مقتل حضرت ابالفضل – استاد میرباقری

شهریور, ۱۳۹۸ بدون نظر سخنرانی

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

سقای دشت کربلا اباالفضل؛ آن‌هایی که تشنه جام امام حسین هستند و یک عمر منتظر بودند دستشان گرفته بشود، ایشان از آن روزی که لب تشنه بیرون آمد، هر کسی جامی از دست امام حسین می‌گیرد، از مسیر حضرت اباالفضل است. سقای حقیقی است؛ چه بزرگانی که در حرم حضرت راه برایشان باز شده، چه زمین‌خورده‌هایی که دستشان را گرفته و از عرش بالاتر رفته‌اند. دست خودش جدا شده بود، ولی این دست جدا شده دست همه عالم را می‌گیرد. فرمود: در قیامت پیغمبر خاتم به حضرت زهرا می‌فرماید چه چیزی برای شفاعت دارید؟ سخت است، دست‌های بریده قمر بنی هاشم را می‌برند و می‌گویند این است.

السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله و لأمیرالمؤمنین؛ حضرت به ایشان اجازه دادند بروند برای خیمه‌ها آب بیاورند. مأمور شد، سقاست، دیگر اسلحه برنداشت، مبادا تبدیل به جنگ بشود. با یک نیزه و مشک آب به طرف شریعه رفت. پسر امیر المؤمنین چهار هزار موکّل را متفرق کرد، وارد شریعه شد، آب برداشت و بند مشک را بست. نمی‌دانم چرا، چه باید گفت در این مقام من نمی‌دانم؛ مقاتل اینطور نقل کرده‌اند، شاید درست نفهمیده‌اند که چه بوده است. دست‌ها را زیر آب برد، مقابل صورت آورد «فذکر عطش الحسین ورمی الماء علی الماء».

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد          چشم من داد از آن آب روان تصویرم

باید این دیده و این دست دهم قربانی               تا که تکمیل شود حج من و تقدیرم

طولی نکشید دیگر نه چشم داشت، نه دست داشت، نه آب داشت. متحیر در میدان ایستاده بود، دشمنی که از برق شمشیر او احساس خطر می‌کرد، جرأت کردند به حضرت نزدیک شدند. حلقه زدند دور حضرت، هر کسی با هر چیزی داشت می‌زد. ابتدا از دور تیربارانش کردند، وقتی تیر به چشمش اصابت کرد، دیگر نمی‌دید میدان را که دشمن از کدام طرف حمله می‌کند، به او نزدیک شدند و جرأت کردند عمود آهنین به فرقش زدند. دیگر از اسب روی زمین آمد، از کنار علقمه ندا داد: «أخا أدرك أخاك» .

«ومشی لمصرعه الحسین وطرفه بین الخیام وبینه متقسّموا» به طرف علقمه می‌آمد، برمی‌گشت یک نگاه به خیمه‌هایش می‌کرد، دیگر خیمه‌هایش پاسبان و محافظ ندارد. آمد کنار علقمه، یک وقتی رسید علمدار روی زمین افتاده است، دست علمدار یک طرف، پرچم یک طرف، سقا یک طرف، آب‌ها یک طرف. فرمود: «الآن انکسر ظهري وقلّت حیلتي وانقطع رجائي»

دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد                  چشم حرامی با حرم روبرو شد

بیا برگرد خیمه ای کس و کارم                      من و تنها نگذار ای علمدارم

برگشت به خیمه، ولی «بان الانکسار في وجه الحسین» یک طوری برگشت همه فهمیدند چه اتفاقی افتاده است. دختر امام حسین جلو آمد، بابا «أین عمّي العباس» یک جمله جواب داد، غوغا در خیمه‌ها به پا شد. فرمود: دخترم، عمویت را کشتند.

بعضی بزرگان نقل کرده‌اند، رفت در خیمه قمر بنی هاشم عمود خیمه را کشید، خیمه روی زمین آمد، یعنی اهل حرم دیگر این خیمه صاحب ندارد. اینجا بود دختر امیر المؤمنین دست‌هایش را روی سر گذاشت: امان از اسیری.

 

حجت الاسلام و المسلمین میرباقری

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *