آب دهان بر نوشته پیامبر!

دی, ۱۳۹۷ بدون نظر تاریخ نگار

پاره کردن سند فدک در کتب مخالفین

روستای فدک بیرون مدینه واقع شده است و بین آن و شهر مدینه دو روز فاصله بود و نخلهای زیاد و آب فراوان داشت.

بعد از آنکه رسول خدا از فتح خیبر بازگشتند، اهالی فدک را که یهودی بودند، به اسلام دعوت کردند

رعب و ترس آنها را فراگرفت؛ برای پیامبر پیغام فرستادند که نیمی از اموال و نیمی از زمینها و نخلهایشان را به پیامبر ببخشند.بنابراین فدک جزو اموال شخصی رسول خدا صلی الله علیه و آله گشت؛ برای اینکه آن زمین توسط مسلمانها فتح نشده بود، نه به سپاه و نه به مرکبی از انها و این از آن مطالبی است که امت اسلامی بر آن اجماع نمودند.

رسول خدا محصولات آن را انفاق می فرمود. و هنگامی که این آیه نازل شد “و حق نزدیکان خود را بده” حضرت فاطمه سلام الله علیها را فراخواندند،و فدک را به او بخشیدند.

حسکانی در شواهد التنزیل،سیوطی در الدر المنثور و ذهبی در میزان الاعتدال و هیثمی در مجمع الزوائد و متقی در کنز العمال و طبرسی در مجمع البیان همه آنها از سعید خدری روایت کردند: وقتی این آیه “و حق نزدیکان خود را بده” نازل شد، پیامبر فاطمه سلام الله علیها را خواند و فدک را به او بخشید.

حسکانی ذیل این آیه از ابن عباس نقل می کند مالکیت فدک به امر خدا از دست رسول خدا صلی الله علیه و آله به دست دخترش صدیقه کبری سلام الله علیها منتقل گشت. از آن وقت زهرا سلام الله علیها وکیلی از جانب خود بر آن معین فرمود و کارگرانی را برای اداره آن قرار داد، و آن بزرگوار محصولات را هر جا لازم بود،انفاق می کرد و از ماه ربیع الثانی سال ۷ هجری تا هفته اول وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله در سال ۱۱ هجری مشکلی در کارها پیش نیامد تا اینکه از جانب ابوبکر با ادعاهای دروغین  فدک مصادره گشت.

خلاصه کلام حاج ملا اسماعیل سبزواری چنین است:بعد از غصب فدک اقامه ی دلیل از سوی فاطمه سلام الله علیها بر ملکیت فدک،ابوبکر نامه ای نوشت که فدک را برگرداند بانو از نزد او خارج شد و نامه همراهش بود؛ عمر او را دید و گفت:

دختر محمد! این نامه چیست؟

فرمود: “این را ابوبکر نوشته تا فدک را به من باز گردانند”

گفت: بده ببینم .. حضرت نامه را نداد؛ او چنان مشتی به صورتش زد که گوشواره اش شکست، ناله بانو بلند شد.

می فرمود: پدر جان ببین با دختر مظلومت چه می کنند تا بودی ما محترم بودیم و بعد از تو این گونه به ما بی احترامی می کنند. مردم ناله اش را شنیده و جمع شدند که ببینند چه بر سرش می آید!

رنگ عمر از عصبانیت تغییر کرده بود؛ گفت: می خواهی مرا بترسانی؟!

نزدیک بانو آمد و با لگد محکم بر پهلوی فاطمه سلام الله علیها زد .. این در حالی بود که ایشان حامله بودند؛ پهلو و کمر بانو را به درد آورد. بعد نامه را گرفت و در آن آب دهان انداخت و پاره کرد…

 فرمود:

خدا شکمت را پاره کند همانطور که نامه فدک را پاره کردی.

آنگاه دستی به دیوار و دستی بر کمر به زحمت خود را به خانه رساند و آنجا بر زمین افتاد و فریاد زد:”عمر مرا به قتل رساند.”

.النص و الاجتهاد سید شرف الدین موسوی ۱۱۰٫۱۱۱

.اسراء ۲۶

.جامع النورین ۲۰۶

برچسب ها

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *