۱۰ پرسش از سیدالشهداء علیه السلام – مجلس دوم

شهریور, ۱۳۹۷ بدون نظر سخنرانی

 

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابی القاسم المصطفی محمد

و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین لا سیما بقیة الله فی الأرضین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین

دستم اگر به دامن آن شاه می‌رسید
دیگر مرا نیاز به گفتن نبود اگر
ای کاش آن لطیف‌تر از بوی گل شبی
ای گم شده‌ی مردم عالم به کجایی
هر جمعه به فکرم که تو این جمعه میایی
  پایم به عرش از شرف و جاه می‌رسید
آن کس که هست از دلم آگاه می‌رسید
آهسته با نسیم سحرگاه می‌رسید
ما جمله گدا و تو ولی نعمت مایی
وای از غم هجران و از این درد جدایی

یا صاحب الزمان

مسئله‌ی شرعی این است که اگر کسی سرش بخورد روی مهر برای سجده، قبل از اینکه ذکر بگوید بیاید بالا و دوباره برگردد بخورد به مهر تکلیفش چی است؟ آقایان و خانم‌ها این اتفاق اگر به خاطر این می‌افتد که نماز را تند می‌خوانی که قشنگ نیست، آدم انقدر تند بخواند که سرش بیاید روی مهر و انعکاس پیدا کند و بیاید بالا و دوباره برگردد، می‌خواستم بگویم رفلکس دیدم لغت انگلیسی است و نباید به کار ببریم، این درست نیست. اما اگر حالا به هر دلیلی سرت خورد و آمد بالا فرمودند اگر می‌توانی نگه دار و دوباره برنگرد که این خودش یک سجده حساب می‌شود، اگر سرت خورد روی مهر و ‌آمد بالا نگهش دار خودش یک سجده حساب می‌شود و البته بعد از نماز احتیاطاً دوتا سجده‌ی سهو و اگر نتوانستی نگه داری و سر برگشت روی مهر مجموع این خوردن و آمدن بالا و روی مهر برگشتن کلش یک سجده حساب می‌شود، ذکرت را بگو اگر سجده‌ی  این اتفاق افتاده که باید بلند شوی یک سجده‌ی دیگر هم بروی و اگر در سجده‌ی دوم دو دفعه روی مهر خوردن اتفاق افتاده، سجده‌ی دوم حساب می‌شود و نماز را ادامه می‌دهی و بعد از نماز هم دوتا سجده‌ی سهو به قصد انجام وظیفه. خدا ما را با وظایفمان آشنا و به انجامش توفیق عنایت بفرماید. به حضرت علی بن موسی الرضا صلواتی هدیه کنید.

بحث من این دهه به اذن الله ۱۰ پرسش و ۱۰ پاسخ از امام حسین علیه السلام، دیشب یک پرسش و یک پاسخ را مطرح کردیم و امشب چون امروز جمعه بود متناسب با وجود نازنین امام عصر یک پرسش را مطرح می‌کنیم و این پرسش در کتاب علل‌الشرایع شیخ صدوق نقل شده. ابن بابویه اگر چنانچه قبر مطهر شیخ صدوق در نجف بود و ما با کاروان می‌رفتیم نجف مدیر کاروان را کچل می‌کردیم که حتماً باید ما را سر قبر ابن بابویه هم ببرید اما الآن که با یک مترو می‌توان به کنار قبر او رفت خیلی از ما که اینجا نشستیم سال‌هاست که نرفتیم و اگر هم رفتیم مرده داشتیم که فاتحه بخوانیم.

شیخ صدوق أعلی الله درجاته بعضی‌ها معتقدند امام عصر به قبر ایشان رفت و آمد دارند و می‌آیند سر قبرش که حقی هم دارد گردن امام، این روایت را ایشان در علل الشرایع از حضرت صادق نقل می‌کند «خرج الحسین بن علی علی أصحابه» امام حسین بر اصحابش خارج شد «فقال: أیها الناس، إن الله جلّ ذکره ما خلق العباد إلّا لیعرفوه» خدای جلّ ذکره بندگان را نیافرید مگر برای اینکه او را بشناسند «فإذا عرفوه عبدوه» زمانی که او را شناختند عبادتش می‌کنند «فإذا عبدوه إستغنو بعبادته عن عبادة ما سواه» زمانی که خدا را عبادت و بندگی کردند به سبب عبادت خدا از عبادت غیرخدا بی‌نیاز می‌شوند. سید تو گفتی پرسش و پاسخ، این پرسشش کجاست؟ از اینجاست. «فقال له رجل: یابن رسول الله» مردی به سیدالشهدا عرض کرد: ای فرزند رسول خدا. «بأبی أنت وأمّی» پدر و مادرم فدایتان. «فما معرفة الله؟» پس معرفت و شناخت خدا چی است؟ جواب حضرت خیلی عجیب است.

«قال: معرفة أهل کل زمان إمامهم الذی یجب علیهم طاعته»[۱] معرفت اهل هر زمانی آن امامی که اطاعت او بر آنها واجب است یعنی حاج آقا امام خداست؟ هرگز. بعضی‌ها اینطور توضیح دادند و گفتند وقتی کسی امام وقت و حجت خدا را شناخت در خانه‌ی حجت خدا می‌رود و توحید واقعی را از حجت خدا می‌گیرد، حجت خدا او را با خدا آشنا می‌کند. می‌رود دم خانه‌ی امام حسین و می‌خورد به دعای عرفه «یا مقیّض الرکب لیوسف فی البلد القفر وجاعله بعد العبودیة ملکا»[۲] توحید آنجاست، اینها توحید است «یا من خصّ نفسه بالسموّ والرفعة وأولیاؤه بعزّه یعتزّون»[۳] اما اگر از اهل‌بیت توحیدش را نخواهد بگیرد می‌دانید چی می‌شود؟ صحیح بخاری می‌نویسد خدا هر شب جمعه از آسمان می‌آید به زمین صبح جمعه بار سفر می‌بندد و به آسمان برمی‌گردد یعنی شب‌های جمعه آسمان خدا ندارد و از صبح جمعه تا شب جمعه‌ی بعدش زمین خدا ندارد.

یک وقتی من داشتم خطبه‌ی نماز جمعه‌ی امام جماعت مسجد‌الحرام را گوش می‌دادم و به قول آقای سازگار در آن شعری که من هم دست‌کاری‌اش کردم:

ای خانه‌ی خدا من و آغوش طاعتت               لعنت به ریش نحس امام جماعتت

بعد گفت مردم بچه‌هایتان عکس ماه را نقاشی نکنند خیلی کار بدی است. چرا؟ گفت حدیث است. نه همچین حدیثی نداریم که رسول خدا فرموده شما روز قیامت خدا را می‌بینید همانطوری که ماه را در آسمان می‌بینید، ببینید نتیجه‌ی توحید از غیر أهل‌بیت این است، خدا می‌شود مثل ماه. خدا می‌شود کسی که یکی از اینهایی که از اهل‌بیت جدا شده است که اسمش را نمی‌آورم می‌گوید ابلیس سید الموحدین، سرور تمام آنهایی که خدا را می‌پرستند شیطان است، چون توحیدش را از غیر از این خانه گرفته است.

صحیح مسلم می‌نویسد روز قیامت به جهنم می‌گوید پر شدی؟ جهنم می‌گوید باز هم هست؟ خدا ساق پایش را می‌کوبد در جهنم و جهنم می‌گوید بس است، خدا پا دارد، ساق دارد، خدا با چشم دیده می‌شود. باور کن آنکه اهل‌بیت ندارد با خدا نمی‌تواند انس بگیرد چون راهش همین یک راه است و راه میان‌بر هم ندارد، این را بشناسد آن را هم می‌شناسد و اگر این را نشناسد جدا می‌شود از خدا. آن وقت معرفت امام بچه‌ها، رفقا، عزیزان، جوان‌ها، خانم‌ها من سه قسمتش کردم  معرفت شناسنامه‌ای که مفت نمی‌ارزد یعنی انسان اسم امام را می‌داند مثلاً علی، پدر ابوطالب سلام الله علیه که قربان پدرش بروم، مادر فاطمه‌ی بنت اسد، سال ولادت مثلاً سی سال بعد از عام‌الفیل و سال شهادت چهل هجری، این چه فایده‌ای دارد؟ نه آقا معرفت به امامت. یعنی این آقا امام از طرف خداست و کسی است که خدا او را به امامت منصوب کرده، خاتم أنبیاء‌ محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم از طرف خدا او را به امامت معرفی کرده و حالا گوش این معرفت را که یک بت‌پرست هم می‌تواند داشته باشد، یک یهودی و مسیحی و گبر و سنی هم می‌تواند داشته باشد چون أهل‌بیت یک خصوصیاتی دارند که هر کسی تحسین می‌کند.

آمد به أمیرالمؤمنین گفت بابات هشتاد هزار درهم به بابای من بدهکار بود آقا فرمودند بیا، فردا آمد گفت آقا اشتباه کردم بابای من به بابای شما بدهکار بوده، فرمود طلب بابام را که بخشیدم و چیزی هم که ما به کسی ببخشیم پس نمی‌گیریم. آمد در مسجد‌النبی نماز بخواند، مسافر بود همیون پولش را گم کرد و حضرت صادق سلام الله علیه داشت نماز می‌خواند و رفت یقه‌ی آقا را چسبید، نمی‌شناخت و گفت پولم را بده، فرمود پولت چی است؟ گفت من مثلاً ده هزار درهم پول داشتم که حالا نیست و فقط هم تو اینجایی که فرمود برویم خانه، رفتند و آقا به ایشان ده هزار درهم داد و آمد در مسجد پول را پیدا کرد و برگشت از آقا عذرخواهی کرد دم خانه و آقا فرمودند ما چیزی که به کسی ببخشیم پس نمی‌گیریم. یا صاحب‌الزمان نمی‌دانیم چه چیزهایی به ما بخشیدی، یک وقت از ما نگیری هر چی دادی، به یکی گریه دادی، آنهایی که محبت دادی، آنهایی که نماز شب باحال دادی یک وقت پس نگیری خانوادگی شما اینطوری هستید، اینها که توفیق نوکری دارند خدا ازشان نگیرد.

جرج جرداق مسیحی هم پنج جلد کتاب دارد الإمام علی صوت العدالة الأنسانیة و آخرش هم می‌گوید علی جان من مسلمان نیستم چه رسد به اینکه شیعه باشم، اما دوستت دارم، این مفت نمی‌ارزد یعنی از نظر خدا معرفت امام حساب نمی‌شود یک وقت جوگیر نشویم، بول‌السلامه‌ مسیحی هم ابیات زیادی در مدح امیرالمؤمنین سلام الله علیه دارد.

دوم معرفت حداقلی و ناقص، یک عده‌ای شیعه هستند و ائمه را به عنوان امام پذیرفتند اما بحث مقامات أهل‌بیت که می‌رسد گیرپاچ می‌کنند می‌گویند أهل‌بیت یک انسان‌های خیلی برجسته‌ی تاریخ بشر هستند، الگوی ما هستند و نماز شب می‌خواندند و به فقیر کمک می‌کردند، شجاع بودند و احساس اجتماعی داشتند، به مقاماتی که نیاز به ایمان به خدا و پیغمبر دارد می‌رسند آنها توقف می‌کنند و گیر می‌کنند. در آن دیدگاه عزاداری که زیاد بکند می‌گوید چه خبر است؟ در آن دیدگاه آب هم، امروز دیدم یک پیامی آمده به سلام بر حسین بعد آب خوردن هم گیر می‌دهند، نه تو هر وقت ظلم را دیدی و جلویش ایستادی بگو سلام بر حسین، هر وقت فقیر دیدی و پول دادی بگو سلام بر حسین. فقیر جای خودش، جلوی ظلم را هم گرفتن جای خودش اما حالا خدا می‌خواهد کسی که آب می‌خورد و یاد امام حسین می‌کند به آن ثواب بدهد تو از چی ناراحتی؟ میلیارد‌ها کار لغو و حرام صبح تا شب انجام می‌دهند خلق الله این هیچ ناراحت نیست و آب که می‌خورد و می‌گوید سلام بر حسین این ناراحت می‌شود و ممکن است در امامت هم حضرت را قبول داشته باشد که بالأخره شخصیت‌های برجسته و از این کلمات که به کار می‌برند، بزرگان تاریخ مثل شیخ صدوق نعوذبالله امام صادق است. بابا شیخ صدوق خاک کف پای غلام حضرت صادق هم نمی‌شود.

مقامات نیاز به ایمان دارد، چند قسمش را بگویم. اول اعتقاد به حقّانیت مطلق أهل‌بیت و اینکه حق فقط نزد اهل‌بیت است و بقیه هر چه هست باطل است، دیگران نمی‌توانند بهره‌ای از حقیقت داشته باشند، «علی مع الحق والحق مع علی»[۴] فرمود عمّار «لو سلک الناس وادیاً وسلک علیٌّ وادیاً آخر»[۵] اگر همه‌ی مردم یک طرف رفتند و  علی یکطرف دیگر رفت تو دنبال علی برو. به قول آقای سازگار در آن شعر

علی است حق و حقیقت به گرد او گردد           علی است عدل و عدالت به خط او پویاست

اگر تمام خلایق جدا شوند از او                     خدا گواست که راه تمام خلق خطاست

این معرفت است.

دوم اعتقاد به علم غیب بالأخره علم غیب را اهل‌بیت برای خیلی‌ها بروز و نشان ندادند، معرفی نکردند. یک جاهایی چرا چشمه‌هایی نشان دادند مثلاً در جریان جنگ جمل أمیرالمؤمنین فرمودند فردا هزار نفر نیروی کمکی از کوفه برایتان می‌آید نه یک نفر کم، نه یک نفر زیاد. ابن عباس می‌گوید گفتم ای داد بیداد آقا چرا اینطوری می‌گوید؟ الآن یکی می‌نشیند گوشه‌ی جاده و می‌شمارد یک دو سه چهار، ۹۹۸ تا می‌شود که شروع می‌کند تلگرام و ماهواره و واتساب که آقا بفرما این هم علی، دوتا کم آمد. می‌شود هزار و دوتا که تمام دنیا را پر می‌کند این هم علی، دوتا زیاد آمد. خودم حرص خوردم و از اضطراب شروع کردم به شمردن یک دو سه چهار، دیدم همه‌اش دارند می‌آیند که شد ۹۹۹ تا که گفتم إنالله و إنا إلیه راجعون الآن است که تبلیغ‌ها شروع بشود و یک وقتی که داشتم حرص می‌خوردم دیدم یکی با لباس پشمی دارد از دور می‌آید و آمد جلو گفت آقا دستت را دراز کن بیعت کنیم. فرمود بر چه اساسی بیعت کنیم؟ عرض کرد بجنگم یا برایت جان بدهم یا خدا پیروزت کنم. فرمود: «ما اسمک؟ قال: أنا أویس، فقال: أنت أویس القرنی؟»[۶] أویس قرنی تویی؟ گفت بله آقا. فرمود رسول خدا به من خبر داده بود تو می‌آیی. ایشان البته در جنگ صفین شهید شد و قبرش در رقّه است، من مشرف نشدم ولی می‌گویند خیلی هم با معنویت است، کنار قبر عمّار است.

یک جاهایی علم غیب را بروز دادند ولی سعه‌ی علم غیب را که نه، سعه‌ی علم غیبش می‌دانی چقدر است؟ حضرت سلیمان به درباریان، فرشته‌ها، جن‌ها فرمود کی می‌تواند تخت بزرگ بلقیس را قبل از اینکه خود بلقیس بیاید اینجا، اینجا حاضر کند؟ تخت بزرگی داشت. قرآن می‌فرماید: {ولها عرش عظیم}[۷] قرآن می‌فرماید: {قال عفریت من الجن} یک جنّی بلند شد و گفت: {أنا آتیک به قبل أن تقوم من مقامک}[۸] من آن تخت بزرگ بلقیس را برایت می‌آورم قبل از اینکه از جایت بلند بشوی و یکی دیگر گفت: {قال الذی عنده علمٌ من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک}[۹] یک کسی که علم کتاب را داشت گفت من می‌آورم قبل از اینکه پلکت را به هم بزنی. تخت بزرگ بلقیس را در یک ثانیه از کیلومترها فاصله آورد. این کی است که همچین قدرتی دارد؟ قرآن یک کد راجع به آن داده است و می‌گوید کسی که بخشی از علم کتاب را داشت. چقدر از علم کتاب را داشت و چنان قدرتی پیدا کرد و توانست آن تخت بزرگ را در یک ثانیه از فرسنگ‌ها فاصله بیاورد؟ ده درصد، بیست درصد امام صادق فرمود اگر یک پشه‌ای بالش را بزند به آب اقیانوس نسبت رطوبت بال پشه و آب اقیانوس آن مقداری است که عاصف بن برخیا وزیر حضرت سلیمان از علم کتاب بلد بود و توانست تخت بزرگ بلقیس را در یک آن بیاورد، تمام علم کتاب در سینه‌ی یعسوب الدین أمیرالمؤمنین مولی الموحدین أسدالله الغالب علی بن ابیطالب است.

امروز همه‌ی علم کتاب در سینه‌ی حجة بن الحسن است، این می‌شود معرفت امام. در حجر اسماعیل نشسته بود و حضرت صادق نگاه کرد اینطرف و آنطرف جاسوس نباشد، شنود نباشد، دوربین نباشد فرمود من اگر بین موسی و خضر بودم به هر دویشان می‌گفتم از این دوتا عالم‌تر هستم، گویا فرمود موسی علم ما کان را داشت، من علم ما یکون را هم دارم و آنچه که خضر داشت و آنچه که خضر نمی‌دانست.

ای سماوات حقیقت را شما شمس الشموس                  وز بقاتان عالم و آدم ضلالی یا عکوس

زنده از اشباحتان أجساد و ارواح و نفوس                    مهره‌ی عاج زمین در زیر چرخ آبنوس

همچنان گویی است گویی نزد چوگان شما                   خلقتان در مبدأیت أسبق از لوح و قلم

وزکتاب آفرینش نقطه‌ی اول رقم                              نفستان روح عطا، أصل کرم، ذات همم

بر خلایق از شما مفتوح أبواب نعم                             ماسوی الله ریزه‌خوار خان احسان شما

اینها را از حفظ می‌خواندم بیشتر کیف می‌کردید ولی نتونستم حفظ کنم، شعر فؤاد است این یک بندش را هم می‌خوانم و بحثم را ادامه می‌دهم.

حق شما را آفرید از قدرت بی مثل و چون                   بندگانی با سکون در زیر چرخ بی‌سکون

چون شما را پا نرفت از خط فرمانش برون                   خواست معمار ازل این نُه رواق بیستون

بر زمین ناید فرود إلا به فرمان شما

یک بندش هم می‌گوید آن نوری که برای موسی تجلی کرد در کوه بود تنها پرتویی از نور سلمان شما، چون روایت داریم نور یکی از شیعیان خاص أمیرالمؤمنین سلام الله علیها، بحث علم غیب است و این را بخواهیم ادامه بدهیم طول می‌کشد.

دیگری عصمت. اول اعتقاد به حقّانیت محض، دوم اعتقاد به علم غیب، سوم اعتقاد به عصمت. عصمت یعنی گناه نمی‌کنند؟ گناه که آقای خوانساری نمی‌کرد، گناه که آیت‌الله فائق خودمان هم نمی‌کرد خدا رحمتش کند، پس چی؟‌ به شما گفتم که آقای بهجت می‌گفتند که یک کسی در نجف داشت از دنیا می‌رفت و مرحوم آیت‌الله خوئی بالای سرش بود و در لحظه‌ی جان دادن گفت خدایا تو می‌دانی از وقتی که من مکلف شدم یکبار عامداً و عالماً تو را معصیت نکردم و تو هم با من اینطور کن، آقای خوئی تعجب کرد و گفت این یک مدتی کنسول ایران در نجف بوده و أوان و ظلمه است، معصیت زمان قاجار از شخص مطلعی پرسید و گفت این راست می‌گوید از اول تکلیف معصیت نکرده بود و آن موقعی هم که کنسول ایران در نجف بود با اجازه‌ی مرجع تقلیدش آقا میرزا حبیب‌الله رشتی کنسول بود و این معصیت نکرد و مُرد، اینکه برای اهل‌بیت نیست که، اهل‌بیت عصمتشان مثل عصمت انبیاست؟ نه باز هم بالاتر است. آنها توجهی در قلب مطهرشان یک آن به غیر از خدا ندارد. نه دنیا، نه آخرت، نه بهشت و نه جهنم و فقط توجهشان به خداست و اگر آدم بفهمد اینها را مصیبت أهل‌بیت را درک می‌کند که مثلاً أمیرالمؤمنین که همه‌ی عالم را گذاشته کنار و به هیچ چیزی توجهی ندارد و یک وقت شب دفن حضرت زهرا صدا زد یا رسول الله دیگر شب‌ها خواب ندارم و همیشه غصه دارم، آن وقت یک کمی مصیبت را درک می‌کنی، این اعتقاد به عصمت.

اعتقاد به ولایت تکوینی اینکه خدا، این آسمان‌ها، زمین، عالم، خلقت کلید شده دست این ۱۴ نفر و هر تصرفی بخواهند در هر جای عالم به اذن الله می‌کنند و کسی نکشید مغزش انکار نکند و بگوید من نمی‌فهمم، خدا نمی‌تواند این کار را بکند؟ این را یادم رفت بگویم که کنار دجله در محضر حضرت جواد سلام الله علیه ایستاده بود، به امام جواد گفت آقا شیعیان شما معتقدند که شما وزن آب دجله را هم می‌دانید؟ آقا مسئله را عقلی کرد و فرمودند خدا اگر بخواهد این علم را به یک پشه می‌تواند بدهد؟ گفت بله آقا. فرمود من پیش خدا از پشه و از اغلب آفریدگان عزیزترم و من می‌دانم. بله یک جاهایی از علمشان استفاده نمی‌کنند یا از قدرتشان که این یک بحث دیگری است که ولایت تکوینی هم همین است که خدا دنیا را داده دست اینها و می‌خواستم چندتا نمونه‌ی شیرین از ولایت تکوینی بگویم که سریع می‌گویم و می‌روم روضه. جابر جعفی از اصحاب ویژه‌ی امام باقر است، از اینهایی است که از این مقامات نشانش می‌دهند، مثلاً یکبار می‌گوید با امام باقر می‌رفتیم به طرف هیره « فلما أشرفنا کربلا» مشرف بر کربلا که شدیم، فرمود: جابر اینجا «هذه روضة من ریاض الجنة لنا ولشیعتنا» اینجا باغی از باغ‌های ماست. خوش‌به‌حال جابر، آقا فرمودند: «تأکل شیئاً»[۱۰]چیزی می‌خوری؟ گفتم بله آقا. یک سیب دادند و سیب را خوردم تا چهل روز نه آب می‌خواستم و نه غذا، جابر از این چیزهای خصوصی زیاد دارد.

یکبار جابر رفت و گفت آقا پول ندارم، چیزی دارید که کمکم کنید؟ آقا فرمودند غلام برو ببین در کمد چیزی هست؟ گفت آقا هیچی نیست و خالی است. کمیت آمد و عرض کرد من می‌خواهم در مدح شما شعر بخوانم، بخوانم؟ فرمود بخوان. یک قصیده خواند و آقا فرمود که غلام یک کیسه پول به آن بده که رفت ده هزار درهم آورد یک کیسه آورد و جابر هم کشش دارد و این نیست که یک شبهه در ذهنش بشود و فرار کند و اگر از این آدم‌های ننر بود می‌گفت الآن به من گفت پول ندارم، عزیز من صبر کن. مثل ما که یک چیزی در فضای مجازی می‌آید اینها یک مشت آدم هستند، این چی می‌شود یک کسی آب بخورد که بگوید سلام بر حسین، این از چی ناراحت هست که متن پخش می‌کند علیه این، عرض کنم خدمتتان که تو بگو به فقرا برسید. دوباره این گفت آقا یک قصیده‌ی دیگر هم بخوانم؟ فرمود بخوان. یک قصیده‌ی دیگر هم خواند و غلام یک کیسه‌ی دیگر داد. امیدواریم به ما هم بدهند و اگر هیچی ندهند حقمان است. امید داریم.

دوباره یک قصیده‌ی دیگر خواند و آقا فرمودند یک کیسه‌ی دیگر بده و گفت آقا من اینها را برای پول نگفتم می‌خواستم به پیغمبر نزدیک شوم و کمیت که رفت جابر گفت آقا من به شما گفتم پول بده گفتی هیچی ندارم، فرمود جابر آنکه به تو نشان دادیم بیشتر از آن است که به بقیه نشان دادیم، بیا به اتاق بغل. واقعاً من هیچی ندارم و آقا پایش را زد به زمین جابر می‌گوید مثل گردن شتر سکه‌ی طلا از زمین می‌جوشید، این را به این نشان می‌دهند که قدرت و توان هضمش را دارد وگرنه مردم عادی که بله، اهل‌بیت، شخصیت‌های فوق‌العاده‌ی تاریخ و بزرگان تاریخ خوب است دستت درد نکند و به جابر با پایش زد.

یکی از اساتید می‌گفت پشت دروازه‌ی کوفه فضّه دعا خواند نان از آسمان آمد، مائده‌ی آسمانی آمد و حضرت زینب فرمود چکار کردی؟ گفت دعایی که از مادرت یاد گرفتم خواندم، بچه‌ها گشنه بودند فرمود ما این چیزها را بلدیم اما استفاده نمی‌کنیم. فضّه گفت دعا از مادرت است، نان آمد و بچه‌ها نان بخورند. فرمود ما اینها را بلدیم و استفاده نمی‌شود بکنیم. یکی از علما نقل می‌کرد که از زعفر جنّی گله داشتم که تو چرا روز عاشورا رفتی اجازه گرفتی؟ حمله می‌کردی و تار و مار می‌کردی سپاه عمر سعد را، یک شب آمد دیدنم و گفت چون خالصی بهت می‌گویم، روز عاشورا بین زمین و آسمان پر بود از فرشته همه می‌گفتند لبیک یا حسین، کسی جرأت نداشت سر خود بیاید اقدام کند و روایت در کافی است و آن وقت خدا حضرت را مخیّر کرد بین ملاقات خودش با یاری حضرت که خودش ملاقات خدا را انتخاب کرد، اینها را نمی‌فهمیم. تازه همه‌ی اینها را هم بگوییم، اینهایی که من گفتم هیچی نیست در مقابل آنکه واقع مقامشان هست. سرانجام ما باید بگوییم «فکنّا عنده مسلّمین بفضلکم ومعروفین بتصدیقنا إیّاکم» ما نزد خدا تسلیم هستیم به فضل شما و شناخته شدیم که هر چه شما بگویید می‌گوییم چشم. حدیث را خواندم و چند قسم کردم، معرفت را سه قسم کردم، معرفت شناسنامه‌ای بی‌ارزش، یکی از آن مقامات اهل‌بیت که خیلی‌ها داغ می‌کنند و تحملش را ندارند این است که خدا عمل هیچ کسی را بدون ولایت اینها قبول ندارد.

شتر حضرت صالح را خدا قانون ویژه گذاشت برایش و گفت یک روز این شتر آب بخورد از رودخانه و یک روز قوم صالح، وقتی کشتنش تمام قوم صالح را برای یک شتر هلاک کرد و بعد حجت خدا چی است؟ امام حسین وقتی به طفلش تیر زدند فرمود بچه‌ی من از ناقه‌ی صالح کمتر نیست، قانون ویژه می‌گذارد و می‌گوید این ۱۴ تا را قبول نداری اصلاً نیا، نمی‌خوامت و حالا تو اعتراض داری برو با خدا بجنگ، چرا ناراحتی؟ یک آقایی خیلی ناراحت بود که چرا روایت داریم خدا روز عرفه اول به زوّار امام حسین نگاه می‌کند و بعد به حاجی‌های عرفات که گفتند اگر ناراحتی برو با خدا بجنگ.

یک نمونه‌ی دیگر هم مقدمه‌ی روضه‌ام را بگویم و بروم روضه، یک منبری است از منبری‌های عرب‌زبان که در نوار صوتی از او شنیدم که گفت من سال‌ها پیش در انگلستان بستری بودم و بیماری بسیار سخت و شنیدم، آن پرستار مثل اینکه نمی‌دانست من انگلیسی بلدم که به رفیقش گفت این فلج می‌شود و احتمالاً می‌میرد و هیچ حال خوبی ندارد، مثلاً بیست ذی‌حجه بود و من هم به یک حسینیه‌ای در کویت قول داده بودم که گفتم یا اباعبدالله از وقتی بچه بودم اسم شما را زودتر از اسم خودم یاد گرفتم و حالا وسط یهود و نصارا من بمیرم؟ مردم هم آنجا منتظر ما هستند، اول محرم کی را پیدا کنند؟ گفت خوابیدم، خواب دیدم یک مجلسی است و یک منبری گذاشتند و حضرت زهرا سلام الله علیها صدایم کرد و فرمودند برو خودت را بمال به منبر پسرم حسین و بدنت را که بمالی به منبر حسین من اثری از بیماری در تو نیست می‌گوید نشستم روی منبر و از خواب بلند شدم و اثری از بیماری نبود و آن آقا هنوز هم زنده است.

رسیدند به سرزمین کربلا، أنبیاء هم رد شدند، روایت داریم هر پیغمبری کربلا را زیارت کرده و صدا زده «فیک یدفن القمر الأزهر»[۱۱] ماه درخشنده‌تر در تو دفن می‌شود کربلا. به هر حال یک بیتی دارد سید رضی که آقای شمس روی ضریح نوشتند و بعد دیدم که روایت در این مضمون هست که می‌خواستم شب عاشورا بگویم:

لو رسول الله یحیی بعده                  قعد الیوم علیه للعزا

می‌گوید پیغمبر هم اگر خدا زنده‌اش کند می‌نشیند برای حسینش عزا می‌گیرد.

فرمود این زمین چه نام دارد؟ گفتند آقا قاضریه می‌گویند، شاطئ ‌الفرات می‌گویند، نینوا می‌گویند. فرمود نام دیگری هم دارد؟ گفتند آقا کربلا. فرمود «أعوذ بالله من الکرب والبلاء هاهنا مناح رکابنا ومسفک دمائنا ومذبح أطفالنا»[۱۲] پیاده شوید. بحر المصائب می‌نویسد: حضرت زینب آمد و عرض کرد برادر امر فرمودید یک جای پست پیدا کنند و خیمه‌ها را بزنند، بابایم أمیرالمؤمنین در جنگ‌ها جای بالا پیدا می‌کرد و خیمه‌ها را می‌زد. سیدالشهدا فرمود بابام می‌دانست که در جنگ‌ها پیروز می‌شود اما من را می‌کشند و نمی‌خواهم شماها کشته‌شدن من را ببینید. به قول آن شاعر:

به جای پست از آن بود خیام اطهر او               که ننگرند عیالش بریدن سر او

زجای پست چه حاصل که چون به خاک افتاد    بلند شد به سر نی سر مطهر او

یک چیزهایی را مقتل نمی‌نویسد ولی عقل می‌گوید، درست هم هست که با چه جلالتی زینب کبری را پیاده کردند، با چه احترامی پیاده کردند.

ای زمین کربلا من ارمغان آورده‌ام                   بهر قربان اصغر شیرین زبان آورده‌ام

***

این سرزمین بود پایان راه ما                         اینجا جدا شود از هم نگاه ما

رأس تو چون شود خورشید آسمان                 من همسفر شوم با خولی و سنان

ای حسینم، ای حسینم، ای ضیاء هر دو عینم

من با تو آمدم، بی‌ تو نمی‌روم              از من جدا مشو ای سایه‌ی سرم

خیلی سخته چند نفر با هم بروند سفر و موقع برگشتن یک عده‌شان نباشند. هواپیمای یکی از این کاروان‌هایی که در منا کشته دادند، وقتی که از فرودگاه بلند شد، صدای ضجّه هواپیما را پر کرد، هر کسی دارد فکر می‌کند با کی آمده و چطوری دارد برمی‌گردد؟ یک وقت زینب نگاه کرد دید دیگر محرم ندارد.

ای بی‌کفن چه با، این پاره تن کنم                   با چادرم تو را، باید کفن کنم

من می‌روم ولی، جانم کنار توست                   تا سالهای سال، شمع مزار توست

قرآن سوره سوره زهرا حسین من                   جسمت به خون فتاده به صحرا حسین من

من با تو آمده‌ام بنگر با که می‌روم                   بعد از تو خاک بر سر دنیا حسین من

[۱]. بحارالانوار، ج ۵، ص ۳۱۲٫

[۲]. «یا مقیض الرکب لیوسف فی البلد القفر ومخرجه من الجبّ وجاعله بعد العبودیّة ملکاً»؛ اقبال الاعمال، ج ۱، ص ۳۴۳٫

[۳]. همان.

[۴]. بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۴۳۲٫

[۵]. «فإن سلک الناس کلّهم وادیاً وسلک علیٌ وادیاً، فاسلک وادی علی»؛ بحارالانوار، ج ۳۸، ص ۳۷٫

[۶]. الارشاد، ج ۱، ص ۳۱۶٫

[۷]. نمل: ۲۳٫

[۸]. نمل: ۳۹٫

[۹]. نمل: ۳۹-۴۰٫

[۱۰]. دلائل الامامة، ص ۲۲۱٫

[۱۱]. کامل الزیارات، ص ۶۷٫

[۱۲]. «اللهم إنّی أعوذ بک من الکرب و البلاء، ثمّ قال: هذا موضع کرب و بلاء، انزلوا هاهنا محطّ رحالنا و مسفک دمائنا و هنا محلّ قبورنا»؛ لهوف، ص ۸۱ .

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *