مقتل امام سجاد / دفن شهداء – استاد میرباقری

شهریور, ۱۳۹۸ بدون نظر سخنرانی

السلام علی المرمل بالدماء، السلام علی المغسّل بدم الجراح، تا آن موقعی که در گودی قتلگاه سوار بر مرکب نگاه به این بدن مطهر انداخت، نزدیک بود جان بدهد. بی‌بی آمدند جلو، عمه جان «ما لي أراك تجود بنفسك» مگر این بدنِ ولی خدا نیست که روی زمین است، اجازه نمی‌دهند! نه خودشان دفن می‌کنند ونه اجازه می‌دهند که ما دفن کنیم. ولی نمی‌دانم این آقای بزرگواری که گودی قتلگاه را دیده، این آقای بزرگواری که آن وداع سنگین سید الشهداء را دیده، مجلس ابن زیاد را دیده، من نمی‌دانم چه بود شهر شام، وقتی سؤال کردند کجا در این سفر به شما سخت گذشت؟ فرمود: «الشام الشام» .

نقل مقاتل این است: از دروازه ساعات آنها را وارد کردند، سرها پیش روی محمل‌ها. یا بقیة الله عذرخواهی می‌کنم، طوری سرها را قرار داده بودند که وقتی به سرها نگاه می‌کنند نوامیس رسول خدا در معرض دید نامحرم‌ها قرار می‌گرفت. هر سجاده به دستی می‌رفت وارد مسجد اموی می‌شد که نماز بخواند، زخم زبان به امام سجاد می‌زد، ناسزا و ناروا به اهلبیت می‌گفت. نقل این است: با یک ریسمان این زن و بچه را بسته‌اند و وارد بر یزید کردند.

بیخود نبود سی و پنج سال گریه می‌کرد، طفل می‌دید گریه می‌کرد، عمه‌ها را می‌دید گریه می‌کرد. این مصیبت‌های سنگین حامل اصلی‌اش امام سجاد علیه السلام است. آب می‌دید گریه می‌کرد؛ نقل این است: آب در دست می‌گرفت و می‌ریخت که وضو بگیرد، این قدر نگاه می کرد به این آب و گریه می‌کرد، دست حضرت خالی می‌شد، دوباره آب می‌ریختند و گریه می‌کردند. عبور می‌کرد، می‌دید حیوانی را ذبح می‌کنند، می‌آمد جلو؛ آبش داده‌اید؟ می‌گفت: پسر رسول خدا! ما مسلمانیم، رسم اسلام را بلدیم. می‌فرمود: اما پدر بزرگوار مرا بین دو نهر آب با لب تشنه سر بریدند.

مثل امروز هم وقتی آمد و تشریف آوردند کربلا، فرمود: بنی اسد بروید یک بوریا بیاورید. فرمود: کنار بروید، نیازی به کمک شما نیست؛ کسی هست که مرا کمک کند. این بدن قطعه قطعه شده را جمع کرد، داخل بوریا گذاشت، وارد قبر شدند دیدند حضرت بیرون نمی‌آید؛ آمدند و نگاه کردند دیدند لب‌ها را به رگ‌های بریده … «أما الدنیا فبعدك مظلمة وأمّا الآخرة فبنور وجهك مشرقة» .

از قبر بیرون آمدند، روی قبر را پوشانید، یک جمله نوشت که تا قیامت دل همه محبین را سوزانده است: «هذا قبر حسین بن عليّ بن أبي‌طالب الذي قتلوه عطشاناً»

از آب هم مضایقه کردند کوفیان                     خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید              خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

وقتی حر توبه کرد، آمد مقابل لشکر کوفه ایستاد یک سؤال از آنها کرد؛ گفت: از آب فرات همه حیوان‌ها می‌خورند، چرا این آب را به حرم سید الشهداء بسته‌اید؟

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد                 فریاد العطش ز بیابان کربلا

لا اضحک الله سن الدهر إن ضحکت                وآل أحمد مظلومون قد قهروا

حجت الاسلام و المسلمین میرباقری

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *