لشکر امام حسین، نازنین دختر امام حسین، سرمه‌ی دیده خاک پایش باد، پدر و مادرم فدایش باد. یکی از علما نوشته از صبح مجلس یزید بودن، خیلی جاها بودن و همه خسته و خورد تا رسیدند در خرابه هر کسی یک گوشه‌ای روی خاک افتاد و این دختر هم یک گوشه‌ای روی خاک خوابید، خرابه‌ای که امام سجاد می‌فرماید روزها گرم بود و شب‌ها سرد بود.

بابا خرابمون تاریک و سرده     دلم برای تو پر از درده

عمو دیگر برنمی‌گرده

 این شعر را من در مدینه گفتم.

ببین موهام شونه نداره           کبوترت لونه نداره

همه خوابیدند ولی بچه خواب بابا را دید سر از خواب برداشت، من بابامو می‌خواهم. لابد زین‌العابدین سلام الله علیه آمد بغلش کرد که عزیزم آرام باش، زینب سلام الله علیها بغلش کرد آرام باش. موسوعه‌ی امام حسین می‌نویسد بعد از شهادتش ام‌کلثوم خیلی بی‌تابی می‌کرد و حضرت زینب فرمود چرا انقدر بی‌تابی؟ گفت به من گفت عمه ما خانه‌مان همین خرابه است؟ جای دیگری نداریم؟ نیمه شب از خواب بیدار شد و بهانه‌ی بابا گرفت، من بابامو می‌خوام و از صدای گریه‌اش همه بیدار شدند و نوشتند که خانم‌ها شروع کردند به صورت‌هایشان زدند و صدای ناله خرابه را پر کرد، صدا به قصر یزید رسید که از خواب نحسش بیدار شد که چه خبر است؟ گفتند دختر حسین بهانه‌ی بابا را می‌گیرد نانجیب دستور داد باباشو برایش ببرند.

گفت به به عمه بابا آمده                    آنکه تنها رفت تنها آمده

یاری‌ام کن کز طبق بردارمش              یا به روی دامنم بگذارمش

جمله‌ی آخر است: «فوضعت فمها علی فم أبیها»  لب‌های کوچکش را روی لب‌های خشک بابا گذاشت «وبکت بکائاً شدیدا»  شروع کرد به شدت گریه کردن. «وقالت: یا أبه، من الذی أیتمنی علی صغر سنّی؟ من الذی قطع وریدک؟ من الّذي خضّب شیبك» بعضی‌ها گفتند یک وقت دیدند سر از دستش افتاد، سر یک طرف و دختر یک طرف.

[۱]. وسائل الشیعة، ج ۱۶، ص ۲۴۶٫

[۲]. المحاسن، ج ۱، ص ۲۱۸٫

[۳]. حجرات: ۱۷٫

[۴]. قال الصادق (ع): «إنّ الحسد یأکل الایمان کما تأکل النار الحطب»؛ کافی، ج ۲، ص ۳۰۶٫

[۵]. «أصل صلاح القلب اشتغاله بذکر الله»؛ غرر الحکم و درر الکلم، ص ۱۹۸، ح ۲۵۷٫

[۶]. «إذا اتّهم المؤمن أخاه انماث الایمان من قلبه کما ینماث الملح فی الماء»؛ کافی، ج ۲، ص ۳۶۱٫

[۷]. بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۹۹٫

[۸]. روم: ۱۰٫

[۹]. «… قیدتک ذنوبک»؛ کافی، ج ۳، ص ۴۵۰٫

[۱۰]. بحارالأنوار، ج ۹۰، ص ۳۳۵٫

[۱۱]. علل الشرایع، ج ۱، ص ۸۱ .

[۱۲]. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۱۵٫

[۱۳]. همان.

[۱۴]. «لقد أسرع الشیب إلیک یا أبا عبدالله»؛ امالی صدوق، ص ۱۶۵٫

[۱۵]. کهف: ۹٫

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *